شنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۵

روز شمار تا من !

به جايي مي‌رسيم. مكث مي‌كنند. مي‌گويند بايد به فلاني بگوييم بيآيد توضيح بدهد.

مي گويم فكر مي‌كنم چنين است و چنان و تحليل مي‌كنم.

مي‌گويد: تو چند روز سر كلاس بودي؟ مي‌گويم: دو- سه بار. مي‌گويد: اينجا را هم بودي؟ مي‌گويم: نه! اما تو، الآن از روي متن خواندي به نظرم بايد چنين باشد. دو سه ساعت گذشته است. سرم درد مي‌كند. حوصلهء ادامه ندارم. از جمع جدا مي‌شوم.

شايد يك سال پيش بود،‌ شايد هم كمي ديرتر... گفت تو روابطت كمي مشكل داري؟

گفتم: بله خانم دكتر! زود از آدمها خسته مي‌شوم. از اينكه كار جمعي انجام بدهيم بعد از مدتي احساس كسالت و خستگي مي‌كنم. مثلن هيچ وقت نمي‌توانم با آدمها درس بخوانم يا پا به پا ورزش كنم يا كار مشترك گروهي طولاني انجام بدهم.

تستها را ورق مي‌زند. مي گويد با همهء همه؟ مي‌گويم نه! اما اگر كسي پيدا بشود خيلي كم و به ندرت ممكن است.

مي‌گويد طبيعي است. اشكالي در تو نيست،‌ جز اينكه خيلي باهوشي. خيلي. به نظر مي‌آيد اين را مي‌داني و توقع خودت از خودت هم زياد است. نه؟

مي‌گويم كم پيش مي‌آيد كه كاملن راضي باشم،‌ هميشه فكر مي‌كنم كه بيشتر مي‌توانستم.

مي‌گويد براي اينكه بيشتر مي‌تواني.

روز شمار معكوس شروع شده است. باورم نمي شود اين آخرين امتحانهاي اين دورهء لعنتي و طولاني باشد. شايد بيشترين هزينه‌اي كه اين دوران 6-7 سال از من گرفت، حس عقب ماندنم از خودم و از انتظارات و توقعات خودم بود. روز به روز كه مي‌توانستم ولي اجازه درس و امتحان نداشتم، ذره ذره احساس تمام شدن مي‌كردم. آنقدر از خودم خجالت مي‌كشيدم كه هيچ چيز ديگري برايم آن همه سخت نبود. حالا اين دو هفته...

من از من عقب مانده است. من از من ناراضي است. من از من شاكي است. من از من انتظار برآورده نشده دارد.... من منتظرم باش! شايد فاصله كم باشد.

جمعه، تیر ۰۹، ۱۳۸۵

آرمان پوسيده !

با برادرش سه سال اختلاف سن دارد.

هم عقيده بودند و هم رزم و آرمانگرا. از رشته پزشكي كه قبول شده بود به خاطر عقايد سياسي محروم شد. برادر كه حتي از كنكور هم محروم شد.

تو گير و دار سنت خانواده براي اينكه بتواند راحت به كاريهايش و آرمانهايش برسد، بايد با يكي ازدواج مي‌كرد. از پسرك بدش نمي‌آمد، اما تو مبارزه تير خورده بود و براي هميشه از يك پا محروم بود. بهش پيشنهاد ازدواج داده بود با تاكيد بر آرمانهايش. پسر نياز به دوست داشته شدن داشت،‌ اما غرور دخترانه و خفقان سنت آن سالها بهش اجازه ابراز عشق نمي‌داد. حالا اگر بپرسي مي‌گويد صلاح نبود به خاطر پايش بود كه پيشنهاد دادم. غرور جواني پسر نگذاشت. خواستگاري دختر را رد كرد. به خاطر فشارها با يكي از رفقاي برادرش حاضر به ازدواج شد.

پسر شهرستاني، با فرهنگ بسيار متفاوت،‌ داغ و جوان و فرصت طلب و خوش زبان بود.

روز عروسي خبر اعدام يكي از همرزمها آمد. لباس عروس نخريد. آرايشگاه نرفت سوار ماشين عروسي نشد و خودش را عروسانه نياراييد.

خطبه عقد: يك بار.... دو بار.... سه بار..... نه! نه! عروس حاضر نيست. خطبه باطل.

همه بهم مي‌ريزند. تنها دوست مشترك، برادر،‌ بنا به مصلحت راضيش مي‌كند. حالا اگر تعريف كند،‌ مي‌گويد اما گفتم حق كار و مسكن مي‌خواهم. نوشتند تا بله گفتم!

چند وقت بعد برادر جز اعداميها رد مي‌شد. زندان. شكنجه. زندان. شكنجه. تازه داماد پا مي‌گيرد. آرمان و هم رزمان و انسانيت يادش مي رود.

زياد نگذشت كه شهوت طلبي و لاابالي گري با دختران تهران را شروع كرد.

بهش مي‌گويم چرا به برادرت نمي‌گفتي؟ مگر اون ضمانت نكرده بود؟

مي‌گويد تازه از زندان آمده بود. آثار شكنجه هاي رواني و تا دم اعدام رفتن ذهنش را بهم ريخته بود.

بعد از چند سال مردك معتاد هم شد. حالا تنها. دو تا بچه.جوان. خوش بر و رو. آرمانگرا و اخلاقي... صبح تا شب كار مي‌كرد. چندين بار سعي كرد مردك را ترك بدهد. اوايل به خاطر به قول خودش مصلحت و حفظ آبرو به كسي نمي‌گفت. بعد مردك با داروهاي اعصابي كه براي ترك بهش داده بودند،‌ خودش را درگير كرد. از كار افتاده حسابش كردند. شانس آورد. و كم كم روان پريش شد. همان ديوانهء خودماني.

حالا بعد از اين همه مصلحت طلبي ،‌ در جواب اينكه چرا طلاق نمي‌گيري؟ مي‌گويد:اون(همسرش) بيمار است. نياز به مراقبت دارد. پدر و مادر پيرش از پسش بر نمي‌آيند، تو تيمارستان هم كه هم خرجش زياد است و هم تنهايي حالش را بدتر مي‌كند.

سالهاست كه تنها مي‌خوابد. تنها و فقط با بچه هايش سفر مي رود. تنها كار مي‌كند. تنها درآمد دارد. تنها....تنها....تنها.................

چه ‌مي‌شد كمي خودخواه مي‌بود؟ چرا آن آرمانهاي لعنتي هيچ كاركردي براي خودش نداشت؟ هوش و استعدادش،‌جواني و شادابيش،‌ خوش فكري و جسارتش،‌ اعتقادات و دوستان همفكرش.... هيچ كدام ذره‌اي به خوشبختي و آرامش نزديكش نكرد.

حالم از آرمانهايش به هم مي خورد وقتي روزگار خودش را مي بينم. حالم از مردك به هم مي‌خورد وقتي نشخوار واژه‌هاي بلند را از ذهنش تصور مي‌كنم. حالم از ضمانت به هم مي‌خورد وقتي مي‌بينم برادرش هيچ كمكي نمي‌تواند بكند.

پنجشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۵

قلپ قلپ قلپ...

توضيح يك چيزهايي سخت است: اما وقتي مجبوري توضيح بدهي....

شايد هيچ جاي دنيا كسي چنين آزارنده بر نظرياتش پافشاري نكند.

نمي‌دانم وقتي تا مرز خفگي و استيصال مي‌روم و مي‌آيم تواني مي‌ماند براي....

احساس خفگي مي‌كنم.

مي‌خواهم حرف بزنم. اما امان كه اين آكواريوم لعنتي شيشه‌اي است.

یکشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۵

خودخواهي عاشقانه


فيلم باغهاي كندلوس ايرج كريمي. نمي‌خواهم چيزي راجع به خود فيلم بنويسم.
فقط يك ديالوگ بود كه از زبان كاوه نقل مي‌شد:
گاهي وقتها عشق هم آدم را خودخواه مي‌كند. ( كاوه به خاطر عشقش به آبان نمي خواست سرطان او را بپذيرد و مانع نذر آبان براي شفايش شد.)
يك جاهاي هم در فيلم كاوه با عصبانيت به آبان مي‌گويد تو مريض نيستي. تو حق نداري مريض باشي ( يا چيزي به همين مضمون)
تو ذهنم مي‌چرخد: نبايد دلتنگ بشوي. نبايد اذيت بشوي.... نبايد..... نبايد............ .


چي‌مي‌شد اگر كاوه سرطان را مي‌پذيرفت و عاشقانه تا لحظات آخر و در سختي بيماري با آبان مي‌بود؟؟؟

جمعه، تیر ۰۲، ۱۳۸۵

توقع يا نامهرباني؟؟؟

دختر انتظار دارد. دختر توقع دارد. دختر در قبال انتظارات برآورده نشده‌اش، كه من حتي يكي از آنها را هم نپذيرفتم، ‌شاكي مي‌شود. دختر رابطهء‌ صفر و يك مي‌خواهد.
يا تو را به حساب نمي‌آورد و يا تا وقتي دوست هستي كه تا اراده كرد و لازمت داشت،‌ فوري زندگيت را بگذاري و كمكش باشي.
شايد اصل جريان اين است كه از مواجه شدن باهاش هراس دارم.
بارها نظرات من و نوع بينشم را به زندگي شنيده و اعتراف كرده است كه ما در بسياري چيزهاي اساسي متفاوتيم. و بارها من هم گفته‌ام كه دلايل پديده‌هايي كه برايش پيش مي‌آيد و آزارش مي‌دهد،‌ رفتاري است كه من بهش انتقاد دارم.
باز وقتي ناراحت و به هم ريخته است،‌ مي خواهد با هم حرف بزينم.
من حرف جديدي برايش ندارم جز انتقادات قبليم. از طرفي او از نظر روحي در شرايط شنيدن انتقاد نيست. در آن لحظات آرامش نياز دارد.
برايم خيلي سخت است كه الكي اميد به آرامش بدهم،‌ در رفتاري كه دست كم من آرامشي درش نمي‌بينم. شايد هم من نامهربان شده‌ام.

چهارشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۵

Return

سر فلان موضوع به چالش مي‌رسيم. صدايش بالا مي‌رود اما نه غير طبيعي. سعي مي‌كند كنترل كند.‌ چون دفعهء‌ اولي كه با من بلند حرف زد، بهش گفتم: من هر چه قدر هم در موردي اشتباه كرده ‌باشم،‌ وقتي حاضر مي‌شوم راجع به آن موضوع حرف بزنم و منطقي قانع مي‌شوم و مي‌پذيرم، پس لزومي نمي‌بينم كه آدمها اجازه داشته باشند، سرم داد بزنند.
همچنان من دليل مي‌آورم و نمونه كه از رفتارم دفاع كنم. يك دفعه وسط بحث مي‌گويد، اگر هم مشكل حل نشد، من به فلاني ( مسئول كاريمان) مي‌گويم.
هم خنده‌ام مي‌گيرد از قهر كودكانه‌اش و هم عصبي مي‌شوم كه مي‌خواهد ضعفش را با پنهان شدن زير لواي قدرت،‌ بپوشاند.
مي‌گويم: هنوز كه داريم حرف مي زنيم كه حلش كنيم. بگذار پس سعيمان را بكنيم فعلن.

تو برنامه‌نويسي يك دستوراتي هست (return) كه هر لحظه و در هر شرايطي از اجراي برنامه، مي‌تواني يك دفعه همان لحظه،‌ از برنامه خارج بشوي. اما استفاده از اين دستورات، گرچه ممكن است پيش بيآيد اما از ضعف برنامه نويس است. حتي در حلقه‌هاي بي‌نهايت هم براي يك حرفه‌اي راه حلهايي براي خروج از بحران وجود دارد، بدون اينكه همه چيز را رها كند.
ولي زياد مي‌شنوم و گاه مي‌گويم كه ببين اصلن ولش كن. همه چي را فراموش كن. فكر كن چيزي نبوده و ....
ما ضعيف كد مي‌كنيم. ضعيف بازي مي‌كنيم. ضعيف زندگي ‌مي‌كنيم و ضعيف دوست داريم
.

دوشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۵

بازديد جناب !

جناب، يك پست دو يا سه در يكي از وزارت‌خانه‌هاي دولت مهرورز دارند. و مدارك عالي در فلان زمينه. و درجات فراوان محض جدي بودن جريان.
بعد از دو سه بار قرار و مدار،‌ نيم ساعت آخر روز كاري،‌ دو روز زودتر از قرار قبلي، با چهل و پنج دقيقه زودتر خبر دادن، ‌تشريف مي‌آورند بازديد كه به قول خودشان تنها توليد كنندهء فلان دستگاهها را بعد از هشت سال سابقهء كار حمايت كنند.
جدي است. عجله دارد. كار مهم است و از اين شعارهاي قشنگ قشنگ ديگر.... .
پيراهن رو شلوار. چروك تا دلت بخواهد. چركمرد تا دلت بخواهد و نا متناسب با كفش و شلوار و باقي قضايا.... .
تو اتاق كه مي‌آيد پشت ميزم كار مي‌كنم. معرفي مي‌شويم به هم. من لبخند مي‌زنم و جناب هنوز جدي است.
طاقت نمي‌آورد و مي‌پرسد كه اين دستگاه تست كامل شده است؟
توضيح مي‌دهم اين دستگاه قديمي است و براي تعمير آمده است. دارم چكش مي‌كنم. ازم مي‌گيرد و با يك لحن بالا به پايين مزخرف،‌ مي گويد فكر كنم اشكال را پيدا كردم.( با لحني كه يعني تو ضعيفه،‌ ده دقيقه است باهاش ور مي‌روي و نفهميدي اما من با يك نگاه مي‌فهمم.) برد را مي‌گيرد و مي گويد لحيم اين دو پايه به هم متصل شده است.
مي‌خندم و مي‌گويم پس اينطور؟ پس اشكال اين است؟ (با لحني است كه يعني آفرين پسر خوب! چه باهوش!)
مدير عامل محترم،‌ كه مي‌داند من اينطور موقعها حاليم نمي‌شود طرفم كي‌ است، تا اوضاع را خرابتر نكردم،‌خنده‌ء خودش را به زور قورت مي‌دهد و برد را مي‌گيرد و توضيح مي‌دهد كه اين دو پايه به دليل فعال كردن بيت فلانم،‌ عمدي به هم وصل شده‌اند كه نرم افزارمان ساده‌تر بشود.
خودش را جمع و جور مي‌كند و مي‌گويد پس حتمن اشكال جاي ديگر است. پشت به من،‌حرفش را ادامه مي‌دهد.
احساس خوشبختي مي‌كنم كه مردمم تشخيص دادن اين دولت برايشان كارا تر است.

پنجشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۵

تربيت خشن

جاده چالوس. از چالوس به تهران. نزديك كرج.
سرعتش شايد حدود 40 تا 50 كليومتر باشد. عصر يك روز وسط هفته است. مرد پشت فرمان است. دو تا بچه از پشت معلوم هستند و خانمي كه جلو كنار راننده نشسته است. جاده خلوت است. از روبرو هم گاهي تك و توك يك ماشين مي‌آيد.
چراغ مي زنم هر بار با يك مكث 15- 20 ثانيه‌اي. 5- 6 بار تكرار مي‌كنم اما هيچ واكنشي نشان نمي‌دهد. همين كار را با بوق تكرار مي‌كنم.
بعد از چند دقيقه كه چند بار تو آيينه نگاه مي‌كند و هيچ واكنشي نشان نمي‌دهد،‌ راهنما مي‌زنم و از سمت چپش سبقت مي‌گيرم و مي‌روم.
كرج. 5 دقيقه بعد. يك ماشين با بوق ممتد از پشت مي‌آيد منحرف مي‌شود به طرف ماشين من. به سرعت كنار مي‌كشم كه به ماشين نكوبد. شيشهء خانم پايين است. سرش را بيرون مي‌آورد و شروع مي‌كند به فحش دادن... دخترهء‌ ج... مي‌آيي سبقت مي‌گيري كه چي‌ بشه؟ مي‌خواهي بدهم حالت را جا بيارد؟......
10 دقيقه بعد. كمي جلوتر ايستاديم. مبهوتم. با اينكه بيش از من عصباني شده است و واكنش تندي نشان داد كه ازش نديده بودم اما مي‌گويد فراموش كن. آدمهايي كه پر عقده نباشند و خشم فروخفته نداشته باشند، خيلي كمند. مي‌گويم تمام بهت من از اينه كه چطور يك
زن مي‌تواند چنين فحشي را به زن ديگري بدهد؟ چي به سر آن زن آمده و چطور زندگي كرده است كه اينطور شده است؟

به اين خيلي فكر مي كنم كه وقتي پسري يا مردي تمايل به برقراري ارتباط با دختر يا زني را دارد، هر چه قدر هم تمايلش زياد باشد، همين كه بداند با كس ديگري رابطه دارد، ديگر اصرار نمي‌كند ( اكثرن اينطورند. ) يعني اخلاقيات در رابطه‌شان سهم خوبي دارد.
اما اگر بر عكس اين موضوع باشد، زنان خيلي راحت ( باز اكثرن در جامعه عمومي ايران منظورم است. ) به اصرارشان ادامه مي‌دهند و برايشان مهم نيست حتي اگر رابطه موجود طرف خراب بشود يا از بين برود ولي در عوض خودشان حضور داشه باشند. يعني اخلاقيات در چنين رابطه‌اي آخرين الويت را برايشان دارد.
دلم براي اين اكثريت زنان جامعه مي‌سوزد خيلي زياد. چون فكر مي كنم آنقدر ناديده گرفته شده‌اند و آنقدر بي‌ارزش بودند و انكار شدند كه حاضرند به هر قيمتي خودشان را ثابت كنند يا به نيازهايشان برسند. ( البته اگر مردي هم چنين باشد،‌ اين شرط برايش نقض نمي‌شود، اما خوب چون بيشتر در زنان ديده‌ام اين ويژگي را اينچنين بيان كردم.)

حالا اين پليسهاي زن: بيشتر از اين كه وحشي گري و خشونت و چاروادار حر
ف زدنشان برايم عجيب باشد،‌ تمام ذهنم را درگير كرده است كه چه بر سرشان آمده است و خشونت تا چه حد در زندگيشان بوده است كه داوطلبانه به پليس پيوستند و براي وحشي‌گي تربيت شدند، آن هم نه در يك موضوع سياسي بلكه در احقاق حق اجتماعي كه كاملن به نفع خودشان هم هست.

سه‌شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۵

خوشحالي واقعي

بعد از چندين وقت بي‌خبري متقابل، پيدايم مي‌كند. خوشحال مي‌شوم. يك خوشحالي واقعي. از زندگيش مي‌گويد. كامل و مختصر. مي‌گويد چند وقتي است كه مي‌شود گفت ازدواج كرده است. از خوشحالي جيغ مي‌كشم. به نظرم بسيار پخته تر شده‌است و بهش مي‌گويم. حتي حس آن موقعش هم از بين نرفته و رسيده شده است، و من از خبر خيلي خوشحالم. يك خوشحالي واقعي.
دعوتشان مي‌كنم براي ديدار. خوشحال مي‌پذيرد، از طرف خودش. و منطقي است.
بهش فكر كه مي‌كنم هنوز هم خوشحال مي‌شوم. از اينكه يادم بوده است و از اينكه خبر خوبي داشته است.
اين روزها با مشت و مالهاي حرفهاي دوستان، همه چيز را دارم تصور مي‌كنم و تمرين، به خصوص سخت ترينها را.
آرزو مي‌كنم بتوانم برخورد مشابهي داشته باشم و احساس مشابه. تمرين مي‌كنم كه خوشحال بشوم. يك خوشحالي واقعي
.

...

ميدان مثل هميشه است. نه چندان پر ترافيك و نه چندان خلوت! اول فكر مي‌كنم يا بايد اتفاق خيلي بدي افتاده باشد،‌يا ماجرا به هم خورده است. ماشين را تو يكي از كوچه‌هاي فرعي ميدان مي‌گذارم و به سرعت پايين مي‌آيم. كم كم متوجه مي‌شوم. تعداد كم نيست. در همين 15 دقيقه يك اتوبوس را پر كرده‌اند و بردند. اما اين بار تعداد لباس شخصيها و پليسهاي زن و عجيب تر پليسهاي مانتويي زياد است.
************************************************************
حالا وسط همهمه‌ام. يك دختر سبزه رو با چشمهاي عسلي شايد 3-4 سال بزرگتر از من، چادري از پشت آرام بهم مي‌گويد: اينجا نايستيد.
نگاهش مي‌كنم. مي‌گويد: برا خودتان مي‌گويم مي برنتان.
از لاي چادرش لباس نظاميش را مي‌بينم. اما تكان نمي‌خورم. با لحن آرامتر و مهربانانه‌اي مي‌گويد: من هم مثل خودتان. فقط اينجا نايستيد.
جايم را عوض مي‌كنم. باز پشت سرم است. مي‌زند رو شانه‌ام و مي‌گويد: برا خودتان خطرناك است.
مستقيم تو چشمهايش نگاه مي‌كنم. بي ‌مدارا اما آرامم. مي‌گويد: من هم مثل خودتان.
مي‌پرسم مثل خودمان؟ مي‌گويد بله. باز پرسشم را تكرار مي‌كنم. مي‌گويد: بله بله. مي‌خندم مي‌گويم: همين براي من كافي است. از بين جمعيت مي‌روم آن طرف دايره.
******************************************************
جيغ مي‌زند. خودش را مي‌كوباند به ميني بوس. گريه مي‌كند. با جيغ مي‌گويد پياده شو. ضجه زنان به مردم مي‌گويد من همين يك پسر را دارم. دخترش هم كنارش گريه مي‌كند. مامورها سعي مي‌كنند دورش كنند. پسر از تو ماشين عصبي، اشاره مي‌كند كه برويد خانه. من مي‌آيم. مي‌دوم جلو مي‌كشيمش كنار. مي‌گويم: نگذاريد بي‌قراري كند، من مي‌روم آب بياورم.
شانه‌هايش را مي‌مالم. مي‌گويم: باور كن آزادش مي كنند. انگار روزنهء اميد. مي‌گويد: كجا مي‌‌برنش پس؟
مي‌گويم: عشرت آباد. آخه وقتي چيزي حدود 100 نفر را مي‌گيرند،‌معلوم است كه آزادشان مي كنند. مي‌دوم بالاي ميدان.
حالا دارد آب مي‌خورد. آرامتر است. از ميني بوس دورش كرديم. مي گويم بر‌مي‌گردد. خيلي زود. مي‌گويد: فقط يك پسر داشتم. مي‌گويم: پس دخترتان؟ مي‌گويد: اما همين يك پسر بود آخه.
**************************************************************
مانتو پوشيده. با هيكل درشت. سينه‌هاي بر آمده. باتوم به دست. با باتوم مي‌زند پشتم. بر مي‌گردم: بله؟ مي‌گويد برويد. سيخ نگاهش مي‌كنم. مي‌گويد: خودتان را بدبخت نكنيد برويد.
مكث مي‌كنم. دور و بريهايش منتظر مي‌ايستند. گارد گرفته‌اند. به حرفش مي‌خندم: بدبخت؟ بيش از اين؟ نه! ديگر شماييد كه بختتان را از دست مي‌دهيد از اين به بعد.
هوار مي‌زند و باتومش را بالا مي‌آورد: مي‌خندي؟ باز لبخند مي‌زنم. زن عربده مي‌زند: مي‌گويم نخند. يك مرد لباس شخصي از پشت بهش اشاره مي‌كند، رهايم كند.
***********************************************************
مي‌پرد تو اتوبوس شركت واحد. پسر را پايين مي‌كشد. دستش را از پشت مي‌پيچاند و باهاش در گير مي شود. لباس شخصي تنهاست. كسي دورش نيست اما مردم مي‌ترسند. چند تايي مي‌رويم جلو. داد مي‌زنم: ولش كن. همه داد مي‌زنيم: ولش كن. مردم عادي هم جرات پيدا مي‌كنند. زنها داد مي‌زنند و مردها مي‌ريزند به كمك پسر. پسر رها داده مي‌شود. لباس شخصي بين مردم تنها مي‌ماند كه عينكي بي‌سيم به دستِ كلت به جيب، مي‌آيد مي‌كشدش بيرون و از جمعيت فراريش مي دهد.
************************************************************
مي‌گويد بايد اينها را مردم تكه پاره كنند. مي‌گويم پس فرق ما با آنها چي است؟ فقط نداشتنِ ‌قدرت؟ همه اين تجمع براي صلحش است.
شايد 30 سال از من بزرگتر است. آروزي موفقيت مي‌كند برايم. لبخند مي‌زند و مي‌گويد درست چيزي است كه شما مي‌گوييد.
************************************************************
وسط جمعيت مي‌بينندم. من مي‌روم تو يك مغازه دنبال آب. مي‌آيد تو سلام مي‌كند و مي‌پرسد چي شده است؟/ مي‌گويم آب مي خواهم./ هراسان نگاهم مي‌كند./ وقت ايستادن و خوش و بش ندارم. موقع بيرون رفتن مي‌گويد: خودتان چي؟/ مي‌گويم خوب ِخوبم./ فكر مي‌كنم زمان كمتر، و فشار بيشتر از آن است كه فرصت دوست داشتن داشته باشم.
*************************************************************

خسته‌ام! شايد خيلي چيزها براي بعد!
امروز به اين فكر كردم كه به هيچ وجه نبايد دستگير بشوم. به هيچ وجه! در اين شرايط هزينهء‌چنين چيزي براي من نسبت به بقيه،‌ چندين برابر است!
امروز به اين فكر كردم، كه نفس كشيدن هم سخت شده است! امروز به اين فكر كردم كه مردم من اينها هستند. هيچ نبايد شك كنم، كه اينها هرگز نخواهند گذاشت،‌دختري داشته باشم در اينجا.
من پس از خودم تمام مي‌شوم! هرگز هرگز هرگز نمي‌گذارند،‌ دختري داشته باشم كه خنديدن را،‌ دوست داشتن را،‌ مهرباني را، فكور بودن را،‌ شجاع بودن را، عشق را،‌ بخشيدن را، زندگي را و حتي مردمم را بهش ياد بدهم!
اين چند ماه تجربه واقعي و تلخي بود! اين مردم هرگز نمي گذارند!!! هرگز
!!!

دوشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۵

منطق ما

اينجا همه چيز روز به روز منطقش را بيشتر از دست مي‌دهد.
1- يك باشگاه بزرگ ورزشي كه تمام تعطيلات هم باز بود،‌ روز 14 و 15 خرداد،‌ بسته ماند. ( ورزش هم اگر قرار است،‌ ما فراموش بشويم،‌ قدغن! )
2- روزهايي كه عزاداري حساب مي‌شود،‌مثل وفات امامها و ... سينماها تعطيل است. حتي اگر يك فيلم درام داشته باشد. ( سينما يك چيز تو مايه‌هاي ديسكو است براي آقايان )
3- روزهايي كه ايران در جام جهاني فوتبال بازي دارد، سينماها و تئاترها از يك ساعتي نزديك به مسابقه تعطيلند. ( يا همه فوتبال مي‌بينند، يا بايد همه فوتبال ببينند. )
4- كمي بي‌ربط: براي رفع نازايي همه جاي دنيا بانك اسپرم و بانك تخمك وجود دارد،‌شبيه بانك خون. اما در ايران فقط بانك تخمك هست،‌ به همان دليلي كه آقايان مي‌توانند 4 زن را به همسري بگيرند و برعكس آن هرگز.
جالبتر اينكه اگر زوجي با رضايت شخصي،‌ از كسي اسپرم هديه بگيرند يا بخرند، بچه حاصل حكم ولد زنا را دارد.
دو دوتا سه تا! آسان است،‌شما هم تكرار كنيد: دو دوتا سه تا!

