جمعه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۵

جمعه

جمعه وقت رفتنه
موسم دل کندنه

نمی دانم این همه آرامش را به یکباره از کجا آوردم. شاید این یک ماه، شاید تمام دیشب، شاید تمام این یک سال و نیم، شاید....
در هر صورت همیشه همان است که تصور چیزهایی از مواجههء با آنها سخت تر است.
نمی دانم چه قدر این یقین و آرامشم قطعی خواهد بود و چه قدر زمان آن را بالا پایین و سخت می کند، فقط می دانم که حالا توانایی این را دارم که همه چیز را با انرژی پی بگیرم، بر خلاف آن که این مدت بی انرژی بودم و حوصله هیچ کاری را نداشتم،
حالا حتی توانایی این را هم دارم که بخواهم روحیه بدهم.
می توانم به تمام آدمهای دنیا فخر بفروشم و می توانم بسیار شادمان باشم که چیزی را رها می کنم که من را رشد داد و برایم آرامش آورد.
شادم چون دوست داشتنم، حصاری نساخت. و دوست داشتنش مرا، چیزی کم نگذاشت.
خوشحالم که منحنی مان نه خط ثابتی بود و نه حتی میانگین ثابتی داشت. من هر روز بیش تر دوست داشتم و هر روز آزاد تر بودم و هر روز آرامش بیشتری می یافتم.
کاش من هم توانسته باشم، کمی دست کم چنین بوده باشم.

پنجشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۵

پنجشنبه

روز پنجشنبه اومد
مثل سقائک پیر
رو نوکش یک چیکه آب
گفت به من بگیر بگیر


دیگر باران نمی آید ولی من بدجوری دلم شور می زند. از صبح دارم به همه چی دوباره فکر می کنم، دوباره شک می کنم و پر از تردید می شوم و باز به یقین می رسم و باز تردید و ...
نمی دانم چرا نخواستم بروم سفر. می دانم که دلایلم همه الکی بود، در واقع من طاقت نمی آوردم دور از اینجا.
احساس می کنم دیگر هیچ انرژی برایم نمانده است. کاش می شد کمی قدم بزنم. نمی دانم چرا جرات نمی کنم پا بیرون بگذارم. چرا امروز این همه سخت می گذرد؟
بهم می گوید خیلی هیف شد که فلانی داره می رود. تو باید جایش را پر کنی و نگذاری جای خالیش حس بشوم، پشت مانیتور اشک می ریزم، فکر می کنم ولی وقتی من دائم جای خالیش را حس می کنم چطور می توانم برای آنها جایش را پر کنم؟

چهارشنبه

عصر چهارشنبهء من
عصر خوشبختی ما
فصل گندیدن من
فصل جون سختی ما

خواب می بینم روی شانه های او گریه می کند و تی شرتش درست روی شانه اش خیس می شود.
صبح وقتی می بینم همان تی شرت را پوشیده است، تعجب می کنم.
وقتی می بینم هر لحظه حتی از کوتاهترین زمانهای غیاب من استفاده می کند، تا کمی نزدیک تر بشیند، جمله ای به آهستگی رد و بدل کند و یا دستی بر شانه بزند، بغض گلویم را فشار می دهد، نمی دانم دلم برای او بسوزد، که به رابطه ای حتی در این حد نیاز شدید دارد، یا برای خودم که اینچنین باهام رفتار می کند.


وقتی سرد و غیر دوستانه نگاهش می کند، وقتی به اشک حلقه زده تو چشمهای من با تعجب نگاه می کند و بلافاصله جمله ای خصمانه به او می گوید....
وقتی تندی نگاه من را در جواب حرفش می گیرد و چشمک می زند و کارت دیگری را باز می کند که جدا فقط او برایش بنویسد، و با نگاه می خواهد تایید من را بگیرد و من سکوت می کنم، و باز کارت را دستم می دهد تا بخوانم و نظرم را بگویم... .
و وقتی در کنار تمام این کش و قوسها من او را نگاه می کنم، آرام، شاد به ظاهر و در واقع کمی غمگین، به پهنای صورت بر من لبخند می زند، و من را از این بازی حسادت جدا می کند، دلم می سوزد، اما نمی دانم برای تازه آشنایی که از تنهایی ساده ترین اخلاقیات را کنار می گذارد، یا برای خودم که کاری در این لحظه از دستم بر نمی آید، که غم پنهان و نگرانی بزرگ دیر آشنایم را از بین ببرم.

