شنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۷

عصبانیت

ترس های آدمها این روزها عصبانی ام می کند، اما درست نمی دانم چرا.
شاید از بی اعتمادی که پشت ترس به من وجود دارد، عصبانی می شوم. گرچه هر ترس می تواند به دلیل اعتماد به نفس کم هم باشد.


همان طور که احمق پنداشته شدن زود عصبانی ام می کند.


می دانم که وقتهایی که عصبانی هستم، آنقدر بداخلاق می شوم که نزدیک شدن بهم واقعن جرات می خواهد.
در عین حال می دانم که اگر آدمی آن لحظات جرات به خرج بدهد و به اندازه کافی نزدیک بشود می تواند تمام مقاومتهای من را بشکند.

۵ نظر:

مارال گفت...

مي دونم چي ميگي! دلم برات تنگ شده.

بهمن گفت...

درود عزیز
شاید اگر بفهمید که برای چه میترسند دیگر عصبانی نشوید
تنها, قضاوت است که در انسان تولید حس یا واکنش میکند و آنجایی که فهمیدن وجود دارد قضاوت بی معناست
بهروز باشید
تا بعد

پرستو گفت...

من هم همین طور مارال جانم. کاش ببینمت.

بهمن جان گاهی می فهمیم، قضاوتی هم نیست اما احساس عصبانیت وجود دارد، الزامن هر چه را که بفهمیم خوشایند نیست.

مارال گفت...

آره.مي تونيم قراري بزاريم. به همين زوديها. بگوبرنامت چه جوريه. هماهنگ كنيم. اگه دوست داري. بشينيم دوستانه و بحرفيم دلمون باز شه. ( مثل اون روز جمعه)

نیکزاد گفت...

دریچه ی باز شده می بینم این ورا...!؟؟!؟

آهای قرار تنها تنها؟!