جمعه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۵

حرف مردم !!!


فيلم "به آهستگي"، دومين فيلم بلند مازيار ميري را ديدم. فيلم اولش "قطعهء ناتمام" گرچه مضمون پر حرفي داشت،‌ اما ساختار آرام و هنريش،‌ موضوع به روز و جنجال برانگيزش را تحت تاثير مي‌گذاشت.
حالا به آهستگي،‌ به شكسته شدن حريم خصوصي،‌ به فضولي و دخالت و زندگي قبيله‌اي مردم مي‌پردازد كه هنوز هم كه هست،‌ اين را خيرخواهي و انسان دوستي معنا مي‌كنند.
از خاله‌زنكيها، از يك كلاغ و چهل كلاغ، از حرف مردم،‌ از قضاوتهاي مردم و از همان چيزيهايي كه همين روزها من و تو، دوست بسيار روشنفكر و مدعي‌ام، باهاش خرخره همديگر را مي جويم و فضا را حتي براي نفس كشيدن، از هم مي‌گيريم.
بگذريم. فيلم،‌ اشكالاتي دارد، و مي‌توانست بسيار خوش ساخت تر از اين باشد. اما بازي خوب فروتن و نكته‌سنجيهايش را نمي‌شود ناديده گرفت.
- يك نكته بسيار جالب اين كه تو فيلم گرچه مثل خيلي ديگر از مردم مدام دم از فضولي و هوچي‌گري زنها مي‌زند، اما عملن بزرگترين سهم اين بي‌فرهنگي را بر دوش مردها نشان مي‌دهد.( قصاب،‌ نجار،‌ مرد حزب‌الهي در قطار، همكارهاي محمود، در مقابل پير زن صاحبخانه و زن دايي پري ) از اين منصفانه ديدنش بسيار خوشم آمد.
- نشان مي‌دهد كه مردم چقدر در بند ظواهر دين هستند، آنجايي كه مردي به اصرار مي خواهد كه براي مرده‌اش در قبال پول نماز و روزهء‌ قضا به جا بيآورند.
- نشان مي‌دهد كه دين گرچه در گوشت و پوست زندگي مردم رخنه كرده است، اما چه ساده خودش را از مسئوليتها كنار مي‌كشد، آنجا كه فروتن( سيد محمود ) استخاره مي‌كند كه دنبال زنش برود يا نه، و جواب ميانه مي‌آيد.
- نشان مي‌دهد كه چقدر زندگي پيچيده مي‌شود، وقتي كساني كه بسيار اظهار دوستي و نزديكي مي‌كنند، به خودشان حق بدهند كه زندگيت را هم بزنند.( رابطهء نجار با سيد محمود)
- نشان مي‌دهد كه وقتي جماعتي، اكثريت جامعه، چيزي را دهن به دهن مي‌چرخانند و مي‌گويند، چقدر سخت مي‌توان بر عقيده قبلي و بر اعتمادت، كه بر خلاف حرف مردم است، استوار ماند ( به زندان انداختن پري ).
- و جاهايي از فيلم چيزي شبيه انتقام به چشمم خورد، البته شايد اشتباه برداشت از من بوده،‌ اما اگر چنين است، اشكال اساسي فيلم است. ( جايي كه محمود چندين بار به كسي كه به جاي او استخدام شده‌است، خيره مي‌شود. و باز به زندان انداختن پري، با وجود اينكه بعدش زندگيشان را ادامه دادند. )
- يك سوتي هم تو تدوين به چشمم آمد، گويا تكه‌اي از فيلم را در تدوين نهايي حذف كرده، اما اسم بازيگر با كاركترش در تيتراژ آخر مي‌آيد. ( يابندهء نوار كاست )
- راستي طرح كلي فيلم كپي از فيلم Malena بود.
حالا يك پيشنهاد: اگر احساس مي‌كنيد خيلي مهربانيد، يا اگر حس مي‌كنيد در دوستيهايتان بيش تر از بقيه نگران و پيگير دوستهايتان هستيد، بد نيست يك بار اين فيلم را ببينيد فقط اين يك دفعه را خوش انصافي كنيد و خودتان را جاي قهرمان ( سيد محمود و پري ) نگذاريد.
چهره‌مان بسيار زشت تر از آن است كه تا حالا تصور مي‌كرديم، نه؟

پنجشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۵

تجمع


1-دختره می گوید باهم صحبت کردیم. قرارمان را گذاشتیم. او می گفت دو سال دیگر و من یک سال دیگر. سر یک سال و نیم توافق کردیم که با هم ازدواج کنیم. می گویم از آشنایی اولتان چقدر می گذرد؟ یک ماه.

2-دختره می گوید بهش گفتم نماز بخوان، قبول کرده. می گویم اما خودت که نمی خوانی نه؟ می گوید اما دوست دارم او بخواند.

3- دختره گفته بهتر بود وقتی شما دو تا با هم بودید من نمی آمدم. می گویم اما آمدن یا نیامدنش در دوست بودن یا نبودنش با تو فرقی نمی کرد که، فقط در این صورت او بود و تو تظاهر می کردی که نیست.

4-دختره می گوید من با مرد زندار شوخی نمی کنم، اما با پسر مجرد، راحت شوخی می کنم.

5-می پرسد این لاکت را عوض نمی کنی؟ دختره می گوید: حالا نه! اما چند روز دیگر سر دو هفته اش می شود، می روم آرایشگاه برای ترمیم لاک ناخنم. می گوید هر بار بین 20 تا 25 هزار تومان.

6-دختره می گوید مهریه ام باید دست کم جوری باشد که معلوم بشود مدرک مهندسی دارم.

7-دختره می گوید این برای یک دختر خیلی زشت تر است که دهنش بوی پیاز بدهد، تا برای یک پسر.

8-دختره می گوید اگر شوهرم آنقدر پول داشت که به کار من نیازی نبود، دوست داشتم خانه بمانم و بروم تفریح و کلاس ورزش و چه و چه ... .

9-درست چند دقیقه بعد از اینکه با دوست پسرش صحبت می کنم، دختره سر و کله اش پیدا می شود و درست بحث مشابهی را که با پسره کردم با هام راه می اندازه بی مقدمه.

10-می گوید دختر پاکی است. نماز می خواند و چادری است. می گویم اما دست تو را می گیرد. در آغوشت می نشیند. باهات رابطهء نزدیک به سکس کامل دارد بدون اینکه ازدواج کرده باشید. این عجیب نیست که هم به نماز و چادر اعتقاد دارم و هم رفتارش چنین است؟

11-دختره می گوید تلویزیون و ضبطی که خریده، مارک خوبی ندارد. اما اگر چیزی بگویم می گوید خودت بخر. در صورتی که صوت و تصویر با پسر است و نمی خواهم رو دست بخورم.

12- دختره می گوید بهش گفتم ازش حامله شدم، و قول ازدواج گرفتم تا مثلا رفتم و بچه را انداختم.

13- دختره می گوید وضعش آنقدر خوب است که به پول حقوق من نیازی نیست. پس می روم و دیگر راحت می شوم از این شرکت دیگر هم دوست ندارم اصلا کار کنم. دلم بچه می خواهد.

14- می گوید می دانم که تو شرایط سختی است. اما اگر الآن بهم توجه نکند، برایش عادت می شود که بی تفاوت باشد. آخر می دانی اون هم پدرم است هم دوستم، هم دوست پسرم.

15- 16- 17- 18- 19- ..... همه هم سن و سال من.

اکثرشان هم از نظر اقتصادی هم سطح خانوادهء من. اکثرشان لیسانس به بالا. اکثرشان با چندین رابطهء قبل از ازدواج.

نمی دانم چقدر لغو قوانین زن ستیز معنی پیدا می کند؟ نمی دانم چقدر کارکرد دارد؟

نمی دانم اگر من دلم می خواهد آزادانه کار داشته باشد، حقوق برابر با مردان بگیرم، ارتقا موقعیت شغلی داشته باشد، در عوض چندین هزار زن دیگر آرزو می کنند که کاش آنقدر وضعشان خوب بود که نیاز مالی آنها را ناچار شاغل نمی کرد؟

نمی دانم اگر من می خواهم رفتار انسانی باهام بشوم جدای جنسیتم، اگر رابطه ام از دوستی و همسری و همکاری گرفته تا ... برابر باشد، و ضعیف پنداشته نشوم؛ چندین هزار زن دیگر هنوز با عشوه و ناز بسیاری از نیازهایشان را برطرف می کنند؟

نمی دانم اگر من به جای زیبایی افراطی، برای توانایی و دانایی ولع دارم، چندین زن دیگر، ترجیح می دهند با زنانگی عدم توانایی و داناییشان را جبران کنند و به آن افتخار می کنند.

نمی دانم چندین هزار زن دیگر با حسادت و نفرت و کینه، چشم دیدن همجنسانشان را ندارند؟ و فقط برای رابطه با یک مرد، همهء اخلاقیات و انسانیت را زیر پا می گذارند؟ و حاضرند به لجن بکشند دیگران را برای رسیدن به خواسته هایشان؟

نمی دانم تجمع تو این جامعه هنوز چه قدر خنده دار است؟

نمی دانم چطور حتی دوستهای صمیمی هم برابری را افراط می دانند و انگ قدرت طلبی و شهوت پرستی می زنند؟

نمی دانم؟ نمی دانم؟ نمی دانم؟ در هر صورت شاید تجمع هم یک راه حل باشد.

پی نوشت: من در مود بدبینانه هستم.

چهارشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۵

بازی بی قاعده

می گوییم از جوبها می پریم.
می گوییم باشه می پریم.
اون می پره من نه!پایم به یک چیزی گیر می کند. می ایستد می گوید: پس چرا نپریدی؟ منتظرم. می گویم: آن موقع نمی شد. من هم می پرم.
به جوب بعدی می رسیم. من می پرم اون نه! می گویم: چه عجیب که نپریدی. می گوید: مخصوصن نپریدم. ولش کن. نمی خواهم بپرم. از همین حرفها می ترسیدم که هی بخواهی بپریم. برو. ولش کن. دیگه نپریم.
با مزه نیست؟ فکر نکنم دیگر بخواهم باهاش بازی کنم
.

سه‌شنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۵

دریاچه

صبح سفر، شبیه صبحهای سفر نیست، مثل صبحهای کار است یا نه شاید فقط کمی متفاوت!
در راه، نگران دوباره می پرسم که ببینم تو گرفتار بوده ای یا نه؟ خیالم راحت می شود. خوابم می آید، برعکس سفرهای دیگر که از هیجان سفر احساس خواب ندارم، می خوابم، خواب می بینم.
بیدار که می شوم، یاد شادیهایمان می افتم، همین نزدیکی ها بود، نه خیلی دور! گقتی از شادیت شاد می شوم و من هر روز شادتر می شدم.
به دوستهایمان نگاه می کنم. همه شان را دوست دارم. از اینکه تک تکشان هستند، احساس شادی جداگانه می کنم. و به جای تک تک آنها که نیستند، از ته دلم آرزوی شادی و آرامش می کنم و از همه بیشتر تو نیستی. اما بیشتر شاد می شوم تا مطمئن شوم که تو هم شادتر می شوی.
دریاچه سبز است و سبز پررنگ است و آبی است و آبی- سبز است. زمینها گندم دارند. گندمها گل دارند و هوا باد! کوهها درخت دارند. کوهها سبزند و خاک نرم دارند و کرم و قهوه ای و خاکی اند. دریاچه آرام است. اما قورباغه پر صدا. خیلی پر صدا. دریاچه عمیق است و آب شیرین دارد و دوستیهایمان آرام و نرم و روان است و من هر لحظه شادترم برای دوستی، برای احساس آرامش و برای عمق دریاچه.
ما رو تپه می مانیم. اینجا می شود فریاد زد، اگر هنوز چیزی ته گلویم مانده باشد! ما فقط آسمان داریم و ستاره و ماه و آتش البته. این طور می شود راحت بود و به هیچ فکر کرد! به هیچ! به خالی! به سکوت! به عمق! به سبز- آبی! و می شود بلند قهقهه زد! و می شود بسیار دوست داشت، بسیار بیش از دوست داشتنهای شهر! بلند بلند حرف می زنم! گاهی بلند بلند فکر می کنم! آشکار آشکار رفتار می کنم! و بلند بلند آرزو می کنم شادیت را!
گرچه با لحن دوستی، گرچه شاید برای تسلی و آرامشم، اما بسیار شادتر بودنت را بهم تذکر می دهند، و باز بلند بلند آرزو می کنم که کاش چنین باشد! با من بودنت گرچه بسیار دوست داشتنی، اما مهمتر از شادتر بودنت حتی بی من، نبود و نیست! کاش بفهمند این را آدمها!
شاید ته دلم را به درد می آورد این قضاوتها که خواب می بینم و با سردرد، روز شروع می شود.
گاوها پر شیر! مارها پر زهر! سنجاقک ها رنگی! آفتاب پر تیغ! و باز دوستیها پر رنگ! یادم می آید می گفتی خوشم می آید از تعادلت و راحت بودنت بی وابستگی به من! می گفتی خوشحال می شوم از سلامت روانی اینگونه ات! و من شادتر می شوم و سردرد می افتد! و باز می خندم. یادم می آید می گفتی غرور آمیز است خندانت، پس از پریشانی و بدخلقیت. و من باز شادتر می خندم.
و آتش جور می کنیم و چای دوستی دم می آوریم و شکلات شادی می خوریم و هنوز بسیار دوستیم. آتیش آتیش آتیش آتیش! شب آرام آرام آرام! و کسی جز من نامت را می آورد و دیگر مطمئن می دانم که خالی جایت همراهمان است و اشکها پشت سیاهی آتش و صدای آواز دوستان سرازیر! و هر چه شادی، از جمع می گیرم برای آرزو کردنش برایت.
چیزی که هر لحظه یادآورت است این که دوستان همه خوبند، همه! هر کدام نشانی از فلان نظر و یا فلان رفتار تو دارند، اما تو کاملترش را داشتی و تو مجموع همهء نشانی ها را با هم، و کامل! همین بود که می گفتم بد عادت و کامل پسند و ایده آل خواهم می کنی.
حالا باز، صدای شهر و ماشینها و بوق و معطلی و بلاتکلیفی! حالا باز زندگی و زهر خنده ها و کنایه ها و فشارهای چند جانبه! اما من آماده ام. من آرامم و شاد. تو نیز کاش چنین!

دوشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۵

کدامیک؟

غیرت : رشک بردن/ حمیت، ناموس پرستی، رشک. غیرت داشتن: تعصب و حمیت داشتن، حفظ ناموس کردن، غیرت آوردن و غیرت بردن و غیرت خوردن نیز گفته اند.
غیرت افزا : افزایندهء غیرت، افزایندهء رشک و حسد.
تعصب : جانب داری کردن از کسی یا از طریقه و مذهبی، حمایت و یاری کردن، به چیزی دلبسته و مقید بودن و سخت از آن دفاع کردن.
فرهنگ فارسی عمید ***


ترجیح می دهید غیرتمند باشید یا متعصب؟
ترجیح می دهید کسی که طرف مقابل شما است، در رابطهء عاطفی، کاری و یا دوستی، غیرتمند باشد یا در مواردی متعصب؟
کسی که غیرتمند ( یا همان غیرتی در اصطلاح عام ) است، قابل اعتمادتر است یا کسی که نسبت به بعضی چیزها تعصب دارد؟

یکشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۵

بلوز سورمه ای!

انتهای خیابان پر از مامور است. می دوم سراسیمه و مضطرب. از پشت دیوار تقاطع دو خیابان، داخل خیابان شمالی- جنوبی را نگاه می کنم. می ترسم. مرددم بین رفتن و برگشتن. مقنعه سرم است.
یکدفعه جلویم سبز می شود، از بالا به پایین می آمده، جا می خورم. یک بلوز سورمه ای پوشیده است. ریش نتراشیده و موهایش بلند و فر خورده، و سفیدیهایش پر شده است.
دو طرف صورتش، آنقدر لاغر شده است که می شود یک مثلث با شابلونِ صورتش بکشی. هیچ کلمه ای از دهنم بیرون نمی آید. قفل شده است. هراسان است و می پرسد آنجا چه می کنم و نگرانم است.
می آید پشت دیوار، همانجا که من ایستاده بودم. دستم را می گیرد و می گوید برویم. دستم را از دستش رها می کنم. از خواب می پرم.

تو جمعیت پیدایش کردم، رساندم خودم را جلو و سلام کردم. خندید. خوشحال شد. آخر آن روزها از دستش خیلی شاکی بودم. از جمعیت عقب ماند. دستم را گرفت و تو یک خیابان فرعی پیچیدیم. من ایستادم و او با دستم حرکت می کرد. گفتم یک کم دیگر صبر کنیم. گفت برویم خطرناک است. سیخ تو چشمهایش نگاه کردم. او برای همین کار آنجا بود و من هم همین طور. حالا چطور بود که ... جمعیت موج زد. دستمان رها شد. فاصله گرفتیم. من جلوی صف بودم. چوبها بالا و پایین می رفت. از بین جمعیت دستم را گرفت و آرام کشید. بیا. بیا دیگر. برویم بهتر است.
کلافه نگاهش کردم. نگران بود. خیلی نگران. سرسختی من را که دید لحنش نرمتر شد، گفت می خواهی برویم؟
تعجب کردم که چرا نگران است؟ ما هیچ کدام اولین بارمان نبود و هر دو خوب این را می دانستیم. گفتم می گویی برویم؟ گفت آره برویم دیگر. و دستم را دو دستی گرفت. این طور وقتها حسش یک چیزی تویش داشت، یک نگرانی، یک ترس، یک میل!
هر وقت به آن روز فکر کردم، آن احساس مسئولیتش برایم خیلی غریب و نامفهوم بود.
از خواب که پریدم یاد آن روز افتادم. آن روز هم بلوز سورمه ای داشت و ریش نتراشیده.
الآن هم کلافه ام و این حسها برایم غریب و نامفهوم است.

جمعه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۵

Where The Wild Roses Grow

They call me The Wild Rose

But my name is Elisa Day

Why they call me it I do not know

For my name is Elisa Day

From the first day I saw her I knew she was the one

As she stared in my eyes and smiled

For her lips were the colour of the roses

That grew down the river, all bloody and wild

When he knocked on my door and entered the room

My trembling subsided in his sure embrace

He would be my first man, and with a careful hand

He wiped at the tears that ran down my face

[Chorus]

On the second day I brought her a flower

She was more beautiful than any woman I'd seen

I said, "Do you know where the wild roses grow

So sweet and scarlet and free?"

On the second day he came with a single red rose

He said: "Will you give me your loss and your sorrow?"

I nodded my head, as I lay on the bed

"If I show you the roses will you follow?"

[Chorus]

On the third day he took me to the river

He showed me the roses and we kissed

And the last thing I heard was a muttered word

As he knelt above me with a rock in his fist

On the last day I took her where the wild roses grow

And she lay on the bank, the wind light as a thief

As I kissed her goodbye, I said, "All beauty must die"

And lent down and planted a rose between her teeth

[Chorus]

Kylie Minogue (ft. Nick Cave)

دوشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۵

...

یک پرتگاه.
پایم لیز می خورد.
جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ بی صدا.
یک تکان شدید.
از خواب می پرم.
تا صبح زیاد مانده است.
کاش می شد با چشم باز خوابید.

یکشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۵

برزخ

این همه تردید برای یک نوشته، یک درخواست کاری، یا حتی یک یادآوری دوستانه؟؟؟
چیزی که اذیتم می کند این است که می دانم این تردیدم از کجا آب می خورد.
هم خودم را می شناسم، هم این روند برایم بسیار آشنا است.
می دانم اگر شروع کنم، جلو می رود.... دقیق جلو می رود و این را آخرین بار که دیدمش با یقین حس کردم. اما از طرفی شروع نکردنم، هم یک جور رفتار غیر طبیعی و غیر عادی است که با شناختش از من غریب است.
و حق بده که تمام تردیدم را به گردن اوی دیگری بیندازم.
آب یک جوی سرازیر می شود تا جایی که در گستردگی جایی که پخش می شود جذب بشود و تمام بشود. اما وقتی همان آب را قبل از تمام شدن جلویش را گرفتی و نگهش داشتی، تردید یک مشت آبی که هم هست و هم روان نیست، تو را در یافتن چشمهء تازه معلق نگه می دارد.
مطمئنم اگر جلویش را نمی گرفت اما هنوز وجود داشت و روان بود، قاطعانه شروع می کردم.
گاهی ترس از موقعیتی، رفتارمان را جوری تنظیم می کند که درست تا آن موقعیت می کشاندمان.
من در تردیدم، در اضطرابم، در هراسم، مدام سرگیجه و تهوع و سردرد، چون نباید در تردید نگه داشته می شدم و ... .

شنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۵

...

امروز هم به سرگیجه گذشت.
سرم گیج می رود چون احساس می کنم همهء آدمها به نوعی دروغ می گویند.
درست مثل آن روز عصر.
درست شبیه آن دروغی که یکباره حسش کردم و حاشا کرده نشد.

جمعه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۵

...

کاش می شد آنقدر دوید تا ...
کاش می شد آنقدر تهوع کرد تا ....
کاش می شد آنقدر فریاد زد تا ....
نور این مانیتور حالم را بدتر می کند.
سردرد چند روزه بی رمق ترم می کند.
یک چیز بی ربط: یک تصویر عجیبی نمی دانم از کجا چند روزی تو ذهنم است.
جعبه هدیه ایی که از یک دوست برایت می رسد، بسیار مشتاق، و بسیار خوشحال، در نهایت هیجان می بینی که تویش یک اسلحه است.... .

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۵

دوست داشتن یعنی ...

فرار – مصدر فعل گریختن *
گریختن – در رفتن، فرار کردن، گرختن و گریزیدن هم گفته شده. گریزنده: فرار کننده، کسی که از دست دیگری یا از برابر چیزی می گریزد.
فرهنگ فارسی عمید، جلد دوم

با این تعریف، آدمها از مواجه شدن با چیزی یا کسی که از آن گریخته اند، بیزارند.
بیزار؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!

یکشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۵

حکم و اصل :

این تکه را از کتاب راهنمای آزاد اندیشی، نوشتهء دن بارکر، برای گوه سنی نوجوانان انتخاب کردم.
چیزی حدود 15 دقیقه تو نمایشگاه مبهوتم کرده بود. بسیار برایم جالب است که چیزی را که برای نوجوانان نوشته شده است، شاید خیلی از ما تا به حال حتی بهش فکر نکرده باشیم. هر چه بیشتر تو سالن کودکان می چرخیدم، بیشتر برایم مسلم می شد، که پایه های فرهنگی از کجا کج شده است:

بعضی از مردم برای تصمیم گیری دربارهء اینکه چه چیز خوب و چه چیز بد است از حکم ها پیروی می کنند.
حکم فرمانی است که تو وظیفه داری همیشه از آن پیروی کنی.
اما آندریا ( قهرمان کتاب ) برای تصمیم گیری دربارهء آنچه درست یا نادرست است از اصول استفاده می کند.
اصل یک نظر است، نه یک فرمان.
اصل به تو نمی گوید چه باید بکنی.
اصل به تو می گوید چگونه دربارهء کاری که می خواهی انجام دهی، فکر کنی.
احکام نباید زیر پا گذاشته بشوند.
اما از اصول می توان سرپیچی کرد.
می توان یک اصل را به خاطر اصل مهم تری نادیده گرفت.

جمعه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۵

حقوق موازی

اگر آدمها را با رفتار و روابط و لحظه های زندگیشان دایره تصور کنم، بدیهی است که دایره هر کس ممکن است با دایره های دیگران نقاط مشترکی داشته باشد.
اگر هر کس بخواهد با آزادی کامل در مورد تمام دایره خودش رفتار کند، خیلی جاها با کسانی که روابط بیشتر و نزدیکتری باهاشان دارد، به چالش می رسد.
دو تا نویسنده را فرض می کنم که به هم بسیار نزدیک هستند و صمیمی و سالها با هم در ارتباطند. نویسنده یک شروع به نوشتن بیوگرافی خود می کند که شامل رابطه او با نویسنده دو هم می شود. ( حتی اگر هیچ اسمی از نویسندهء دو نیآورد و فقط اشاره باشد.)
نویسنده دو نمی خواهد هیچ چیزی از زندگی شخصی خودش منتشر شود، حتی با نام مستعار.
نویسنده یک حق دارد که تمام زندگی خود را بنویسد و نویسنده دو حق دارد که مانع انتشار زندگی شخصی خود بشود.
حق را به کدامیک می شود داد؟

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۵

قرن بیست و یک

این
فصل دیگری ست
که سرمایش
از درون
درک صریح زیبایی را
پیچیده می کند...
شاملو – ( یک جایی تو شبکه پیداش کردم )
یک تحلیلی می گفت که قرن بیست و یک، قرن اضطراب و تشویش و تحول و نیز عدم امنیت و آرامش برای زنان است.
زود به مصداقش در مورد خودم رسیدم. آنقدر ورزش می کنم و راه می روم و می دوم که تمام تنم مثل اینکه تب داشته باشم، داغ داغ است و خستگی امان فکر و خیال برایم نمی گذارم، با این حال خوابهای هر شب لحظه ای قطع نمی شود و به محض این که چشم باز می کنم اضطراب شروع می شود تا خود شب.... .
این دو ماه لعنتی، خیلی برایم اهمیت دارد! شاید از کار استعفا دادم... شاید هم از خودم استعفا دادم.... اما گفته باشم، هر چه فشار دیگر، از هر موضوع و جریان دیگر هم دارید، رویم سوار کنید، من زندگی خواهم کرد.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۵