محدودیت بسیار بر همهء ما فشار آورده است. در بهترین دوران عمر که باید نهایت شادابی و خلاقیت و اخلاقیات باشیم، ساده ترین رفتارمان هم بچگانه و احمقانه و پر کینه و بغض است.
ناچارن برای اطرافیانمان در ارتباط خودمان باید و نبایدهای را اگر تعیین نکنیم، خیلی راحت، بر تمام خطوط قرمزمان پا می گذارند، توهین می کنند و می رنجانند.

سه‌شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۵

سه شنبه

غروب سه شنبه خاکستری بود
همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم از اینجا برو
اما موش خورده شناسنامهء من

آدمها بیش از رفتارشان، با انتخاب هایشان شناخته می شوند.
آدمها بیش از رفتارشان، با شوخی هایشان شناخته می شوند.
آدمها بیش از اندیشه شان، با کردارشان شناخته می شوند.
ما تئوری پردازهای خوبی هستیم، ما زمزمه کنندگان اندیشه های بزرگی هستیم، ما روشنفکران خوبی هستیم، تا وقتی انتخاب نکرده ایم، تا وقتی شوخی نکرده ایم و تا وقتی کردار واقعیمان را نمایش ندادیم.

دوشنبه

های با توام دوشنبه!
شاهد باش! هیچ بار نخواستم، در حسی که شاید گاهی موازی حس من بود، اعمال قدرت و ابراز وجود کنم. لحظه به لحظه، لمس کردم و حس کردم اما هیچ بار حاضر نشدم حتی اعلام مالکیت یا هر چه که دیگر زنان می نامند، بکنم هر بار بهانه ای، دلیلی برای نرفتن.
دوشنبه! این بار اما به خدا به آخر می رسم اگر تو هم تمام بشوی و .... . آه دوشنبه! چقدر از تو تا انتها فاصله کوتاه است.
دوشنبه تو را می خواهم شاهد بگیرم حضورم فردا فقط و فقط به خاطر دلتنگی و بی تابی ام است و نه هیچ حس دیگری. آخر من کجا و دیوار کجا؟ من کجا و قفس کجا؟ من کجا و حصار کجا؟
صفحه کهنهء یادداشت های من
گفت: دوشنبه روز میلاد من است

هر جای دفترچه را که ورق می زنم، گویی تکه ای از بهشت را توصیف کرده اند. فاصلهء بین صفحه های دلگیری و اوج مهربانی، کمتر از یکی دو برگ و به تاریخ یکی دو روز در بیشترین زمانها نیست.
دفترچه پر است از انشاهای باور نکردنی، دوست می داشتم...، آرزو داشتم...، چه خوب بود اگر....، و بالافاصله: همان طور که دوست می داشتم...، درست چیزی که آرزو داشته ام، بی درخواستی....، همان کرد که خوب بود و .... .
دفترچه با این جملهء پایان، یک شروع را نوید می دهد : فکر کنم دوستش دارم.
و حالا... دفترچه چی بنویسم که بعدها پیش خودم کم نیآوری؟ دفترچه چطور توصیف کنم که باز هم زمانهایی اینچنینی را بتوانی برایم خلق کنی؟

وبلاگ! چطوری بهت بگویم؟ چطور توصیف کنم که بی مرزی بین رفتار و گفتار....؟
با فاصله از من حرکت می کند مبادا...
با فاصله از من می نشیند مبادا...
گشاده و باز بر من لبخند می زند مبادا...
گرم و صمیمی و دوستانه و پذیرا و تایید کننده حرف می زند و در آغوش می گیرد مبادا...
بغضم را لحظه به لحظه که او مباداها را پشت سر می گذارد قورت می دهم.
تازه فکر می کند شاید اگر اصلا نبود رفتار من متفاوت و دلخواهم می بود با .... .
اما شعر تو می گوید که چشم من
تو نخ ابر که باران بزند
آخ اگر باران بزند
آخ اگر باران بزند

