شنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۴

دوم فوریه

دیشب باز صدا و سیما از دستش در رفت و یک فیلم خوب داد، البته مثل همیشه با کلی سانسور که خوب با حدس زندن باعث می شود کلی ذهن آدم فعال بشود:
افسانهء روز دوم فوریه
اطلاعات دقیق فیلم را نمی دانم چون از اول ندیدم. اما ماجرا از این قرار است که مردی متوجه می شود در روز دوم فوریه گیر کرده است و هر بار از صبح، ساعت شش، دوباره روز قبل تکرار می شود و دیگران دقیقا همان کارهای روز قبل را انجام می دهند، بدون اینکه برای آنها این روز تکراری باشد، اما تنها او است که این وضعیت برایش تکراری است.
روزهای اول حوصله اش سر می رود و کسل می شود، بعد کم کم با استفاده از دانستن اطلاعات تکراری دقیق روز قبل، از بانک دزدی می کند، قانون شکنی می کند و از بودن با زنها سوء استفاده می کند، چون هر شب که پلیس او را دستگیر می کند، فردا صبح باز در خانهء خودش و در روز دوم فوریه بیدار می شود.
بعد این هیجانات کوچک هم برایش کسل کننده می شود و سعی می کند با دختری که دوستش داشت، رابطه برقرار کند و هر روز با او بیشتر آشنا می شود و بالاخره موفق می شود اما یک روز، برای یک رابطهء عاشقانه ای که هر بار صبح دختر همه چیز را فراموش کرده است، کم است. پس افسرده می شود و راههای زیادی برای خودکشی امتحان می کند. اما بعد از مرگ، هر بار صبح دوباره دوم فوریه است و او زنده.
تا اینکه به پیشنهاد دختر، با توضیحات مبهم او، سعی می کند از همان تکرار روزش هم بهترین استفاده را بکند. حالا که وقت دارد، پیانو زدن، مجسمه سازی و ... یاد می گیرد. و با دانستن لحظهء دقیق اتفاقات بد از پیش آمدنشان جلوگیری می کند و به مردم کمک می کند، و در کارش موفق می شود و همان دوم فوریه تکراری را برای خودش به زندگی باشکوه و پر از شادی تبدیل می کند، و در نهایت خوشبختی در انتهای فیلم دوم فوریه به سوم فوریه می رسد.

جمعه، دی ۰۹، ۱۳۸۴

عشقهای بی وصال

یک کوچهء عریض و بلند، با اختلاف آشکار بین خانه های شمالی و خانه های جنوبی کوچه. می پرسم فکر می کنی چند نفر از آدمهای این کوچه می دانند که همسایه شان کی است؟ می گوید فقط شاید خانه های نزدیک و آدمهایی که پیگیر این جور اخبار هستند. به نظر درست می گوید. نیم ساعت دیر رسیدیم اما جز 10- 15 نفر که دم در ایستاده اند و گاهی دو سه نفری با هم صحبت می کنند خبری نیست.
مقایسه می کنم با تجمعهای قبلی... آدمها، حتی زنده به گور شدن یکدیگر را هم فراموش می کنند، اما اگر این مراسم تشییع جنازهء(....) .... . ما به همه چیز عادت می کنیم. ما ترجیح می دهیم قهرمانانمان را مرده پاس داریم، وگرنه زنده شان دردسر دارد و مسئولیت. ما ترجیح می دهیم عشقهایمان را بی وصال تصور کنیم، وگرنه.... .
جزء خانه های جنوبی است. کمی جلوی در دل دل می کنیم. ایستادگان تقریبا همه دانشجویند و البته بیشتر بچه های تحکیم وحدت. آنقدر سوت و کور است که مرددیم که چه کنیم. ماشینی کنار ما می ایستد، با صدای بلند می پرسد چه خبر است؟ همه نگاهش می کنند ولی هیچ کس جوابش را نمی دهد. می گوید خانم ما همسایه شان هستیم، آزاد شده است؟ می گویم نه! می گوید پس ترو خدا بگویید چه خبره؟ می مانم که با این سکوت و تعداد کم چه بگویم. دکتر یزدی که وارد می شود، ما هم تصمیم می گیریم.
به پهنای صورت لبخند می زند و من به وضوح می توانم بگویم که کدام چروکها تا پنج ماه پیش نبود و کدامها عمق گرفته است. به سلاممان خوش آمد می گوید و من متحیر وارد خانه ای می شوم که بوی تنهایی می دهد.
نوشته اند جمع کثیری، اما شاید بیش از صد- صد و پنجاه نفر هم نبود. و من نمی دانم میزان سنجش ما چیست؟ تهران 14-15 میلیونی، در مقابل صد، صد و پنجاه نفر.... .
مخملباف می گفت روزی ایران را با کیارستمی اش می شناختند و حالا با نام گنجی. و من بیش از آن که شفیعی را با نام همسرش بشناسم، حالا گنجی را با نام شفیعی می شناسم. و مطمئنم بیش از نصف مردم کوچه هیچ کدام را نمی شناسند.
فکر می کنم، وضع گنجی بهتر نمی شود. شفیعی راه به جایی نمی برد. چون کسی منتظر گنجی نیست. کسی شفیعی را حتی نمی بیند.
هر چقدر هم مردم در کوچه و تاکسی و محل کار و گاهی دانشگاه غر بزنند و از زور و استبدادِ رهبران شاکی باشند، باز ترجیح می دهند در خانهء احمدی نژاد هورا بکشند و از طرفهای خانهء گنجی هم نگذرند.