مفید یا بیهوده ؟

وارد دانشگاه که می شوم مبهوت نگاه می کنم. همین طور دور خودم می چرخم و راه می روم. یکی از بچه ها بلند صدایم می کند، می خندد و می گوید حواست کجاست؟ از جلویم رد می شوی و نمی بینی! سراغ فلان کلاس را می گیرم. اما باز مبهوت به در و دیوار این ساختمان جدید.
تو کلاس دیگر بغض گلویم را پر می کند، خط به خط مقاله ام که شاید مال چهار سال پیش بود از ذهنم می گذرد. احترام به دانشجو. احترام به دانشجو. احترام به دانشجو. تمام دغدغه ام این بود.
حالا همه چیز لایق شده است. احترام به اساتید: حالا جلویمان ایستاده محکم و پرقدرت صحبت می کند. چشمهایم پر می شود ذهنم از درس می پرد. یک گوشهء جزوه همین را می نویسم.
نیمکت ها مرتب و بزرگ و مناسب. دخترها و پسرها کنار هم اما بی اینکه قانونی یا اجباری باشد، دسته دسته در ردیفهای جدا نشسته اند و همه حواسشان به استاد است. جمله های مقاله تکرار می شود. توهین است به قشری که جزء 10 درصد نخبگان کشور هستند.
یاد دوستهایمان می افتم. خیلی باهوش بود. خیلی. اخراج شد. چنان قاطع و محکم سخن می گفت و چنان استعدادی داشت که ... اخراج شد. پر شور بود و آگاه بود و مصمم. انصراف داد و از ایران رفت. قدرت مدیریت داشت. هر کار نشدنی در دانشگاه با مدیریت و برنامه ریزی او مجوز می گرفت. آنقدر درسش طول کشید که بعد از دانشگاه فقط عسلویه برایش کار بود. و ... و .... و ...... .
چشمهایم پر می شود. سه سال بیشتر از هم دوره ایهام. سه سال پیرم برای اینکه روی این نیمکتها بشینم. سه سال دیرم برای این که از این کار به آن کار تجربه کسب کنم. اما حالا این همکلاسیهای جوان. شادند. پر غرورند. عزت نفس دارند. بدون دغدغهء احترام درس می خوانند.
نمی دانم چرا هر چه در این ساختمان جدید قدم می زنم بیشتر دلم می گیرد. گرچه خوشحالم اما همه چیز در ذهنم دوره می شود.
یک جلسه گذاشتند. تمام صحبت من این بود، اگر مجوز تحصن ندهند نباید با خشونت تحصن کنیم( چهار سال پیش را می گویم ) می گفتم معرفی ده نفر کار عاقلانه ای نیست. آن ده نفر قربانی می شوند. باید بچه ها را آگاه کرد و مسوول. همهء بچه ها را. جلسه شلوغ شد. بچه ها تند بودند و داغ. بیشتر می گفتند تا شنیدن. از جلسه بیرون آمدم، پیش از تمام شدن. شب عسکهای تحصن را تو اینترنت دیدم. دو روز بعد مقالهء چهار صفحه ایم، با اسم مستعار رو بردهای هر سه طبقه بود. همان روز معاون آموزشی همه را پاره کرده بود. یک هفته بعد تو دفتر حراست، تمام مسولیت جلسه و تحصن بعدش را گردن من انداختند که حتی آنجا حضور نداشتم.
یک اتاق بزرگ برای استراحت اساتید. در می زنم و هاج و واج منتظر می مانم. کارمند اداری در را باز می کند، مثل همیشه گرم و محترم حال و احوال صمیمانه ای می کند. چهار سال پیش وقتی یک دفعه فهمیدم که دوتا برگهء آموزشی حذف پزشکی از پرونده ام گم شده است، (و همان معاون آموزشی مربوطه فقط پرونده را بست و گفت به هر حال حالا اینجا نیست و تو اخراج مشروطی هستی، و آن پیشنهاد بی شرمانه اش که پشت در بسته توضیح داد که راه دیگری هم برای حل مشکل هست، به خصوص که تو ازدواج نکرده ای، فقط تو راهرو داد زدم که من دانشگاه قبول شدم، اما اینجا جای دیگری است) آرام بهم گفت که امروز ریاست کل قرار است بازدید کند، بهم گفت بمان تا ببینیش، همان کارمند اداری را می گویم.
دیدمش و دو ماه بعد معاون آموزشی و مالی اخراج شدند، گرچه من هم آن ترم، برای بار اول اخراج شدم.
چرا اینها را می گویم؟ چرا یاد این چیزها افتاده ام؟ شاید چون هنوزم موی دماغم؟ شایدچون این ترم هم بوی تعلیق می آید؟ شاید چون زمزمه ها می گوید که به من مدرک بده نیستند؟ شاید چون همه چیزهایی که سه سال به خاطرشان پیرتر شدم، حالا یک جا جمع شده است. شاید چون ..... . خسته ام و تنها. این را از واکنش آدمها می فهمم.

عشق موازی


ذهنم پر شده است. آنقدر پر که بدون اینکه کاری انجام بدهم، احساس خستگی می کنم. راجع به همه چیز می خواهم بنویسم و فکر کردنهایم را اینجا منظم کنم اما آنقدر زیادند که از خیر همه شان می گذرم.
فکر می کنم کاش همه چی را رها می کردم و بعد یکی یکی سراغ کارها می رفتم.
دارم به کارهای موازی. به رابطه های موازی. به آدمهای موازی. به احساس موازی. علاقه موازی. استعداد موازی. دوستهای موازی. دستهای موازی. رفتار موازی. اجبار موازی. خواسته های موازی. داشته های موازی و ... بقیه چیزهای موازی فکر می کنم.
چطور می شود کسی هم از ادبیات، هم از ریاضیات و فن، هم از حقوق، هم از هنر، هم از اجتماع و ارتباطات، هم از ورزش با هم لذت ببرد و در عین حال تو هیچ کدام هیچ .... نباشد؟
از خودم این روزها بسیار می رنجم. احساس بسیار بدی دارم. احساس می کنم این همه سال زندگی ام کاملن بیهوده بوده است. به نظرم هر بار از چیزی لذت می بردم، فقط توهم لذت را داشته ام. کاش می شد زمان یک هفته، فقط یک هقته متوقف می شد و به من فرصت فکر کردن می داد. کاش می شد جایی بروم. جایی خیلی دور از همه این چیزها. خیلی خسته ام. خیلی.
پی نوشت: عکس از فتوبلاگ م. بهتاش

شنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۵

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۵

تجاوز گفتاری

طرف یک کارمند اداری به حساب می آید. از دو روز قبل باهاش سر فلان ساعت قرار گذاشته ام تا بروم آنجا و درخواست کاریمان را بدهم.
قبلش دوستی که آدم باز و خوش فکری است، می گوید می خواهی تنها نرو. کمی تعجب می کنم و فکر می کنم یعنی تنها از پس یک صحبت کوتاه بر نمی آیم؟
حالم از نگاه و خندهء مردک به هم می خورد.
می گویم چهل و پنج دقیقه است که من را منتظر نگه داشته اند، شما نمی دانید کجا هستن؟
تو چشمهایش شهوت دو دو می زند و می گوید: "شما" را منتظر نگه داشته، عجب اشتباهی کرده است.
بی تفاوت گویی حرفش را نشنیدم می آیم بیرون. دوباره با موبایل ِطرف تماس می گیرم. گوشی را که بر میدارد می پرسم کجا است؟ که بلافاصله قطع می کند.
دوباره می آیم تو و سراغ مسوول مجموعه را می گیرم. یک نفر دیگر شاید با یک سمت اداری بالاتر اصرار می کند که صبر کنم و با موبایلش تماس بگیرم. می گویم من با ایشان کاری ندارم. می خواهم مسوول اینجا را ببینم، ببینم اگر ایشان نمی تواند کار من را انجام بدهد، جور دیگری اقدام کنم. می گویم مسوول کار شما ایشان است. الآن هم حتمن جایی کارش گیر پیدا کرده است. می گویم ولی دلیل نمی شود که به خاطر کوتاهی و بی مسوولیتی خودشان، صدای من را که می شنوند قطع کنند. من می خواهم مسوول ایشان را ببینم.
می گوید: صدای شما را شنیده قطع کرده است؟ عجب بی سلیقه گیی کرده است.
شاکی می شوم. اولین باری نیست که تو پیچ و خم کارهای اداری گیر کرده ام. اولین باری هم نیست که از این حرفها شنیده ام و به جای کار رسمی و اداری، با عقده های جنسی آقایان مواجه شده ام.
خانه که می رسم، فکر می کنم شاید آرایشم و یا لباس پوشیدنم، جور عجیبی بوده است. آیینه مثل همیشه است. یاد شوخی دوستی می افتم که می گفت این مانتوی تو هیچی از عبا کم ندارد. به آن شال لعنتی با رنگ جیغش نگاه می کنم....
شاید اینجا، شاید این طور، شاید حالا، زمان مناسبی برای تغییر و مبارزه نیست. اما من سهم خودم را از شادی، از زندگی، از رنگها نمی توانم فدای خفه ماندن غریزه و خودخواهی آقایان بکنم.
به صبح فکر می کنم. من از صبح زود همین شکلی از خانه بیرون می آمدم. یاد رفتار و صحبتهای دوستی می افتم که حرف زدن و راه رفتن با او بهم آرامش داد، بدون اینکه از دختر بودنم معذب شده باشم.
می گفت شاید نتوانم بگویم با اینها، با این خشونت ذاتی و وحشیانه شان، بشود از ابتدا با صلح مطلق رفتار کرد. می گفت هر کسی گنجی و سحابی و که و که ... نمی شود.
اما من با او احساس آرامش داشتم و درست کسانی که داعیه فرهنگ داشتند.... .

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۵

بودن یا کامل بودن ؟

اینجا کارکردش را دست کم برای خودم از دست داده است. یا در سکوت تمام می شود( می گویم سکوت به جای حذف که متهم به کار انقلابی نشوم) و یا عمومی می شود.

دوشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۵

هستی شناسانه !

زنی را دیدم که شاید جای مادرم بود، گرچه هرگز فرزندی نداشته.
زنی را سوال پیچ کردم تا به تناقضی در گفتارش برسم، که هیچ قسمتی از زندگیش، قسمت دیگر آن را نقض نمی کند.
زنی را شنیدم که در یک ساعت، از نهایت چیزهایی که تا به حال بهش اندیشیده ام گفت.
زنی را دیدم که گرچه به اندازه نصف تمام زندگی من در حصار و در زندان بوده، اما چنان آزاده می اندیشید که هیچ حصاری را نمی پذیرفت و نمی ساخت
.

هیچ چیز به اندازهء انکار، من را به ترک، ترغیب نمی کند.
در کار، چون وجودم انکار می شد، ترجیح دادم نباشم، و حالا که هستم وجودم لمس می شود.
وقتی من وجود دارم، من را ببین! انکارم نکن! حتی این که بگویی می خواهی نباشم، بهتر از این است که باشم و نبینی ام.
وقتی هستم، یعنی هستم. اگر می خواهی نشان ندهم که هستم، یعنی نیستم، یعنی نباید باشم!
قرارمون این نبود اما! قرار بود تا هستم، باشم و اگر نبودم، نباشم.
باور نمی کنم که نبودن مطلقم را بخواهی، باور نمی کنم که می خواهی نشان ندهم هستم، تا کم کم نباشم یا نباشی! این را حسم و رفتارت می گوید.
می دانم که تصور برزخ به اینجا می رساندت. اما این قسمتی از زندگی است، این نهایت برتری تو بر بسیاری آدمها است که می توانی برزخ را هم به من هدیه کنی. این شایستگی و ارزشمندی تو است که در برزخ هم خواستنی باشی! شایستگی و ارزشمندی، نه منت!
اما انکار کردنت، اما ندیدنت در ظاهر، اما به فراموشی کشاندم، آزارم می دهد و رنج آور است.
قرارمون رنج و آزار نبود.
گرچه تو دیگر صدایم را نخواهی شنید
.


از بین آن همه شاگرد و آن همه ایمیل، فقط من را در مسنجر دعوت کرده است. موضوع این است که آن روز فقط کمی سماجت کردم در مورد چیزی که باید می آموختیم. اما جریان این است که طبق معمول استاد جوان است و این بازی هم غیر رسمی تر از معمول است. نگران نیستم، اما خودم را می شناسم که اگر زمان کافی بهم ندهند، رم می کنم.

جمعه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۵

خواست و درخواست !


تفاوت است بین کسی که از تو می خواهد به خاطر او و به خاطر دوست داشتنش تو را، انتظار بکشی و کسی که چنین خواسته ای را بیان نمی کند.
می گویم بله! تفاوت هست، بین کسی که آنچه را که دوست دارد بیان می کند و کسی که بیش از آنچه که دوست دارد، به دوست داشتن ها و خواسته ها و نیازهای تو احترام می گذارد.
اما خودم هم می دانم که همیشه این آسیب وجود دارد که هیچ وقت به خودی خود نفهمی احساس واقعی ِکسی که این آزادی را به تو هدیه می دهد، به خاطر بی تفاوتیش است و یا به خاطر بی توقعیش.

