جمعه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۶

صدا کن مرا!

آقای دکتر نتیجه گیری کرد که گاهی باید بدیهی ترین فرضیات خودمان در رابطه با دیگران را هم با آنها به زبان بیآوریم.
و نیز لازم است فهم خودمان را از صحبت های آنها بازتکرار کنیم تا در برداشتمان از آن، تایید صحبت کننده را بگیریم.

حالا کمی بی ربط:
کسی که موقع صحبت، اسم من را مخاطب قرار می دهد و ادامه صحبت! با پذیرش من، یعنی همانی که هستم و برجسته کردن، حتی فقط با نامم، من را آماده شنیدن می کند در حالی که احساس خوبی از اعتماد و صمیمت فقط با بردن نامم در ذهنم کاشته است.

در عوض وقتی فردی مورد خطاب واقع شد، آمادگی متقابلی را که برای ایجاد یک گفتگوی مبتنی بر اعتماد و صمیمیت و احترام اعلام می کند مختلف است وقتی تنها کلمه "بله" را می گوید یا کلماتی شبیه "جان"، "جانم" و شبیه آنها و یا حتی در گفتگوهای رسمی تر که می شود به جای "بله" واژه های زیاد بهتری جایگزین کرد.

این حس های کوچک و به ظاهر لحظه ای، مثل لبخندهای کوچکی است که وقتی نگاهت بی اختیار به کسی می خورد و لبخند دریافت می کنی یا می دهی، احساس خوشآیند و شادی بهت می دهد تا وقتی با چهره سرد یا عبوس یا اخمو پاسخ می دهی یا می گیری.
سانسور، فشار، محدودیت و تعصب خیلی چیزها را از ما گرفت و به جایش جایگزینی نداد. رفتار رسمی با رفتار سرد متفاوت است تا وقتی صمیمیت و انسانیت و مهربانی و مثبت نگری را از رفتار رسمی نگرفته باشی، اما وقتی آنها را به ضرب و زور نگاه حلال و حرام، اغواگری جنسی و تفکیک جنسیتی و چه و چه و چه گرفتی چیزی که می ماند یک رفتار سرد و پر از بدبینی و سوء تفاهم است.

بعضی از آدمها چنان حس خوشآیندی را در پاسخ خطاب منتقل می کنند که گاهی فقط دلت می خواهد آنها را صدا کنی که پسخ بشنوی بدون اینکه چیزی بگویی یا کاری داشته باشی.
و باز بعضی آدمها چنان سرد که هیچ وقت دلت نمی خواهد اسم آنها را به زبان بیآوری، حتی ترجیح می دهی "ببین" صدایش کنی اما اسمش را نیآوری.

دوشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۶

روزمره

مدتی است جلوی خودم را می گیرم که چیزی ننویسم. چیزی نگویم و انتقاد نکنم. نه برای فرار از چیزی، نه از ترس از چیزی، نه با قهر از چیزی.
گاهی وقتی زیادی انتقاد می کنی، انتقادت بی اثر می شود خودت هم به غر زدن خو می گیری.
همین است که گاهی باید ساکت بود.

هما به جای خودش و در طی تمرین سکوت من، مطلب خوبی نوشته است.

یک چیزی برای نسیم و رهای عزیزمان می خواستم بنویسم که جز پیگیری و کار و کار و کار و اولین خاطره ها یادم نیآمد.
با نسیم همین چند ماه پیش قرار گذاشتم، امضهایش را باید می گرفتم. سر چهارراه جهان کودک. گفت من را راحت پیدا می کنی من سبزم و سبز بود. کلی امضا داد و بعد کارگاه و بعد کمیته هنری را با رها و بقیه راه انداختند و بعد اولین گزارش کمیته هنری و بعد و بعد و بعد... .
وقتی با دختران کمپین پشت تلفن حرف می زنی، هر کدام چیزی دارند که اشتیاق دیدنشان را برای من یکی دست کم زیادتر می کند، آنقدر که تو شلوغی کار و مشغله و زندگی هر بار می گویم این یکی را به کس دیگر می سپرد و من نمی روم سر قرار و باز پشت تلفن یک چیزی می گویند که حس می کنم من هنوز نمی توانم این آدمها را از دست بدهم. هنوز ولع شناختنشان درم آرام نگرفته است.
نسیم موقع خداحافظی می گوید خوب باشی و می خواستم دختری را که امید خوب بودن می دهد ببینم.

رها هم که شاید نزدیک یک سال کش و قوس و غر و بداخلاقیهای کاری من و آن همه شادی و انرژیش ... . حالا هر دو جایشان خالی است. کاش بهشان سخت نگذرد.

روزهای اول درمان سردردها یک خواب خنده دار بامزه دیدم که تو خواب قهقهه می زدم.
کاش این داستان تمام بشود تا من را تمام نکرده است.

just this

این یعنی من هستم. و در حال نوشتن چیزی که دوستش ندارم...

چهارشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۶

داستان هوو و صدا و سیما

آدمی هستم که از فلج درآمده است.
آی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی آدمهایی که درد ندارید و سالمید، بلند بلند نفس بکشید و شادی کنید و زندگی کنید. حالا می خواهم دوران فلج مغزیم را جبران کنم با تند تند پست کردن ذهنیات انبار شده.

سریالهای صدا سیما، به طرز عصبی کننده ای بد و بی کیفیت و با موضوعات پرت و پلا، جفنگیات را به خورد مردم می دهد. من همیشه اعتقاد راسخ به این داشته ام که خوب هر بار هم دلیل پشت دلیل بیشتر می شود.
اما این یک بار می خواهم از یکی از آنها تعریف کنم، ببین به کجا رساندنمان که باید از این حداقل ها تعریف کنیم و به به و چه چه... اما همین هم شاید روزنه ای باشد!
سریال "بیداری" چهارشنبه شب ها از کانال 3 نمی دانم چه ساعتی، اما تا قبل از ساعت 9 شب پخش می شد و یا می شود.
از قسمتهای اول، صدایش را شنیده بودم ( من همیشه شبها تو اتاق پای کامپیوتر و اینترنت هستم و کل مخاطب بودنم برای تلویزیون جمهوری اسلامی صدایی است که از بیرون اتاق می شنوم و صحنه هایی که وقتی در حال رد شدن هستم به چشمم می خورد، مگر اینکه خلافش ثابت بشود) خلاصه شنیده بودم دختر یک سرایدار ویلای یک خانواده پولدار یا چیزی شبیه آن با پسر مریض خانواده که بعد از یک ازدواج ناموفق برگشته ازدواج می کند. بعد این قسمتهای آخر معلوم شد (بر من معلوم شد) که ازدواج نکرده و عقد غیر رسمی و شرعی داشتند که ثبت نشده. دختر باردار شده، پسر مرده و "تورنگ" (اسم دختر) مانده و حوضش.
از همه اینها که من بریده و بریده و یک در 5-6 بار شنیدم، انتقادهایی بود که سریال زیر لب زیر لب به قوانین می کرد. جاهایی که تورنگ فقط برای ثبت ازدواج و به دنیا آوردن بچه اش به عنوان حلال زاده و پذیرفته شده از جانب عرف، حاضر شده حضانت جنینش را از لحظه تولد به خانواده شوهر مرده اش بسپرد، به وکیلش می گفت قانون شما حق مادری را برای من فقط در حد کهنه شویی و غذادادن بچه قبول کرده است، من اگر الآن هم بچه ام را نده، بعد از هفت سال قانون شما ازم می گیرد، قانونتان برای خودتان. لااقل بگذار خودم تصمیم بگیرم و ... .

یک جاهای دیگر هم که تصویر را هم دیدم، همسر دوم مرد مرده (تورنگ) و همسر مطلقه سابق مرد مرده با هم همیاری می کردند و همدردی و مدتها دو نفری با هم زندگی کردند و هدیگر را از بن بست هایی نجات می دهند که آدم دیگری کمک نبوده است.
و بعد جاهایی که همسر دوم یک مرد دیگر(نمی دانم کی کی)، کنار کشید و مرد را به برگشتن به زندگی با همسر اول تشویق کرد و این توضیح را آورد که از خوبیهای زنها این است که خوب می توانند خودشان را به جای زن دیگری بگذارند، جز نقاط ارزشمند سریال بود.

گذشته از عیب و ایرادها و کم و کاستیهایش، نگاه جدیدی به همسر دوم شدن و اضطرار زنان داشت که گناه کار بودن و فاسد بودن و بی ارزشی و بی اخلاقی و این ارزش داوری های کلیشه ای همیشگی جامعه و صدا و سیما را نداشت.

