پنجشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۴

..........................................

عصبانییییییییییییییییی ناراااااااااااااااااااااااااحت.
من نمی توانم این همه تنهایی را تاب بیآورم. کاش شانه ای دست کم بود که می شد رویش دل سیر گریست.
.......................................///////////////////////////////////////×××××××××××××××××××××××
^^^^^^^^^^^^^^^________________________________________------------------------- چرا نمی شود تو این متن لعنتی خط خطی کرد؟
چرا نمی شود فریاد زد؟
چرااااااااااااااااااااااااااااااا باید الآن این همه سوال تو ذهنم پر بشود؟
از همه چی بدم میآید. همه چی حالم را به هم می زند.
من شاکی ااااااااااااااااااااااااام

۱ نظر:

رودابه گفت...

کسی که توانایی دوست داشتن رو داره توانایی ازدست دادن رو هم داره