‏نمایش پست‌ها با برچسب شخصی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شخصی. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۹۵

واقعیت عینی


افسانه‌ها با واقعیت خیلی فاصله‌دارند. نباید با تصور افسانه‌ای، زندگی‌های سالم را به هم ریخت.
عکس‌ها، فیلم‌ها و نوشته‌ها... امان از دست‌نوشته‌ها... می‌گویند که واقعیت چیز غیر از این افسانه-نمایی است که می‌سازم.

یکشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۹۳

فینگولی به جای بتافرون

دو سه تا نکته کوچک را بنویسم برای کسانی که اینجا را می‌خوانند.
-          مدتی است، شاید بیشتر از پنج سال، روایت‌هایی که از زندگی شخصی و روزمره‌ام می‌نویسم با گذشت مدت‌زمان حداقل یکی دو هفته‌ای است. یعنی به‌قول‌معروف داغی داستان‌ها خوابیده است و بعد اینجا می‌نویسم. بنابراین معمولاً در حال عمومی خوبی هستم که می‌نویسم.
-          این چند هفته بیشتر از اتفاق‌های نه‌چندان خوشایند نوشتم، معنی‌اش این نیست که همه‌چیز ناخوشایند بوده است. بیشتر می‌خواستم در نوشته‌هایم سیر زمانی را حفظ کنم. بنابراین از نگران کردنتان متأسفم و جدا از سیر زمانی واقعی، الآن همه‌چیز خوب است.
خلاصه اینکه خبر خیلی خوب اینکه دیگر آمپول بتافرون استفاده نمی‌کنم و به‌جایش طی مراسمی داروی خوراکی جدید مصرف می‌کنم.
اینکه چی است و خوبی‌ها و عوارضش چه جور است و چطور تجویز و مصرف می‌شود، را سعی می‌کنم مفصل بنویسم.

شنبه، آبان ۲۵، ۱۳۹۲

مرخصی- اخراج

کلی ذوق زده بودم که این هفته برسد.
دکتر با اخم و تخم و تشر، موقت و غیر رسمی از کار اخراجم کرد. نمی دانم تاثیر آمپول های نزده و تحریم های مقاوم ساز است یا روند معمول بیماری است که دیگر برایم شاخ و شانه می کشد یا شاید هم من دارم بیش از حد برای بیماری قلدری می کنم. رفتم پیش دکتر، دعوایم کرد و یک هفته مرخصی نوشت با شرط این که تنبل نشوم. و چونه زدن سر زمانش به جایی نرسید و نهایت این شد که «من الان می نویسم اگر حالا نمی توانی یک هفته، تو این ماه خودت خالی کن و استراحت کن.» شده امروز، آخرین فرصت باقی ماه که کلی کارهای عقب افتاده را برنامه ریزی کرده بودم برای این یک هفته خالی. بماند که کارهای شرکت هم از خواب دم صبح تا بیداری همین ساعت ها رها نکردتم.

اینجا، این خانه دودی- طوسی را کمتر تنهایی تجربه کرده بودم. حالا که همسر هم سفر است، من و فرازیان [محل خانه جدید] وقت مفصل داریم که بیشتر و عمیق تر با هم آشنا بشویم. آها داشت یادم می رفت تنهای تنها هم نیستم، یک ماهی زنده آبی لاجوردی، همرنگ اینجا هم به فرزندی آوردم و دارم به فضای خانه و صدای ما و لحظه های خواب و بیداری و زمان خورد و خوراک عادتش می دهم بیشتر برای درمان تنهایی و ضعف بنیه بچه های دیگرم: بامبوهای خانه زاد که شده اند 5 تا و چه دوست داشتنی اند.
و اصل مطلب جمع کردن داده های زحمت های دو ساله که قرار است در این فرصت به جایی برسد و در نهایت ایرادها و کاستی هایش دربیاید. برای مرحله بعد که شاید بیشتر این روزها این جا هم راجع بهش نوشتم و بلند بلند فکر کردم.

یکشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۹۲

سور بتافرون

سور و ساتی به پا شده است.
بیماری خاص هست یا نیست؟ کدام بیمه؟ قیمت 90 یا 91؟ داروخانه فروش ندارد فعلن. تلفن ها را کسی جواب نمی دهد. تماس بگیرید ما هم در تماسیم. دو سه روز باز هم اعصاب خوردی و این ور برو، دوباره برگرد آنجا، بیمه قطع کرده است، قیمت پیش فاکتور قیمت الان دارو نیست، تو که یک بار گرفتی، برای اولین بار بعد از چهار ماه با چه دُزی بزنم؟ شروع دوباره تب ها، استامینوفن امنیتی است ... بالاخره آمپول با قیمت حدود یک و نیم برابر اردیبهشت ماه امسال 1392، فروخته شد.
البته حتما راه های دیگری برای رسیدن به آمپول هم بوده که نفر جلویی من با دفترچه بیمه مشابه، هم هفته پیش یک دوره یک ماهه گرفته بود و هم حالا مسئول باجه بهش اعتراض می کرد که این همه را برای چه می خواهد؛ ولی در هر حال بهش دارو داد.
کاش با دکتر شرط می بستم. خرداد ماه ازش پرسیدم اگر آمپول ارزان شد باز بزنم یا دیگر لازم نیست، کلا خلاص بروم؟ گفت بستگی دارد؛ اگر مثلا 6 ماه دیگر ارزان شد بزن ولی اگر 4 سال دیگر ارزان شد نه. با ناامیدی لب و لوچه را آویزان کرد و ادامه داد ولی خیلی بعید می دانم ارزان بشود. نمی دانم خوش بینی زیادم را آن موقع از کجا آورده بودم؟ هنوز قبل از انتخابات بود. گفتم حالا شاید هم ارزان شد. گفت اینها ارز ندارند، بودجه شان هم تمام شده است نمی توانند اختلاف قیمت را راحت جبران کنند. خندیدم. بیشتر از این که با دکتر بحث جدی سیاسی کنیم، معمولا صحبت های کلی و رد و بدل کردن اطلاعات است و البته خوش و بش دوستانه. ولی خوب حالا فکر می کنم باید باهاش شرط می بستم. آن قدر خوش اخلاق هست که انگیزه کافی را برای این جور شیطنت ها ایجاد کند.
من و خواهرم اساسا با هم فرق داشتیم و داریم. اختلاف 12 سال، به اندازه اختلاف دو نسل است. همه چیزمان فرق دارد. چهره، اخلاق، طرز فکر، رفتار و ... حالا هم درسمان، زندگی مان، کارمان، سلیقه مان. ولی عجیب مهربان است. راجع به چیزهایی باهاش صحبت کردم که حتی فکرش هم شاید برای یک نفر در آن شرایط و جای او، ممکن نبود. بی قضاوت، خواهرانه فقط گوش می کند و مقداری که حمایت لازم داری، کافی و به اندازه حمایت و کمک می کند.
از یک جایی به بعد آمار آمپول ها را از من نمی گیرد، تا می تواند خودش چک می کند و فقط اگر خبرهای تازه ای باشد که حدس می زند من ندارم، یا نیاز به چک کردن خودم و یا یکی از مدارکم هست تک خبر کوچک می دهد. راجع به قیمت های دولت جدید هیچی نگفته بود، چون خودش جز ناامیدهای این دوره انتخابات بود. سه چهار روز دوندگی و دو هفته تماس های مرتب با داروخانه و جاهای دیگر را بهش نگفته بودم. منتظر نتیجه نهایی بودم. همین که آمپول ها را گرفتم، برایش پیام فرستادم که آمپول گرفتم، قیمت ها یک کم ارزان شده است. بلافاصله جواب داد. چند تا سوال راجع به قیمت و تعداد و زمان اولین تزریق جدید و بعد با خنده گفت که دیگر می تواند به «زنده باد روحانی» ختم کند. می دانستم خوشحال می شود.

ولی مثل آخر مهمانی هایی که تو میزبان بودی، با همه خوشی و شادی، تهش فقط خستگی و لَختی می ماند، احساس می کنم این همه چیزی نبود که امکانش هست.

چهارشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۹۲

خاطره های قدیمی*

علی عمرانی با دست یک قطعه کوچک را نشان می دهد، می گوید:
-  اول یک ...چیه؟ این چیه؟...
دوست نابیای همراهش (افشین هاشمی) می گوید:
   -  واژه.
تکرار می کند: واژه گم می شود بعد بزرگترش
با دو تا دستش یک چیزی حدود 15- 20 سانتی را نشان می دهد.
-    چند تا کلمه؟
کلافه به افشین هاشمی که حالا نابیناست: - نه ، به هم چسبیده اند
-          جمله؟
-          آها جمله را گم می کنی. بعد دیگر...
با دستش انگار بخواهد به همه چیز اشاره کند می گوید
-          صفحه؟
-          نه
-          چند تا خط؟
-          نه بابا آن که نه، کلی تر ...
و وقتی جمله های بعدش راجع به چیزهای دیگری است، می فهمی که منظورش موضوع بوده است.
***
نمایش رحمانیان تلخ بود مثل این روزهای من، مثل تهران، مثل ما...، مثل آن خروار غروری که بعد از مدت ها دوباره یک باره تحویل داد و جوابی نماند که چیزی دیگری بگویم. نقطه فصل بعد.
در عین حال لطیف، مثل گلهای قرمز آبرنگی که جای آجرهای قهوه ای سوخته بی قواره چیدیم و پاپیون های قرمزی که به حریر پرده قرمزآبی یا شاید هم آبیقرمز می زنم که شعمدانی نور بگیرد و به امید این که برگ هاشون از سفیدی دربیاید. و لطفات تو بعد از قهر شبانه که لزومش را نمی فهمم و هیچ وقت نمی شود و نمی خواهم و نمی گذارم رسم عادی مان بشود؛ می گویم آن پچ پچ (بومی شده نان- شیرینی های فرانسوی یا شاید هم کاریکاتور ناشیانه شان) مال تو است دیشب گرفتیم نخوردی، با خودت ببر. بغض می کنی، اسمم را صدا می کنی که رو به تو برگردم، به چشم هایم خیره می شوی و با دو دست سر شانه و هر دو بازویم را می گیری و می دانی وقتی این طوری من را جلوی چشمهایت نگه داری نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و بغلت نکنم. از آن اول هم ازت می پرسیدم چرا دست های تو این همه بزرگند؟ نمی دانم می فهمیدی که دارم لوندی می کنم یا نه؟
دست... باز دست ها شروع کردند... بار قبل درد نداشت... اما این بار درد هم هست. یک روز کتف... یک روز مچ... یک روز بند انگشت ها... باید نرمش را مرتب تکرار می کردم که به درد نیافتد. دردها را نمی گویم. هر بار هم که دعوا بشود مهم نیست. عادت ندارم دردها را بگویم.
یادت نیست داستان اصفهان را. برای اولین بار آن همه راه رانندگی کردم تا خانه خاله تو. هنوز نیم ساعت نشده بود رسیده بودیم. نگفته بودی دخترخاله ها این همه زیاد و تا این حد خوشگلند، گرچه باید از زیبایی خاله ات حدس می زدم. چه صفی هم کشیده بودند، انگار سان می دیدیم. بعدش هر چند تایی پریدند تو یکی از اتاق ها به ادامه آرایش و مو درست کردن و لباس پوشیدن که 2-3 ساعت بعد برادرشان را داماد کنند. چی خوردیم؟ چای؟ آب؟ با یک تکه کوچک از آن شیرینی های مخصوص اصفهان که از بس متنوع بودند و از بس شلوغ بود، نمی شد فهمید چی است. آنهایی که فرصت بیشتر داشتند و  نشسته بودند به خوش و بش، بر و بر من را نگاه می کردند، انگار جای عروس با من عوض شده بود. یک لحظه پرسیدم دستشویی...اشاره ای سمتی را بهم نشان داد و دستم را گرفتم جلوی دهنم و هر چی تو ذهن و دل و شکمم بود خانه مادر داماد بالا آوردم. 3 ساعت بعد به جای عروسی، دکتر بیمارستان با لهجه شیرینش می گفت: «نشنیده بودی اصفهان اینطوریس؟ عروسی می آیی به جای پلو عروسی باس سرم بخوری؟» به چشمای گرد شده تو نگاه کرد و گفت: «فشارش ششس. سرم که می ستونی می زنیم هیچ، زودی هم ببرش تهران یک کباب خوب بده بخوره جون بیاد.»
 مبهوت تا چند روز بعد می گفتی: «چرا حالت بد نبود نگفتی؟» حال بد که گفتنی نیست. درد که گفتنی نیست.
مشاور می گوید الان ظرف تو کوچک تر شده است چون دارد با بیماری تا می کند. می گوید قبلا عصبانیت ها و ناراحتی ها را ابراز نمی کردی و تو ظرفت می گذاشتی، هنوز یک چیزی حدود 50% که از قبل هست، الان ظرفت جایش کم است و سرریز می کند. آکواریوم! به دفترچه گفتم؛ به تو نگفتم. دفترچه را آوردم پیش خودم. خانه خودمان. دارم دوباره باهاش می گردم. چیزهایی که اینجا نمی شود یا نمی خواهم را به دفترچه می گویم. یک جایی، با تاریخ بهار 85 نوشته بودم که محسن ازم پرسید، ناراحتی که فلانی دارد می رود. گفتم ناراحت نه، دلتنگم. فکر می کنم تفاوت این مفاهیم چی است؟ الان چی هنوز مانده که اذیتم می کند؟ فکر می کردم خالی شده است. اگر دفترچه نبود، جزئیات که سهله حتی کلیات هم یادم نمی آمد. انگار هر چی مال آن موقع بود را دور ریختم. دختر کلی آدرس می دهد. جلسه فلان قبلش آنجا با کی و کی، یک بار دیگر هم بهمان جا... می گویم یعنی هم دانشکده ای؟ می گوید نه، همکار فلان کس. یک چیزهای مبهمی می آید و رد می شود ولی دختر را هرگز یادم نمی آمد. فقط عذرخواهی می کنم و پاک سازی خودسرانه رندم ذهنم را توضیح می دهم.
***
دوست ندرام به دختره فکر کنم. باردار شده بود و دنبال دکتر آشنا می گشت برای اینکه بیاندازدش، چون مثل من او هم آمپول می زند و بارداری ناخواسته بوده و احتمال اثر روی جنین. حالا همه این ماه های آخر...او همچنان از ذخیره های قبلی آمپول داشت. دنبال یک نفر می گردم که باهاش حرف بزنم. به آن چه، که عدالت جانی در ایران معنا ندارد؟ به آن چه، که شوهرش لابد... به من چه، که...؟ داروخانه می گوید آمپول داریم ولی قیمت نداریم. می گویم پس یعنی با چه قیمتی می فروشید؟ می گوید فعلن فروش نداریم.