خلسگی

بالاخره برای سردرد یک راهی پیدا شد.
دنبال یک دکتر خوب می گشتم، کسی که معرفی شد اتفاقی متخصص مغز و اعصابی بود که دو سال قبل از طریق شرکت قبلی دستگاه EEG (نوار مغز) اش را تعمیر کرده بودم.
وارد مطب که شدم دیدم دستگاهش هنوز همان قدیمی است که آن موقع بعد از تعمیر کلی با هم راجع به قدیمی بودنش خندیده بودیم و من با آقای دکتر شوخی کرده بودم که عوض کن و ورژن جدیدش را بگیر وگرنه اگر دفعه بعد خراب بشود دیگر به تعمیر نمی رسد، از بس پوسیده است.
لحظه اول نشناخت، اما بعد از آشنایی دادن کلی سر به سرم گذاشت و شوخی کرد و خندیدیم. می گفت آن موقع تو دکتر بودی و ما مریض داشتیم حالا برعکس شد.

سردرد آن قدر زیاد و مداوم و طولانی بود که دیگر من حسش نمی کردم. مثل وقتی که مدت طولانی تو محیط پر از نویز باشی، حالا نویز صوتی یا تصویری یا حرارتی یا ... و آنقدر بهش عادت کرده باشی که دیگر به نظرت نیآید. همان شب اول که دارو را خوردم احساس کردم محیط پاک شد. احساس کردم چقدر سرم آرام است. چقدر اوضاع خوب است. خواب آن شب رویایی بود. در آرامش مطلق بدون درد. تازه فهمیدم که چقدر درد می کشیدم و چقدر شدید بود.
خلاصه که اوضاع خوب است فقط دوز داروهای گشادکننده رگها و مسکنها به طرز عجیب غریبی بالا است، آنقدر که من این چند روز اول در خلسه به سر می برم و فشارم هم حسابی پایین است. اما همه اینها می ارزد تا وقتی درد در کار نیست.

جمعه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۶

بعد از خواب

هیچ خبری بعد از این مدت فشار شدید رو حوزه زنان نمی توانست مثل اهدای جایزه بنیاد اولاف پالمه به پروین اردلان عزیزمان خوشحال کننده و امیددهنده باشد. بعدن مفصل تر می نویسم.

من گویا در خواب بوده باشم:
کمپین تجربه ای منحصر به فرد اما غیر انحصاری/ هدی امینیان
و باز یک دستگیری دیگر رها و نسیم، در پارک دانشجو، موقع جمع آوری امضا بعد از یک تئاتر خیابانی در ارتباط با حقوق زنان

اما سخنان این فاطمه خانم رهبر خیلی بامزه است. ما در قله قاف هستیم، حالا شما خودتان را هلاک کنید که شما هم فتح قله کنید. به ما چه که شما زنید و ما هم... . حالا باز تا یکی دو روز دیگر کمی بیشتر می نویسم راجع به ادعاهای ایشان. /لینک مصاحبه امید معماریان با او در روز آنلاین است که الآن نمی رسم بگذارم.

اما تجمع اعتراضی محمد رحمانیان و گروه تئاتر پرچین جلوی تئاتر شهر و استعفای رحمانیان از دبیر کارگاه نمایش کارنامه و خواندن بیانیه اعتراضی او و گروهش.
عکسهای کسوف را ببینید و ماجرا را از سایت او بخوانید تا باز من تمرکز نوشتن بیآید.

چهارشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۶

برای خودم. تنها برای خودم.

خیلی طول کشید تا دوباره پیدایش کنم. نزدیک یک سال.
اما از بد شانسی یا شاید از وضعیت محتوم دوباره همان مطب قبلی با همان منشی قبلی با همان اخلاق قبلی.
اخطار: دارم کابوس می نویسم بلند بلند. می شود همین حلا صفحه را بست، چون من می خواهم بلند بلند تو تنها جای ممکن بنالم. دارم سیاه می نویسم.

زنگ زده بودم یک شماره ای، آدرسی، اسم بیمارستانی چیزی از او سراغ بگیرم. چیزی که با داشتن اسم و فامیل و شماره نظام پزشکی و اسم چند تا بیمارستان نتوانسته بودم پیدا کنم. آخر تو آن وضعیت پارسال آن حس همدردی و آن کمک بزرگش چنان پررنگ مانده بود و در عوض ترس از بیقه با رفتاری عجیب و غریب، روز به روز بیشتر شده بود. مثل بچه ها شده بودم این اواخر از دکتر می ترسیدم.

با یک لبخند بزرگ و یک کاپشن قرمز و یک کوله بزرگ رفتم تو. به همان بزرگی جوابم را داد منشی. و خوش و بش منشی گونگی و سوال از اسم و شماره پرونده و چه و چه ... . فقط سه نفر جلوتر از من بودند، و بقیه هم بعد از من آمده بودند. وقتم هم که باز اول وقت بود. پرونده را باز کرد مثل پارسال چشمهایش گرد شد به من ترشرو نگاه کرد و نگاهش را دزدید و اخم کرد و دیگر نگاهم نکرد. 2 ساعت و نیم معطلم کرد، بعد از همه ی منتظران من را فرستاد تو. به خودم آرامش می دادم. تو دلم دلداری می دادم و باورهایم را تکرار می کردم. تو دلم مثل درس خواندن مرور می کردم که حس او از کجای تاریخ من را این طور به صلیب می کشد؟ تو دلم برایش دلسوزی می کردم و باز این پرستوی چموش ناآرام درون یک دفعه شلوغش می کرد که پس من چی؟ و بعد سوگواری برای خودم هم شروع می شد. کش و قوس درونی بالا و پایین می رفت و سردرد بیرونی جولان می داد. چهره ام سرد و یخ شده بود. می دانستم، اما آرام بود و تلاطم ها را نشان نمی داد. سردرد زور که آورد کمی تو اتاق انتظار خالی قدم زدم. حتی منتظر بود شکایت کنم که چرا من را معطل کرده یا مثل بقیه بیماران به طولانی شدن و درد و کار و جای بد ماشین و ال و بل اشاره کنم و طلب سرعت. اما نکردم. آرام نگاهش می کردم. به این فکر می کردم که تو به من ظلم می کنی و خرده می گیری درعوض من برای تو از خودم پل می سازم. تو دلم آرزو می کردم تو شرایط آرامش مطلق به چیزی نزدیک به وضعیت من برسد. تو صورتم نگاه نکرد و از کنار میز با دست دراز set بسته بندی استریل معاینه را داد دستم. چیزی را که برای بقیه خودش تو می برد و به دکتر می داد.
اما همه اینها چه اهمیت دارد وقتی خانم دکتر با آن چشمهای درشت عسلی و آن صورت مهربان و آن تنها لبخند فهیم احترام گذار "سلام عزیزم" گرمی کرد و پرس و جو و ابراز آشنایی بعد از یک سال.
انگار یکدفعه یخم آب بشود. دلم می خواست هیچ وقت از آن تنها اتاق درک کننده بیرون نمی آمدم. آنقدر به درک او نیاز داشتم که سر شوخیم گل کرد. گفت مشکلتان؟
گفتم: "خانم دکتر من هنوز هم بالغ نشدم." خندید. نرم و مهربان. چقدر شیرین است که تنها یک نفر با تو مهربان باشد. چقدر سخت که تنها یک نفر. تو فاصله انتظار فکر می کردم که دخترانی که خانم مهندس نیستند تا بتوانند تا این بالای شهر بیآیند و تا این ساعت شب، احساس ناشناخته منشی را پذیرا تحمل کنند و بمانند که بعد با ماشین شخصی خودشان برمی گردند و اف به هرچه نا امنی آخر شب دختر تنها، و از خجالت خانم دکتر آن طور که شایسته است بر بیآیند، این تک مهربان را هم ندارند. به خودم نیرو می دادم که اوضاع من توپ توپ است و زندگی بر وفق مراد. و الحق هم نیرو می گرفتم.
پرسید: " آخی عزیز دلم. یعنی چی؟ نمی فهمم و پرونده را بالا پایین خواند."

....

