شنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۷

به جاودانی

ناراحتی مخصوص وقتهایی است که اصلن انتظار رفتاری را نداری.
یا وقتهایی است که قول داده شده انجام نمی شود. درست زمانی که بی صبرانه منتظر انجام وعده ای است.

سرمان شلوغ بود، بیشتر از وقتهای دیگر. پیشنهاد دادم، منظورم جمعی بود که خوب البته هماهنگ کردنش را می پذیرفتم. قرار گذاشتی به خواست خودت و بدون طلب من.

آن پارک کوچک را که پله می خورد و پایین می رود یادت هست؟
می خندیدی و می خندیدم و همهء پیشنهاد را خواستی که به تنهایی تقبل کنی. متن ها را فرستادم. همانهایی که حالا نیستند.
نوشته ام را لینک دادم. همان که حتی نمی دانم خواندی یا نه؟
دو ماه شد، یک ماه.
یک ماه شد، دو هفته.
دو هفته شد دو روز.
میل می آمد، کامپیوتر خراب بوده است. ترس مبهمی دارد این بهانه. هیچ احساس خوبی از اعتماد درش حس نمی کنم. اما همچنان وعده و قول. دو روز دیگر...
آخر هفته...
فشار وجود داشت، بیشتر از همیشه. باید باید باید آن لحظات صدایی بلند می شد.
اما دیگر سکوت محض تو بود.
میل های جمعی. میل های مکرر شخصی. التماس گونه، شوخ اما خواهش آمیز، ناراحت و تحت فشار، عصبانی و به شدت منتظر....
هیچ هیچ هیچ... سکوت بودی و سکوت. همه حرفها به دیوار می خورد و همه ارزشهای بینمان له می شد و تمام دوستی نخ نما پاره پاره می شد و تو؟ نمی دانم هیچ نمی دانم. چه بودی؟ چه می کردی؟ چه احساس می کردی؟

حالا گلایه می کنی، گویی هیچ اتفاقی نیفتاده، هیچ قولی بر زمین نمانده است، هیچ هیچ هیچ هیچ...
بگذار بی حرف با تو بگذرانم که ناراحتی ها و فشارهایی که از جانب تو تحمیل شد حرفهایم را تلخ کرده است.

+++ جزئیات بازجویی و تفتیش و ... زحمت هدی عزیز

۴ نظر:

بهمن گفت...

جایی خواندم که میکروب هر چند ثانیه خود را تکثیر میکند اما بعد از مدتی بعلت ازدیاد مواد سمی که از آن دفع میشود تعداد زیادی از آنها میمیرند
در غیر اینصورت در زمان کوتاهی کل جهان پر از میکروب میشد
این قبیل حکومت های ایدئولوژیک گرا و دیکتاتور با این قبیل رفتارها , سمی را منتشر میکنند که در نهایت به نابودی خودشان خواهد انجامید
آنچه که بیشتر مرا عذاب میدهد اینست
که مخاطب ما دیکتاتور جاهل است
از نوع بر چسب زدنشان که روی سر آدم شاخ در می آورد میتوان فهمید
از دور دستانتان را به پاس قدردانی و احترام میفشارم

بهمن گفت...

هر چند دقیقه....

نازلي گفت...

اولين نوشتن رو اون روز كه براي اولين بار تو خونه اكرم خانم ديدمت يادم مي ياد. كوچه بود ، درباره ي تو مادرت. همون مادري كه من دو سال بعد تو همين روزهاي پر استرس غم و بازداشت و تهاجم ديدمش. من اون موقع يادم نيومد كه اين زن رو يه بار ، قبلا بين كلمات و كاغذهاي تو ديده بودم.حافظه ام كند شده انگار.
آره اون اولين باري بود كه تو رو ديدم. از لاي كاغذها و كلمات و خطوط شناختمت خيلي هاي ديگه هم بودم كه اينطور شناختمشون. ترانه، هدي، نجمه! همه ي اينها الان دوستانم شدند.
هميشه فكر مي كردم اگه ادمي رو از تو نوشته هات بشناسي پس لابد واقعيتش رو ديدي. نمي دونم چقدر درست فكر مي كردم اما خوب! هنوزم همين فكر رو مي كنم.
حالا بعد از اين همه روز باز روزهاست كه وبلاگت رو مي خونم. اگه بخوام صادق باشم اول به يه بي حوصلگي مرسوم كه مال منه،سرسري و عادي.و فقط چون مي شناختمت. اما كم كم پر رنگ شد. كاليگولا! دلايل اين پررنگ شدن رو هم مي تونم بشمارم اما نه اينجا كه جاش نيست.
به هرحال باز فرصتي شد تا تو رو از لابلاي كلماتت بشناسم.
همه اين حرفها واسه اين بود كه بگم كشف و شناخت لذت بخشه بخصوص اگه يه جورهايي مثل اينجور باشه.
النا كه نوشته هات رو مي خونم حسم يه شكل ديگس با اون روزي كه دور هم نشسته بوديم و تو بلند بلند مي خوندي و ما بي صدا گوش مي كرديم.

پرستو گفت...

نازلی جانم! نمی دانی چقدر حسهای شما این روزها بهم انرژی می دهد و سرحالم می آورد.
دلم می خواهد با هم یک دل سیر گپ بزنیم.