نگران همه چیز هست جز این که این نگرانی ها ممکن است پله پله من را جایی بگذارد که دیگر نتوانم کسی جز خودش را ببینم.
آخر خوش انصاف! هیچ فکر کرده ای با این همه که من را زیاده خواه و کامل پسند و آرمانگرا می کنی، بعد از تو با این توقع زیاد با کی تنهایی ام را پر کنم؟ یا چطور پر کنم که حسرتی برایم باقی نماند؟
آره من عصبانی ام! من شاکی ام. از زیاد خوب بودن! از مطلق بودن! از کامل دادن!
با این بحثها شروع کردیم: یادته؟ من عشق را قبول نداشتم، به این معنی که کسی به آدم از خود آدم مهربان تر باشد و تو قبول داشتی.گر چه دور گر چه دیر.
من ایمان آوردم به عشق، به مهربانی، به آدمها، به تو. چی باید بخوانم تا به مذهبت درآیم: به نام عشق خوب است؟ شهادت می دهم که تو بر من از من مهربان تری خوب است؟
خوب من باختم! من، تو را باختم!
خوش انصاف! من با باخته هایم بعد از تو چه کنم؟
چه ام شده امشب؟ کاش آرام بگیرم!

یکشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۵

یکشنبه

روز یکشنبه من
جدول نیمه تموم
همه خونه هاش سیاه
روی خونه جغد شوم....
از نگاه های آدمها می ترسم.
از سوالهایشان، از نگاه هایشان دلگیرم. دلتنگم.
یک احساس تنهایی عجیب می کنم. یک احساس ترس که نمی دانم ترس از چی است.
چه تلخ شده بودم. چه حرفهای تلخی زدم. من سردم است. من تنهایم و من می ترسم.
آدمها از همه تان می ترسم با این همه نامهربانیهایتان!
دلم می خواهد بلند بلند ....

شنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۵

شنبه

در شهرهای ساحلی شمال کشور، یک روزهایی هست که هوا خیلی گرم است و آفتابی و می شود گفت هوا دم دارد. مردم محلی این جور روزها پیش بینی می کنند که یک بارندگی مفصل در راه است. تا به حال خلاف پیش بینیشان وضعیتی را ندیدم.
من هم الآن اینطوریم. نمی دانم چی پیش می آید، حتی نمی توانم حدس بزنم، فقط احساس می کنم دوران گیجی را سپری می کنم که آفتاب و گرمی حالایش فقط یک هشدار بوده است.
راستش را بگویم این را بیشتر از رفتار و واکنشهای اطرافیان می فهمم.
می شد هفته ها با این فاصله کم از هم بی خبر باشیم، حالا رفته است آن سر کشور، مرتب خبر می گیرد و احوال پرسی می کند.
با این که احساس کرده بودم سرد شده است، حالا باز چند هفته ای است که مرتب سراغ می گیرد و عجیب تر اینکه بیش از حرفهای معمول، هی سراغ خودم و احوال و روحیه ام را می گیرد.
مرتب در جریان می ماند و تاکید می کند که اگر کاری بود، خبرش کنم.
آن یکی که احساس خوشحالی در حرفهایش، حالت تهوع درم ایجاد کرد. این که فکر کرد دیگر او دوست داشتنی خواهد شد، برایم چندش آورش کرد.
زنگ زده است می گوید اصل حالت چطور است؟ دیگر شاکی می شوم و مکث می کنم، می گویم من اصل و فرع حالم زیاد فرقی ندارند، اگر خوب نباشم، زود خودم را لو می دهم، پس نگران من نباش.
نمی توانم نمی توانم از هیچ کدامشان برنجم. نمی توانم دوستی و مهربانی را که در سوالهایشان هست، نادیده بگیرم. نمی توانم همه را بگذارم به حساب قضاوت و مداخله و چه و چه.
اما می ترسم. می ترسم همین توجه های زیادِ پیش از اتفاق، اعتماد به نفسم را توانم و روحیه ام را بگیرد.
شاید هم دارم جلو جلو برای امکان ناتوانی ام دلیل می تراشم.
خیلی خودم را نگه داشتم، اما بلافاصله بعد از پیاده شدنش، با صدای بلند بعد از مدتها هق هقی زدم که خودم از خودم ترسیدم.
فقط دو دقیقه طول کشید، اما چنان تپش قلبی گرفتم که از خودم تعجب کردم.
حالا روزشمار: حالا هر چند شنبه ای که می گذرد، آخرینش است. می خواهم طاقت بیآورم.

چهارشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۵

...

چرا نامهربان شده اید مردمان؟ چه بهار امسال سرد شده است؟ چه دلتنگ و اضطراب آوری نوروز؟
می دانم. می توانم مطمئن باشم که آزارش به هیچکدامتان نرسیده است.
چه تان است؟ شما ها که ادعای دوستی دارید! شماها که ادعای خویشی و نزدیکی دارید! چرا این چند روز را برنمی تابید؟ کدام قسمت از حقتان پیش اوست؟
حالا دیگر این شمارنده شروع کرده است. فقط 10 روز و نمی دانم اگر این همه شلوغی دید و بازدید نبود چه طور می گذراندم؟
خواب می بینم نگران است. از خواب می پرم با صدای شکستن می لرزم. تا شب این مویرگ لعنتی کوچک بالای پلک می پرد و این دلشوره که لحظه ای رها نمی کند.
می گوید چرا عینک؟ سرم درد می کرد. می گوید چرا این رنگی شده ای؟ زرد؟ سردم است. می گوید می خواهد یک بار ببیندت. می گوید فکرهاتو بکن. باز هم با هم صحبت می کنیم. بغض نمی گذارد چیزی بگویم و فکر می کند بالاخره کوتاه آمدم. ثانیه شماری می کنم که چیزی بنویسم.
کاش چیزی بود مثل زنجیر که می شد دل را باهاش به قفسهء سینه بست تا بال بال نزند.

پنجشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۴

..........................................

عصبانییییییییییییییییی ناراااااااااااااااااااااااااحت.
من نمی توانم این همه تنهایی را تاب بیآورم. کاش شانه ای دست کم بود که می شد رویش دل سیر گریست.
.......................................///////////////////////////////////////×××××××××××××××××××××××
^^^^^^^^^^^^^^^________________________________________------------------------- چرا نمی شود تو این متن لعنتی خط خطی کرد؟
چرا نمی شود فریاد زد؟
چرااااااااااااااااااااااااااااااا باید الآن این همه سوال تو ذهنم پر بشود؟
از همه چی بدم میآید. همه چی حالم را به هم می زند.
من شاکی ااااااااااااااااااااااااام

چهارشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۴

حداکثر توان من !