اما نشد. کاش می شد همین یک بار هم که شده یک نفر فقط همین یک نفر در تصمیم گیری کمک می کرد. می گوید چهار ماه دیگر هم صبر کن. بعد بلافاصله که به صورتم نگاه می کند، می گوید اما من می نویسم، ولی بدون تاریخ. باز نگاه می کند. یعنی تصمیم با تو. می گوید "اما اگر باز هم نشد نگران نباش. ممکن فلان و بهمان هم باشد، اما نگران نباش. دوباره یک آزمایش دیگر. نگاهم می کند. می گوید تاریخ بزنم می روی؟" سر تکان می دهم که یعنی می روم.
می گوید: "وقتی گرفتی اگر اندازه اش فلان قدر بیشتر بود آن وقت مهم است. اما لازم نیست دوباره تا اینجا بیایی. پشت تلفن برایم بخوان بعد با هم چک می کنیم." آدرس یک جای دیگر را رو کاغذ می نویسد. شاید از بس فشار دو ساعت و نیم تو چهره ام مشخص بوده.

من انگار می خواهم، تنها آرامش، چند لحظه دیگر هم باشد. آنقدر می نشینم که می پرسد مشکل دیگری هم هست؟
جز درد نه! همه چیز خوب است. بلند می شوم. لبخند می زنم و تشکر. می گوید خوشحالم عزیزم که دیدمت. نگران نباش. می گوید سالم باشی عزیزم و این تنها جمله ای است که تو این دو سال به من انرژی سلامتی می دهد.

وقتی بیرون می آیم و Set را استریل مانده پس می دهم و بزرگترین لبخند عمرم را به دخترک منشی تحویل می دهم، صورت سفیدش سرخ می شود. لبخند می زند و آرزوی موفقیت می کند و سلامتی. بی دلیل تشکر می کنم از لطفش. شاید منظورم لطف تاریخی است که از ما دریغ کرده است که دست در دست هم بگذاریم و سهممان را از شادی و هوا و زندگی و حق خودمان بگیریم.

چهار ماه. و یک آزمایش دیگر. این تعلیق خفه کننده ادامه دار و این تردید بین تحمل درد یا فلج کردن بخشی از آینده.
با همه اینها خوشحالم که دختر به دنیا آمده ام. خوشحالم که جنسیتم زن است. خوشحالم که من هستم، گرچه زندگی لحظه به لحظه نفی می کندم.

دوشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۶

تا وقتی نفت هست، گور بابای صنعت!

گاهی خوابها از من جلو می زنند و گاهی من از خوابها. حالت دیگری جز این دو کم پیش آمده.

جمعه آخرین روز نمایشگاه بود. تقریبن 10 روز متوالی شد که روزی 14- 15 ساعت سر کار بودم و بعدش چنان سردرد چیره بود که زمانی برای نوشتن نمی داد.

هر دو پروژه راه افتاد. غرفه ی روبرو، یک مهندس آلمانی هم داشتند که برای نصب دستگاه آمده بود و روزهای بازدید هم حضور داشت. از روز غرفه چینی، او همراه بود و ما به رسم همسایگی باهاش آشنا شدیم. جالب اینکه رابطه مان با او خیلی گرم تر از همکاران ایرانیش بود، شاید داستان رقابت و اینها... گرچه هیچ اشتراکی بین کارمان نبود.

تمام مدتی که من پشت دستگاهها، چهارزانو رو زمین خاکی می نشستم و بالا پایین می کردم و لب تاپ به دست گوشه ای تنظیماتی را تغییر می دادم و دوباره run , می کردم و سیم چین به دست مدار را تغییر می دادم یا چیزهایی را نهایی می کردم، با نگاه متعجب همراهی می کرد. تا بالاخره وقتی روبات نهایی راه افتاد با هیجان جلو آمد و تو بستن سیمها و مرتب کردن و خوشگل کاری مدار نهایی کمک کرد. برایم جالب بود که جنس کمک کردنش با همکاران محترم ایرانی فرق بزرگی داشت و آن احتیاطی بود که اطمینان می داد قصد دخالت ندارد یا قصد اینکه بخواهد من را ناتوان نشان بدهد.

اوضاع نمایشگاه افتضاح بود. دستشویی ها روز اول و دوم (از چهار روز نمایشگاه) به دلیل یخ زدگی بدون آب بود. و بعد از روز سوم هم به دلیل شکستگی لوله ها و کم بودن زمان، تمام ساعات صف طولانی داشت. پارکینگ به دلیل برف زیاد، تمام روزها قفل بود. سرمای سالن ها در تمام روزها مثل سرمای محیط باز و خیابان بود. به همین اینها اضافه کنید گرفتن ورودی از افراد. و نیز گرفتن ورودی پارکینگ را با وجود وضع فاجعه آمیز.
یک خبری در کمال خجالت روز دوم دهن به دهن می گشت و آن اینکه یکی از شرکت کنندگان خارجی روز اول 11 هزار تومان پول آژانس داده تا به سرعت به هتل آزادی رسانده بشود فقط برای استفاده از دستشویی.

و علاوه بر همه آنها قانون مسخره حضور غرفه داران زن با مقعنه که روز سوم مثل طرح امنیت اجتماعی شروع به اجرا کردند. ساعت 12:30 آمد و گفت مقنعه سر کنید و بعد 2:30 برگشت.
جلوی چشمهای بهت زده مهندس آلمانی همسایه روبرو، پسرک سپاهی با ریش های پر و البته مرتب و انگشتر عقیق، بی سیم به دست آمد جلوی غرفه و گفت یا این خانم ها (من و همکارم) را از غرفه تان بیرون کنید یا پلمپ می کنیم، چون به جای مقنعه روسری سرشان است.
غرفه های دیگر از اوضاع بد و آبروریزی شکایت می کردند، یکی از همسایه ها آمده بود و می گفت من در کل نمایشگاه امسال از این دو خانم محجوب تر ندیدم. یکی دیگر می گفت، کسانی که مقعنه دارند و وضع شدید آرایش مو و صورت از اینها بهترند از نظر شما؟ و جواب پسرک که کسی نیست، هر کی هست همین حالا به من نشان بدهید و باز جوابی از لابه لا که ما از جنس شما آدم فروشان نیستیم.
و ادامه که ما فقط می خواهیم قانون اینجا اجرا بشود و توضیح من که به فرض محال هم که اینطور باشد، می شود به جای این همه شلوغ کاری دیروز و روز قبل چیزی می گفتید تا اینکه الآن با این وضع آبروریزی راه بیاندازید.
همکارم آن روز دیگر برنگشت اما من سماجتی درم بود که اصرار داشتم حتی برای یک ساعت هم که شده برگردم. وقتی با مقعنه برگشتم، همسایه آلمانی با لبخند دلداری دهنده ای جلو آمد و ابراز خوشحالی کرد از اینکه باز می بیندم. سر تکان دادم و به شوخی گفتم ظاهری جدید منطبق بر قانون. گفت که به هر حال Perfect هستی و سخت نگیر و او را احمق فرض کن و بهش فکر نکن.

فردا دوباره برگشت، غرفه های کناری دخترانی روسری به سر با آرایش مفصلی داشتند اما صاف آمد جلوی غرفه ما. سه تیغه تراشیده بود و موهایش ژل داشتند، جوری برانداز کرد که یک لحظه حس کردم برهنه ام. لبخند زد و سلام و احوالپرسی گرمی کرد و گفت حالا مناسب شدید. تو چشمهایش نگه کردم و گفتم من مناسب بودم، شما رفتار نامناسبی داشتید. اگر هدف قدرتنمایی نبود، می شد روز قبل زمان پایان کار تذکر بدهید برای روز بعد تا آن طور بیش از این آبروی کشورتان را جلوی همه نبرید. لبخندش را کش دار ادامه داد و گفت شما قابل احترام هستید و من هم بی احترامی خدای نکرده نکردم.

چهارشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۶

زهرآب

اول بگویم تلخ می نویسم. مثل وقتی که بالا می آوری و دهنت تا مدتی تلخ و بدمزه است.
عجب مزه آشنایی دارد این روزها.

ما را هر روز بی دفاع تر کردن، خطرناک تر است. نه تهدید می کنم و نه رجز می خوانم اما وقتی آدمها را در شرایطی بگذاری که هیچ هیچ هیچ چیزی برای از دست دادن نداشته باشند، ...
از روز اول که تو میلها خبر توقیف مجله زنان را دیدم، هی می گویم شایعه است. هنوز به دفتر مجله چیزی اعلام نشده است. یک بازی دیگر است. یک جوز زهر چشم تازه، اما هی پشت هم خبر، خبر، خبر.

زنان حقی در تحصیل ندارند. زنان حقی در داشتن شغل ندارند. زنان حقی در بیان خیالات و رویاها خود ندارند. زنان نباید بیاندیشند. نباید بنویسند. نباید بخوانند. نباید مجله و سایت بزنند. نباید... نباید.... نباید.... . هنوز هم باورم نمی شود. چه خوش خیال می شوم من که گاهی فکر هنوز انسانیت ذره ای وجود دارد.

