یکشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۸

مریم بیا تا صبح به حال امنیت کشور بگرییم

تازه از دادگاه (به معنی سابق عدالت خانه) برگشته ام که خبرهای پشت هم از احضار و تفتیش و بازجویی مریم. شوکه می شوم، فکر می کنم کاش این تعطیلی خبری می گرفتم. کاش از دادگاه برنمی گشتم.

کی بود؟ هفته پیش بود؟ 5 روز پیش؟ مریم از نحوهء بازجویی این ...، "نجفی مقدم" می پرسید.
وقتی می خوانم که درست وقتی که من از روی حکمم رونوشت می کردم، مریم در ساختمان پشتی داشته عقده های مانده بچه ماموران بی قانون را پس می داده دلم خیلی می گیرد.
می دانم در کدام یک از اتاق ها بازجویی شده است.
یکی از همانها که کارآموز جدید حتی یک سال هم پشت میزهایش ننشسته. خوب می دانی، کارآموزی مراحل دارد:
باید اول مامور خیابانی باشی. از آنها که مردم را کتک می زنند، بعد از اینکه دستت آمد، بعد می رود یک درجه بالاتر، از مردم عکس و فیلم می گیری، بعد از مدت زمانی که اینها را خوب یاد گرفتی و هم و چم کار دستت آمد، به عنوان مامور تفتیش می ری.
البته می دانی مامور تفتیش برای خانه و دنبال مواد گشتن، تا مامور برای تفتیش یک فعال مدنی، هم هر چقدر مستبد باشی باز فرق می کند.
مثلن مامور فعال مدنی یا حتی سیاسی، تو لباس زیرها و نوار بهداشتی دخترها، یا تو گاز و یخچال خانه و اتاق بچه ها را نمی گردد، البته اگر کارش را بلد باشد وگرنه اگر فیلم زیاد دیده باشد که هیچ...
همه اینها را که در زمانهای کافی پشت سر گذاشتی، اگر باهوش بودی و در سلامت روانی، آنوقت بازجویی کردن را یاد می گیری.
بازجوهای حرفه ای اهل مطالعه اند و باسواد.
حالا فکر همه این کارها را یک آدم انجام بدهد. هم کتک بزند. هم عکس بگیرد، هم تفتیش کند، هم بازجویی کند، هم تو بتوانی موقع گزارش نوشتن آنقدر حواسش را پرت کنی که کاغذ رسمی بازجویی را پاره کند و دوباره از نو بنویسد.
تاره توهین هم بکند، تازه بی قانونی هم بکند. مریم را برده وزار تا صبح پرونده های همکارهایش را دوره کند و بقیه بازجویی فردا.
از ساختمان پشتی تا به اتاق بازپرس برسیم می دوید که من را جا بگذارد، راهروها را از حولش گم کرده بود و با خنده من به مسیر برگشت، مطمئنم مریم هم می تواند تمام امشب و فردا را به دستپاچگی کارآموز جدید بخندد، ما با هم به خیلی چیزها خندیده بودیم.
هر دو سوال در میان تاکید می کرد که واحد فنی برای بازجویی گذرانده و من بی واکنش به حس حقارتش می خندیدم. مطمئنم مریم هم به کوچکی کسی که می خواهد از اهداف مردم سر در بیاورد می خندد.

نگران امنیت کشور است و درست نزدیک انتخابات حیاتی به قول خودشان، دارد آزمون و خطا مامور اطلاعاتی شدن را تمرین می کند.

خنده دار نیست. بهش گفتم من تو را آدم شرعی و یا حتی مامور قضایی کشور نمی شناسم، باید یک مرجع صلاحیت دار کشوری نظرش را در مجامع عمومی در مورد کمپین اعلام کند. عصبی می شد. کاش آبروی کشور با گرفتن مریم، با عصبانیت های ناشیانه اش نبرد.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۸

ما و مساله حجاب

بچگي آدمها پر از ابراز احساسات خانواده و اطرافيان( كه انگار اولين موجود زنده اي هستي كه مي‌بينند) كه هر روز به يك شكل در مي‌آورندت و باهات عكس مي‌گيرند و صدايت را ضبط مي‌كنند و ... اين روزها هم كه كلن خود بچه را كامل ثبت مي‌كنند.


مثلن فكر كنم بيشتر آدمهاي هم نسل ما و به خصوص چند سال قبل از ما، عكس هاي لخت مادرزاد دارند، گرچه اين يك مورد بيشتر درباره شازده پسرها صدق مي‌كند و شاهكار خلقتشان كه اصرار داشته‌اند ثبت بشود كه همه بدانند پسرشان،‌ كاملن پسر بوده است.

اما در مورد دخترها هم انواع و اقسام عكسهاي مشابه هست، مثلن كلي عكس با ميني ژوب. كلي عكس وقتي موهايش افشان بوده است. كلي عكس وقتي موهايش كوتاه مثل پسرها بوده است. كلي عكس با روسري عمقزي. كلي عكس با چادر ننه جون. كلي عكس با كلاه حاج ممد آقا . كلي عكس با مايو و خلاصه...

من هم از تمام عكسهاي چپر چوله بچگيم دو تا عكس دارم با چادر گل گلي خانگي.

حالا در اين وانفساي شبها كه تا صبح به صورت فشرده پشت سر هم انواع و اقسام خوابهاي گوناگون مي‌بينم، خواب ديدم به اين دو تا عكس گير دادند.

حدس بزنيد كي ها؟
از طرفي بازجويان گرامي امنيتي كه آن را به همان مزخرفاتي كه خودشان هميشه مي‌گويند ربط مي‌دادند و پرت و پلا مي‌بافتند.
از آن طرف دوستان گرامي (فمينيست مانند) خودمان كه مي‌گفتند پس نظر تو در مورد حجاب فلان و بهمان است. و شاهد هم همان دو تا عكس 2-3سالگي.
من هم در خواب مبهوت فقط مانده بودم آخر به چنين سوالات و چنين اتهاماتي از هر دو طرف چي بايد جواب بدهم.

حالا چي شد كه اين خواب را ديدم، داشتم يك چيزهايي را جابه جا مي‌كردم از شواهدي پي بردم كه در پي مهماني برادران به خانه ما، عكسهاي بچگي من را هم به طور مفصل بررسي فرموده اند.

نتيجه اخلاقي: بابا جان! عكسهاي ايدئولوژيك نياندازيد از بچه‌هاي بيچاره فلك زده‌تان كه 20-30 سال بعد مجبور به پاسخگوي بربيآيند.

...

نمي‌دانم اين تب هاي دوره‌اي و طولاني كي مي‌خواهد دست از سرم بردارد.

پنجشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۸

کجاست در این تاریکی این همه هیچ؟

لحظه هایی که پر می شوند و خالی می شوند و باز هیچ.

اصلن اینکه چی باید بماند در انتهای لحظه ها جز خودم که بودم و هستم و هیچ.

زمانها عقب می روند و جلو می آیند و در این قژاقژ همه چیز پیدا می شود و در عین حال هیچ.

آدمهایی که بودند و نیستند و آدمهایی که هستند و نبودند و آدمهایی که هستند و هستیم و همه باز منم که همچنان هیچ.

خنده هایی که باید دوباره بهشان خندید با مکث، نگرانیهایی که باید دوباره نگرانشان شد، شادیهایی که باید به انگیزه های خوشی دوباره با تردید خوشی را جست و ترس هایی که باید دوباره ترسید اما این بار کامل.

وقتی یادم می افتد که چطور بچه ها همدیگر را متهم می کردند که عامل شکاندن اعتمادند و ما سرخوشانه از هیچ می گفتیم که بر باد رفتنی نیست، به لحظه های از دست رفته مان گه فکر می کنم دلم می خواهد فریاد بزنم، فکر می کنم که درست انتخاب کرده اند، اشتراک در هیچ هم چیزی جدید ساخت برای شکاندن.

اما هنوز هم سر حرفم هستم، تنها اشتراک ما اگر زن بودنمان باشد، همین برای همه عمر کافی است.

یکشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۸

شعبه 28 دادگاه انقلاب

آقا جایتان پر (متضاد جایتان خالی) فردا دادگاه دارم.
یک کم در گوگل محترم دنبال نام رئیس شعبه و سوابقش گشتم، در سایتهای قوه قضائیه و مرتبط که چیزی نبود، اما به جایش اسم بعضی از کسانی را که در حال حاضر و یا این اواخر در این شعبه محاکمه شده اند در آوردم، به هر حال یک دید کلی می دهد:

رکسانا صابری
سارا ایمانیان
ناهید کشاورز
محبوبه حسین زاده

مهرچهره مشرفی و همسرش
محسن نادری
محمد احسانی
نسیم سرابندی
فاطمه دهدشتی
ابراهیم مددی
معصومه ضیا
مهدی حبیبی
محمد صالح ایومن
رضا دهقان
علی عزیزی
آرمان صداقتی

این لینک هم یک چیزهایی داشت که بعضیهایش به درد می خورد

پي نوشت اطلاعات تكميلي:
يك چيزهايي اضافه كنم كه دست كم آيندگان وقتي جستجو مي كنند يك چيزي گيرشان بيايد.