سه‌شنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۴

کاش بودی وبلاگ!

کاش گوشی داشتی برای شنیدن. کاش چشمهایی داشتی برای نگاه کردن بهم وقتی باهات حرف می زدم. کاش مهربانی داشتی، که وقتی گریه ام می گرفت، آرام می شدم. کاش آرام می ماندی تا امروز را برایت تعریف کنم. یا نه شاید اگر وجود داشتی اصلا ماجرای امروز دیگر مهم نبود.
وبلاگ! آنقدر دلم شکسته است که فکر می کنم دیگر نمی توانم مهربانی کنم.
می گوید زیاد تنها نمان. می گویم ولی من همیشه تنهایم. همیشه.
می گوید مگر می شود یعنی تو هیچ دوستی نداری؟ می گویم دوستی که بیش از خودش برای من هم وقت داشته باشد و این خسته اش نکند نه!
می گوید ولی باید پیدا کنی. می گویم که چی بشود که تنهاییم را درمان کند؟ من از آدمها سوء استفاده نمی کنم.
می گوید ولی قسمتی از هر دوستی برای دیگری بودن است، آن هم در شرایط خاص یک آدم حتی خیلی زیاد. می گویم ولی این قسمت از دوستی با من، برای دیگران عذاب آور است.
هر کسی را که می شناختم تو ذهنم مرور کردم که فقط کمی با حرف زدن با او آرام بشوم، اما برای هر کدام دلیلی پیدا کردم که اینطوری مزاحمشان می شوم. حالا یک ساعت است که می نویسم و اشک می ریزم و پاک می کنم. گونه هایم از شوری اشک می سوزند.
کاش تو واقعی بودی وبلاگ! کاش کسی بودی! کاش می شد برای تو تعریف کنم. کاش دلداریم می دادی!!!

یکشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۴

شب درست مثل روز قبل !

سینه ام سنگین است. نمی توانم نفس بکشم. نفس نفس می زنم. خواب می بینم سینه ام سنگین است. خواب می بینم نمی توانم نفس بکشم. خواب می بینم دو دستش را گذاشته روی سینه ام فشار می دهد، روی قفسهء سینه ام و و پشت من صدای آدمهایی میآید که مهربانانه به همه شان می خند و می گوید که دوستشان دارد و ابراز دلتنگی می کند و می گوید که آنها را به تنهایی ترجیح می دهد.
خواب می بینم سینه ام خیلی درد می کند. بدون اینکه چهرهء مهربانش -از نظر آنها-تغییر کند، دستش را جلوی دهانم می گذارد (دقیقا صحنه ای که یک بار در بیداری اتفاق افتاد را در خواب می بینم) و باز فشار می دهد.
خواب می بینم، بلند بلند تک تک آدمها را به اسم می خواند و پسوند اسمهاشان جان اضافه می کند و سر من داد می زند که : تو دردآوری. ترجیح می دهم زمانی که تو را قرار است ببینم، تنها باشم. ( همهء خوابم مونتاژی از گذشته است. )
اشک می ریزم و مامان اشک می ریزد. می خندد با صدای بلند و تمسخر. می گوید پیر زنی در خانهء روبرو تنها است و کمر درد دارد، بدو کنارش باش که تنها نباشد. ( تکرار واقعیت ) و باز می خندد.
خواب می بینم نفسم تنگ است. از خواب می پرم، چون نفسم تنگ است....

جمعه، دی ۰۲، ۱۳۸۴

تو جان مرا از تلخی و درد آکنده ای
و من تو را دوست داشته ام
با بازوهای ام و در سرودهای ام.