خواب پشت خواب. سردرد هم که نباشد تعجب می کنم. خواب می بینم او می آید که ... برود. ساک سورمه ای را که برای خودم بسته بودم، خالی می کنم. پشیمان از ... . شالهای رنگ و وارنگ که از ساک خالی می کنم. من ناراحتم و ... .

خواب می بینم تو نمایشگاه ... صنعت برگه های امضای کمپین را روی میز کنار سیستم طراحی کرده ام گذاشته ام. دو زن چادری دستهایم را می گیرند و وسط نمایشگاه با نمایش بی آبرو کردن می برند.

خواب می بینم سردردهای من را دخترک مثل آیینه ای از من گرفته و من از بیرون نگاه می کنم.
سرش خیلی درد می کند. آنقدر که پوست صورت و سرش را مثل یک کلاه یا ماسک در می آورد و اسکلت صورتش را که ملتهب و سرخ است در دو دستش می گیرد و از درد به خود می پیچید. و فقط من در خواب او را می فهمم وبه همه توضیح می دهم که آرام باشید، بی صدا، نورها را کم کنید سرش درد می کند.

ساعت 6:30 صبح ساعت را خاموش کردم. و تو جا از درد غلت می زنم. زنگ در. دو بار با فاصله. هر چی پشت آیفون صدا می کنم کسی جواب نمی دهد. یک دفعه یک چیزی از ذهنم می گذرد. در عرض نیم دقیقه از حالت نیمه برهنهِ خواب، شلوار و کاپشن و شال سیاه را رو خودم می چینم و می دوم دم در. همان پژوی سفید امنیت ناجا با همان پلاک شخصی، دو مرد و یک زن چادری، از کوچه سریع خارج می شوند.

این آخری خواب نبود، انتهای خواب بود. تو سرم می چرخد: "توهم است. زمان ما... " سرم را با دو دست می گیرم. انگار صحنه های خواب تکرار می شود مشئمز، نرمش می کنم که فضایم عوض بشود.

در کل سالن بزرگ میلاد، تنها شاید 5-6 دخترک که با لبخند می آیند جلو و شیرینی تعارف می کنند و کاتالوگ و .. می دهند، وجود دارند و بقیه همه مرد. مردان صنعت. از روز غرفه چینی همراه بودم، می خواستم سیستم را خودم run کنم. مردها می آیند جلوی غرفه، مردانه و مغرور و از بالا برانداز می کنند و رو می گردانند به سوالی فنی و مردانه راجع به چیزی که من راه انداختم و .... وقتی دوباره به من رجوع داده می شوند، سوال گونه نگاه می کنند و انگار غرورشان دارد تکانده می شود، مبهم لبخندهای دوستانه من را با نگاه پرسشگر جواب می دهند.
بعد از مدتها کفشهای پاشنه بلند پوشیده ام و مانتوی تنگ و آرایش رنگ دار. نمی دانم چرا بیش از همیشه می خواهم اینجا، تو این همه قدرت طلبی مردانه، زن جلوه کنم که جنس توانایی های فنی را مردانه تلقی نکنند.
با سنسورها ور میروم که صدایم می کند، می گوید بیا ببین چه خبر است؟ همهمه و هجوم آدمهای دوربین به دست و مردهای مکعب مستطیل حجم که از بلندی و بزرگی از 100 متری به چشم می آیند. وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی از نمایشگاه صنعت سان می بیند، صنعتیها همه در سردر غرفه ها پوزخند به لب، جوری که کراهت از بازدید شدن را فریاد می زند، کراواتها را مرتب تر می کنند و به سیاه بازی سر تاسف تکان می دهند.

مجله زنان توقیف شده است. و مردان صنعت به وزیر فرهنگ و ارشاد پوزخند می زنند. به کجا می رسیم؟ چه بلایی سر دخترانمان می آید؟ وقتی نوجوانیشان هیچ کاغذ زنانه ای نباشد؟
سرم درد می کند و این همه هذیان بی وقفه می آید و می رود. هذیان کشته شدن بچه های 19-20 ساله زیر شکنجه، هذیان شروع بند عمومی هانا و روناک، هذیان از دور دیدن و توهم پنداشتن، هذیان یخ زدن آدمها، هذیان تو و من، هذیان من و تکرار من، هذیان سرما، چقدر همه جا بوی خون می آید، چقدر پاشیدن و له شدن و دریدن و شکستن و شکاندن و جنگ نزدیک به نظر می آید. چه فرق می کند جنگ ایران و آمریکا یا زنان و نظام یا من و تو یا من و خوابهایم یا سردرد و چالش و من یا .... .

جاي ِ دانش جو دانش گاه است

قانون‌شكني به‌نام دين؛ يعني تو

زندان و شكنجه هم‌چنين؛ يعني تو

آواز پرنده در قفس؛ يعني ما

اين عربده‌هاي آخرين؛ يعني ... تو

به مناسبت ۱۰ بهمن روز هم بستگي ي وبلاگ نويسان با دانش جويان در بند

كار ِ دانش جو،جستن ِ دانش است.جست و جويي براي ِ بالا بردن ِ سطح ِ دانش ِ خود.سياست مدار با قدرت سر و كار دارد.مي خواهد با كسب ِ قدرت به اصلاح ِ امور بپردازد.(در حالت ِ ايده آل).كار ِ روحاني،وعظ و خطابه ي ِ ديني است.او مردم را با پيام و رسالت ِ اديان آشنا مي سازد.او عالم ِ ديني است،به مردم ترك ِ دنيا مي آموزاند،و وعده ي ِ بهشت مي دهد و بيم ِ دوزخ.
از زماني كه تخصص پديد آمد،هر گروه و صنفي،كاري در پيش گرفت.
امروز دانش جو زنداني است.اگر كار ِ دانش جو ،پژوهش و تحقيق و تحصيل ِ علم باشد كه هست،پس او در زندان چه مي كند؟زندان مكان ِ تاديب و تنبيه ِ خطا كاران است.دانش جو را آن جا چه كار است؟
آنجا كه قدرت، در تمامي ِ شئونات ِ زندگي ي ِ اجتماعي و فردي ِ انسان ها درازدستي مي كند،آنجا كه عالمان ِ دين با قدرت مندان ِ سياست پيشه يكي مي شوند،و سياست مدار،عالم ِ ديني مي شود،آنجا كه روحاني،درس ِ اقتصاد و تجارت و سياست مي دهد،و حاكمان، معلمان ِ دين واخلاق مي شوند،نقش هر فرد و نهادي دگرگون مي شود.آموزگاران ِ معنويت و روحانيت ِ جامعه به مردم درس ِ پرهيزكاري مي دهند و خود ،سيم و زر مي اندوزند،زيرا كه با قدرت آميخته اند. (ترك ِ دنيا به مردم آموزند / خويشتن سيم و غله اندوزند ) و سياست مداران و حاكمان به جاي ِ آن كه در انديشه ي ِ معيشت و رفاه خلق باشند،به شريعت ِ آنان مي انديشند و به علوم ِ خفيه روي مي آورند و سعي مي كنند كه "درها به دعا بگشايند".در اين امتزاج ِ ناخجسته است كه دانش جويان به جاي ِ علم اندوزي و نشستن پشت ِ ميزهاي ِ پژوهش،سر از حبس و بند در مي آورند.زيرا كه از اين قران ِ ناميمون اندوه گينند،به واسطه ي ِ انديشه ورزي اشان در طلب ِ آزادي و عدالت و معنويت هستند.آزادي و عدالتي كه قدرت مندان،وعده هايش را سر دادند و به آن عمل ننمودند و معنويتي كه لگد مال ِ عالمان ِ بي عمل شده است.
امروز دانش جو زنداني است.او زندان و حبس و بند را دوست ندارد.مي خواهد دانش بياندوزد و در بيان ِ عقايدش آزاد باشد.سر ِ تعظيم بر پاي ِ هيچ قدرتي فرود نمي آورد.مي خواهد در كمال ِ آزادي و فراغت درس بخواند.او مي خواهد با صداي رسا بگويد"من مي انديشم ، پس هستم".او براي ِ انديشه هايش هيچ خط ِ قرمزي را به رسميت نمي شناسد.جاي ِ او زندان نيست،دانش گاه است.
اگر هر كس در جاي گاه ِ خويش باشد،آن زمان دانش جو از زندان به دانش گاه باز مي گردد،عالمان ِ دين به معابد و سياست مداران به نهادهاي ِ قدرت ِ انتخابي و دوره اي ي ِ خود.
امروز اما دانشجويان در بندند،كارگران و زنان و ...هم.در سلول هاي ِ تنگ و تاريك ِ انفرادي.و ما اين سوي ِ ديوارها دل نگران ِ دوستان ِ خوديم.گويا بايد به بزرگان ِ قدرت،بازي ي ِ زمان ِ كودكي امان را ياد آوري كنيم كه:
"نخود،نخود هر كه رود خانه ي ِ خود"
کمپین 10 بهمن روز همبستگی وبلاگ نویسان با دانشجویان در بند
http://10bahman.blogfa.com