قاضي اين شعبه روحاني معمي است به نام آقاي مغيثي يا مغيثه.
زياد خوش اخلاق نيستند (شما بخوانيد اصلن) البته كمي به هم حال و هوايشان بستگي دارد.
هر چي از قضاوت و بي‌طرفي و اينها شنيديد و كنار بگذاريد و بدانيد كه دست دادستان ا از پشت بستند.

راستي صداي قوي و بلند لازم داريد براي فرياد زدن اگر مي‌خواهيد البته در دادگاه از خودتان دفاع كنيد.

كلن هم شما و هم وكيلتان خودتان را براي دفاع شفاهي آماده نكنيد كه تقربن ممكن نيست.

راستي سرعتشان هم بنا به ميزان عصبانيت و حال و حوصله در صدور حكم قابل تغيير است.

شنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۸

دست گل ذهن

هر چه من تصورم از خودم آدم بزرگتر و پر هیبت تر و پر ... تر باشد، بیشتر درگیر بزرگ نشان دادن، پر هیبت نشان دادن و ... نشان دادن خودم می شوم و به همان نسبت از خود ساختگی و بزرگ تربیت کردن خودم بیشتر غافل می شوم.

حالا تصور کن چنین و چنان نشان دادن، مشغولیت ذهنی تعدادی آدم بشود که دارند کار گروهی انجام می دهند...


میزان به هم ریختگی روابط بین آدمها را نگه دار و به آن اضافه کن فعالیت اجتماعی- فرهنگی جمعی...


حاصل را به شیوه برنامه نویسان در یک گوشه ذخیره کن و هر چه فشار حکومتی و اجتماعی هم برای کار اجتماعی در ایران وجود دارد هر بار به قبلی اضافه کن...

حالا اگر تصور ذهنی هنوز همان قبلی باشد، می توانی حدس بزنی که ذهن برتری طلب چه برداشتهایی برای خودش می سازد و کجاها به، به به و چه چه از خودش می رسد و کجاها مصمم تر به برتر نشان دادن خودش پیش می رود؟

ذهنمان گاهی بازهایی با ما پیش می گیرد که هزینه اش خیلی بیش از خوش خوشان لحظه ای ذهنی است.

پنجشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۸

كرمي‌ها

كم پيش مي آيد كه از آزادي خوشحال نشوي

اما خوشحال نبود.

ديوار بلند اوين وقتي پايين پله ها مي‌ايستي كه نمي‌دانم چي؟ كه شايد تنبيه بشوي كه عزيزي آزاد شده خواهي داشت بلندترو سردتر به نظر مي‌آيد.

آرام، بي‌ذوق پايين آمد و من مانده بودم كه اين آزادي است و يا اسارت تازه؟

بي هيچ احساس بيروني، يك سلام و عليك بعد از يادآوري كردن و بعد تلفن به دوست و آشنا و آدمهاي منتظر كه خواهرم آزاد شد.

اما ايرانمهر گويي زندان تازه بود، يك زن در طي 13 روز به يك جسد زنده تبديل شده بود و باورش براي مسافر اوين سخت بود.


با همه اينها فكر مي‌كنم چقدر خوب است كه هنوز خلاصي وجود دارد
خلاصي از درد
خلاصي از اميد و نااميدي مداوم و پشت هم
خلاصي از نگراني
خلاصي از التماس به قاضي ناانسان
خلاصي از يك پا بيمارستان و يك پا دادگاه و يك پا سر كار و يك پا مريض ديگري در خانه
خلاصي از زندگي

2-3 ساعتي كه پشت اوين بوديم از گردآوري اطلاعات مجموع كساني مي‌گفتيم كه در جنبش زنان اين روزها هزينه دادند...

با خنده گفت اما هزينه هايي كه ما داديم هيچ وقت جايي نيست كه بتواند در آن ثبت بشود.
و به وضوح مي‌ديدي كه فشار چطور يك مرد را فشرده مي‌كند

شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۸

ساربان زن نباشد

وسط عصبانيت و بحث با همسرش، مي‌گويد: "همه اينها مال وقتيه كه آدم افسارشو بده دست زن." و اين جمله ‌اش را با تاكيد تو چشمهاي من نگاه مي‌كند و تمام مي‌كند.

بيشتر از اينكه ناراحت يا عصباني بشوم خنده‌ام مي‌گيرد كه چطور وسط دعوا يادش مي‌ماند يك تكه هم حواله من كند و ديگر اينكه چه بامزه كه خودش تاييد مي كند كه افساري وجود دارد كه بايد دست كسي باشد،‌حالا فقط بر سر جنسيت افسار به دست مناقشه است.

با همان نگاه قبلي صورتش را دنبال مي‌كنم و نااميد از چهره خالي من مي‌رود تو اتاق و رنگ صورتش به سرخي نزديكتر مي‌شود.

فيلم هاي نوروزي

كار بيضايي: " ما همه خوابيم" به طرز تاسف گونه‌اي كار بدي بود.

در تمام طول فيلم بغض گلويم را فشار مي‌داد و دلم براي بيضايي مي‌سوخت. نمي‌دانم اين همه فشار تا كي قرار است اين بلاها را سر ما بيآورد.
نقدي بر فيلم


"سوپراستار" هم جز يك فيلم كه خوش ساخت از كار درآمده است، با يك فيلمنامه كليشه‌اي كه مدل هاليوودي و باليوودي زيادي ازش ساخته شده است، حرف خاصي براي گفتن نداشت.
خلاصه اينكه ازش خوشم نيآمد.

چهارشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۸

که؟

که در قماری هماره با ما به ظاهری گیج و نابلد؟

عشق


نشسته اما همیشه از ما چه ماهرانه که می برد؟

عشق

خانواده ایرانی

چرا گفتی آن هست و این نیست؟...
چرا وقتی من راست می آمدم تو کج کج رفتی؟...
چرا بمانیم وقتی تحمل همدیگر را نداریم؟...
چرا من فلانی را ببینم و تو بهمانی را نبینی؟...
چرا غرب برویم و چرا شرق نرویم؟...
چرا من تو را ... و تو او را ...؟
چرا...؟

زندگی ها فرساینده و تحمل ناپذیر می گذرد.
آدمها ناراحت، عصبانی و لجباز در سکوت و ناامنی پیش می روند. نه! درجا می مانند، نه! پس رفت می کنند.

جمعه، اسفند ۳۰، ۱۳۸۷

لحظه های دلتنگی

دلتنگی هایی فقط مخصوص یک لحظه هستند.
اما در هر حال هستند.
دلتنگی نه از آن جنس که کاش فلانی را می دیدی، یا فلانی کنارت بود، یا فلانی...
دلتنگی فقط از آن جنس که لحظه ای از ذهنت می گذرد و همان لحظه دلتنگ می شوی.
و شاید بشود احساس خوب را جایگزین دلتنگی، برایش آرزو کنی.

لحظاتی دلتنگ همه دانشجویانی بودم که این روزها هم در زندان هستند.
لحظاتی دلتنگ عشق و ...
لحظاتی دلتنگ کسانی که دیگر توان دوست داشتن ندارند.
لحظاتی...
پارسال از لحظاتی مثل حالا با اضطراب شروع شد و تا انتها احساس ناامنی اما نه ناامیدی، پررنگتر از هر حس دیگری بود.
و حالا ...
همیشه همه زندگی چیزهایی برای نگرانی دارد، دوست دارم این روزها را فقط استراحت کنم. یک سال دیگر برای نگرانی وقت هست.

چهارشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۷

شمارش معكوس 2

و روز آخر كاري:
اوضاع روبراه است. پروژه‌هايي كه دستم بود به جايي رسيد كه قول داده بودم يا شركت قول داده بود.
طرحهايي كه از طرف من در دست بررسي بود، به جواب رسيد جوري كه رئيس با لبخند بيايد و احوال پرسي كند.
خلاصه اوضاع جوري است كه بنشينم و وبلاگ بنويسم و گاهي اين روز آخري با رفقا چت كنم.