رابطهء موازی

دو تا آدم! دو تا رابطه! دو تا خط موازی!
ذهن من حالا در این شرایط و در این سن و با این تجربه می گوید وقتی دو خط موازیند، نمی شود همزمان روی هر دو راه رفت.
تمام آدمهایی که ادعای این کار را داشتند، یک رابطه برایشان دوست داشتنی تر بوده است ولی خوب! همیشه خوب و پایدار نبوده است، این طبیعی است که هر رابطه پویایی به چالش برسد.
اما می شود به جای حل کردن چالش، یک رابطهء موازی تعریف کرد؛ در آن صورت به جای حل چالش، طرف یا ناچار، استبداد اندیشهء تو را می پذیرد و اگر نپذیرفت، تو رابطهء موازی داری که فقط او را به تو نیازمند و وابسته کند و نه تو را به او! و البته تو برای استبدادت هزینهء سنگین ِ حذف رابطه را نمی دهی، بلکه فقط بین دو رابطه سوئیچ می کنی. این یعنی استبداد مطلق!
اما کسی که انتخاب می کند، یکی از دو خط موازی باشد، حتی خیلی کمرنگ، نمی تواند انتظار احترام، آزادی و دموکراسی داشته باشد.
سالها و شاید قرنها زنها نقش این خطوط موازی را ایفا می کردند، اما برایم بسیار عجیب است که حالا مردها .... .
باید فکر کنم، شاید ساختار این روابط آن طور که من تصور می کنم نباشد.
" از این بابت از او کینه به دل داشتم که مرا وابسته نگه می داشت و نشان می داد که بر من حقوقی دارد." سیموون دوبووار- خاطرات- جلد اول

چهارشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۵

اندازه ء رنج

بووووق.....بووووق......بووووق.... بله؟
صدای به هم خوردن دندانهایم را هم می شنوم، اما خوب خوشبختانه صدا واضح نمی رود. در نهایت تعجبم می پرسد فلانی تویی؟ و من انگار به خودم هم بخواهم این را بباورانم تایید می کنم : آره منم. و یک چیزی تا ته چاه ذهنم سر می خورد:
صدایش ناشاد، نگران و خسته است. شوکه می شوم از خودم توقع نداشتم، به خودم تشر می زدم چرا این همه دیر؟ چرا این همه دور؟ تا حالا کجا بودی؟
هنوز سه هفته هم نشده است، اما انگار ماهها گذشته است، حتی خجالت می کشم که راحت صحبت کنم، مثل دو تا آدم که زیاد از آشناییشان نمی گذرد و خیلی راحت با هم حرف نمیزنند. با آن همه چیزها که تو ذهنم بود، اما سکوتها و مکثهای بین جمله هایم طولانی می شود و این دست کم خودم را اذیت می کند.
" شادی ها و رنج های انسانها با ارزشهای آنان تطبیق می کند." سیموون دوبووار تو خاطراتش این را می گوید.

یکشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۵

عروس ! دختر ! سکس!

وسط عروسی همه دارند می گویند و می خندند و می رقصند، با خودم فکر می کنم کاش یک کتاب با خودم آورده بودم تا لااقل حوصله ام سر نمی رفت.
به نظرم روز به روز دارم از مردم و شادیها و دلخوشیهایشان فاصله می گیرم. این هم خوب است و هم خیلی بد. اما خوب فکر می کنم دیگر تو این روزمرگیهای کلیشه ای یک جور هیچ چیز جالب و جذابی برای من وجود ندارد.
روزی است که قرار است به خاطر ماندنی ترین روز دو نفر باشند، روزی که آن قدر بزرگ است که دو تا آدم عاقل تصمیم گرفته اند با هم زندگی کنند، به مسخره ترین و بی مزه ترین روزی تبدیل شده است، که تقریبن همیشه هم یک جور است.
نه آن دو نفر آنقدر که باید، شادند و نه مهمانها.
اول از همه که عروس و داماد با لباسهای ناراحت و به خصوص عروس با آن آرایش وحشتناک، شبیه دو تا مترسک می شوند که حتی حرکات عادی هم برایشان سخت می شود.
بعد هم اگر قرار است مراسم آنقدر مفصل باشد که هر چی فک و فامیل و دوست آشنای سالی یک باری دو طرف دارند، تو مراسم شرکت کنند، پس بد نیست لااقل کمی با مهمانها آشنا بشوند؛ منظورم مدل لباس پوشیدن و رقصیدن و شام خوردنشان نیست، به این فکر می کنم که حالا که آن دو تا زیر اجبار وحشتناک خانواده ها مجبورند، یک شبه همهء قوم و قبیلهء طرف را بشناسند، خوب واقعن چه اشکالی که کمی راحت، جدای آن لباس و آرایش و فیلمبردارهای مزخرف، با فامیل همدیگر حتی در حد چند دقیقه گپ بزنند؟
گرچه اساس این مراسم برای من هنوز حل نشده و بی پایه و مسخره است.
فکر کن می شد یک جشن برگزار کرد به عنوان نمونه بین بچه های مراکز توانبخشی و یا مراکز نگهداری بچه های بی سرپرست و یا جاهایی که بچه های کار و خیابان هستند. هیچ وقت نمی شود تصور کرد که آن بچه ها چقد از جشن لذت می برند و چه قدر لذت آنها شاد کننده است. یک جشن که فقط عروس و داماد موضوعش را بدانند و خودشان ترتیب همه چیزش را بدهند. چی می تواند برای یک شروع بزرگ بهتر از این باشد؟ یا خیلی کارهای دیگر که هر چی باشد از آن شب مسخره خیلی بهتر است.

ولی یک چیز دیگر که یک مدت است توجهم را جلب کرده است: این که میزان اشتیاق جنسی در همان شب کذایی به دلیل وجود فشارهای اجنماعی و محدودیتهای زیاد زنان بین زن و مرد بسیار متفاوت است.
در جامعهء مرد سالار ما، یک مرد قبل ازدواج به راحتی می تواند تجربهء جنسی داشته باشد بدون اینکه مشکلی برایش پیش بیآید. پس مردهای در آستانهء ازدواج دو دسته اند( البته من در مورد آدمهایی صحبت می کنم که بر اساس اندیشه زندگی می کنند): کسانی که این تجربه را داشته اند و حالا به طور طبیعی اشتیاق کسی را که برای اولین بار این لذت را تجربه می کند ندارند، و یا کسانی اند که تجربه جنسی پیش از ازدواج را نمی پسندند که البته این گروه که اکثرن به مذهب و یا سنت پایبندند و معمولن سن ازدواج در انها بسیار پایین است، و اگر در سن بالاتری هم باشند، جز افراد سرد از لحاظ جنسی طبقه بندی می شوند.
اما دختران در آستانهء ازدواجی که به خاطر فشار و محدودیتهای جامعه، یا به دلیل فلسفهء انتظار و یا بهتر است بگویم انحصاری که بهشان از ابتدای تولد تحمیل شده است، تمام عمر در انتظار این شب و شاهزادهء معروف آن زندگی کرده اند تا آنها را به اوج یکی از لذتهای زندگی برساند، حالا با وضعیتی که در مورد نابرابری تجربه هایشان وجود دارد، می شود گفت که دچار یک شوک روحی می شوند.
کمتر دختری را در این شرایط دیدم که فردای عروسی سرحال و شاد باشد.


دوست داشتن هایمان را هم به هم تحمیل می کنیم، شاید چون چیز دیگری برای عرضه نداریم.
پدر و مادر، وقتی با اصرار برای زندگیت برنامه ریزی می کنند، به جایت تصمیم می گیرند و مدام کنترلت می کنند، و تو هیچ کدام را نمی پسندی و نمی پذیری، تنها دلیلشان را فقط نگرانی و دوست داشتنشان می دانند.
مطمئنم اگر می توانستند، نظراتشان را جوری بیان کنند که برایمان پذیرفتنی بود، هیچ گاه نگرانی خفه کنندهء این چنینی نداشتند.
وقتی به اندازه ای که توقع داریم، یا به اندازه ای که دوست داریم، دوست داشته نمی شویم، دیگران را در معذوریت اخلاقی می گذاریم تا ناچار بشوند، ما را بیش از این دوست داشته باشند.
همیشه آگاهی رنج هم به همراه دارد. اما به نظرم بی انصافی است که من در چنین شرایطی رنج آگاهیم را بکشم. گرچه هنوزم رنج آگاهی را به آرامش کاذب غفلت ترجیح می دهم. اما کاش این توقع زیادی نبود که بخواهم آزارم ندهند.



شنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۵

گروه، جدی، خواب !

یک مدار بستم خوشگل و تر تمیز اما هیچ چیزش کار نمی کند، فقط به خاطر کار گروهی، چون هم گروه محترم، لیست کاملی را که با کلی سفارش به دستش رسانده ام ، بعد از خرید، حتی یک بار هم با قطعات چک نکرده است که کم و کسر و اشتباه نداده باشد. خوب من هم هر کاری بکنم، دیگر روز تعطیل که نمی توانم خازن و مقاوت از خودم در بیآورم.
دلم می خواهد بگویم ..... کار گروهی را ببرند که فقط جون آدم را می گیرد و به هیچ جا هم نمی رسد.
دکتر راست می گفت که تو ایران هزینه کار گروهی بیشتر از کار فردی است و امنیتش کمتر. تازه سرمایه اجتماعی را هم که از بین می برد.
باز آمدم یک کار جدی بکنم، فشارم هی می افتد پایین. امروز دو بار تو خانه زمین خوردم. البته از انصاف نگذرم دارم چندین تا کار جدی می کنم که همه اش هم برایم مهم و حیاتی اند، خدا می داند قرار است به کدامش گند بزنم.
اما از همهء اینها جالب تر! حتی وقتی 2-3 دقیقه هم دراز کشیدم که حالم جا بیآید خواب دیدم! خوابهایم بیشتر از حال خودم، نگران کننده است.

پنجشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۵

هیچ در پیچ !

دلم گرفته است. به خیلی چیزها فکر می کنم و جالب است که وقتی برای فکر کردن متمرکز و منظم بهشان را هم اصلا ندارم.
خوابهای عجیبی می بینم، خیلی عجیب!
وقتی دو بار، سه بار، تنها واکنش در برابر موضوعی سکوت است، حدس می زنم که نگرانیی در آن مورد وجود دارد، اما فقط نگرانی! نه اینکه چیزی خلاف حق یا خلاف توافق!
کنار هم نشسته بودند. کاملا در آغوش گرفته بودش و او سرش روی شانهء پهن و ستبر او آرام خوابیده بود، یک کم تعجب کردم، اولین نگاه با توجه به سن و سالشان به نظر می آمد که پدر و دختر باشند، اما جوری که در آغوش گرفته بودش بیشتر عاشقانه بود تا پدرانه. کمی بعد که از خواب بیدار شد، دیگر از نوع صحبت کردن و رفتارشان معلوم بود که پدرش نیست، اما با این همه اختلاف سنی سلطه و نابرابری در رابطه شان در ظاهر دیده نمی شد.
مدتی است دارم به این فکر می کنم که رابطه هایی با اختلاف سنی زیاد، چه طور پیش می رود و چقدر از نیازهای طرفین را برآورده می کند و چه نیازهایی را برطرف نمی کند و این آسیب و فایده اش چقدر است؟
شاید رفتارش یا شاید هم پیشنهادی که ...
می گوید آنچنان قاطع و محکم رفتار می کنی که آدم تصور می کند، سالها تجربه پشت رفتارت است، و در عین حال درست همان لحظه چنان کودکانه احساساتت را بیان می کنی و ترد می شوی که آدم تصور می کند، هیچ چیز از بازیهای احساسات زنانه نمی دانی.
مشکل اینجاست که امشب ورزش نرفتم و حالا دارم با لگوهایم برزخ می سازم.

یکشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۵

خاله خرسه !

همان روز خیلی سعی کرد که از دلم در بیآورد، من از دستش ناراحت نبودم، اما تاثیر رفتارش درم از بین نرفته بود.
تا چند روز حواسش بهم بود و نرم و ملایم رفتار می کرد.
همان شب ازم عذر خواهی کرد، گرچه به نظرم نیازی به این کار نبود و در کار این برخوردها اجتناب ناپذیر می آمد.
حالا می گوید من اشتباه کردم. بعد از آن موضوع من فکر کردم و فهمیدم که رفتار من خیلی می توانسته تاثیر بد و طولانی مدتی بگذارد. رفتار من حتی می توانسته سلامت روانی و بهداشت روانی شما را دچار آسیب جدی بکند، و اعتماد به نفس کاریتان را کلن از بین ببرد؛ خوشحالم که روحیه بالای شما نگذاشت این اتفاق بیفتد اما من عذر می خواهم و شاید به خاطر آن موضوع هم که شده است، خودم را در قبال شما مسئول می بینم.
می گوید شما هر جا که فکر کردید براتون بهتر است می روید و حتی اگر خواستید خودم بهتان معرفی می کنم چند جایی که به نظرم بهتر بیآید، اما حتی بعد از آن هم هر کاری که از دست من برآمد، هر مشکلی که داشتید، هر وقت که دوست داشتید اینجا بیآید، هر پروژه ای که داشتید و نیاز به امکانات داشتید، می توانید بیآیید اینجا و من خوشحال می شوم و حتی اگر هر مشکل شخصی هم که من می توانستم کمکی بکنم...
و نظرم را می پذیرد، پیشنهاد کار پروژه ای در کنار کار روزانه بهم می دهد.
حالا که فکر می کنم، از 6 دی ماه تا حالا. آن موقع مامان دو ماه بود که رو تخت بود و تکان نباید می خورد، در بدترین دوران رابطه ام بوده ام و ... (به نظرم خیلی هم ناتوان نیستم، برخلاف آنچه که دیگران می خواهند بهم بفهمانند.)
کمی مایوس کننده است، اگر من حرف از رفتن نمی زدم، چطور می توانستم این حرفها را بشنوم؟
چرا باید بودنت را با نماندن، هر از گاهی به دیگران یادآوری کنی؟ مشکل از کجاست که بیشتر آدمها، بعد از مدتی فراموش می کنند که من وجود دارم؟ حتی نزدیکترینهایشان؟

از بین کسانی که در طول زندگی به آدم توهین می کنند، بیش از همه کسانی من را می رنجانند که آنها را دوست می دانستم، موضوع این است که باید سرعت به روز کردن ذهنیاتم را بیشتر کنم تا تاثیر رنجش از کسی که دوست می دانستمش کمتر بشود.
حالا با شماها هستم! شماها که آنقدر جسارت پیدا کردید و آنقدر بی محابا به من می تازید که گویا هیچ کار دیگری در زندگی جز رنجاندن من، و جز تاختن بر تواناییها و اعتماد به نفسم ندارید! خوشبختانه زمان بر مدار انصاف است، درست وقتی شما فرش دوستی از زیر پایم می کشید، دستی قرص به نشانهء تواناییم بر پشتم می خورد و مطمئن باشید که آنقدر زیر پایم خالی شده است که حالا محکم رو دوپا بایستم و حتی دیگر نخواهم در چشمانتان هم نگاه کنم.
می دانید شادیم از چیست؟ از اینکه بر خلاف خیالتان من حالا شما را دوست تر می دارم، چون در نظرم ضعیف تر و حقیر تر از قبلید و بسیار نیاز به ترحم دارید تا تنفر.
من حاضرم! شما من را دختر بچهء ناتوانی بدانید که بعد از مدتی نه چندان کوتاه، بدلیل نداشتن توانایی و جذابیت کافی دخترانه، یارش ترکش کرد و حالا در تنهایی مانده است. و من به ذهنهای کوچک و بسته و انحصار گرای شما که بیش از آنچه اصرار دارید نمی بیند، ترحم می ورزم و دلسوزی می کنم.
بچرخید تا بچرخیم!

