شنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۶

سه اپيزود


بايد چيزهايي را راجع به خودم بنويسم. گاهي مي ترسم از اينكه اين آكواريوم تبديل به سينما بشود كه ديگر نتوانم رها زندگي كنم تويش، و اين شمارنده لعنتي است كه گاهي اضطرابِ زير ِپروژكتور زندگي كردن را بالا پايين مي كند، اما خوب مي‌داني وبلاگ who cares? بايد خودم بمانم. آره شايد هم مغرورم!
***
مي‌گويد زمان لازم است براي اين‌كه بتواند شدت احساسش را تقليل بدهد. بايد فرصت بدهم.خوب زمان!... . اما وقتي مي بينم كه زمان فقط دارد احساس سطحي پر دامنه را به احساس عمقي كمي كوچك تبديل مي‌كند، حق دارم نگران بشوم. بيش ‌از هر چيز نگران براي خودم كه مسئوليت چيزي كه مي‌دانم انتهايش كجاست با من است. اما كاش بتوانم راه آرامي پيدا كنم.
***
آن موقعي كه بايد مي‌فهميد چه وضعيتي را از دست داده‌ است آنقدر راحت و ‌بي‌اهميت تصميمم را پذيرفت و رفت كه حتي ذره‌اي شك نكردم به تصميمم و هرگز نخواستم كه ثانيه‌اي ديگر تلاش كنم. اما حالا كه دارد از بيرون مي‌بيند و مي‌شناسد، هر از گاهي برمي‌گردد و ناخنك زدنش را آگاهانه رها مي‌كند و اين گاهي مجبورم مي كنم كه صاف تو صورتش بگويم: لطفن بيرون! مي‌خواهم تنها باشم!
***
با جزئيات يادش است. مي‌خواهم بدانم كدام رفتار من ترساندتش؟
راجع به كار مي گويد. مي‌گويد تو خودت را تعميم مي دهي. تكرار مي‌كنم. تمام جمله‌هاي من با مثال فرضي خودم بود كه ضميرهايش همه من و مربوط به من بود. مي‌گويد من مي‌فهمم تو چي ‌مي‌گويي اما كسي مثل تو نيست.
مي‌گذرد.
خوب! ديگر؟
مي گويد تو خانواده و زندگي خانوادگي را زير سوال بردي. مي گويد تو گفتي دوست نداري مادر شوي به قيمت از دست دادن زندگي خودت.
مي‌گويم شرايطي كه من زندگي خانوادگي را زير سوال بردم تو بحثي مربوط به جايگاه زن و مرد بود. آره هنوز هم اگر قرار باشد من هويتم را تبديل به همسر فلاني بكنم، چه فرق مي كند دوست دختر فلاني و يا ... تشكيل خانواده ذره‌اي برايم اهميت ندارد. اما راجع به مادر شدن ( نمي دانم چرا بهش نمي گويم كه آرزو دارم كه مي توانستم مادر بشوم، كه عاشق بچه‌ها هستم. نمي دانم چرا توضيح نمي‌دهم اين همه زندگي و كارم با بچه‌ها جبران چه چيزي است كه مي دانم به خيلي دلايل احتمال وقوعش خيلي كم است.)
مي گويد تو گفتي كه متعهد به ازدواج تا پايان عمر نيستي. مي گويم حرف من به نظرت منطقي‌تر است يا حرف كسي كه امضا مي‌كند، قرارداد رسمي مي‌بندد و متعهد مي‌شود تا آخر عمرش حتمن بماند؟ در حالي كه شش ماه قبل حتي ذره اي از اين وضعيتش را هم پيش‌بيني نمي كرد؟ مي گويم من نمي‌توانم چنين تعهد بي‌منطقي بدهم، اما تا وقتي بتوانم، بتوانيم، بخواهم و بخواهيم هستم. من منطقي‌ترم يا بقيه؟
مي‌گويد تو با ميانگين كلي جامعه متفاوتي. مي‌گويم خوب! و اين به نظر تو محكوم است به زياده روي؟

برايم عجيب است كه جزئيات در خاطرش است. برايم عجيب است كه حرفهاي من پررنگ تو ذهنش مانده است. شايد هر جمله را از زماني بيش از يك سال و اندي قبل تا همين لحظه و همان روز بيرون مي كشد. و برايم عجيب است كه به نظرش من عجيبم.

۲ نظر:

فاطمه گفت...

فکر می کنیم عجیبه اما عجیب نیست یعنی هیچکس عجیب نیست شاید بهتره بگیم همه عجیبن بهم می گه شاید باید دور بمونی تا همه چیز قشنگ تر باقی بمونه./ نزدیک که بشی از دست می ره.یا شاید دیگه عجیب نیست یا شاید خودش هم عجیبه. همه عجیبن و هیچکس عجیب نیست همینم عجیبه

darya گفت...

aslan ki gofte motefavet budan bade??