و من:
هميشه روزهاي آخر سال گلهاي رنگ و وارنگ براي باغچه خريدن مال من بوده است و حالا دل تو دلم نيست كه بتوانم رزهاي ريز سرخابي پيدا كنم به اضافه يك هديه خوشرنگ براي گلخانه‌ايها كه از تنهايي در بيآيند.

آخرين خوابها هم ته مانده اضطرابهاي امسال است.

ديشب انگار يك دنيا خسته باشم، بعد از مدتها دلم مي‌خواست جلوي چشمهاي مامان بخوابم...
نشسته نشسته، سر خوردم و ديدم گلوله شده‌ام و هر از گاهي چشم بازمي‌كردم و وقتي مي‌ديدم مامان هنوز نگاهم مي كند باز آرام خوابم مي‌برد.

و همچنان آخرين دغدغه‌هاي آخرين روزها كه نمي‌دانم چه عجله‌اي است كه همه‌اش به اين سرعت حل بشود اگر زمانش نرسيده هنوز...

سه‌شنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۷

شمارش معكوس 3

ديگر روزشمار اتمام ماراتن امسال است.
انگار كه امسال را چندين سال زندگي كرده باشم، آنقدر خسته‌ام كه دارم خودم را اين روزهاي آخر فقط مي‌كشانم.

دارم اينها را مي‌نويسم كه خودم را سانسور كرده باشم.
دارم اينها را مي‌نويسم كه عصبانيتم به در و ديوار نخورد.
دارم اينها را مي‌نويسم كه همه چيز تحت كنترل باشد، ( اين كه به چه قيمتي؟ اين كه در عوض چه فشاري مي‌آيد؟ هيچ كدام مهم نيست. مهم اين است كه همه چيز محدود به بايدها باشد.)

thorn

یکشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۷

نظریه هم نیمکتی

مدرسه که می رفتیم دوستی مان با نزدیک ترین فردی که کنارمان نشسته بود شکل می گرفت.نحوه شکل گیریش به کنار، اما با همین روند ادامه پیدا می کرد.

هم نیمکتی می شد دوست صمیمی و دوستی صمیمی می شد در نزدیک ترین فاصله فیزیکی بودن.
اگر صبح تو صف کلاس، نزدیک هم نیمکتی، که دیگر تبدیل به دوست شده بود نمی ایستادی، برداشت تو، دوست صمیمیت و بقیه همکلاسی ها این بود که یک سوراخی در دوستیتان شکل گرفته است.
اگر زنگ تفریح ها موقع یارکشی تو و هم نیمکتی در دو تیم مقابل هم می رفتید و خودت هم به این جدایی معترض نمی شدی، باز معنیش این بود که دوستی به چالش جدی رسیده است.

نمی دانم چقدر طول کشید که دوستی هایم را فراتر از هم نیمکتی و کنار هم نشستن و همیشه در نزدیکترین مکان بودن، بشناسم و تعریف کنم.

اما جنس دوستی های مورد انتظار هنوز همان هم نیمکتی بودن است. هنوز توقع عمومی این است که در صف بین شما دو تا کسی نباشد...
هنوز تعریف دوستی این است که زنگ تفریح ها، همبازی همیشگی تو، دوستت باشد...
هنوز اصرار بر این است که موقع یارکشی، جز دوستت هیچکس هم تیمی تو نباشد...

هنوز کل دنیای آدمها خلاصه می شود به یک نیمکت، حتی اگر در یک کلاس، که نه در یک مدرسه زندگی کنی....
هنوز توقع های گفته و ناگفته این است که از همه دنیا، به یک آدم قناعت کنی و هیچ چیز جز او نبینی...

هنوز سوراخهای دوستی را کنار هم ننشستن، می سازد...
هنوز چالشهای رابطه ها، با به اتفاق آمدن و نیامدن، مداوم کنار هم بودن و نبودن، در تمام شرایط با هم ماندن و نماندن تعریف می شود.

نفسم را بند می آورد فشار این انتظارات عمومی.
حس تلخ نارضایتی بهم می دهد، برای صاف و سالم نگه داشتن انتظار عموم، دیدم را با یک آدم پر کنم.
میله های قفس "نظریه هم نیمکتی"، زندگی معمول و سالم را هم می دزدد، بی آنکه بدانیم کی و چگونه؟

جمعه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۷

جهانمان

بیش از تاریخها، شکل و رنگ و بوی روزها هستند که در من خاطرات را یادآوری می کنند.
بوی روزهای اسفند،
رنگ آفتاب آخرین روزهای سال،
هوای ابری که بوی بهار و شادابی همراه دارد...

به محض رسیدن بی اختیار می پرسم ... هم هست و خودم متعجب از سوالی که پرسیدم من من می کنم و صورتم کمی گرم می شود.

احساس ناآشنایی که انتظارش را می کشیدم و یک لحظه تلاقی نگاهم با دختر که تلخ است و تلخیش زیر زبانم سر می خورد و تلاش که خودم را جمع و جور کنم و چندین دقیقه ای طول می کشد.

تلاش نه چندان ساده برای تفکیک احساس...
تلاش نه چندان ساده برای ساختن احساس جدید...
تلاش نه چندان ساده برای صبور ماندن در زمانی که برای شناخت من و شاید خودش لازم داریم...

دارم سعی می کنم با احترام به احساس خودم چیزی نو دراندازم...

یکشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۷

8 مارس 1387

تلخم تلخ. آنقدر تلخ که دلم می خواهد همه 8 مارسهای تاریخ را بالا بیآورم.

شده بهت ظلم کرده باشند و درست همان موقع دهنت را گرفته باشند که جیک نزنی...
شده گریه ات بگیرد، اما همه اش را در خودت فرو بدهی که مبادا...
شده بخواهی داد بزنی از درد، اما بهت بگویند برای حفظ آبرو (نمی دانم کدام آبرو؟) تحمل کن و صبور باش...
شده خسته باشی و در عین حال مجبورت کنند مسیری را بدوی...

نمی دانم این همه خستگی را 8 مارس امسال از کجا آورده ام؟

خاله سوسکه می گفت اگر من زنت بشوم من را با چی می زنی؟
خنده مان می گرفت هم از سوال خاله سوسکه و هم از جواب بقال و قصاب و رمال و که و که...، اما حالا دیگر لبخند هم بر لبمان می ماسد از بس روشنفکر و فیلسوف و دین شناس و وکیل و بازرگان و و و ... از همان جنس مردان زمان خاله سوسکه مانده اند و خود خاله سوسکه ...
حالا خاله سوسکه باید سوالهایش را بیشتر و پیچیده تر کند:
باید بپرسد من را با چه لحنی تحقیر می کنی اگر همسرت (همتراز) بشوم؟
باید بپرسد با چه منطقی بی مسئولیتی را که قانون بهت هدیه داده است، توجیه می کنی اگر همرات بشوم؟
باید بپرسد عصبانیت های جامعه مدرن را چگونه به پشتوانه سنت همچنان بر سر من می کوبی، اگر یارت بشوم؟
باید بپرسد جای خالی شعارهای آزادانه و دموکرات خواه و انسانی و حقوق بشری را با چه ابزاری پر می کنی، اگر همسازت بشوم؟

به همه اینها اضافه کن تواناهایی امروز خاله سوسکه را که علاوه بر مینیژوب و لپ های گلی، تخصص حرفه ای دارد، دانش مدیریتی می داند، تیزهوشی تصمیم گیری بهینه کسب کرده است و حقوق نداشته اش را می شناسد و برای گرفتنش تلاش می کند.

خاله سوسکه! حالا می ماند که عشق را چگونه معنی کنیم در این بی معنایی و ناامنی مکرر؟


پي نوشت:
واقعيت‌هاي جنسيتي در دنيا

جام همبستگي زنان// اين
خداست :)

وضعيت زنان در ايران

سه‌شنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۷

دوستی در خواب؟

خواب می بینم که با هم دوستیم.


قبلتر کمی سعی کرده بودم. اما کمی در مورد من یعنی واقعن کمی چون منحنی ارتباط گیری نزدیک با آدمها در مورد من به زمان بی نهایت میل می کند...

حالا مرتب خواب می بینم باهاش دوست شده ام. یادم نمی آید چطور و از چه جنسی، اما وقتی از خواب بیدار می شوم نگرانم...


شاید هم بیشتر یک اشتیاق باشد در این انتظار، اشتیاق دیگری...، شاید هم اشتیاق تایید دوباره... شاید هم ....

دوشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۷

12 زن چادر سياه با روايت هاي رنگي زير چادرهايشان


بعد از مدتها يك نمايش خوب كه همه چيزش حسابي بود و رويش كار شده بود.