جمعه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۶

رها از سکوت

این هفته نمایشگاه ... (بخشی از صنعت) است. دو تا پروژه برای ارائه دست من بود، از برنامه نویسی و طراحی مدار و ... خلاصه تا آخر.
کنترل هر دو سیستم با TouchPanel انجام می شود. خیلی گشتم تا یک عکس از یک زن گیر بیاورم که در بخشی از صنعت یا تولید یا ... خلاصه فاعل بخش فنی باشد نه مفعول و کاربر و مصرف کننده. کم بود. خیلی کم. کلی چانه زدم که تو هیر و ویر کارها یکی که دستش خالی است عکس را برای استفاده صاف و صوف کند و آماده.
دختر می گوید تو محیط فنی که کار می کنی باید مردانه کار کنی. می خندم می گویم زمینه را فلان رنگی و دورش را فلان سایز و بهمان را فلان طور کن. این همه دخترهای فنی مردانه شده اند که حالا من باید این همه دنبال عکس یک خانم مهندس موقع طراحی و برنامه نویسی بگردم بس است دیگر، بهتر است صنعت و بخش فنی کمی خودش را منعطف کند. تو نمایشگاه امسال زنانه وارد صنعت می شویم.
این از این.


اما این چشم من بدجوری دارد بدقلقی می کند. دو هفته قبل چند روزی تعطیل شده بود رسمن و سردردهای آنچنانی هم همراه آورده بود. بعد از یک هفته خوب شد و دوباره یک شب تو خیابان چنان شروع کرد به درد و سوزش و آبریزش که یکی از دوستها زحمت ماشینم را کشید و حتی نتوانستم خودم ... . بعد از یک ساعت معطل شدن در اورژانس یکی از بیمارستانهای دولتی معلوم الحال که بماند کجا... . خود به خود آرام شد و به جز سردرد و درد موضعی چیزی از آن حس شیشه خردگی درش باقی نماند.
دوباره از دیروز صبح شروع شده و امروز دیگر کارم را به رختخواب کشاند.
نیم ساعت پای کامپیوتر که می مانم، بعدش از سردرد بالا می آورم و ... . حالا که انگار تخم چشمم از کاسه دارد در می آید. فکر کنم یک شش ساعتی از صبح خوابیده ام.
عجیب نیست یک چشم بی خود و بی جهت اینطور شلوغش کند هر از گاهی؟
حالا باز هی اینجا می نشینم تا حالم را بگیرد این چشم فکستنی...
سایت میدان+ سایت کمپین+ سایت کانون زنان ایرانی+ سایت مدرسه فمینیستی
هر کدام از یک جنس متفاوت اما مجموعشان چیز خوبی شده است.
آهسته بگویم که سایت کمپین انگار تو یک سربالایی گیر کرده این روزها.
حیف که مهلت لینک دادن بهشان نمی دهد این چشم لعنتی.

مدرسه فمینیستی و بقیه...

حالا باز چند تا لینک می دهم تا نوشتنم بیآید:

مدرسه فمینیستی راه افتاد. بعضی وقتها با در نظر گرتن تمام اخلاقیات آدم دلش می خواهد به برادران محترم بگوید این به آن در.

جنجال آش نذری/ نوشین احمدی خراسانی

و باز هم آش نذری/ ناهید نصرت

چالش بین مادران صلح و کمپین یک میلیون امضا/ آن پستی مادرانگیم را یادت وبلاگ؟

مادری خواسته همه زنان نیست/ یک شب مهتاب یک بحث داغ و مفصل و نامیزانی سر این با دوستانی داشتیم که انگیزه من را برای ارتقا سواد در این زمینه بیشتر کرد.

افرای بیضایی و چهره بروژوازی/ ...

سه‌شنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۶

بهرام بیضایی

افرا سزاوار (معلم):
تنبیه؟ من کی ام که تنبیه کنم؟ ما چه حقی داریم همدیگه رو تنبیه کنیم؟شما مغازه تونو نو کردین، ولی خودتون همونین که بودین. نه، از شما کینه ای ندارم؛ تقصیر شما نیست. اینطور بزرگ شدین، که خیال کنین هر چی مال شما نیست باید لگدمالش کرد. هو کردن کسی که اگر هم تقصیری داشت در حد شما نبود قضاوتش کنین. هو کردن کسی که اگر هم تقصیری داشت این بود که در خیال امیدی به شکل پسر عمویی خیالی، برای خودش ساخته بود، که لحظه ای به دادش رسید. شما به نفع واقعیت منو هو کردین، و این واقعیت شماس. هر دست بسته ای حق داره در ته ته نا امیدی به کمک رویاهاش خودشو از دست واقعیت نجات بده. شما این حق مردم دست بسته را هو کردین. با واقعیتی مثل پول، و فریاد؛ از دهن شاگردهای خودم، و همسایه هام، که رویاهای من بودن!....
تو امروز با کلمه ای که از کسی شنیدی منو هو کردی، فردا با کلمه ی دیگه ای سر می بری!...
دو برابر مرگم مرده ام و نصف زندگی ام زندگی نکرده ام. .... نمی تونم پامو محکم زمین بذارم و خیال نکنم داره فرو می ره! چشممو ببندم و اون جمعیتو نبینم! خواب چیه، تا وقتی بدخوابی هست؛ و رویا کو تا کابوس هست؟...
****
شیدا شباهنگ (وکیل) یا همان پروا نیازی (بازیگر و نویسنده):
مردمِ این کار هر لحظه همونی اند که هستن! خودتونو می خواین چرا به آیینه نگاه نمی کنین؟
{آیینه به دست} می خواد بگه واقعیت هر چیه که این نشون می ده!
می خوام بگم- واقعیت گاهی اصلن شبیه خودش نیست!...
هر کدوم ما جسدی در صندوق عقب سواری مون داریم ستوان که امیدواریم روزی به دره پرتش کنیم! شما ندارین؟...
مانیامده ایم عدالت را از نو معنا کنیم! عدالت از نگاه یک مجرم در نظر گرفتن شرایطی است که او را وادار به ارتکاب جرم کرده است؛ در حالی که شاکیان فقط در فکر اجرای انتقام قانون اند!... زمانی می رسه که همه ی چیزی که ازش دفاع می کنی قابل دفاع نیست! در این صورت باید دفاع کنی یا نه؟ اگر نکنی بخش قابل دفاع پای بخش غیر قابل دفاع قربانی شده. و اگر دفاع کنی از بخش غیر قابل دفاع هم دفاع کرده ای! آیا واقعن ...
.... تو نقشهِ کسایی بود که به سرش انداختن من عاشق وکیلم هستم!
تو عاشق هیچکی جز خودت نیستی...!
...
خیال می کنی دوستت ندارم؟
فقط یکی منو دوست داشت؛ اونی که هرگز چیزی از من نخواست!
جمله این نیست...
کی می تونه بگه حرفی که مال منه مال من نیست؟
*****
بیضایی همقدم با فهم مردم جامعه نوشته هایش را رشد می دهد و شاید خودش هم ...
افرای نمایشنامه "افرا، یا روز می گذرد" دختر معلم از طبقه کارگر و با برچسب های یک دختر خوب است: محترم، متین، زیبا، خانم معلم دلسوز و فداکار که آدمها عاشقش می شوند و عشقشان خواستگاری به دنبال دارد. ارزش ها مطلق و با تعریف های قدیمی و سنتی است. افرای مظلومه نمایش است و همه یکصدا بهش زور می گیرد و ظلم می کنند نقطه ای روشن در نمایش و آخر نویسنده خودش را در نمایش می چپاند و عشق نهایی را به واقعیت تبدیل می کند در مرز بین رویا و واقعیت. خالق و مخلوق و و و
*****
اما شیدا شباهنگ یا همان پروا نیازی ِ فیلمنامه "لبه پرتگاه" وکیل است و نیز بازیگر، دو شغل با دو ارزش اجتماعی متفاوت که هر دو یک نفر هستند، بازیگری که نقش وکیل را بازی می کند و گاه وبی گاه در فیلم جا عوض می کنند. شیدا شباهنگ وکیل مجردی است که از معشوق موکل خود شدن پروا ندارد و از عاشقی کردن با مردی که در آستانه طلاق همسرش است، تابویی در ذهن ندارد. پروا از ابتدا مورد شک همسرش نه به خیانت بلکه به مهر دیگری داشتن است که فیلم اصراری به رفع شبهه ندارد. پروا را در عین متاهل بودن، کسانی برای خودش و نیز برای زنیتش و نه برای ازدواج دوستش دارند و عاشقش هستند. شیدا شباهنگ و نیز پروا نیازی متهم به قتل است، بدون اینکه قتلی مرتکب شده باشد. نسبیت ارزشها بر خلاف افرا در این فیلم پررنگ و با تاکید وجود دارد. پذیرش واقعیت، بدون ارزش داوری بر خلاف افرا اینجا دغدغه است. و در نهایت بر خلاف افرا، این شیدا شباهنگ است که از داستان بیرون می آید و عشق زمینی خودش را به یک مرد متاهل در آستانه طلاق ابراز می کند و حق خودش را برای داشتن آن عشق از نویسنده طلب می کند.
بر خلاف افرا، شخصیت این بار به راستی شیدا و پروا است.
اما چه سری است که اسم شخصیت های اصلی زن بیضایی دو سیلابی هستند و مختوم به آوا؟

یکشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۶

باز هم امنیت ناجا

روز چهار شنبه قبل از ساعت 3 بعد از ظهر بود که به گوشیم زنگ زد، همان کاپشن بنفش قبلی بود. بلافاصله از صدایش شناختم.
خلاصه اش این که پرسید امروز جلسه دارید یا نه و پس کی دارید؟ و اصرار که نه یعنی بله و بالاخره دارید یا نه! من هم با سردترین حالت ممکن و کاملن از موضع بالا جواب می دادم. گفت می آییم خدمتتان پس ببینیم هست یا نه؟
گفتم من خانه نیستم الآن. باز بازی با کلمه ها که هستید یا نیستید؟ و جوابهای سربالا و پر کنایه من که شما که بهتر می دانید کجا هستم، خوب بروید خانه ببینید هستم یا نه و ...
بعد گفت پس ساعت فلان می آییم ببینیم جلسه هست یا نه البته اگر نزدید مان خانم ... . (از بس من از موضع پر و سرد و طلبکارانه جوابش را می دادم)
گفتم باشد اما با حکم بیآیید. گفت برای دم خانه آمدن حکم لازم نیست. گفتم پس من با وکیلم هماهنگ می کنم تا حضور داشته باشد به عنوان شاهد ببینیم حکم لازم است یا نه!
با چرب زبانی تشکر کرد و چیزهایی شبیه آن گفت و خداحافظی.
با دو تا از وکلای عزیز کمپین مشورت کردم، نظر هر دو و وکیل محترم دیگری که قبلن به من لطف داشتند و نظر داده بودند این بود که حتی حضور آنها دم در و مانع شدن از ورود افراد به منزل من هم غیر قانونی است، علاوه بر اینکه حتی حضور ملموسشان برای ایجاد رعب اطراف منزل هم قابل شکایت و پیگیری است. قرار شد بعد از حضورشان با پلیس 110 تماس بگیریم بیآیند همه چیز را کتبی کنند یا حکم دادستانی را به آنها نشان بدهند یا من برای شکایت اقدام کنم . گزارش آنها را هم بگیرم.

آن روز غروب نیآمدند یا جور ملموسی نیآمدند. در عوض ساعت 1 نصف شب زنگ همسایه بالا را می زنند و از آمد و شد افراد در عصر همان روز پشت آیفون سوال می کنند. گفته بودم که همسایه بالایی یک زن تنها و دو دخترش هستند و احساس نا امنی نسبتن زیادی هم معمولن دارند.
همسایه یک جواب مختصر می دهد و ....
صبح روز بعد یعنی پنجشنبه صبح باز همان جنابان قبلی با لباس شخصی می آیند اول از همسایه کاری سوالاتی راجع به من و خانواد ام می پرسند و بعد راجع به دیروز. همسایه کناری در مورد سوالات شخصی جواب می دهد که زندگی خصوصی افراد به شما چه ارتباطی پیدا می کند و من چرا باید جواب بدهم... که از اینجا به بعد بی خیال می شوند باز می آیند سراغ همسایه بالایی.
همسایه بالایی می گوید همان آدمی بود که دفعه قبل هم آمده بود. باز راجع به دیروز پرسیده بود که همسایه گفته بود الآن خانه هستند چرا از خودشان نمی پرسی؟ و همان لحظه زنگ ما را زده بود که خبر کند که گویا کار به اینجا که می رسد مامور محترم لباس شخصی با نام مامور امنیت ناجا به دو از خانه ما دور می شود. و همسایه می پرسد تو چه طور پلیسی هستی که فرار می کنی؟
هیچ چیزی اضافه نکنم بهتر است. تحلیل رفتار جنابان با شما.

شنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۶

همسرم و چند تا لینک

نوشته خانم مرضیه مرتاضی لنگرودی راجع به آش نذری و آجیل مشکل گشا و چالش های احتمالی به وجود آورنده آنمهم بود که تو سایت کانون زنان ایرانی بود اما الآن فیلتر نشده اش را پیدا نمی کنم.

*پی نوشت: پیدایش کردم

مطالب میدان هم این روزها مفید و جالب است، به خصوص مطالب حقوقیش. اما اگر به تدریج اینها روی سایت می آمد جا برای تامل روی هم کدام راحت تر بود.

یک چیز بی ربط اضافه کنم تا در پست های دیگر کمی مرتب منظم بنویسم. (بیشتر از یک هفته چیزی ننوشتم، دارم خفه می شوم از این همه حرف.)

اول اینکه من فرهنگ لغاتی جز عمید دم دستم نیست، راستش فرصت گشت تو اینترنت را هم ندارم، اما تو همین عمید دوجلدی عیال این طور معنی شده است:
زن و فرزند، اهل خانه و کسانی که نانخور مرد باشند، جمع عیل
یکی از همکارهایم، هر وقت می خواست چیزی از همسرش تعریف کند، یا می گفت عیالم یا می گفت مادر بچه ام. اشتباه نشود این آقا حدود 34-35 ساله است نه از یک نسل دیگر.
من چند بار مختلف بین حرفهایش با تاکید شوخی گونه و با چشمهای گرد گفتم: همسرتان یعنی؟
یک بار توضیح داد که من تا حالا زنم را حتی با اسم کوچک خالی صدا نکردم در این 8-9 سال زندگی مشترک و هر بار عزیزم و جان و واژه هایی شبیه این همراهش بوده است، حالا فقط برای تعریف این طور می گویم. گفتم خوب تو که اینهمه احترام برای همسرت درنظر داری همیشه، چرا جوری تعریف می کنی که واژه های تحقیر آمیز مثل عیال و مادر بچه ام و اینها همراهش است؟ تو می دانی و قبول داری که همسرت الان طفیلی تو نیست و حتی اگر کار بیرون از خانه هم نمی کند اما زندگی مشترک را هر دو با هم سامان می دهید و معنی نانخور بودن او دیگر در این زمان هیچ معنایی ندارد. از طرف دیگر من از خود تو شنیده ام که علاقه تو به دختر کوچک (یک ساله و نیمه حدودن) نازنینت جایگزین محبت تو به همسرت نشده است، پس مادر بچه هم چندان ربطی به احساس تو نسبت به او ندارد.
من و هر کس نوعی دیگری اگر از نوع صحبت تو متوجه بشویم تو به همسرت احترام می گذاری که احتراممان به تو بیشتر می شود تا وقتی با واژه های اینچنینی بخواهی ازش تعریف کنی.
پذیرفت. و بعد از آن چند بار به این واژه که رسید، مکث کرد و خودش در زمینه لبخند تاییدگونه و تحسین کننده من، عوض کرد اما فقط در صحبت با من چنین می کرد.
تا اینکه چند روز بعدش دیدم بی اختیار تو صحبتش با هر آدم دیگری، همسرم، جایگزین واژه های دیگری شده است. برایم انعطاف و پذیرش آن آدم قابل احترام و ستودنی است.
گاهی سفسطه کردن که این توجه فقط بازی با واژه ها است، جایگزین پذیرش تحقیرهای کلامی و خشونت کلامی می شود که می تواند آغاز خیلی از برخوردها و نگرشهای تحقیرآمیز دیگری هم باشد.