...
رنج برده ام ای دریغ
و تو را
ستوده ام.

"از دفتر مدایح بی صله شاملو"

دیگر حوصله هیچ تشبیه و استعاره و ... ندارم.
متنفرم از این حس فرساینده. هیچ کس تا کنون چنین مداوم نیآزرده بودم.

چهارشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۴

برادر بسیجی راهت ادامه دارد !

یک حرفهایی هست که گرچه می دانی چه چیزی پشتش وجود دارد و یا از کسی می شنوی که منطقش برایت پذیرفتنی نیست، و یا آن حرف پس گرفته می شود اما دلشکستگی که برایت به وجود آورده است تا مدتها وجود دارد و تا وقتی که چیزی بر خلاف آن نشنوی یا نبینی از سر دلت برداشته نمی شود.
من برایم خیلی سخت است، که برای پذیرفته شدن جوری که فکر می کنم رفتار نکنم. یا رفتاری بکنم که قبولش ندارم. اما نمی توانم هم بگویم که برایم مهم نیست که درباره ام اشتباه فکر کنند یا بد قضاوتم کنند.
هیچ وقت از ذهنم پاک نمی شود جملهء گرانبهای برادر بسیجی را که گفته بود این خانم، به نظر خانم سالمی نمیآید. و بعد از آن بیش از قبل به برداشت مردمی که همفکرم نبودند، دقت می کردم.
داشتم می رفتم، صدایم کرد و گفت راستی من باهات یک کاری داشتم، بعدن اگر یادت ماند!
ماندم و گفتم چیزی شده است؟ الآن بگو.
گفت نه فقط می خواستم ازت یک خواهشی بکنم. با تعجب گفتم حتمن اگر بتوونم چی؟
گفت دختر من سین هیجده سالش است، می خواستم اگر اشکالی ندارد تو جمعهای دوستهایت، گردش و مسافرت و تفریح که با هم می روید او را هم ببرید، دلم می خواهد کمی اجتماعی بشود.... اما خوب با هر جمعی که نمی شود فرستادش.
من در هر موردی که پیش آمده بود نظر واقعیم را گفته بودم، آنقدر نظر واقعی که هراس داشتم که آنها هم در مورد من برداشت ارزشی بد بکنند. گرچه برای تمام نظرات و عقایدم دلیل داشتم.
خیلی خوشحال شدم، خوشحال از اینکه حرفهایم برداشت بدی به وجود نیآورده. از اینکه نهراسیده که دختر هجده سالش هم مثل من رفتار کند، از این که توانسته به من اعتماد کند....
برادر بسیجی به روشنی چشم شما من هم با کمال میل پذیرفتم.

دوشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۴

پلها زیبایند !؟!

می بینی فاصلهء من و تو، کمتر از چیزی است که خودمان می سازیم. می بینی ما از دیوار، از غرور، از تعصب، از بی طاقتی، از پریشانی، از بی اعتباری، از استبداد پذیری، از ظلم پذیری، از نبود منطق، از بی اعتمادی ذره ذره ذره پلی ساختیم از این ور من به آن ور تو. من اینجا ایستادم و تو آن انتها، آن دور. ولی در واقع بین من و تو فقط به اندازه دو آدمی فاصله است که شانه به شانه ایستاده اند.
اما نگفتی با پلمان چه کنیم؟ اگر بخواهی بین دو دیوار نگه اش می داریم تا همیشه، شنیده ام پلها هم زیبایند.
راستی وبلاگ! گفته بودم بعد از سر خوردن در درهء یخچالی، تا خود قله، برای گذشتن از هر پلی دستم را می گرفتند؟ گفته بودم در شروع هر پل پاهایم از ترس سرخوردن می لرزید؟
می گفت چرا نمی خواهی بپذیری که دوستت دارم. گفتم چون نمی توانم، پاهایم می لرزد. گفت من هستم، نلرز، نترس! گفتم پس من چی؟ من نباید باشم؟ گفت تو را می آورم، بهت قول می دهم. گفتم شاید! شاید! شاید!