نوشته خوب
طراحي لباس و صحنه خوب
بازيهاي عالي
انتخاب بازيگران خوب
و از همه مهم تر موضوع متن و روايت خوب

نمايش "كوكوي كبوتران حرم"

اين وبلاگ شخصي كارگردان

اين يك نوشته راجع به كار

اين عكسهاي تمرين نمايش

شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۷

پنير گم شده پيتزا

شده كلي تصوير بيايد تو ذهنت و شكل بگيرد و حركت كند و خرامان جا عوض كند اما همه چيز بي‌روايت باشد؟


نمي‌دانم داستانم را گم كرده‌ام يا تصويرها را از داستانهاي ديگر كش رفته‌ام كه يادم نمي‌آيد.

چهارشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۷

راه دراز

تا صبح راه دراز است

منم و این همه آشفتگی ذهن که یا آرام می گیرد و آرام می شوم یا من را آشفته تر می کند و آرامم را می گیرد

پ ا ر ه

د ل م م ي خ و ا ه د ب ر ن گ ر د م

تكرار

وقتي سردردها بي وقفه و پشت هم تكرار مي‌شود، با هر بار صبح از خواب بيدار شدن...
با و يا بي هر مسكني...

و همچنان تكرار و تكرار... يادم مي‌افتد كه گويا چيزي روي ذهنم است كه به چشم نمي‌آيد

تكرارها اذيت مي‌كنند.
تكرار درد

تكرار بحث

تكرار دعوا

تكرار موضوع

تكرار شادي

تكرار حرف

تكرار من

تكرار تو

پنجشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۷

خود قابل لمس

احساسم از خودم، خود فيزيكي خودم، يعني بدنم، چهره‌ام در تنهايي كامل است.


در طول روز وقتهايي كه ساعتها سر كارم يا تمام طول روز مجبورم بيرون باشم، احساسم بيشتر گم است،‌مبهم است.
چون بيشتر من (من فيزيكي) خلاصه شده در چهره‌ام است. چهره‌اي كه حتي رنگ و لعاب مصنوعي هم نمي‌تواند تمام من را، من فيزيكي، را منتقل كند.
پس در اين شرايط تمام آرايش خلاصه شده و گنگ و مبهم است، همان طور كه حس خودم چنين است.

اما وقتهايي كه با تو هستم چه؟
در آن لحظات احساسم از خودم چقدر وابسته به احساس تو است ؟
يا شايد اين سوال كه احساس تو چقدر در احساس من تاثير مي‌گذارد؟
يا اين ديگري سوال: چقدر بايد بگذارم كه احساس تو نسبت به من در احساس خودم نسبت به خودم (خود فيزيكي) تاثير بگذارد؟

اگر به طور مطلق و مستقل به اين سوال پاسخ بدهم كه هيچ و احساس من( اين من را بدون در نظر گرفتن جنسيت تصور كنيد)نسبت به خودم مستقل از احساس ديگري است كه در رابطه نزديك با من و بدنم وجود دارد، پس ميزان لذت بردن از ارتباط با ديگري (ارتباط كامل كه شامل فيزيك هم مي‌شود) چگونه است و چطور ساخته مي‌شود و چطور پيش مي‌رود و دقيقن چه چيزهايي باعث شادي، آرامش و لذت در چنين ارتباطي مي‌شود؟

دوشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۷

جمعه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۷

به سکوت بچه های پیگیری

نباید چیزی گفت. سکوت.
چی می گفتیم؟ یک نفر که نمی دانیم کی بود اما از ما نبود آمد و احساس امنیت ما را مخدوش کرد و رفت؟
چی می گفتیم؟ از کجا آمده بود؟ از جایی که نمی دانیم؟ یا کسی که بین ماست؟ یا یکی از ما؟ به فرض که کسی از ما بود، ما همه زن بودیم و همین زن بودنمان هدف مشترک بود و نه دیگر هیچ. چه می خواست بکند؟ چه خبری می خواست ببرد؟ خبرهایی را که خودمان را به در و دیوار می زدیم که عمومی بشود؟
زنگ های بی جواب. 2-3 بار زنگ و بعد به محض شنیدن صدا تمام.
او ارتباط را ایجاد می کرد. او صدای تو را می شنید. No number, private callو هیچ...
کسی هست که نیست...
کسی جایی هست که ناکجا است...
کسی همیشه حضور دارد که زمان را کش دار می کند...
دفعه بعد، صبح آفتابی روز تعطیل بود. می خندیدم و همه چیز را با وسواس و دقت و پیش بینی آینده و درک دیگری در مخاطبمان می چیدیم. زنگ در. می گوید پلیس امنیت. باز می خندیم. این چه جور شوخی است؟ کدام یکی از بچه ها است؟
جدی می گویم. به اسم و فامیل من را خواند و گفت بروم پایین. باز خندیدم. اااا پس اسمت را هم می داند!!! سکوت. جدی بود. باید شوخی هایمان را در پستوی خانه نگه داریم. یکی گفت پرستو باهاش برود پایین. پرستو تو برو... حتی یادم نمی آید که چه فصلی بود. تابستان یا بهار دو سال پیش شاید.
همه چیز درست بود. پلیس بود. از کلانتری فلان. با چند تا مامور که شماره پلاک ماشین های تو کوچه را یادداشت می کردند و آدمهایی را که در کوچه می رفتند و می آمدند، برانداز می کردند. اسم گفت و این که باید باهاش برویم کلانتری. کارتش را خواستیم و دیدم و گفتیم نامه کتبی بیآورید تا بیاییم. از مراسم پرسید و از دوستیمان گفتیم و ...
او هم مغرور بود شبیه من. یادم نمی آید اشکش را قبل از آن دیده بوده باشم. تو آسانسور بغلش کردم. می لرزید. و بغض تا خیسی چشمها آمده را غورت داد. شاید هم قورت داد. چه فرق می کند؟ فضای امن خانه هم شکسته شده بود.
باز هیچ نگفتیم. تنها بود و خانه اجاره ای و نگرانی نزدیکان دور و موضوع ادامه دار... . سکوت. فضا پاره شده بود و ما سکوت.
دیگر آنجا نرفتیم. اما باز کسی بود که نمی دیدم. تماس ها بود و ... . بچه ها می آمدند و لباس شخصی هایی که دم در ازشان نام و چه و چه پرسیده بودند. گفت که مهمان نداشته باشم. حکم نداشت اما. ما سکوت کردیم. خوب است که حکم نداشت که باعث سکوت ما می شد. پسر همسایه را یادت هست که آشنای فضای خانه می آمد و دخترانگی تو را متجاوز می شد بی حکم و می رفت و تو سکوت می کردی که چه بگویم؟ که فلانی حکم تجاوز نداشته و چه کسی باور می کند و یا کدام محکمه می پذیرد؟ اما یادمان رفت و یادمان می رود که به هر حال فضا را پاره کرده بود و این واقعیت نیاز به حکم و نام و برگه نداشت.
و مدام تکرار می شد و ما نیز تکرار می شدیم، گرچه کسانی را دیگر ندیدیم، کسانی را که مغرور بودند، با اراده بودند و کار که می کردند کامل بودند. ولی هر از گاهی با یک جمله ساده که به دلایل شخصی می خواهم کارم را کمتر کنم، اما دوست دارم در جریان کارهایتان باشم و هر از گاهی جمله ای که از دلتنگی می گفت و دردی پنهان که سکوت بود و سکوت...
صبح زنگ می زد که عصر مهمانها برگردند وگرنه خشونت. و من که خوب شما بیایید با خشونتتان، من هم هستم با وکیلم که همه چیز قانونی باشد. در هوای روشن نمی آمد، اما فضای مبهم و تیره و ترس آور را نگه می داشت. چه می گفتیم؟ می گفتیم با هوا آمد؟ می گفتیم آن مرد آمد؟ می گفتیم با پژوی سفید بی نشان آمد؟
دم در ایستادند که هستیم تا مهمانها بروند و باز هم وگرنه... بعد از ساعتی مهمانها رفتند، گرچه رفتنشان از کمپین نبود و نیست.
ما را می شناختند. ما اهل سکوت بودیم در این باب. پس بگذار درست بر همانجایی که صدایی ندارد و صدایی ازش در نمی آید، فشار بیآوریم. سکوت. سکوت. سکوت...
می دانی چه چیز این سکوت را تلختر می کرد و می کند و فشار را مضاعف؟
اولین جمله هایی که به هر ذهنی می رسد که از کودکی بارها شنیده ایم. حتمن دختره کاری کرده است که مردان را برانگیخته.
شماها بی احتیاطی می کنید. شماها ... . احتیاطمان را چند برابر می کردیم. آنقدر که متوهم به نظر می آمدیم. اما سکوت سر جایش بوده است. و مردان امنیتی هم همچنان مثل قبل وقیحانه فشار می آوردند.
وارد خانه اش شدند. نشستند و گفتند و بازجویی کردند و تهدید کردند و رفتند. تهدید و فضای همیشگی مادرانه که از جنس پدر سالاری بود که نجابت نکردی و چیزی نگو و سکوت کن. تلخ. تلخ. تلخ گاهی حتی حالمان را هم بد می کرد.
مردان گستاخ امنیت پایین آپارتمانش آشکارا می رفتند و می آمدند که ما هستیم. هر بار که دیدمش آسیب دیده تر بود. بیش از هر چیز از سکوت خم شده بود. تعریف که کرد بی تاب شدم. از دیدنش که آمدم تو ماشین تا خانه با عصبانیت گریه می کردم. اما نمی شد جای دیگری تصمیم گرفت. بیشتر اما این بهانه شبیه یک بازی بود. این انتخاب دیگری... این تصمیم شخصی... .
وقتی که تصمیم بر آشکار گویی بود با پذیرش تمام هزینه ها، بهانه بودن بهانه ها تلخ تو ذوق می زد. باشد به حریم دختره تجاوز شده است، حالا اما اگر این را بلند بلند بگوییم مسیر تجاوز را برای بقیه باز می گذاریم. نمی دانم باید خندید یا گریست؟
تجاوز وجود دارد. واقعی است. لمس می شود. فشار می آورد. یک روز بر من. یک روز بر تو. یک روز بر دیگری. چه بگوییم چه نگوییم. چه حکم باشد چه نباشد. چه بی احتیاطی در زندگی کردن (این هم جمله ای است، "بی احتیاط زندگی می کنی، همیشه با پوتین، با چشمهای باز، و با دهان بسته زندگی کن و بخواب.") باشد و چه نباشد. چه کت بسته در سلول او مورد تجاوز قرار بگیری و چه دهان بسته در خانه خودت مورد تجاوز قرار بگیری.
دلم برای کسانی که به خاطر سکوت ما دیگر نیستند تنگ شده است. برای ...، ... و ... که حتی بردن نامشان هم باید هنوز در سکوت بگذرد.