افرا

بعد از چندین روز بالاخره فرصت نوشتن اینجا پیش آمد.
موضوع این است که کامپیوتر بیچاره ام بعد از 9 سال دیگر تمام شده است و من به هزار زور می خواهم ته اش نان بکشم که مبادا مجبور بشوم تو این هیر و ویری دوزار خرجش کنم.
از طرف دیگر هم این برادران امنیت ناجا گویا یک حالی به خط تلفن ما دادند که .... بگذریم شرح دست گلهای جدیدشان را تو پستهای بعدی می نویسم.

از افرا شروع می کنم. بالاخره دیدم.
بازی مژده شمسایی ضعفهایی داشت که بشود نسبت به کارهای دیگرش خرده گرفت. به خصوص مونولوگهای ابتدای کار را خیلی بد گفت.
در عوض هم انتخاب مرضیه برومند و هم بازی او جزء نقطه های پررنگ نمایش بود. و نیز بازی بهرام شاه محمدلو مثل بازی دیگرش گرم و دلنشین بود.
من هنوز هم هر وقت کاری از بیضایی می خوانم یا می بینم از اینکه شخصیت اصلی کارش روی زنان می گردد حض می برم و ارادتم نسبت به او بیشتر می شود.

"لبه پرتگاه" فیلم شروع به ساختی که هنوز تمام نشده هم نزدیکی خاصی به فضای افرا دارد. به نظرم بیضایی حرف خاصی در اجرای این متنهایش در این برحه دارد که حالا شاید بعدن بیشتر نوشتم.
یک جاهایی از افرا را هم دلم می خواست اینجا بنویسم که الآن حس رومانتیکم را این کامپیوتر و اینترنت داغون حسابی کور کرده است.

یکشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۶

آش نذري و عواقب !

قبل از نقد نيما نامداري به داستان آش نذري، پست قبلش تقريبن من را در بهت فرو برد. زير آن پست يك جمله در مقايسه چيزي كه نوشته و پختن آش نذري بود كه اين‌گونه مقايسه و اين‌گونه تحليل از او را هيچ جوري نمي‌توانستم باور كنم. حالا به هر دليلي آن جمله‌ كنايه‌آميزش را برداشته، ‌و به جايش متن پست بعد را اضافه كرده است.

يك موضوع خيلي مهم براي خود من در جريان امروز زنان، فاصله گرفتن از اختلاف سليقه‌هاي شخصي گذشته و حتي حال بوده و هست كه اين فاصله گرفتن معني متفاوتي از چشم بستن به روي گذشته دارد. اما چنين نقدهايي را چندان موثر در پيشبرد روند مبارزه برابري خواهي زنان نمي‌دانم. علاوه بر آن نيما خودش در متنش يك واژه‌اي را تو ذهن آدم انداخته به نام مچ گيري كه باعث مي‌شود چندين بار نوشته نقد‌آميزش را با تعاريف نقد مقايسه كنم و خوب... .

براي آگاهي بيشتر نيما نامداري عزيز و دوستان ديگري كه شايد سوالهايي مشابه نيما راجع به آن داستان در ذهنشان شكل گرفته ابتدا كمي راجع به شكل گرفتن آن مراسم بگويم. البته تا جايي كه يادم مي‌آيد هر سايتي كه خبر و گزارش آن مراسم را زد يك توضيح مختصري هم راجع به شكل‌گيري آن مراسم داد اما خوب چرا اعتمادي به صداقت گزارشها نيست يا اگر هست پس چرا از متن گزارش‌ها اين سوالات استخراج شده است، براي من مبهم است.
مادر جلوه جواهري، زني معتقد به مذهب و تا حدودي باورمند بعضي سنت‌ها تصميم داشت براي آزادي دخترش با توسل به (حضرت) فاطمه آش نذري بپزد كه طبق پيشنهاد (پس از واقعه) جايگزين نيما، تعدادي از فعالان كمپين براي كمك به او و پيشبرد خواستش، (در خانه يكي از خودشان؟؟؟!!!) در خانه يكي از زنان كمپين كه داوطلبانه خانه‌اش را در اختيار گذاشت چون بزرگتر از بقيه جاهاي موجود بود، هر كس گوشه‌اي از كار پختن را به عهده گرفت تا زن تنهاي رنج كشيده از دوره‌هاي مختلف اين نظام، فعالان زنان را جدا از خودش نبيند با وجود تمام اختلاف عقايد و سلايق هدف كمپن و اعضاي آن جمعي پيگيري بشود.
پروين اردلان كه ازش نقل قول آورده‌ شده نه در جمع حضور داشت و نه عكسي با ديگ آش گرفته كه به قول نيما اين همه تعجب برانگيزد. اما اگر با نقل قول از فردي و اشاره به فرد ديگر داستان را يكي مي‌داند كه خوب بي‌گفتگو استقلال فردي افكار و اعتقادات و حتي روشها را ناديده گرفته و شناخت يك فرد را با يك موج يا جريان مخلوط كرده است كه بديهي است كه در اين حالت خيلي چيزها ناديده گرفته مي‌شود.

چطور مي‌شود به صداقت اعتقاد مادر جلوه جواهري در خواست چنين مراسمي شك كرد؟ چطور مي‌شود مكان‌هاي برگزاري مراسم كمپين را به خانه‌هاي خودي(شان) و غير خودي(شان) تقسيم بندي كرد، در حالي كه زناني كه براي اولين بار وارد كمپين مي‌شوند، با خلوص نيت خانه خودشان را در اختيار مي‌گذارند و همين تبديل يك ميليون امضا به يك ميليون خانه، آقايان امنيتي ناجا را به تحرك انداخته كه كارش به دم در خانه‌ها رفتن رسيده است.
ديگر اينكه مهماني خصوصي ناميدن و حضور زنان عادي و گفتگو با آنها را چطور مي‌شود كتمان كرد وقتي همسايه‌ها (ديگر فكر نكنم همسايه‌هاي فعالان كمپين هم يكي از خودشان باشند) هم در اين داستان آش و دفترچه كمپين و گفتگوي چهره به چهره را همزمان ديده‌اند و در جريان قرار گرفته‌اند. يا بسته‌هاي آجيلي كه رويش اميد به آزادي همه فرزندان ايران نوشته شده بود و بين مردم كوچه و بازار (دست كم خود من) پخش كرديم،‌ كدام نشان مهماني خصوصي و عدم حضور مردم عادي را داشت؟ گاهي بعضي انتقادهاي از دور به كمپين يك ميليون امضا كه پيشروي مطرح كننده كف مطالبات عموم زنان ايران بوده است و اولين بار شيوه رودر رو و چهره به چهره را براي ارتباط هر چه بيشتر با زنان عادي جامعه در پيش گرفته،‌خيلي سنگين است آن هم وقتي بديلي نه پيشنهاد مي‌شود و نه انجام مي‌شود (بديلي براي ارتباط با زنان عادي و نه زنان مجلس و تصميم گير).

نكته ديگر مخدوش كردن بحث اشخاص با كل كمپين به نظر من موضوع مهمي است كه در نوشته نيما جابه جا تكرار شده است. اين كه فردي به سكولاريسم معتقد است ( كه تازه سكولاريسم جدايي دولت و دين از يكديگر است و نه ضد مذهب بودن) هيچ تضادي با فعال بودن در كمپين يك ميليون امضا ندارد كه از روز اول همه خواسته‌ها و مطالبات را در چهارچوب اسلام پذيرفته شده در قانون اساسي بيان كرده است و هر بار چندين و چند بار در بحث‌هاي مختلف و در بيانيه‌هاي مختلف كمپين نداشتن ضديت بين آن و اسلام مطرح شده است و بر آن تاكيد شده است. به نظرم خواست حداقلي مطالبات كمپين در عين داشتن اعتقادات و خواستهاي حداكثري شخصي، تفكيك ويژه و مهمي نياز دارد كه كمپين و كمپيني‌ها در اين مدت خوب از پس آن برآمده‌اند. اين كه من 1000 خواسته داشته باشم، ضديتي ندارد با اينكه 10 خواسته ابتدايي و بديهي‌ام را بيان كنم و با هر روشي كه هر فردي اعتقاد شخصي به آن دارد و پيشنهاد مي‌كند همكاري و همياري كنم براي رسيدن به خواسته‌هاي جمع بزرگي كه هر اعتقاد و سليقه‌اي درش وجود دارد، بلكه توانايي بزرگي است كه كمپين يك ميليون امضا زمينه تمرين آن را براي همه ما به وجود آورده است.