تئاتر سینما تئاتر

به قول دوستی این چند روز همه اش تفریح فشرده بود:
پنجشنبه: خرس و خواستگاری، دو نمایشنامه طنز اجتماعی از چخوف به کارگردانی حسین معجونی.
دو اجرای خوب از نمایشنامه های چخوف و دو انتخاب خوب از طنز تلخ هوشمندانه که گاهی با ابداعات کارگردان، نوک تیر طنز گزنده، جامعهء خودمان و محدودیتها و سانسورهای تئاتر در ایران بود.
شنبه: یک بوس کوچولو، فیلم کند و پر از شعار و پر از ادعا و ادای روشنفکری که گاهی به اندازهء یک جمله یا یک پلان یا یک صحنهء جزئی می شد جایی برای اندیشه باز کرد. از بهمن فرمان آرا
در صحنه ای یک نویسندهء سابق محبوب که سالهاست بدون خانواده، از ایران مهاجرت کرده است می گوید: من به ژاله(همسرش) گفتم که حوصلهء تربیت بچه و باباشدن را ندارم، او خودش همهء مسئولیت بچه ها را پذیرفت. من باید می رفتم چون اینجا نمی شد زندگی کرد، اینجا همیشه همهء چیز را شلوغش می کردند و مفصل.
یکشنبه: یک زن یک مرد، برگرفته از نمایشنامهء معروفی که حالا اسمش یادم نیست از برتولت برشت. به کارگردانی آزیتا حاجیان.
فقط همین را بگویم که من دو سال پیش، اجرای نمایشنامه خوانی این کار را دیدم و بسیار لذت بردم، و شیفتهء متن قوی و بسیار خلاق آن شدم، و امروز با این که اجرای همان متن بود، حوصله ام سر رفت و خسته شدم.
یک صحنهء شلوغ با هوارتا بازیگر خرده پا که آدم را یاد کلاسهای بازیگری می انداخت و کلی ستارهء سینما و تلویزیون که چندان خبره بازی نمی کردند(مریلا زارعی، امید زندگانی، افسر اسدی، رضا فیاضی و ... )با دکور نامنظم و شلوغ، نورپردازی غلط و جا مانده از اجرا و موسیقی زنده و کلی لباس و سه و ساعت و نیم اجرای کش دار بی فایده.
در ضمن به اصرار دوستی مجبور شدیم اجرای اول را برویم، شاید ریتم کار در اجرارهای بعدی خوب بشود.
کاش زنان کارگردان فاصله ای از تجمل زن خانه دار می گرفتند و در هنر اندیشه، تئاتر، کمی می اندیشیدند.
اما متن شگفت انگیز است.

یکشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۴

ما شما ایشان؟

راجع به خیلی چیزها می خواستم بنویسم، اما خیلی سخت در ذهنم تاثیر گذاشته است.
در بین اکثر زنان ایرنی کمخونی ِ فقر آهن بسیار شایع است که در دوران قاعدگی به اوجش می رسد و تمام اختلالات فیزیکی و روحی آن دوره را تشدید می کند.

نمی دانم چرا تا این حد، ولی بسیار احساس نزدیکی می کنم با همکارم که خانمی چهل و دوساله و مطلقه است و با دو دخترش زندگی می کند.
بسیار رفتارش برایم ملموس و قابل درک است.
وقتی امروز از صبح بی حوصله و پکر بود و چیزی نمی گفت و رنگش پریده بود و هرچه کردم بخندانمش، فقط یک لحظه بود و باز مثل قبل کپ کرده و بی صدا کار می کرد، فکر کردم شاید اتفاقی افتاده است، اما به محض اینکه با کوچکترین شوخی همکاری اشکش جاری شد و از اتاق رفت بیرون، حدس زدم در همان روزهای منحوس دوره اش است. و حدسم درست بود.
من حس می کنم که: در اوج رسیدگی یک زن، چهل سالگی، با تجربهء طلاق و فشار جامعه برای جوان بودن و تنها بودنش، با افسردگی دوران قاعدگی و نیاز به آرامش و آغوشی که دوستت دارد و بهت احترام می گذارد و محبتش، دردت را ، آرام کند، چقدر سخت است، که با همهء محدودیتها و زندانهای جامعه ات بسازی و حالا طعنه و کنایهء آدمهای دیگر را هم تحمل کنی که فلانی کسی را ندارد، این طور وقتها برای ما ناز می کند.
برایم جالب است که زنان اروپایی، مرخصی استعلاجی ماهانه را برای این مشکل وارد قانون کاریشان کرده اند، و ما نه تنها مردان، بلکه من و تو همدیگر را برای یک دورهء فیزیکی طبیعی، دست می اندازیم و به عدم درک مردان از این موضوع دامن می زنیم.

شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۴

هر کی تک بیاره !