سایت برای 12-13 مین... یادم نیست چندمین بار است که فیلتر شد. تنش سلامت. هنوز زود است لابد. کمیته فیلترینگ، ناظر وزارت بهداشت، اخلاق مدنی... لابد همه زمان می برد. دلش شاد.

زمین سوخته احمد محدود را هر بار بیشتر از نیم ساعت نمی توانم بخوانم. اضطرابی که می دهد و تداعی روزهای جنگ و شیشه های خانه که همه شکسته بودند و آژیر قرمز و سال اول مدرسه و دیکته کلاس اولی مان پای تلویزیون و دوباره جنگ بیخ گوشمان رد شد و بچه های شقه شده و کباب شده و مدرسه ها.


بی خود زیاد شد. هیچی به هیچی ربط ندارد. به جز یکی دو نفر که به ناچار با نخ زندگی در هر کدام  از پاراگراف ها تکرار می شود، مثل نمایش رحمانیان.


*پی نوشت:* اسم پست برگرفته از اسم موسیقی- نمایش رحمانیان «ترانه های قدیمی»

چهارشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۲

نقش های سنتی در پلیس +10

برای تجدید پاسپورت رفته بودم. بعد از ازدواج پیش نیامده بود که از آن برگه وکالت معروف همسر به بنده برای حقوق خودم استفاده کنم. مطمئن نبودم باید چه جوری ازش استفاده کنم. دفعه قبل که فرم درخواست پاسپورت را کامل کرده بودم، بی‌نیاز به اجازه کسی آزاد نوشته بودم و تحویل مدارک و تمام. این بار مانده بودم که در بند مربوط به زنان متاهل باید اسم همسرم را بنویسم یا نه؟ او هم امضا کند یا نه؟ خودش هم بیاید یا نه؟...
وکالت نامه را یک روز جلو‌تر بردم کپی بگیرم و دقیق خواندم. دم دوستان وکیل گرم! خیلی متن خوب و کاملی دارد.
 «در صورت لزوم اعلام رضایت و موافقت موکل برای صدور گذرنامه وکیل و فرزندان صغیر موکل و وکیل و خروج همگی از کشور به دفعات و به هر مقصد و حضور در دفا‌تر اسناد رسمی و سایر مراجع ذیربط و امضا و تایید فرمهای مربوطه و اخذ گذرنامه و روادید و تهیه بلیط و غیره»
شروع وکالت نامه با حق طلاق است و بعد کار و تحصیل تا به گذرنامه و خروج از کشور می‌رسد.
بعد از آن حضانت و اجازه‌های درمانی بهداشتی فرزندان و در آخر هم تقسیم اموال خانواده است.
روی کپی وکالت نامه دو خط مربوط به گذرنامه را با شبرنگ سبز،‌هایت لایت کردم و با اصل وکالت نامه و بقیه مدارک با هم بردم پلیس +۱۰.
افسر نگهبان که مدارک را باید می‌دید و تایید می‌کرد خانمی بود حدود ۴۵- ۴۰. درشت و بلند قد و تپل. برخلاف هیکل درشتش صدای زیبایی داشت و البته فوق العاده خوش اخلاق و آرام بود.
کله صبح قبل از شروع کاری خودم بود و خلوت. دو نفر جلوی من کارشان انجام شد و به من رسید. موقع چک کردن مدارک خانم افسر (آخرین مرحله گرفتن گذرنامه) سوال‌های منطقی می‌پرسید و به چیزی گیر نمی‌داد. البته بقیه کارمندان که همه خانم بودند هم همین طور آرام و مرتب و خوش برخورد کار می‌کردند.
با تعجب پرسید: «متاهلی؟» با کوله بزرگ و آن مدل لباس پوشیدن، شلوار لی و مانتوی شبیه بچه مدرسه‌ای‌ها با رژ قرمز پررنگ، شاید جای تعجب هم داشت. گفتم: «بله».
وکالت نامه را باز کرد و چند خط اولش را خواند، آهسته که منشی دفترش نشنود پرسید: «طلاق گرفتی؟»
با لبخند گفتم: «نه». ادامه دادم که «روی کپی قسمت‌های مربوط به گذرنامه را‌هایت لایت کردم که راحت پیدا بشود.» نمی‌دانم چرا یک دفعه گارد گرفت... گفت کپی که نه اصلا نمی‌شود باید اصل باشد...
ساکت شدم تا تمرکزش برای خواندن متن حقوقی را نگیرم. باز با اخم و گیجی گفت: «اینکه فقط گذرنامه است خروج از کشور ندارد.» داشتم می‌گفتم «دارد...‌هایت لایت...» که دیدم دارد عصبانی می‌شود. از روی صندلی بلند شدم و اجازه گرفتم روی متن وکالت نامه بهش نشان بدهم. با دست به خط‌های مربوط اشاره کردم. گفت: «کو؟» دوباره اجازه گرفتم که انگشتم را زیر خط بگذارم و بلند بخوانم که. «.. در صورت لزوم اعلام رضایت و...» از‌‌ همان جا که انگشتم بود، چشم‌هایش متن را دنبال کرد و آمدم باز‌هایت لایت را بگویم که گفت: «اجازه بدهید متن را بخوانم» چشم گفتم و زیپ دهان کشیده، نشستم سر جایم.