جمعه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۷

قضاوت

خسته تر از آنم که مفصل بنویسم.

امضا جمع کردن برای کمپین مثل نامه نوشتن برای آسفالت خیابان است.

عالیه اقدام دوست در نهایت بی شرمی دستگاه قضاوت هنوز در بازداشت است.

" The Reader" داستان زنی است که جزء ماموران نازی در اردوگاه های یهودیان بوده است، و در دادگاه محکامه می شود.
این که چطور می شود قضاوت کرد وقتی درکی از احساس و رفتار محکوم نداریم، حتی اگر محکوم مامور به قتل رساندن صدها آدم بوده باشد.
این که چطور می شود برتری احساسی به وجود آورد و تعیین کرد؟
احساس تو با ارزش تر است، حتی اگر به قیمت احساس بد دیگری تمام بشود!!!
این که نادانی و نا آگاهی گرچه توجیه کننده نیست، اما قابل درک شدن است.
گرچه در ذهنم زیاد دنبال روش بهتر می گردم و هنوز نیافته ام، اما احساس ناامنی و تعریف اخلاقیات در چنین وضعی مثل یک معادله بی جواب جلوی چشم آزارم می دهد.
فیلم کار خوبی از آب در آمده است. بازیهای خوب و قابل درک و نوشته منسجم. کاندید چند جایزه اسکار هم بوده است.

چهارشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۷

6

امروز ششمين روز بازداشت نفيسه است.

و عاليه نيز همچنان در زندان است.

هر بار كه دوش مي‌گيرم، هر بار كه مي‌خوابم و بلند مي‌شوم، هر بار هر بار هر بار.... انگار همراه با نفيسه من دارم دوباره بازجويي مي‌شوم.

لحن تحقير كننده شان و جمله‌هاي كودكانه بازجو كه " من براي بازي رواني راه انداختن واحد پاس كرده‌ام،‌دوره فني ديدم."
و حالا ترجمه دوره فني، خشونت فيزيكي و وحشيگري است.

به اين فكر مي‌كنم كه چه فشاري بايد به آقايان وارد شده باشد كه نفيسه را 6 روز در بازداشتگاه موقت وزرا نگه دارند كه تحت فشار بگذارند؟

به حقارتي كه در خودشان وجود دارد فكر مي كنم كه براي رهايي از آن تحقير مي‌كنند.

سه‌شنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۷

5

امروز 5 امین روزی است که نفیسه بازداشت است.

همچنان در بازداشتگاه موقت وزرا.

و تفتیش وحشیانه منزلش امروز و کتک زدن اهل خانه...

این روند تازه مخصوص پلیس امنیت است.


دوشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۷

...

بي سر و صدا عاليه اقدام دوست را تحت الحفظ بردند براي اجرام حكم سه سال حبس.
نمي دانم اين از شلوغي‌هاي دهه فجر است؟
از نزديك شدن انتخابات است يا باز ساده تر از اين حرفها حماقت يك قاضي و يك رئيس و چند تا مامور؟


و نفيسه آزاد كه با هر بار خوابيدن و بيدار شدن،‌تصور آن بازجويي‌هاي تحت فشار و فشار تصميم گيري و احساس مسئوليت و و و ...

اما آقاي عبدالطيف عبادي! اين جور نقدها، در چنين مواقعي هميشه من را ياد پدر مادرها و در كل تربيت سنتي مي‌اندازد كه به محض زمين خوردن بچه، قبل از هر واكنش دو تا پس گردني اضافه مي‌كردند كه غلط كردي حواست را جمع نكردي و ...
وگرنه در آرامش منتظريم كه نقد شما را به طور مستدل بشنويم و راجع به آن در فضاي انصاف گفتگو كنيم.

ديگر اين بلاگ راجع به مساله حجاب را فقط رسيدم سرسري نگاهي بياندازم.
و منتظر استدلال هاي نسرين عزيز هم هستم، ضمن اينكه سر فرصت هم از نسرين سوال خواهم كرد و هم نويسنده محترم آن وبلاگ.

شنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۷

كامنت داني پست قبل

خيلي خوب، قبول!

من حذف را در بيشتر مواقع قبول ندارم.
آن ديگر مواقع هم تعيينش آنقدر كار سختي است، كه ترجيح مي‌دهم وارد ارزش داوري براي اين كار نشود.

قصدم از بستن كامنت داني پست قبل هم كامنت ممنوع نبود.
دلايل شخصي داشت كه بهترين راهش اين بود.

حالا اين پست براي كامنت پست قبل و نيز كامنت بر اين توضيح اگر خواستيد.

جمعه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۷

جشنی برای خودم

سفید می پوشم، سفید.
هلال ابروها مرتب و تمیز. پوست گونه ها و پشت لب صاف و براق، تا به قول دخترک برجستگی لبها واضح تر خودنمایی کنند. خط های سیاه را بالا و پایین چشم می کشم، تا زیبایی به مجدلیه ها نزدیک شود، چه باک!
گونه ها را سرخ می کنم با خط سرخی مشهود. لبها نیز پررنگ، چه می گفت آن دوست؟ گوشتی رنگ! نه قرمز و نه قهوه ای اما در عین حال هر دو و هیچ کدام.
و بو، بویی که برای من دوست داشتنی باشد، وقتی باد از کنارم رد می شود نه برای کسی که مرا می بوید؛ به مرد عطر فروش می گویم.

زیبا، زیبا در آن حد که مرد پشت پیشخوان چشم ِ رد شده از روی چهره ام را دوبار برمی گرداند و دست آخر در دست پاچگی، زیر رد نگاه من لبخندی بزند و آشفته جمله ای اضافه کند.
مریم سفید می خرم برای خیالم. مریم و سفید.

برای خود دوست داشتنی، برای خودم جشن می گیرم.
روزها فکر کردم که چرا دوست داشتن ها را نمی پذیرم و باور نمی کنم.
روزها فکر کردم با این فشار که شاید اختلالی در من هست.