متوسل شدن به تفاسير نيم‌بند امثال حجت‌الاسلام غرويان، ادبياتي است كه فاصله بزرگي دارد با هدفي كه خبر تفاسير افراد مختلف را در سايت كمپين ارائه مي‌دهد. قدرت كمپين ايجاد موج برابري خواهي بوده و هست، موجي كه حتي امثال غرويان يا تبريزي هم نتوانستد از آن بركنار بمانند،‌ ارائه تفاسير امثال او به نظر من خبررساني گستردگي موج برابري‌خواهي و به نظر كس ديگر متوسل شدن به فلان و بهمان است. نمي توانم ارزش‌گذاري كنم، اما حداقل مي‌توانم بگويم من به عنوان يكي از اعضاي فعال كمپين بيش از كسي مثل نيما اهدافم را منتقل كرده‌ام به كمپين. اما برداشت بيرون از اهداف شايد جاي بحث و گفتگو داشته باشد.

اما در مورد داشتن چهارچوب كلي براي كمپين، چه كسي ادعا كرده است كه كمپين يك ميليون امضا بدون چهارچوب كلي و بدون سازماندهي و بدون برنامه‌ريزي پيش مي‌رود؟
تغيير تعداد مشخصي از قوانين مدني ايران تنها هدف مشخص اعلام شده كمپين يك ميليون امضا بوده و هست. بنابراين هر پيآمدي از اين خواست تعيين كننده چهارچوب كلي كمپين است. به طور مشخص وقتي هدف تغيير قانون مدني بيان شده است، به طور ضمني اساس نظام، قانون اساسي و ... پذيرفته شده است بنابراين راه كج كردن ميانه راه و اضافه كردن خواسته‌هاي ديگر برابري و فمينيستي كه در تضاد مستقيم با قانون اساسي است، قرار نيست وسط راه به اهداف كمپين اضافه بشود، گرچه شايد خواست هر يك از اعضاي آن چنان خواستهاي ديگر هم باشد.
كمپين يك ميليون امضا با متعهد بودن به اهداف و خواسته‌هايش با نام كمپين هيچ حمايتي از كنشهاي ديگر اعتراضي (كارگري، دانشجويي،‌معلمان) نكرده و نمي‌كند. گرچه هر يك از اعضاي كمپين آزادند كه در هر حركت اعتراضي ديگر مشاركت كنند يا خير.
كمپين يك ميليون امضا از روز اول تنها روش گفتگوي چهره به چهره و جمع آوري امضا (روشي صلح‌آميز و قانوني) را انتخاب كرده است و حالا هر بار كه سيستم قضايي و امنيتي با اعمال خشونت و نقض قانون، فشاري را بر كمپين تحميل كند، نيازي به جلب اعتماد سيستمي كه بي‌قانوني در آن راه دارد و از آن حمايت مي‌شود، وجود ندارد و براي بازگويي فشار غير قانوني و رهايي از آن هر رسانه‌اي كه بخواهد مي‌تواند اخبار فشارها بر اعضاي كمپين را منعكس كند. در عين حال كه به هر حال تنها مرجع شكايت و دادرسي سيستم قضايي است كه اعضاي كمپين هم طبق قانون حق دادخواهي به آن را دارند و از اين حق قانوني در زمينه فعاليت خود هر بار كه نياز باشد استفاده خواهند كرد.

گاهي حتي وقتي نقدهاي تامل برانگيز هم با ادبيات كنايه‌آميز و نه چندان اخلاقي و مقايسه‌اي نامناسب بين روشهاي متفاوت و غير قابل قياس ( مثل شيوه خواست آزادي دو نفر و شيوه اعتراض به زنان مجلس براي فلان لايحه) بيان مي‌شود، ناديده مي‌ماند.
اگر هدف پيشبرد خواسته‌هاي زنان ايران و تقويت جنبش زنان است، و نه دامن زدن به شكاف بين افكار متفاوت و روشهاي مختلف، روشهاي هوشمندانه‌تري انتظار مي‌رود.

جمعه، دی ۱۴، ۱۳۸۶

برف چه سرد مي‌باري، سرد!

باز اين سر درد چند روزي شروع شده است و مرتب مي‌آيد و آشفته مي‌كند.

سه‌شنبه منتظر بودم كه ... . به چهارشنبه كه رسيد اضطراب چنان تكان مي‌داد كه نامنظم فكر مي‌كردم حتي.
برف مي‌آمد از صبح، سفيد، يكدست، آرام. هر بار به خيابان نگاه مي‌كردم و آن ساختمان‌ نيمه‌كاره روبرو را مي‌ديدم يك بغضي كه نمي‌دانم از چه جنسي بود، فشار مي‌آورد.
خبر آزادي مريم و جلوه تو آن روز برفي انگار يك هول و تكان را عقب و جلو كند. نگراني اين كه چرا وقتي اميدي نيست آزاديها در برف اتفاق مي‌افتد؟ نگراني از اين كه نكند اين بازي هم طول بكشد و 6 عصر به نصف شب بكشد و ... .
و نگراني اين كه نكند همزمان با آزادي بچه‌ها، من به كسان ديگري هزينه وارد كنم.
راستي نوشته بودم كه آن ساختمان نيمه‌كاره جلوي شركت كه هر چند روز يك طبقه بهش اضافه مي‌شود، چقدر من را ياد ساختمان نيمه‌كاره پشت هتل كه از پنجره اتاق مژده شمسايي منظره داشت در فيلم سگ‌كشي بيضايي مي‌اندازد؟ (افراي بيضايي بالاخره روي صحنه رفته،‌چقدر دلم مي‌خواهد ببينمش!)
روز برفي فكر مي‌كردم اگر اين برف جلوي داوطلبان را بگيرد كه از هزينه‌هاي تحميلي امنيت ناجا دور بمانند،‌ چه بهتر كه ببارد تا شب. و باز فكر مي‌كردم كه كاش هيچي حتي برف هم جلوي آنها را نگيرد. پارادوكس از چندين و چند جهت.

گفت خانم مهندس! حالا اين مدار را چه كارش كنم؟ (همكار خوبي است. جز معدود مردهاي تكنسين كه كار كردن با يك مهندس دختر به خصوص وقتي ازشان كوچكتر باشد و كم سابقه‌تر، فشارهاي بي‌ربط و باربط زيادي بهشان وارد نمي‌كند.)
گفتم ا قرار شد فلان كني و بهمان ديگر!
نگاه مي‌كند و مي‌گويد از صبح كه آنقدر سر صبر ياد مي‌دادي و توضيح مي‌دادي كه نقشه را چطور ببندم و ...چي‌شد حالا؟ كي قرار شد؟ با كي قرار شد؟ به خنده مي اندازدم.
مي‌گويم خوب! باشد من از اين به بعد بلند بلند فكر مي‌كنم كه تو هم قرارها را بشنوي! اما ممكن است چيزهاي ديگري هم بين حرفهاي من بشنوي كه زياد جالب نباشد برايت!
با لحن شوخي مي‌پذيرد و مي گويد خدا به خير كند.
مي‌گويم تا حالا شده نتواني از اضطراب سر جايت بشيني؟
مي‌گويد براي همين از صبح پرپر مي‌زني؟

تا خانه برسم،‌ چند بار قلبم بالا و پايين مي‌شود و فكر مي‌كنم ديدن هر صحنه‌اي برايم قابل تحمل است جز اينكه ببينم با مامان كاري كرده‌باشند تا قبل از رسيدن من.
نزديك كوچه كه مي‌شوم دنبال ماشين‌ها و لباس‌ شخصي‌ها چشم‌ها دو دو مي‌زنند... اما خوب خبري نيست.
اين بار راهكار جواب داد. امنيت ناجا سرش زير برف مانده بود. مريم و جلوه آزاد شده بودند.صداي جلوه پشت تلفن حس خوبي داشت. برف داوطلبان جنبش زنان را از چيزي باز نداشته بود. مامان سالم بود، سالم و تازه وارد به روند جديدي از تجربه هاي شايد مشترك.
اما خوب به هر حال باز بالا آوردم. شب بعد از تمام اتفاقها اضطرابهاي ته‌نشين شده را بالا آوردم. و از آن روز به بعد سردرد خوب جولان مي‌دهد، گرچه كم خوابيهاي اين هفته هم باعثش بوده است.

اين هفته اما من انتظار نوزادي را مي‌كشم كه حالا اضطراب او بي‌تابم كرده است.
كاش سالم به دنيا بيآيد. خواهم نوشت اگر اين سردرد، نور مانيتور را تاب بيآورد.