هنوز به آخر نرسیده بود. گفت: «این متن‌های حقوقی از بس همه را پشت هم...» باهاش موافقم و تایید کردم و گفتم: «بله بین شرایط نقطه نگذاشته و خواندنش سخت شده است.» فکر کنم حضانت را رد کرده بود، با حض خاصی پرسید: «حضانت بچه‌ها را هم که گرفتی؟» دیگر فارغ از جریان کاری، کنجکاوانه داشت متن را می‌خواند. گفتم: «بله» پرسید «بچه دارید؟» و برگه شناسنامه را ورق زد که ببیند.
با خنده «نه» پرونده‌های دیگر روی می‌زش هم زیاد شده بود. ولی به هیچ کس نگفت بیاید تو اتاق. متن را نگاه می‌کرد و اطلاعات و مشخصات من را روی فرم.
ادامه داد: «مهریه‌ات چقدر است؟» گفتم: «هیچی» به انتهای متن رسیده بود، تقسیم اموال بعد از طلاق به طور مساوی. گفت: «یعنی واقعا مهریه هیچی نداری؟» گفتم «نه». گفتم: «همین‌ها را گرفتم دیگر.»
متحیر شده بود. پرسید: «الان زندگیت در چه حال است؟» منتظر این سوال بودم. عمدی همه صورتم پر از خنده شد. گفتم: «داریم زندگی می‌کنیم با هم» پرسید: «شغل همسرتان چی است؟» گفتم.
مکث کرد. باز متن را بالا پایین کرد. گفت: «ولی به نظر مهریه مهم‌تر از این چیزهاست. نه؟»
گفتم: «من شاغلم. قبل از ازدواج هم شاغل بودم. خودم درآمد دارم و خرج خودم را درمی آورم. حالا اگر به جایش اجازه کار نداشتم آن وقت مهریه به دردم می‌خورد، ولی الان خودم می‌دانم چه کاری برایم بهتر است.» شغلم را پرسید. آدرس محل کارم را از توی فرم نگاه کرد. حدود حقوقم را پرسید. یک جوری که انگار شاه کلید را پیدا کرده است، لبخند زد. امان از میزان حقوق زن‌ها.
باز رفت روی مهریه. گفت: «خدا نیاورد، ولی اگر یک دفعه آن رفت چی؟ وقتی مهریه نداری هیچی، چیزی نیست که نگه داردش...؟» یک ترسی تو نگاهش بود که نمی‌توانستم راحت نگاهش کنم. گفتم: «اگر یکی از دو نفر نخواهد زندگی کند که دیگر آن زندگی را نمی‌شود به زور نگه داشت.» یک جور با تاسف گفت: «آره البته این هم هست.» ادامه دادم: «بعد من هم حق طلاق دارم.»
فکری گفت: «آره. ولی عجیب است. تا حالا همچین چیزی ندیده بودم.»
یک چیزهایی پایین فرم نوشت. برگه‌های پاسپورت قبلی را به دقت نگاه کرد و ویزاهای قبلی را نه برای تطابق، از روی کنجکاوی دانه دانه دید. پرسید: «الان همسرت ایران است؟» با لبخند گفتم «بله هست.» پاس قبلی را باطل کرد. و شروع کرد به امضا و تایید و مهر و ثبت و قبض دریافت مدارک نوشتن.
خانم افسر نگهبان مدارک را تایید کرد و فرستاد برای بقیه مراحل اداری.
وقتی منتظر گرفتن قبض نهایی نشسته بودم، مردی در اتاق کنار خانم افسر بود که بعد از در زدن یکی از خانم‌های کارمند آمد دم در اتاقی به مراتب بزرگ‌تر از همه اتاق‌های آنجا. با لباس شخصی و بدون هیچ درجه‌ای، از لای در اتاق می‌توانستم اثاثیه مرتب‌تر و کامل‌تر آقا را که اصرار داشت کسی تو اتاق را نبیند، تشخیص بدهم. از خانم منشی دفترِ خانم افسر پرسیدم این آقای اتاق کناری سمتشان چی است؟ گفت مسئول و رئیس دفتر ما هستند.
شبیه خانه‌های ایرانی است پلیس +۱۰. تنها یک فرد بدون اینکه کار تخصصی و واضحی انجام بده، رئیس بقیه است. منابع و امکاناتی و حتمن حقوق مزدی که در اختیارش است بیش از بقیه است. تنها او حوزه خصوصی دارد که بقیه برای ورود به آنجا باید اجازه بگیرند و در عوض او حق ورود و دخالت در بقیه حوزه‌های همه افراد دیگر خانواده را دارد. و هر چیز دیگر غیر از این روند زندگی هنوز برای مردم عجیب و دور از ذهن است.

چهارشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۲

اتاقی از آن خود

اتاقی می خواهم از آن خودم...
شاید بله و شاید هم نه که با مفهوم اتاق «ویرجیانا وولف» مطابقت داشته باشد. هیچ وقت آن کتاب را که اصرار داشتم به زبان اصلی بخوانم، تمام نکردم. حتی به جز چندین صفحه پیش هم نرفتم. اگر درست یادم باشد چون کار فعلیم را گرفتم و مبهوت زمینه کاری جدید شده بودم.
در هر حال اتاقی، نه خانه ای، اتاقی می خواهم که فقط مال من باشد، چیز مشترکی با کس دیگری آن جا نباشد که بروی و برگردی ببینی مثلا کتاب رو پاتختی دم دستت نیست و در عوض یک گوشه دیگر خانه، رو تلویزیون است یا مثلا سه تا کنترل زیر بالشت افتاده است و یک لنگه دمپایی جلو پایت جایی که قبلا نبوده، هست و من بی حواس را پرت کند سکندری خوران وسط تیر و تخته های خانه و به درد و بعد هم کبودی هایم اضافه بشود.
اتاقی که اگر موسیقی در آن هست با نویز صدای بی بی سی همه حضش از بین نرود یا اگر چند ساعت بعد از شب با نور کم انیمیشن های جدید را می بینم، خواب و آسایش کس دیگری را نگیرم.
اتاقی که اگر دوستی خواست آنجا پناه بگیرد، هر بار مجبور نشود سیم را از زیرش رد کند یا پاش را از روی کتاب و دفتر یک نفر دیگر بردارد یا روی جای آسایش یکی دیگر بخوابد و ...
اتاقی که وقتی دارم با کسی صحبت می کنم، مجبور نباشم چهار تا موضوع دیگر را هم همزمان پیگیری کنم و هر بار از این ور بپرم آن ور و  از آن ور سر بخورم این ور ...
اتاقی که وقتی پازل 2000 تایی می چینم، وقت هایی که نیستم، از روی صفحه نیمه چیده پازل پهن زمین... قطعه ای کم یا زیاد نشود. 