می دانی تجربه وقتی سیلی زد، رد انگشتهایش جوری روی گونه می ماند که دردش از یاد نرود:- اگر دختر خوبی باشی دوستت دارم. مادر می گفت.
دختر خوبی باشم یعنی چی؟ تعریفی که می داد شبیه مریم باکره بود. گرچه من هیچ وقت شبیه مریم باکره نبودم و نیستم.
- اگر درسهایتان را همیشه بخوانید، من دوستتان دارم و همین برای من کافی است. معلم ها می گفتند.
درسهایی که همه به نحوی از طریق ادبیات و تاریخ و جغرافیا و شیمی و زیست و فیزیک و حتی ریاضی، مریم باکره را فرمول می بست و تحلیل می کرد.
- دختران خوب سنگین و نجیبند. دبیرهای دبیرستان رسمن می گفتند و ما هر بار سر واژه سنگین به سینه های سنگین شده و آویزان خانم مدیر می خندیدم.
و همه می دانستیم، هم ما و هم آنها که تصویر آنها از مریم باکره احمقانه ترین و باورناپذیرترین تصویر عمرمان بوده است.
- دختر خوبی هستی و من شما را دوست دارم. مجنون دلباخته می گفت.
دختر خوب یعنی چی؟ یعنی خوب هستی زیبایی.
فقط 19 سالم بود. پرسیدم اگر درست فردای شب عروسی تصادف کردم و زیباییم کامل از بین رفت چه؟
گفت، دوست داشتن عمیق تر در طول زندگی به دست می آید، جوری که باعث می شود بدون زیبایی هم در کنار هم بمانند. (فعلهایش دیگر سوم شخص غایب می شد، دیگران در کنار هم بمانند وگرنه ما که این کاره نیستیم)
گفتم پس با این حساب تصادف زودرس کمی بدشانسی بوده است، چون هنوز محبت عمیق به وجود نیآمده و زیبایی هم بر باد... استاد سفسطه کرد، شبیه بقیه دلباختگان.
- دختر خوب! معشوقه می گفت.
دختر خوب؟ خوب این توصیف من. حالا احساس تو چی؟
تو دختر خوب! و دوست داشتنی هستی. (اما یادت باشد من هر دوست داشتنی را به این سادگی دوست ندارم)
این دوست داشتنی بودن هم باید باشد در کناری تا آزادی من کامل باشد، و آزادی تو؟... برای همین قانع بودنت دوست داشتنی هستی.
- شما خانم خوبی هستید. رئیس می گفت.
خانم خوب یعنی کار زیاد می کنید و امکان حقوق بیش از این برایتان نیست و دانشجو هستید و بیمه و دیگر مزایای کار هم که... شما خانم خوبی هستید، می فهمید.
- دختر خوب! عشق من! معشوقه دیگر می گفت.
آره می فهمم. من هم همراهی می کنم.
نه نکن. نباید که همراهی کنی. اشتباه بود. حتی اگر تو بارها پرسیده باشی که مطمئنی اشتباه نیست؟ و او پذیرفته باشد که نیست. اما دختر خوب بمان. درک کن که اشتباه، اشتباه است و هر کس توان و خواست پذیرفتن اشتباه را ندارد. ما باید همیشه مردان خوب تاریخ بمانیم.
- دختر خوبی هستی. و باز هم ...
خوب یعنی چی؟ یعنی همین که هست. این لحظه منهای گذشته. گذشته، گذشته تمام شد و رفت و دیگر هیچ. درک کن که احساس بد نسبت به گذشته تو یعنی مریم مجدلیه هم پذیرفتنی است، اما به این شرط که دم عیسایی دیده باشد و از گذشته خود توبه کرده باشد. درک کن دختر خوب. درک کن و آرام باش و به بی اهمیت ها زمان و انرژی نده، تمام.
همه دوست داشتن ها مشروط بوده است، جز جوری که من خودم را دوست می دارم.
بعد از تمام این شرط و شروط، دور از عقل است که همچنان دوست داشتن ها را باور کنم و بپذیرم. دوست داشتن هایی که همچنان مریم باکره را ترجیح می داده اند و خوب در کمبود امکانات، مجدلیه توبه کار را هم می توانند دوست بدارند، اما خوب به شرط توبه! فراموش نکن.


هیچ کس من را چنان که خودم دوست می دارم، دوست نمی دارد. چه چیز را باید باور کنم؟
هیچ کس من را چنان که هستم نمی خواهد. مریم باکره نیستم و شرم از خودم و گذشته هم ندارم و سر پیش عیسی که سهل، پیش عشق هم خم نمی کنم که چنینم. خم که سهل، سکوت هم نمی کنم که چه بوده ام که حالا اینم و دوست داشتنی تو.

عشق در من چنین که دلپذیر باشد و بماند جوانه نمی زد اگر لحظه های عاشقانه ام نبود. این آرام و توان صبر برای پایداری در من نمی رویید اگر، همچنان لحظه های عاشقانه گذشته ام را دوست نمی داشتم.
زمان با من آنچنان نمی کند که با تو. عشق های من مشمول زمان خاک نمی خورند. بلکه دوست داشته می شوند.
می بینی من چیزی از خودم را دوست دارم بدون شرط، که همه برایش شرط گذاشتند، حتی تو.
من برای خودم بدون شرط در تنهایی جشن می گیرم و شادی می کنم و گل هدیه می خرم، کاری که هیچ عاشق و دلباخته و دلسوزی نکرده است و نمی کند، حتی تو.

سه‌شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۷

دارم از سنگ می شوم؟؟؟

فقط یک جمله. کوتاه:
خدایا باورم نمی شه یعنی این عشق یه طرفه نیست. بوس
متعجب و مردد، فکر می کنم شاید گوشی دست خودش نبوده. شاید دارد شوخی می کند یا دستم انداخته. شاید بچه ها دارند سر به سرم می گذارند. نگران تر از آنم که رها کنم.

صبح که از خواب بیدار شدم، خیس عرق بودم. چند تار مو با خیسی روی صورتم چسبیده بود. کمرم از درد حرکت نمی کرد و آشفته به کتابهای تلمنبار شده بالای سرم خیره شده بودم و صحنه های خواب دوباره از جلوی چشمم رد می شد.
در خواب همه خانواده اش بودند، اما نبود او در پررنگ به نظر می آمد. دخترک به تندی بهم پرید. پسر کوچک شده بود و بیمار و شاید چیزی شبیه اعتیاد، آنقدر وزن کم کرده بود که روی دست بلند کردم تا تو ماشین ببرم. مرد مثل همیشه... دعوا کردم، من دعوا می کردم و او از خودش دفاع می کرد اما نه دفاع کسی که خودش را قبول دارد، دفاع کسی که می گوید که نشنود.
داد می زنم بر سرش درگیر می شوم تا پیاده می شود و من پشت فرمان می نشینم. دیگرانی هم هستند. اما او نیست. در خواب او نیست و من فکر می کنم چه بلایی به سرش آمده است.

به محل کار که می رسم هزار بار با خودم دوره می کنم که یادم نرود خبر بگیرم. گوشی، نیم ساعت تمام دستم باز می ماند تا دو تا جمله پیام برایش بفرستم:
سلام فلانی... خوبین؟ اوضاع خوبه؟ دلم برایتان تنگ شده
تا نیم ساعت دیگر، گوشی را هر 2-3 دقیقه چک می کنم که خبری از جواب نمی شود. به ناچار خاموش می کنم و می گذارم تو کیفم.
عصر که روشن می کنم پیام عجیب بالا دو بار می رسد.
دوباره می نویسم، نگفتین اوضاع چطوره؟ دیشب خوابتان را دیدم.
می نویسد: ای بد نیست، خدا را شکر ممنون.
و این تایید جمله قبلی است.

زن 17 سال از من بزرگتر است.

یکشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۷

یادمان!!!

یادمان باشد جوری نکوبیم که روی سلام کردنمان هم نماند.
خودم را عرض می کنم! شما چرا؟

یادمان باشد جوری نقد شیوه نکنیم که هیچ شیوه ای برای پیشبرد هر چند ضعیف جریان نماند.
خودم را عرض می کنم! شما چرا؟

یادمان باشد جوری طلبکار و سهم خواه نشویم که ما بمانیم و همه سهم برای ما و بی توانایی استفاده از این همه سهم.
خودم را عرض می کنم! شما چرا؟

یادمان باشد جوری غرولند نکنیم که اصل حرفمان لای غرها، پوشیده شود.
خودم را عرض می کنم! شما چرا؟

جمعه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۷

مسیر پذیرش

بین خواستن پذیرش چیزی و توانستن به پذیرش آن فاصله ای هست و هر خواستنی به توانستن نمی رسد.
اینکه چطور می شود که نمی توانیم، اینکه چه چیزهایی باعث نتوانستن می شود؟

اینکه چیزی را که را برای دیگری نپذیرفته ای، بعدن چطور می خواهی برای خودت بپذیری؟
در اینکه نگرانی از مواجهه با چنین چیزی به ترسهای لغزندگی ماهیت جریان و عدم اطمینان و در نهایت، نرسیدن به آرامش لحظه های حال اضافه می شود تردیدی هست؟

الویت زیبایی

همین جور stand bye، آماده به کار (گاهی وقتها پیدا کردن نزدیک ترین واژه کار ساده ای نیست) نشسته ام تا کی احضار بشوم به کار جمعگی. نه زمان کامل دست خودم است و نه به طور کامل نیست در بلاتکلیفی به سر می بریم.

