چهارشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۶

...

يك لباسهايي هست كه آدم سالي دو - سه ماه بيشتر نمي‌پوشدشان.

دستم را از سرما كردم تو جيب پالتو كه از اول سرماي امسال پوشيدنش را عقب انداخته بودم.
يك تكه كاغذ مچاله شده كه از جنسش مي‌شد كهنگيش را حدس زد.

وقتي باز كردم فكر كردم مال چند سال قبل است. آدرس رويش را به زحمت خواندم و يادم افتاد كه پارسال همين روزها حالا يا ديرتر يا زودتر بود كه اين آدرس تو مشتم مرتب عرق مي‌كرد و دستمالهاي خيس از اشك را كه كنار همان كاغذ تو جيب پالتو چپانده‌ام.


گفت من خيلي نگرانتم. همين الآن بايد آزمايش بدهي قبل از تعطيلي پنجشنبه- جمعه آدرس آزمايشگاه فلان را از منشيم بگير و همين الآن برو و آزمايش بده و بشين تا جوابش حاضر بشود، اينجا زود حاضر مي كنند تا يكي دوساعت ديگر. بعد هم برگرد پيش من. هر وقت رسيدي بيا تو. به منشي سفارش مي‌كنم.
خط نگاه منشي كه انگار دارد... از در مطب كه بيرون آمدم هق هق تو ماشين گريه كردم. ياد پارسال خيلي حالم را بد مي‌كند.
حالم از تو و غرور لعنتيت به هم مي‌خورد.
حتي جرات ندارم برگردم به آن روزها تا بيبنم كي بود و چه تاريخي.

باور كن حالم دوباره به هم مي‌خورد حتي وقتي يادم مي‌افتد كه پارسال...

۳ نظر:

همزاد گفت...

همین چند شب پیش بود. همین چند شب پیش بودکه خواب تو را دیدم اصل خواب باقی نانده است اینکه اصلا راجع به چه بود اما تنها حضور تو هست که در یادم مانده. تازه امروز مطلبت را خواندم سال گذشته را یادم هست در جلسات بود که نجمه گفت حالت خوب نیست و باز هم یادم هست که در همان جلسات و آن دوره بود که مدام دکتر می رفتی و همه حرف ها رنگ سرخ داشت. امیدوارم فقط امیدوارم همه چیز بهتر شود.

ناشناس گفت...

دوست عزیز
یک طرح بزرگ فرهنگی در جریان است. برای فراگیر شدن این طرح به یاری شما نیازمندیم. لطفا همراهی فرمایید.
برای اطلاعات بیشتر به سایت زیر مراجعه کنید :
http://tarhesimorgh.blogfa.com

پرستو گفت...

همزاد عزيز!

متشكرم. چيزي براي گفتن ندارم فقط اميدوارم خوابهاي شادي داشته باشي بعد از اين. و مرسي براي اميدواريت