تکه های پازل ذهنم به شدت به هم ریخته است. بعضی هاشون را گم می کنم و چیزهای جدید و بی ربطی به اش اضافه می شود. بعد از نزدیک دو سال در این خانه، هنوز نتوانستم کنجی برای خودم بسازم.

سه‌شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۹۱

تلاطم

زیاد خوب نبود. پر شده بودیم از سوء تفاهم.
جمله های من را اشتباه تعبیر می کرد. رفتار او را اشتباه تفسیر می کردم.
حرف. حرف. حرف. چیزی جز ناراحتی از آن درنیامد.
بنا به یک قرارداد تعیین شده، قهرِ حرفی درمیان نبود. قهر، از کارهای مشترک روزمره، مثل شام خوردن، درمیان نبود. ولی احساس ناراحتی نشان داده می شد و حتی گفته می شد، مثل اینکه الآن نمی خواهم فلان کار را انجام بدهم، چون هنوز ناراحتم.
باز هم خواستم صحبت کنیم. این بار، همه چیزهای کوچک را گفتم. واضح.
حوزه خصوصی می خواستم. بدون او. مثل قبل. به عنوان حق بدیهی.
رابطه خصوصی می خواستم با آدمهای جدید. بدون او. مثل قبل. اما با اعتماد، باز مثل قبل.
از احساس آدمهای جدید گفتم. از نادیده گرفتن هوشم. برخلاف قبل.
از تواناییم در کنترل رابطه ها گفتم، شبیه قبل. و از عدم اعتمادش به این توانایی شکایت کردم.
[چقدر دلم می خواهد این جمله های مبهم را واضح بنویسم... ولی هنوز در توان خودم نمی بینم، شاید بعد...]
گفت خیلی از این چیزها را اولین بار است که می گویی. 

شبیه نمی دانم چه زمانی... شاید خیلی دور... همه حرف های مهم را با گریه می زدم؛ برخلاف سه ماهه ی اخیر که آمپول نبود، و مدت کوتاهی از افسردگی عوارض آن خلاص بودم، باز همه چیز در دست انداز پیش می رود.

ظاهرا عمق و دلیل ناراحتی ها شفاف تر شد. اما شبیه وقتی که زخم به وجود می آید، و سرباز می شود، جای آن، در لحظه از بین نمی رود، روز بعد هم گرفته بودیم. طول کشید. خانه نرفتم. او هم از خانه بیرون زد... دیر وقت بود. خسته بودم. دو ساعت. سه ساعت. تا دیرِ شب.
مثل وقتی که روی زخم هوا می خورد، التیام یافته همدیگر را جستیم و شامی خوردیم و برگشتیم و خوابیدیم، یا لااقل بعد از آمپول، بی هوش خوابیدم.

*** نه چندان مرتبط: بلاگر و ریدر من باز شده است، ولی وبلاگم هنوز بسته است. نمی دانم چرا باز شده است.

پنجشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۹۱

فقط همدلی


باز باید...
با لوسی غر می زنم، می گویم دوست ندارم این کار را بکنم...
جدی و همدلانه صاف تو چشمهایم نگاه می کند و می گوید: «می دانم. اصلا دوست داشتنی نیست که هر بار...».
 فقط همین.
همدلیش خیلی واقعی و عمیق بود.
اشک هایم می چکند.

سه‌شنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۹۱

دوست هایم را به من برگردانید

همیشه یک دوستی بوده است که از همه چیز زندگی با هم صحبت می کردیم و در هر حالتی هم بود، بعد از دبیرستان، که رشته تحصیلی و کار متفاوت شده بود، یا با گذشته متفاوت قبل از دانشگاه و کار متفاوت، باز همیشه حرف های دل، تمام احساس ها، اتفاق ها، خوشی و ناراحتی ها را می شد باهاشون قسمت کرد.

دوستی از جنس خودت. با این که همیشه دوست های پسر هم بوده و هستند و می شود خیلی حرف ها را باهاشون زد و خندید و حتی گریه کرد و خوش بود و ناراحت بود و حتی عصبانی و دلخور، اما دوستان دختر و دوستی با آنها جنس دیگری بوده است.