هر چی فیلم پرت و پلا گیرم می آید می بینم، بخشیش برای اینکه سلیقه ام متعصب روی چیزی گیر نکند، از فضاهای مختلفی که انتخاب می کنیم برای ابعاد متنوع زندگی به ناچار باید محافظت کرد و بازبینی تا در ادا و اطوار فضاهایمان گیر نکنیم.
“Benjamin Button” یک فیلم طولانی است که همین روزها جاهای مختلف دنیا اکران می شود.
کلن زمان فیلم طولانی تر از آن که بشود همه اش را بی خستگی یک نفس دید، گرچه به نظر کارگردان حواسش بوده است که جاهایی کشش قابل توجهی به فیلم بدهد.
شده است از چیزی خوشت بیاید و بعد که به اندازه کافی دلیل و احساس برای دوست داشتن آن داشتی، یک بخش دوست داشتنی جدید دیگر در آن کشف کنی و حض مضاعف ببری؟ در نزدیک سه ساعت زمان این فیلم، شخصیت بنجامین به اندازه کافی برایت دوست داشتنی و آشنا می شود و از حدود 1 ساعت آخر، که گیریم بنجامین به خود Brad Pitt نزدیک می شود از همان بخشهایی است باعث حض مضاعف می شود(جدی این مرد واقعن هندسام تشریف دارندااااا)؛ خلاصه اینکه ارزش زیبایی به طور ظریفی در این داستان مطرح شده است.

شاید چنیدن و چند بار دیگر در بلاتکلیفی امروز نوشتم

دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۷

empty ceremony

مي‌شود اين لحظات را يك نيمچه جشن به حساب آورد.

mailbox ام بالاخره خالي از ميل نخوانده شد.


تصور كن ميلهاي مهمي كه هر از 10-15 دقيقه به روز مي‌شوند و تو هم براي عقب نماندن از موضوع حتي در شرايطي كه چشمهايت در حال درآمدن از حدقه هم هستند مي‌خواني...

يا ميلهايي كه به شخصت زده شده و فرستنده بي‌نوا منتظر است...

يا ميلهاي كاري كه از نفس كشيدن هم واجب‌تر است،‌چون بعد از كلي پيگيري به اينجا رسيده است و خودت هم در انتظار آن ميل دستت لاي چرخدنده سيستم گير كرده بود...

با همه اينها فكر كنم دو- سه هفته‌اي مي‌شود كه با وجود همه اينها باكسم هميشه ميلهاي نخوانده اي داشت كه گذاشته بودم سر فرصت يا براي بعدترها...

خلاصه اين لحظه موعود رسيد و بالاخره همه را تا اينجا خواندم.
خدا اين تكنولوژي را خير بدهد،‌وگرنه اگر قرار بود همه اين ميلها صداهاي آدمهاي مختلف باشد كه فقط در لحظه مي‌تواني بشنوي، نصف عمر را بايد ظرف اين دو سه هفته مي‌كردم.

شنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۷

شروع هفته

چند تا لینک فرهنگی بدهم تا سر فرصت یک چیزهایی بنویسم.
تئاتر "خدای کشتار" کار خوبی است، البته اگر هنوز هم اجرا داشته باشد. هم متن خوب و هم اجرای خوب.
فیلم "Breaking the waves" هم از آن کارهای خوش ساخت است که فسفر مغز را به کار می گیرد.
حوصله ندارم به طور مفصل دلایل پیشنهاد دادنم را بنویسم.

و اما یک خوشحالی زیر پوستی، از آنکه به فضای دور از ترس و فرار نزدیک می شوم حالا چطور و چرا و چه جورش بماند برای روزی که کمتر خسته باشم.

یکشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۷

کمپین بر بام

آفتاب زمستان بیش از روزهای دیگر خوش خوشان است.
آسمان آبی تهران از روی بام بیش از جاهای دیگر دلچسب به نظر می آید.
فعالان کمپینی در گفتگوی چهره به چهره با مردم بیش از فضاهای خشک و متشنج مجازی و واقعی اما با فاصله، آرام و مصمم دیده می شوند.
سه چهار ساعتی می گذشت و ما قدم به قدم و متر به متر که ارتفاع کم می کردیم، سرحال تر میوه های کمپین دو ساله و اندیمان را می چیدیم.
مردمی که در سر بالایی و یا سراشیبی با لبخند و احساس اعتماد می ایستادند و با وجود نفس نفس حرفهای ما را گوش می کردند،بدون برداشت منفی، بدون اینکه فکر کنند میخواهیم خودمان را ثابت کنیم، بدون اینکه ته چشمهایشان این حس باشد که سهمی می خواهیم از چیزی که آنها را به شراکت درش می خوانیم.
کسانی که با لبخند می گفتند ما قبلن امضا کرده ایم و آرزوی موفقیت می کردند، کسانی که می گفتند کار خیلی خوبی است، دستتان درد نکند و تو می ماندی و همه تاریخی که مردم را ضعیف و بدون کنش و انتخاب و جبر استبدادی را ناچار نشان داده است.
کسانی که آشنا با جمله ها و واژه های تو، خبرها را یادآوری می کردند و منتظر رود کمپین بودن را در چشمهایشان می دیدی، کسانی که با تو بحث می کردند؛ از تو سوال می کردند اما نه به سبک سوالهایی که فقط برای سرکوب کردن تو در بحثی باشد و نه بحثی که فقط برای نمایش آگاهیشان باشد، سوال واقعی بحث محترمانه اقناعی که بعد از 15- 20 دقیقه به امضای آخر می رسید، دلنشین ترین امضاهای عمرم هستند چنانی ها و نیز همراهانم که چه صادقانه و چه واقعی و بی فخر فروشی (فعال اجتماعی بودن) از کمپین می گفتند.
در کنار صحبت هایمان، کسانی که با شنیدن صداها و موضوع می ایستادند در کناری و تمام توضیحات تو و سوالها و جوابهای مخاطبت را می شنیدند و منتظر فرصت که برگه را جلویشان بگیری و تمام جمله هایش را دقیق بخوانند و بی سخنی اضافه امضا کنند.
پویان 11-12 سالهء آیدا که به جا جمله ای اضافه می کرد و مطمئن بودی درک برابری از لابلای دقایق زندگیش به این جمله رسیده، با لبخندی کاتالیزور امضا کردن می شد.
کسانی که امضا کرده بودند و تا ما به افراد دیگر برسیم، برایشان از کمپین گفته بودند و فقط جمع هفت تایی ما را با انگشت نشانشان میدادند برای لحظه آخر امضا.
کسانی که دسته دسته که می گذشتی، بحث بالا رفتن یا پایین رفتنشان حقوق زنان شده بود و چقدر خوش آیند بود که می دیدی موج را با یک فوت کوچک راه انداختی و حالا کوهپایه های تهران را درمی نوردد.
کسانی که مهربانانه با دانستن خبر فشارها و دستگیری ها می خواستند که مراقب خودمان باشیم و آرزوی سلامتی می کردند.
دیگر دیر می شد، باید از روی بام به پایین می آمدیم، باید به ادامه زندگی می رسیدیم. تک تک و چند تایی چند تایی بودیم. پلیس کوهستان قدم می زد همراه با ما جا به جا و با فاصله. پلیس پایین می رفت و ما همه جمع نشده بودیم، ماندیم تا تک به تک اضافه بشویم. آیدا مانده و نگار و شاید نازلی که برای همراهی رفت.
موهای کوتاه، ریشهای مرتب و تیپیک آشنا، شلوار پارچه ای کرم و کت طوسی که دکمهایش بسته بود و دو دستی که روی هم قرار گرفته جلوی شکم بسته بودن دکمه های کت را نمایان تر می کرد و نگاههای ایستا و عمیق به ما که گویی دنبال چیزی می گردد و یا منتظر چیزی است. چند جمله رد و بدل کردیم با کاوه و علی و نیکزاد که پلیس کوهستان، مامور امنیتی هم اضافه کرده است و یا... با فاصله و معمول جابجا شدیم. خانمی همراهش بود و شاید 2-3 تا بچه 6 تا 12 ساله.
علی یک چرخی زد و بی گفتگو رفت و برگشت. نیکزاد همراه بود اما درست نمی دانم با چه فاصله ای، جدا شدم و رفتم طرفشان که حالا آقا و همسرشان بی گفتگو ایستاده بودند. سلام و اجازه برای صحبت، خانم پرسید در چه مورد؟ برگه را جلویش نگه داشتم و داشتم شروع می کردم که آقا به محض دیدن برگه گفت، شما همان کمپینگ یک میلیون امضا هستید؟ و حس خوبی در چشمش نبود، کمی مردد و البته نگران گفتم بله و دلم می خواست نیکزاد با بیشترین فاصله از من باشد، جوری که هیچ دیده نشود.
ادامه دادم که حقوق فلان و بهمان و تعدادی از فعالان حقوق زنان هستیم و یک میلیون امضا برای نمایندگان مجلس که اصلاح و ... ، خانم با لبخندی گفتند که خوب بله اما ایشان که نمی توانند امضا کنند. پرسیدم چرا؟ با تردید به مردش نگاه کرد و گفت خودشان قاضی هستند.
به مرد نگاه کردم، گفتم این که اشکالی ندارد، ما می خواهیم خواست تغییر این ده مورد قانونی را به نمایندگان و قانون گذاران اعلام کنیم. مرد برگه دو دستی در دستش، گفت من قاضی پرونده های شما هستم، خیلی هاتون که بازداشت شدید. این در صلاحیت شما نیست، چون قانون ما شرعی است و کار متخصصان خودش است. آرزو می کردم بچه ها هیچ کدام در این نزدیکی نباشند و هیچ مشکل اضافه ای برای کسی پیش نیاید. گفتم ما هم قبول داریم، کار وکلای حقوق دان و مراجعی است که باید از منظر شرع و حقوق نظر بدهند که چگونه تغییر کند و چه جایگزین بشود، اما ما که می توانیم چنین چیزی را بخواهیم که نمایندهای مجلس بدانند خواست مردمی که آنها نماینده شان هستند چی است؟
بیش از اینکه متن برگه را نگاه کند به اسم ها و امضاها نگاه می کرد و هر لحظه تو دلم می گفتم کاش آیدا از ما دور باشد، خیلی دور. چند دقیقه ای سوال و جوابها ادامه پیدا کرد که از جنس بازجویی ها بودند اما این بار با این تفاوت که من رفتم سراغ او. برگه را با اصرار جلوی خانم نگه داشتم. او هم با وسواس خواند و البته مثل معلم هایی که دنبال غلط املایی می گردند چند سوال پرسید که منظور از ازدواج چی است؟ یعنی چی می خواهید؟ یا سوالهایی از این دست... به تعدد زوجات که رسید گفت البته آن لایحه ای که چند وقت پیش در این مورد مطرح شد که این موضوع را تایید می کرد، خیلی حاج آقا را خوشحال کرده بود. که خوب بعدش با اعتراضات پس گرفته شد و باز حاج آقا نا امید شدند. احساس می کردم کمپین یعنی همین من و تویی که هر دو زنیم و هر دو دنیای دیگری می خواهیم بتوانیم در مورد خواست مشترکمان با هم حرف بزنیم و با هم تلاش کنیم، حتی اگر تو همسر قاضی پرونده های ما باشی. سعی می کردم هیچ قضاوتی ندهم و فقط روند قبلی صحبت ها را ادامه بدهم. در مورد قوانینی گفت که به نظرش اشکالی ندارد و گفتم می تواند آنهایی را که می گوید جدا کند. فکر می کردم بدون امضا می روم تازه اگر بروم. اما خودکار را که جلویش گرفتم، گفت دارم و از تو کیفش یکی درآورد و در بهت و حیرت من اسم و فامیلش را نوشت و امضا کرد و در الویت قانونی چند مورد خاص را نوشت. رو به حاج آقا گفتم شما امضا نمی کنید؟ حاج آقا گفت که نمی تواند چون خیلی از قوانینی را که ما ذکر کردیم به نظرش درست است. زیاد پاپی نشدم. و رها که کردم نفس عمیقی کشیدم و دلم می خواست همه بچه ها را ببینم و همه با هم برگردیم. نیکزاد که نزدیک شد، چیزهای کلی و سریع گفتم و داشتیم فاصله می گرفتیم که آقایی نزدیک شد و پرسید شما امضا جمع می کنید و با جواب ما برگه را گرفت و در بهت و حیرت حاج آقا که نزدیک شده بود مکالمه را بشنود، بی گفت و گو امضا کرد.
یاد بازجویی و دستگیری تمام بچه ها افتادم، یاد روزهای سخت زندانی تک تک شان و کلنجارهای تک تکمان با بازجوها و قاضی ها و امید همیشگی مان که با دختران و همسران و خواهران و مادرانشان چه خواهند کرد و چه خواهند گفت وقتی گفتمان کمپین عمومی بشود؟ و حس قوی و پررنگ این روزهایم که کمپین از بیرون و از درون سر می زند و دیگر حتی حاج آقا هم نمی تواند جلویش را بگیرد.
و باز همه را دیدم آیدا و پویانش، نیکزاد، نازلی، علی، کاوه، نگار
روزهای خوب درست یک لحظه بعد از تاریکیهای عمیق ظاهر می شوند.

شنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۷

كمپين يك ميليون امضا برنده جايزه سيمون دوبوار

يك خبرهايي يك وقت هايي خوشي بار مي‌آورد متفاوت از فضا.

خوشحالم نه به خاطر جايزه به خاطر تجربه كمپين.

تبريك اول به خودم :) (به شيوه آن كارگردان معروفه)

تبريك به همه كمپيني ها حالا تعريف از كمپيني بودن چي است را مي‌گذارم هر كي بنا به نظر خودش
ولي در هر حال اين خوشي سهم همه‌مان است، همه زنان.

دوشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۷

20+1

وقتي صداي آدم تو كوه منعكس مي شود، يا حرفهاي ضبط شده شنيده مي‌شود، انگار كه آن موقع است كه مي‌شود راجع به لحن و يا حتي جمله‌ها فكر كرد.

فكرهاي آدم هم هر از گاهي به يك طنين بيروني نياز دارد كه ببيني چي دارد تو ذهنت مي‌گذرد و شايد باز بهشان فكر كني.

يك جمله گفتم شبيه به اين كه: "الزامن هر داستاني نياز به تمام شدن ندارد، ‌مي‌شود تمام نشده تصميم گرفت و گذاشت كنار بدون اينكه ذهن و احساس هر بار و هر جا دنبالش بگردد."

بعد تازه به اين فكر كردم كه تصميم يك بار را تا چند بار ديگر مي‌شود انجام داد؟
و آيا در اين تصميم و عمل هر باره، احساس سركوب مي‌شود و يا بخش پررنگ تري وجود دارد كه بر اين ترجيح داده مي‌شود؟

دفعه اول، احساسي پررنگ تر از دوست داشتن وجود داشت كه توانستم مديريتش كنم. دفعه بعد چه خواهم كرد؟

یکشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۷

هشتگرد

این همکارم تکنسین است و سالها در محیط کارگری فنی بوده است، جوی که در این جور فضاها هست بنا به شرایط فرهنگی و اقتصادی فرد بیشتر اینطور است که حس خوبی به مهندسان ندارند و یک جور کل کاری و قبول نداشتن خیلی از کارهای آنها و دست انداختن و دنبال بهانه گشتن خلاصه...

حالا فرض کن من 7-8 سالی ازش کوچکترم به اضافه مورد قبلی، مسئول کاریش منم و در خیلی از پروژه ها، من را باید همراهی کند.
به همه اینها اضافه کن دختر بودن من و تصور کلی و پیش زمینه ذهنی که، دخترها فنی نیستند و نمی شوند....

با تمام این پیش فرضها، رابطه کاری را پیش می برم نه بی دردسر اما نه چندان ملایم و آرام..

در این پروژه که دستم است، بارها کارفرما به مسخره و خنده و شوخی و یا جدی بی اعتمادی و تمسخرش را به کارم اعلام کرده بود که در اکثر مواقع لبخند زده ام و سعی آرام فقط با کارم عکس موضوع را ثابت کنم.
امروز حرفهایش آنقدر غلیظ بود که همان همکار تکنسین نامبرده، به دفاع از من بر آمد... خستگی کار و راه یک طرف، تمسخر و بی اعتمادی جنسی و شاید سنی هم نور علی نور...

آرامش

اول از حسم شروع می کنم:
آرام...
فکری اما نه آنجور که بهم بریزد و زیر و رو کندم...

سکوت...
بی حرف اما نه آنجور که، نظری نداشته باشم...

منتظر...
مترصد اما نه آنجور که در پی اتفاقی باشم...


مسیر آرامش را خواهم ساخت...،خواهیم ساخت
راه را برای گفتگو باز خواهم گشود...، باز خواهیم گشود
اتفاق را به وجود خواهم بخش...، به وجود خواهیم بخش