سه‌شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۷

امیدوارم به آرامی بگذرد

درست نمی دانم چه ام است؟

نمی توانم واژه ای برایش پیدا کنم و حتی دلیل دقیقی. اما می دانم که آشفته ام.

فکر می کنم چه بهتر که نشود...
و باز شاید بهتر است که بشود... هر چه زودتر بار را بردارم و تمام بشود ساده تر پیش می روم...
و دوباره حالا اگر حل نشد و بار سنگین تر شد چه؟ و به اینجای فکر که می رسم می ترسم...



فکر می کنم راحت شروع نکردم، آنقدر انرژی ندارم که حالا بخواهد به چالش برسد...
و باز دوباره فکر می کنم بگذار اگر در چالش پیش نمی رود و پیش نمی روم زودتر به چالش برسم و خلاص... و باز و باز و باز...


روزی هزار بار به خودم می گویم امیدوارم همه چیز به آرامی بگذرد و آرام نیستم
امیدوارم همه چیز به آرامی بگذرد...
باید امید را بسازم...
باید آرامش را برای خودم و و بیآفرینم...
باید آرام بمانم...

امیدوارم همه چیز به آرامی بگذرد...

۱ نظر:

بهمن گفت...

من هم امیدوارم