مدت هاست که دوست های دختر، همان هایی که از گرمابه و گلستان باهاشون می گفتم و همدیگر را اصلاح می کردیم و احساس هایمان را صیقل می زدیم و مثل روانشناسی از بیرون من،  رفتارهایمان را بازنگری می کردیم و باز زندگی و زندگی و زندگی... خیلی کم می بینم. هر کدام یک جای دنیا، یا مشغولیتی، یا گیر زندگی و انگار بازنشدنی شده است و ...

داشتم لای کتابها دنبال چیزی می گشتم، یک برگ کاغذ سفید پیدا کردم، با دو جمله کوتاه که به سبک بچه های مدرسه وسط یک جلسه ی نسبتا رسمی جمعی بین من و دوستم رد و بدل شده بود، شاید 7-8 سال پیش. پرسیده بودم: "موقع خواندن صدایم اضطراب داشت؟" و دو جمله بعد که دوستم جواب داده بود. وضعیت ایده آل! در لحظه توانسته بودم، بازخورد وضع نگران خودم را بگیرم.

یکدفعه دلم ریخت، مثل قسمتی از عضو آسیب دیده بدن، که رویش فشار می آوری و دردش باز همه جا پخش می شود و دوباره تمام رشته های اعصابت تحریک می شوند. یادم افتاد که دلم دوستهایم را می خواهد.

من دلم برای سه تا دوستم تنگ شده است.

چهارشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۹۰

ناامنی سیال ذهن خواب

از هر جایی یک تکه بود. چیزهای بی ربط با هم، در خواب جاینشین های مشترک پیدا می کنند و داستانهای سیال ذهن می سازند:

اول خودش را سالم می بینم.
صحنه بعد رانندگی می کنم تو پیچ داغون شده باقرخان جلوی پادگان ارتش، همانجا که در ذهن پیچ برعکس شده است و به مسیر بالای تونل نواب وصل می شود به ام می گوید اره عمل کرد. شبانه ساعت 3-4 نصفه شب.

باورم نمی شود. می پرسم اصلن چرا آمده بود بیمارستان؟ برای کار کی؟ می گوید خودش. می گوید آپاندیسش عود کرده بود.

نمی بینم کی است که من به حرفهایش اعتماد دارم ولی این همه حجم اطلاعات پخش و گیجش آزارم نمی دهد.

می پرسم چرا بیمارستان امام علی؟ که هیچ وقت نفهمیدم اصلن چنین بیمارستانی هست و یا نه و اگر هست کجای تهران است؟
جواب درستی نمی گیرم.

می پرسم به جز حلقه آزارنده بقیه چطور فهمیدند؟ 
می گوید م. عکس بیمارستان او را گذاشته بود تو فیس بوک، دیدند و آمدند.

هجوم ناامنی ها تو خواب هم اذیت می کند. ساعت 3 نصفه شب. عکس در بیمارستان. همان موقع در فیس بوک. حضور زیادیِ یک مشت آدم آشنای نادوست. بی خبری من.

یک صحنه دیگر، یک جایی ام در بیمارستان. شبیه بیمارستان بوعلی. یک برگه می دهد دستم از طرف دکتر. تویش نوشته 160 سانتی متر بریده شده است.

می پرسم ،از یکی شبیه دکتر و یا شاید دستار دکتر، یعنی 160 سانتی متر را بریدید؟ می گوید بله 160 سانتی متر مانده بود. آن را هم بریدیم.

از خودش صحت اینها را می پرسم. مثل یک اتفاق بدیهی و ساده می گوید. آره.

چند بار حالش را می پرسم.
شبیه حالت کاملن طبیعی می گوید همان شب خوب شده است.
می پرسم که چرا به من نگفته است. 
بی اعتنا و مثل موضوع معمولی می گوید حلقه آزار بسته، می دانستند و بودند و همین کافی بوده است.

در تمام طول صحنه ها فکر می کنم، چطور من خواب بودم، او بلند شده است، رفته بیمارستان، یا شاید بردندش بیمارستان؟ چطور من همه این زمان خواب بودم؟
چطور در این چند ساعت عمل انجام شده است؟ آمده خانه ؟ خوابیده و صبح رفته سر کار؟
چطور این همه روز گذشته و من تازه از دیگری می شنوم؟

وقتی بلند می شوم، ناامنی مطلق است. گیجی زمان. گیجی اتفاق ها. مثل اینکه روحم چندین بار شدید و پشت هم سیلی و لگد خورده باشد. بی اختیار گریه می کنم.