...

خواب دیدم همه رفته اند....

شنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۵

چهارشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۵

مشق شب

به نظرم این اواخر خیلی تک بعدی شده بودم. شاید فشار چند تا موضوع با هم مغزم را تعطیل کرده بود. به هر حال نیاز به یک بازنگری حسابی را در خودم حس می کنم.
شاید باید روش هایی را تغییر بدهم و در مورد بعضی چیزهای دیگر جور دیگری فکر کنم.
از کار شروع شد: گفتم به نظرم ارزشهای انسانی در کار معنی ندارد و فقط و فقط تخصص است که همه چیز را جلو می برد، اما می بینم شاید هم حق با او باشد، قرار نیست آدمها در محیط کار به جزئیات شخصیتی من پی ببرند و مطابق آن باهام رفتار کنند. اگر چیزی برایم مهم است، باید راجع بهش حرف بزنم. اگر کاری انجام می دهم باید بدون انتظار اینکه دیگران آن کار را ببینند، خروجی کارم را بهشان عرضه کنم.
باید تمرین کنم راجع به مسائل کاری راحت صحبت کنم، من در قبال کاری که انجام می دهم حقوق مسلمی دارم، که اگر طلب نکنم، کسی آن را به حساب مراعات و قناعت و هیچ ارزش دیگری نمیگذارد، بلکه در شلوغی کار خیلی راحت فراموش می شود.
در روابطم: چند ماهی هست که فکر می کردم باید انتظاراتم را کم کنم، و شروع هم کرده بودم، اما خوب... شاید تلاشم بی نتیجه بوده است، این طوری بهم گفت. باید بیشتر فکر کنم.
می خواهم تمرین کنم که از کسی بدم نیآید، و شرایط آدمها را همیشه در نظر داشته باشم؛ البته سعی کردم تا حالا غیر از این نباشد، اما می خواهم با تمرکز و توجه بیشتر پیش بروم.
انتظار زیادی است که فکر کنم می توانیم جامعهء کوچک اطرافمان را طوری تغییر بدهیم که مثل ما فکر کند، فقط لازم است که با آدمها تمرین کنیم که همیشه فکر کنیم، اگر قرار است کار اجتماعی بکنم، شاید بهتر است این طوری ادامه بدهم.

جمعه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۵

جمعه

جمعه وقت رفتنه
موسم دل کندنه

نمی دانم این همه آرامش را به یکباره از کجا آوردم. شاید این یک ماه، شاید تمام دیشب، شاید تمام این یک سال و نیم، شاید....
در هر صورت همیشه همان است که تصور چیزهایی از مواجههء با آنها سخت تر است.
نمی دانم چه قدر این یقین و آرامشم قطعی خواهد بود و چه قدر زمان آن را بالا پایین و سخت می کند، فقط می دانم که حالا توانایی این را دارم که همه چیز را با انرژی پی بگیرم، بر خلاف آن که این مدت بی انرژی بودم و حوصله هیچ کاری را نداشتم،
حالا حتی توانایی این را هم دارم که بخواهم روحیه بدهم.
می توانم به تمام آدمهای دنیا فخر بفروشم و می توانم بسیار شادمان باشم که چیزی را رها می کنم که من را رشد داد و برایم آرامش آورد.
شادم چون دوست داشتنم، حصاری نساخت. و دوست داشتنش مرا، چیزی کم نگذاشت.
خوشحالم که منحنی مان نه خط ثابتی بود و نه حتی میانگین ثابتی داشت. من هر روز بیش تر دوست داشتم و هر روز آزاد تر بودم و هر روز آرامش بیشتری می یافتم.
کاش من هم توانسته باشم، کمی دست کم چنین بوده باشم.

پنجشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۵

پنجشنبه

روز پنجشنبه اومد
مثل سقائک پیر
رو نوکش یک چیکه آب
گفت به من بگیر بگیر


دیگر باران نمی آید ولی من بدجوری دلم شور می زند. از صبح دارم به همه چی دوباره فکر می کنم، دوباره شک می کنم و پر از تردید می شوم و باز به یقین می رسم و باز تردید و ...
نمی دانم چرا نخواستم بروم سفر. می دانم که دلایلم همه الکی بود، در واقع من طاقت نمی آوردم دور از اینجا.
احساس می کنم دیگر هیچ انرژی برایم نمانده است. کاش می شد کمی قدم بزنم. نمی دانم چرا جرات نمی کنم پا بیرون بگذارم. چرا امروز این همه سخت می گذرد؟
بهم می گوید خیلی هیف شد که فلانی داره می رود. تو باید جایش را پر کنی و نگذاری جای خالیش حس بشوم، پشت مانیتور اشک می ریزم، فکر می کنم ولی وقتی من دائم جای خالیش را حس می کنم چطور می توانم برای آنها جایش را پر کنم؟

چهارشنبه

عصر چهارشنبهء من
عصر خوشبختی ما
فصل گندیدن من
فصل جون سختی ما

خواب می بینم روی شانه های او گریه می کند و تی شرتش درست روی شانه اش خیس می شود.
صبح وقتی می بینم همان تی شرت را پوشیده است، تعجب می کنم.
وقتی می بینم هر لحظه حتی از کوتاهترین زمانهای غیاب من استفاده می کند، تا کمی نزدیک تر بشیند، جمله ای به آهستگی رد و بدل کند و یا دستی بر شانه بزند، بغض گلویم را فشار می دهد، نمی دانم دلم برای او بسوزد، که به رابطه ای حتی در این حد نیاز شدید دارد، یا برای خودم که اینچنین باهام رفتار می کند.


وقتی سرد و غیر دوستانه نگاهش می کند، وقتی به اشک حلقه زده تو چشمهای من با تعجب نگاه می کند و بلافاصله جمله ای خصمانه به او می گوید....
وقتی تندی نگاه من را در جواب حرفش می گیرد و چشمک می زند و کارت دیگری را باز می کند که جدا فقط او برایش بنویسد، و با نگاه می خواهد تایید من را بگیرد و من سکوت می کنم، و باز کارت را دستم می دهد تا بخوانم و نظرم را بگویم... .
و وقتی در کنار تمام این کش و قوسها من او را نگاه می کنم، آرام، شاد به ظاهر و در واقع کمی غمگین، به پهنای صورت بر من لبخند می زند، و من را از این بازی حسادت جدا می کند، دلم می سوزد، اما نمی دانم برای تازه آشنایی که از تنهایی ساده ترین اخلاقیات را کنار می گذارد، یا برای خودم که کاری در این لحظه از دستم بر نمی آید، که غم پنهان و نگرانی بزرگ دیر آشنایم را از بین ببرم.

محدودیت بسیار بر همهء ما فشار آورده است. در بهترین دوران عمر که باید نهایت شادابی و خلاقیت و اخلاقیات باشیم، ساده ترین رفتارمان هم بچگانه و احمقانه و پر کینه و بغض است.
ناچارن برای اطرافیانمان در ارتباط خودمان باید و نبایدهای را اگر تعیین نکنیم، خیلی راحت، بر تمام خطوط قرمزمان پا می گذارند، توهین می کنند و می رنجانند.

سه‌شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۵

سه شنبه

غروب سه شنبه خاکستری بود
همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم از اینجا برو
اما موش خورده شناسنامهء من

آدمها بیش از رفتارشان، با انتخاب هایشان شناخته می شوند.
آدمها بیش از رفتارشان، با شوخی هایشان شناخته می شوند.
آدمها بیش از اندیشه شان، با کردارشان شناخته می شوند.
ما تئوری پردازهای خوبی هستیم، ما زمزمه کنندگان اندیشه های بزرگی هستیم، ما روشنفکران خوبی هستیم، تا وقتی انتخاب نکرده ایم، تا وقتی شوخی نکرده ایم و تا وقتی کردار واقعیمان را نمایش ندادیم.

دوشنبه

های با توام دوشنبه!
شاهد باش! هیچ بار نخواستم، در حسی که شاید گاهی موازی حس من بود، اعمال قدرت و ابراز وجود کنم. لحظه به لحظه، لمس کردم و حس کردم اما هیچ بار حاضر نشدم حتی اعلام مالکیت یا هر چه که دیگر زنان می نامند، بکنم هر بار بهانه ای، دلیلی برای نرفتن.
دوشنبه! این بار اما به خدا به آخر می رسم اگر تو هم تمام بشوی و .... . آه دوشنبه! چقدر از تو تا انتها فاصله کوتاه است.
دوشنبه تو را می خواهم شاهد بگیرم حضورم فردا فقط و فقط به خاطر دلتنگی و بی تابی ام است و نه هیچ حس دیگری. آخر من کجا و دیوار کجا؟ من کجا و قفس کجا؟ من کجا و حصار کجا؟
صفحه کهنهء یادداشت های من
گفت: دوشنبه روز میلاد من است

هر جای دفترچه را که ورق می زنم، گویی تکه ای از بهشت را توصیف کرده اند. فاصلهء بین صفحه های دلگیری و اوج مهربانی، کمتر از یکی دو برگ و به تاریخ یکی دو روز در بیشترین زمانها نیست.
دفترچه پر است از انشاهای باور نکردنی، دوست می داشتم...، آرزو داشتم...، چه خوب بود اگر....، و بالافاصله: همان طور که دوست می داشتم...، درست چیزی که آرزو داشته ام، بی درخواستی....، همان کرد که خوب بود و .... .
دفترچه با این جملهء پایان، یک شروع را نوید می دهد : فکر کنم دوستش دارم.
و حالا... دفترچه چی بنویسم که بعدها پیش خودم کم نیآوری؟ دفترچه چطور توصیف کنم که باز هم زمانهایی اینچنینی را بتوانی برایم خلق کنی؟

وبلاگ! چطوری بهت بگویم؟ چطور توصیف کنم که بی مرزی بین رفتار و گفتار....؟
با فاصله از من حرکت می کند مبادا...
با فاصله از من می نشیند مبادا...
گشاده و باز بر من لبخند می زند مبادا...
گرم و صمیمی و دوستانه و پذیرا و تایید کننده حرف می زند و در آغوش می گیرد مبادا...
بغضم را لحظه به لحظه که او مباداها را پشت سر می گذارد قورت می دهم.
تازه فکر می کند شاید اگر اصلا نبود رفتار من متفاوت و دلخواهم می بود با .... .
اما شعر تو می گوید که چشم من
تو نخ ابر که باران بزند
آخ اگر باران بزند
آخ اگر باران بزند

نگران همه چیز هست جز این که این نگرانی ها ممکن است پله پله من را جایی بگذارد که دیگر نتوانم کسی جز خودش را ببینم.
آخر خوش انصاف! هیچ فکر کرده ای با این همه که من را زیاده خواه و کامل پسند و آرمانگرا می کنی، بعد از تو با این توقع زیاد با کی تنهایی ام را پر کنم؟ یا چطور پر کنم که حسرتی برایم باقی نماند؟
آره من عصبانی ام! من شاکی ام. از زیاد خوب بودن! از مطلق بودن! از کامل دادن!
با این بحثها شروع کردیم: یادته؟ من عشق را قبول نداشتم، به این معنی که کسی به آدم از خود آدم مهربان تر باشد و تو قبول داشتی.گر چه دور گر چه دیر.
من ایمان آوردم به عشق، به مهربانی، به آدمها، به تو. چی باید بخوانم تا به مذهبت درآیم: به نام عشق خوب است؟ شهادت می دهم که تو بر من از من مهربان تری خوب است؟
خوب من باختم! من، تو را باختم!
خوش انصاف! من با باخته هایم بعد از تو چه کنم؟
چه ام شده امشب؟ کاش آرام بگیرم!

یکشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۵

یکشنبه

روز یکشنبه من
جدول نیمه تموم
همه خونه هاش سیاه
روی خونه جغد شوم....
از نگاه های آدمها می ترسم.
از سوالهایشان، از نگاه هایشان دلگیرم. دلتنگم.
یک احساس تنهایی عجیب می کنم. یک احساس ترس که نمی دانم ترس از چی است.
چه تلخ شده بودم. چه حرفهای تلخی زدم. من سردم است. من تنهایم و من می ترسم.
آدمها از همه تان می ترسم با این همه نامهربانیهایتان!
دلم می خواهد بلند بلند ....

شنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۵

شنبه

در شهرهای ساحلی شمال کشور، یک روزهایی هست که هوا خیلی گرم است و آفتابی و می شود گفت هوا دم دارد. مردم محلی این جور روزها پیش بینی می کنند که یک بارندگی مفصل در راه است. تا به حال خلاف پیش بینیشان وضعیتی را ندیدم.
من هم الآن اینطوریم. نمی دانم چی پیش می آید، حتی نمی توانم حدس بزنم، فقط احساس می کنم دوران گیجی را سپری می کنم که آفتاب و گرمی حالایش فقط یک هشدار بوده است.
راستش را بگویم این را بیشتر از رفتار و واکنشهای اطرافیان می فهمم.
می شد هفته ها با این فاصله کم از هم بی خبر باشیم، حالا رفته است آن سر کشور، مرتب خبر می گیرد و احوال پرسی می کند.
با این که احساس کرده بودم سرد شده است، حالا باز چند هفته ای است که مرتب سراغ می گیرد و عجیب تر اینکه بیش از حرفهای معمول، هی سراغ خودم و احوال و روحیه ام را می گیرد.
مرتب در جریان می ماند و تاکید می کند که اگر کاری بود، خبرش کنم.
آن یکی که احساس خوشحالی در حرفهایش، حالت تهوع درم ایجاد کرد. این که فکر کرد دیگر او دوست داشتنی خواهد شد، برایم چندش آورش کرد.
زنگ زده است می گوید اصل حالت چطور است؟ دیگر شاکی می شوم و مکث می کنم، می گویم من اصل و فرع حالم زیاد فرقی ندارند، اگر خوب نباشم، زود خودم را لو می دهم، پس نگران من نباش.
نمی توانم نمی توانم از هیچ کدامشان برنجم. نمی توانم دوستی و مهربانی را که در سوالهایشان هست، نادیده بگیرم. نمی توانم همه را بگذارم به حساب قضاوت و مداخله و چه و چه.
اما می ترسم. می ترسم همین توجه های زیادِ پیش از اتفاق، اعتماد به نفسم را توانم و روحیه ام را بگیرد.
شاید هم دارم جلو جلو برای امکان ناتوانی ام دلیل می تراشم.
خیلی خودم را نگه داشتم، اما بلافاصله بعد از پیاده شدنش، با صدای بلند بعد از مدتها هق هقی زدم که خودم از خودم ترسیدم.
فقط دو دقیقه طول کشید، اما چنان تپش قلبی گرفتم که از خودم تعجب کردم.
حالا روزشمار: حالا هر چند شنبه ای که می گذرد، آخرینش است. می خواهم طاقت بیآورم.

چهارشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۵

...

چرا نامهربان شده اید مردمان؟ چه بهار امسال سرد شده است؟ چه دلتنگ و اضطراب آوری نوروز؟
می دانم. می توانم مطمئن باشم که آزارش به هیچکدامتان نرسیده است.
چه تان است؟ شما ها که ادعای دوستی دارید! شماها که ادعای خویشی و نزدیکی دارید! چرا این چند روز را برنمی تابید؟ کدام قسمت از حقتان پیش اوست؟
حالا دیگر این شمارنده شروع کرده است. فقط 10 روز و نمی دانم اگر این همه شلوغی دید و بازدید نبود چه طور می گذراندم؟
خواب می بینم نگران است. از خواب می پرم با صدای شکستن می لرزم. تا شب این مویرگ لعنتی کوچک بالای پلک می پرد و این دلشوره که لحظه ای رها نمی کند.
می گوید چرا عینک؟ سرم درد می کرد. می گوید چرا این رنگی شده ای؟ زرد؟ سردم است. می گوید می خواهد یک بار ببیندت. می گوید فکرهاتو بکن. باز هم با هم صحبت می کنیم. بغض نمی گذارد چیزی بگویم و فکر می کند بالاخره کوتاه آمدم. ثانیه شماری می کنم که چیزی بنویسم.
کاش چیزی بود مثل زنجیر که می شد دل را باهاش به قفسهء سینه بست تا بال بال نزند.

پنجشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۴

..........................................

عصبانییییییییییییییییی ناراااااااااااااااااااااااااحت.
من نمی توانم این همه تنهایی را تاب بیآورم. کاش شانه ای دست کم بود که می شد رویش دل سیر گریست.
.......................................///////////////////////////////////////×××××××××××××××××××××××
^^^^^^^^^^^^^^^________________________________________------------------------- چرا نمی شود تو این متن لعنتی خط خطی کرد؟
چرا نمی شود فریاد زد؟
چرااااااااااااااااااااااااااااااا باید الآن این همه سوال تو ذهنم پر بشود؟
از همه چی بدم میآید. همه چی حالم را به هم می زند.
من شاکی ااااااااااااااااااااااااام

چهارشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۴

حداکثر توان من !

تکرار تکرار تکرار تکرار....
می بینی من هم مثل تو از انتظار بیزارم. درست مثل تو.
از بس همه چیز صد بار تو ذهنم چرخیده و تکرار شده است دیگر نمی توانم به زبانشان بی آورم. گاهی شده است زبانت قفل بشود؟
تازه این را نگفتم برایت: که مکررات همه مبهمند.
تو که ادعا نداری می شود ابهام را توضیح داد؟ ها؟
اگر مدعی هستی، پس این تفاوتِ ششصد و چهل و هشت هزار و نهصد و سی و هفتممان است.
حق! بزرگ و عجیب و بیشتر دور از دست. بله تو حق داری بدانی چه چیزی یک دفعه... . اما از وبلاگ بپرس. به من گفت دست کم تا جایی که نیاز به آرشیو نبود، دوازده روز تمام است که نوشته ها هم رنگند.
تعلیق ِ در تعلیق ماندن بدتر است، نه؟ برزخِ در برزخ ماندن عذاب آور تر است، نیست؟ ابهام در ابهام ماندن مبهم تر است، تو بگو؟
من در برزخِ برزخ ام. چرا تو را شریک کنم؟ کدام حق، جواز ورودِ تو را هم به برزخ ِ برزخ می دهد؟
چی را می خواهی بدانی؟ تصویر روشنی که مثل یک خاطرهء نزدیک مدام در برابر چشمم است بی آنکه خاطره باشد؟ تصویر غسالخانهء روشن پر آفتابی که من و تو برهنگانشیم و جز ما کسی نیست و تو بی حرکت و یا بی جان رو کاشیهایش دراز کشیدی و من بالای سرت می خرامم. و داستانش کردم تا از شرش خلاص شوم؟
چی را می خواهی بدانی؟ دلیل بی تابی و ناراحتی را؟ از گوشیهایی بپرس که هر بار قعطشان کردم بعد از تو شاهد اشک بودند و اشک، آن هم بی دلیل.
با تو حرف بزنم که چی بگویم؟ که مثل هر بار اشک و اشک و اشک و اضطراب تو و ناراحتی و پشیمانی من و اضطراب و هیچ؟
یک دفعه؟؟؟ بهت نگفته بودم من خوب نقش ایفا می کنم؟ آدمی را دیدی که بعد از شنیدن خبر مرگ عزیزش، مجبور بشود شاد نمایان بشود؟
من دیدم، بعدش هناق می گیرند.
زیاد راحت نیست، یک شب طولانی بغضت را غورت بدهی و قهقه بزنی در جمع، دور آتش! نزدیک آبشار! خوب حالا هناق گرفتم همین! اما خوش شانسم که هنوز انگشتهایی برای تایپ هست.
ما داریم دور هم می چرخیم من از عدم تو بی تابم و نمی گویم چون تو از بی تابی ام ناراحت می شوی و بی قرار. تو از بی تابی و سکوت من نگرانی و من از نگرانیِ تو و باز...
جرات ندارم بگویم این ذات رسوا کنندهء عشق است. چون تو هیچ وقت نخواستی. آخ که چقدر این هیچ هراس آور و مشوش است.

خوب این همه جفنگیات! حداقل خواست تو!

سه‌شنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۴

...

دیگر بر نمی گردد. با اینکه چندین تا 356 تا را برعکس شمردی تا حالا، اما باز هم برنمی گردد.
یک لیوان خالی که مدتها یک جایی ثابت به سختی نگهش داشتی تا ذره ذره ذره! قطره قطره قطره! تویش آن قدری آب جمع بشود که بشود گلویت را تر کنی. منتظر قطره های آخری. می زند زیر لیوان و همش می ریزد.
اگر لیوان ترک داشته باشد...
وبلاگ! بهت گفته بودم دلم می خواهد خواب پرت شدن ببینم در حالی که زبان نمی چرخد حتی فریاد بزند؟ خوب الآن این طوری است. هناق گرفتم و این دارد همه چیز را خراب می کند.
چرا این همه مطمئنم که لیوان من هم قبل از رفع تشنگی، خالی می شود؟

...

دراز کشیده ای با چشمهای بسته. دستهایت آزاد دو طرف بدنت یله داده شده است. سرت صاف رو به سقف است. و آن چهرهء معصوم نمای همیشگیت سرد و دست نخورده، خودنمایی می کند.
درست پایین دو پایت می ایستم با فاصله. پاهایم را به اندازهء پاهایت کمی بیش از عرض شانه ام باز می کنم و عریانی ات را با ولع نگاه می کنم.
پاهایت بلند و مغرور اند. درست شبیه خودت. از سمت راستت می آیم. از سمت راستت می خرامم و تا نزدیک صورتت می آیم. قول بدهد اگر گفتم از سرد بودنت و از عذاب دادنت مرا، لذت می برم، بهم انگ خود آزاری نزنی.
می دانی یک حس عجیب! اول درد! دوم درد! سوم درد! بعد بی حسی! بعد لذت! نیم بعد لذت اما شدید! و بلافاصله تنفر! تنفر در اوج! وقتهایی که سردی من این حس را دارم.و حالا.
سطل را پر می کنم. می پاشم از بالای سرت به پایین. سر خوردنش را روی لختیت و روی کاشیهای سفید تماشا می کنم. راستی بهت گفته بودم تو اولین جسدی نیستی که موقع شستن عاشقش می شوم؟

یکشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۴

...

خواب می بینم له شدم. خوب له دارم می شوم.
دلم می خواهد تا صبح بلند بلند جیغ بزنم. جیغ! نه داد! دلم می خواهد تا صبح بلند بلند بمیرم. دلم از خوابهایی می خواهد که آدم از بلندی پرت می شود و هناق می گیرد.
من حس بدی دارم . من عصبانی ام.

پنجشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۴

....

نمی دانم این همه بی قراری را امشب از کجا آورده ام؟
این همه بی طاقتیم را امشب باید مدیون کی باشم؟
درد می آید و می پیچد و من به خاطر می آورمش. اما این بار درد با حسرت می آید و می پیچید و می رود.
به شکمم دست می کشم و به سکوت اتاق نگاه می کنم.
هیچ وقت چرایی حس این لحظه ها را نفهمیدم.
جای خالی یک نطفه و حسرت وجود موجود زنده ای که از تو و در درونت تغذیه کند.
اما این بار حسرت نطفه ای که شاید هرگز دیگر شکل نگیرد.
درد بی قرارم کرده است؟ یا بی قراری درد آور است؟

چهارشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۴

خشونت علمی !

تا وقتی فکر می کند، او دانای مطلق است و ما محتاجانی هستیم که بی قید و شرط منتها و دانش او را چشم بسته می پذیریم، مهربان است و محترم و خیر خواه.
اما به محض اینکه تو فکر کنی، تو چیز بدانی، تو نظر بدهی و سوال کنی از دانش کلش، حالا تو رقیبی هستی که فقط به این درد می خوری که بری خانه بشینی، کپی کاری او را با کلی منت بپذیری، چیزی یاد نگیری و بابت حماقتت پول بدهی.
وقتی این چیزها را می شنوی هیچ جوری نمی توانی میدان را رها کنی، حتی به بهانهء هشت مارس و روز جهانی زن.
شب تا نصفه هایش تو اینترنت. روز تا نصفه تو جمهوری دنبال قطعه. و بعد با سماجت سر کلاس و آخر هم برا سرپا ماندن، ورزش.
بی رحمانه ترین و خشن ترین قسمت جامعه در برخورد با زنان، بازار کار است. با چنگ و دندان می خواهم بمانم.

فقط نمی دانم با این سوراخی که مثل یک سیاهچاله دارد خالیم می کند چه کار کنم؟ کاش توانا بشوم. تصور یک چیزهایی از مواجهه با آنها سخت تر به نظر می آید.

دوشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۴

....


تصور کن یک سرازیری با نیم پله های که گاهی شیب زمین را بگیرد. از آن بالا می دویدیم و به پله که می رسید یک ایست کوتاه و یک پرش و باز می دویدیم و باز پلهء بعد ایست کوتاه و پرش.
صدای خنده ها یمان تو گوشم است و بادی که لای موها شادی را تا ته روح سر می داد.
دویدیم و پریدیم و دویدیم، آخرین پله به جای دشت سبز که می شد تا بی نهایتش دوید، یک رودخانه بود خروشان و تند و سرد و وحشی و هوا ابر.
آخرین پرش، سنگ زیر پایم لرزید، آخرین پرش، سنگ زیر پایم، سر خورد تو رود. آخرین پرش من سر خوردم ، کنار رود و پایم خیس شد. یک دفعه دیدم نیست. آن طرف تر مردمی ایستاده رد قایق را نگاه می کردند و من نمی دانستم تو این هوا چه بر سر قایق می آید؟
خواب دیدم.

پنجشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۴

صفر مطلق !




یک شبهایی از نگرانی و اضطراب دو سه ساعت فکر می کنم.
هیچ متنی را نمی توانم کامل کنم، حتی نوشته های شخصی روزانه ام را.
راجع به هر چی می نویسم ، قبل از تمام کردن به نظرم مزخرف می آید و رهایش می کنم.
روی هیچ موضوعی نمی توانم تمرکز کنم.
حساس و بد اخلاق شده ام. سر هر موضوع کوچک به هم می ریزم، آنقدر که بقیه را نگران می کنم.
احساس می کنم هیچ چیز قابل دفاع و ارزشمندی ندارم.
احساس می کنم نمی توانم هیچ نظری راجع به هیچ موضوعی بدهم.
به نظرم مزخرف فکر می کنم و مزخرف تر رفتار می کنم.
باز شروع شد روزهای صفر مطلق.