تکرار تکرار تکرار تکرار....
می بینی من هم مثل تو از انتظار بیزارم. درست مثل تو.
از بس همه چیز صد بار تو ذهنم چرخیده و تکرار شده است دیگر نمی توانم به زبانشان بی آورم. گاهی شده است زبانت قفل بشود؟
تازه این را نگفتم برایت: که مکررات همه مبهمند.
تو که ادعا نداری می شود ابهام را توضیح داد؟ ها؟
اگر مدعی هستی، پس این تفاوتِ ششصد و چهل و هشت هزار و نهصد و سی و هفتممان است.
حق! بزرگ و عجیب و بیشتر دور از دست. بله تو حق داری بدانی چه چیزی یک دفعه... . اما از وبلاگ بپرس. به من گفت دست کم تا جایی که نیاز به آرشیو نبود، دوازده روز تمام است که نوشته ها هم رنگند.
تعلیق ِ در تعلیق ماندن بدتر است، نه؟ برزخِ در برزخ ماندن عذاب آور تر است، نیست؟ ابهام در ابهام ماندن مبهم تر است، تو بگو؟
من در برزخِ برزخ ام. چرا تو را شریک کنم؟ کدام حق، جواز ورودِ تو را هم به برزخ ِ برزخ می دهد؟
چی را می خواهی بدانی؟ تصویر روشنی که مثل یک خاطرهء نزدیک مدام در برابر چشمم است بی آنکه خاطره باشد؟ تصویر غسالخانهء روشن پر آفتابی که من و تو برهنگانشیم و جز ما کسی نیست و تو بی حرکت و یا بی جان رو کاشیهایش دراز کشیدی و من بالای سرت می خرامم. و داستانش کردم تا از شرش خلاص شوم؟
چی را می خواهی بدانی؟ دلیل بی تابی و ناراحتی را؟ از گوشیهایی بپرس که هر بار قعطشان کردم بعد از تو شاهد اشک بودند و اشک، آن هم بی دلیل.
با تو حرف بزنم که چی بگویم؟ که مثل هر بار اشک و اشک و اشک و اضطراب تو و ناراحتی و پشیمانی من و اضطراب و هیچ؟
یک دفعه؟؟؟ بهت نگفته بودم من خوب نقش ایفا می کنم؟ آدمی را دیدی که بعد از شنیدن خبر مرگ عزیزش، مجبور بشود شاد نمایان بشود؟
من دیدم، بعدش هناق می گیرند.
زیاد راحت نیست، یک شب طولانی بغضت را غورت بدهی و قهقه بزنی در جمع، دور آتش! نزدیک آبشار! خوب حالا هناق گرفتم همین! اما خوش شانسم که هنوز انگشتهایی برای تایپ هست.
ما داریم دور هم می چرخیم من از عدم تو بی تابم و نمی گویم چون تو از بی تابی ام ناراحت می شوی و بی قرار. تو از بی تابی و سکوت من نگرانی و من از نگرانیِ تو و باز...
جرات ندارم بگویم این ذات رسوا کنندهء عشق است. چون تو هیچ وقت نخواستی. آخ که چقدر این هیچ هراس آور و مشوش است.

خوب این همه جفنگیات! حداقل خواست تو!

سه‌شنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۴

...

دیگر بر نمی گردد. با اینکه چندین تا 356 تا را برعکس شمردی تا حالا، اما باز هم برنمی گردد.
یک لیوان خالی که مدتها یک جایی ثابت به سختی نگهش داشتی تا ذره ذره ذره! قطره قطره قطره! تویش آن قدری آب جمع بشود که بشود گلویت را تر کنی. منتظر قطره های آخری. می زند زیر لیوان و همش می ریزد.
اگر لیوان ترک داشته باشد...
وبلاگ! بهت گفته بودم دلم می خواهد خواب پرت شدن ببینم در حالی که زبان نمی چرخد حتی فریاد بزند؟ خوب الآن این طوری است. هناق گرفتم و این دارد همه چیز را خراب می کند.
چرا این همه مطمئنم که لیوان من هم قبل از رفع تشنگی، خالی می شود؟

...

دراز کشیده ای با چشمهای بسته. دستهایت آزاد دو طرف بدنت یله داده شده است. سرت صاف رو به سقف است. و آن چهرهء معصوم نمای همیشگیت سرد و دست نخورده، خودنمایی می کند.
درست پایین دو پایت می ایستم با فاصله. پاهایم را به اندازهء پاهایت کمی بیش از عرض شانه ام باز می کنم و عریانی ات را با ولع نگاه می کنم.
پاهایت بلند و مغرور اند. درست شبیه خودت. از سمت راستت می آیم. از سمت راستت می خرامم و تا نزدیک صورتت می آیم. قول بدهد اگر گفتم از سرد بودنت و از عذاب دادنت مرا، لذت می برم، بهم انگ خود آزاری نزنی.
می دانی یک حس عجیب! اول درد! دوم درد! سوم درد! بعد بی حسی! بعد لذت! نیم بعد لذت اما شدید! و بلافاصله تنفر! تنفر در اوج! وقتهایی که سردی من این حس را دارم.و حالا.
سطل را پر می کنم. می پاشم از بالای سرت به پایین. سر خوردنش را روی لختیت و روی کاشیهای سفید تماشا می کنم. راستی بهت گفته بودم تو اولین جسدی نیستی که موقع شستن عاشقش می شوم؟

یکشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۴

...

خواب می بینم له شدم. خوب له دارم می شوم.
دلم می خواهد تا صبح بلند بلند جیغ بزنم. جیغ! نه داد! دلم می خواهد تا صبح بلند بلند بمیرم. دلم از خوابهایی می خواهد که آدم از بلندی پرت می شود و هناق می گیرد.
من حس بدی دارم . من عصبانی ام.

پنجشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۴

....

نمی دانم این همه بی قراری را امشب از کجا آورده ام؟
این همه بی طاقتیم را امشب باید مدیون کی باشم؟
درد می آید و می پیچد و من به خاطر می آورمش. اما این بار درد با حسرت می آید و می پیچید و می رود.
به شکمم دست می کشم و به سکوت اتاق نگاه می کنم.
هیچ وقت چرایی حس این لحظه ها را نفهمیدم.
جای خالی یک نطفه و حسرت وجود موجود زنده ای که از تو و در درونت تغذیه کند.
اما این بار حسرت نطفه ای که شاید هرگز دیگر شکل نگیرد.
درد بی قرارم کرده است؟ یا بی قراری درد آور است؟

چهارشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۴

خشونت علمی !

تا وقتی فکر می کند، او دانای مطلق است و ما محتاجانی هستیم که بی قید و شرط منتها و دانش او را چشم بسته می پذیریم، مهربان است و محترم و خیر خواه.
اما به محض اینکه تو فکر کنی، تو چیز بدانی، تو نظر بدهی و سوال کنی از دانش کلش، حالا تو رقیبی هستی که فقط به این درد می خوری که بری خانه بشینی، کپی کاری او را با کلی منت بپذیری، چیزی یاد نگیری و بابت حماقتت پول بدهی.
وقتی این چیزها را می شنوی هیچ جوری نمی توانی میدان را رها کنی، حتی به بهانهء هشت مارس و روز جهانی زن.
شب تا نصفه هایش تو اینترنت. روز تا نصفه تو جمهوری دنبال قطعه. و بعد با سماجت سر کلاس و آخر هم برا سرپا ماندن، ورزش.
بی رحمانه ترین و خشن ترین قسمت جامعه در برخورد با زنان، بازار کار است. با چنگ و دندان می خواهم بمانم.

فقط نمی دانم با این سوراخی که مثل یک سیاهچاله دارد خالیم می کند چه کار کنم؟ کاش توانا بشوم. تصور یک چیزهایی از مواجهه با آنها سخت تر به نظر می آید.

دوشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۴

....


تصور کن یک سرازیری با نیم پله های که گاهی شیب زمین را بگیرد. از آن بالا می دویدیم و به پله که می رسید یک ایست کوتاه و یک پرش و باز می دویدیم و باز پلهء بعد ایست کوتاه و پرش.
صدای خنده ها یمان تو گوشم است و بادی که لای موها شادی را تا ته روح سر می داد.
دویدیم و پریدیم و دویدیم، آخرین پله به جای دشت سبز که می شد تا بی نهایتش دوید، یک رودخانه بود خروشان و تند و سرد و وحشی و هوا ابر.
آخرین پرش، سنگ زیر پایم لرزید، آخرین پرش، سنگ زیر پایم، سر خورد تو رود. آخرین پرش من سر خوردم ، کنار رود و پایم خیس شد. یک دفعه دیدم نیست. آن طرف تر مردمی ایستاده رد قایق را نگاه می کردند و من نمی دانستم تو این هوا چه بر سر قایق می آید؟
خواب دیدم.

پنجشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۴

صفر مطلق !




یک شبهایی از نگرانی و اضطراب دو سه ساعت فکر می کنم.
هیچ متنی را نمی توانم کامل کنم، حتی نوشته های شخصی روزانه ام را.
راجع به هر چی می نویسم ، قبل از تمام کردن به نظرم مزخرف می آید و رهایش می کنم.
روی هیچ موضوعی نمی توانم تمرکز کنم.
حساس و بد اخلاق شده ام. سر هر موضوع کوچک به هم می ریزم، آنقدر که بقیه را نگران می کنم.
احساس می کنم هیچ چیز قابل دفاع و ارزشمندی ندارم.
احساس می کنم نمی توانم هیچ نظری راجع به هیچ موضوعی بدهم.
به نظرم مزخرف فکر می کنم و مزخرف تر رفتار می کنم.
باز شروع شد روزهای صفر مطلق.