باران! باران! باران! بگذار امشب بهت نگویم دوستت دارم، گرچه غیر از این نیست!
باران! باران! باران! بیا یک بازی ترتیب بدهیم و اگر تو بردی تا هر وقت که بتوانم بلند بلند دوستت خواهم داشت!
وبلاگ! بیا تو هم بازی! تو هم شاهد! بعد از دیدن این پست اگر فقط یک نفر و فقط یک نفر پیش از تمام شدن باران او را دید، حتی از پشت پنجره، او برده است.
و اگر نه! پس....
باران را گو بازیگوشانه ببار!
راستی باران جان! تو می دانی سردی نگاه یعنی چه؟
امروز کسی برای - این نمی دانم چه- به من تسلیت گفت.
و من گفتم که تو در تمام بازیها از من نرمتر و لطیفتر می باریدی!
باران! باران جان! من که اشتباه نکرده ام؟ ها؟

پنجشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۴

نه اینکه از زنانگی بدم بیآید یا آن را از علتهای ضعف زنان بدانم؛ بلکه خیلی هم لذت می برم از بودن با زنان و دخترانی که همانقدر که به فکر توانایی و آگاهی هستند، به زیبایی و سلامت و جذابیت خودشان هم می رسند. اما با این وجود همیشه سعی می کنم حواسم به این باشد که غرق هیچ کدام از آنها نشوم و تعادلم را در آن زمینه ها حفظ کنم.
یک چند وقتی است نمی دانم به خاطر ِ- به قول مامان- سنم یا به خاطر تغییر شرایطم است که سرم شلوغ شده است، از بس به پیشنهادهای این و اون فکر کردم و هی همه چیز را صدبار تو ذهنم پایین بالا کردم و هی تو هر جمع قدیمی و جدید، کار و دوستی و دانشگاه، دست کم یکی بود که زوم کرده بود و همین معذبم می کرد، حسهای زنانگیم زده بالا و پاک قاتی کردم.
بعد مثل آدمهای جنگلی بی تمدن برای تعدیل این حس احمقانه ام، زورم به خودم رسید. وقت آرایشگاه را با وجود روئیدن چمنهای فراوان تعطیل کردم. سه روز اعتصاب آرایش بودم، حتی بگو یک کرم لازم ضد آفتاب. ناخنها کوتاه و لاکهای بی رنگ برای جلوگیری از شکستن زود به زود آنها به خصوص سر کار، پاک! زیاد صحبت کردن و خندیدن در جمعها و اظهار فضل و وارد شدن در بحثهای جمعی تا اطلاع ثانوی ممنوع! هرگونه کرم برای لب و دست و پلک، برای جلوگیری از خشکی و لطافت ممنوع!
خلاصه که حسابی سبیل کلفت شده ام و لابد متعادل!
تا حالا شده به این فکر کنیم که چه کسانی ازمان انتقاد می کنند؟
به نظر نمی آید که فقط انتقاد شنیدن از آدمهایی که قبولشان داریم، کافی است برای انتقاد پذیر بودن. گاهی ما با رفتارمان اجازهء انتقاد و اظهار نظر را از خیلی ها می گیریم.
می دانی برخورد از بالا و مته به خشخاش گذاشتن در همه چیز و در مورد همه مدام عیب گرفتن و انتقاد بی هدف چی به بار می آورد؟ اگر ما با اطرافیانمان چنین کنیم، نمی شود انتظار داشته باشیم که آنها در تقابل با ما به آرامش برسند، یا خود واقعیشان را بدون سانسور و محدودیت به ما نشان بدهند و راحت از ما انتقاد کنند.
به نظر می رسد، ارزش وجودی و حساس بودن، با خود رای بودن و مستبد بودن دو لبهء یک تیغند.
همان طور که فاصلهء بین اعتماد به نفس و غرور، به نازکی مویی است.

ترحم یا ....؟

یک چیز عجیب در حال پیش آمدن است. چیزی که همیشه بهش فکر می کردم و در حالت انتزاعی هیچ وقت قادر به حلش نبودم و حالا واقعن....
او باهوش است و بسیار شاد و سرحال و پر انرژی. تو دانشگاه خودمان بوده است و حالا دانشجوی دکترای شریف و باز استاد دانشگاه خودمان. مهربان و بسیار جدی و پراراده. مادرزادی ضعف جسمی دارد، پاهایش کوچکتر از بدنش است و مجبور است تعادلش را با دو عصا حفظ کند. برای همین عضلات بازوها، سینه و شکمش، برای سازگاری حسابی ورزیده و درشت شده اند.
من هر کاری می کنم نمی توانم بفهمم اگر این ضعف جسمی را نداشت، باز هم من به خودش و به احساسش اعتماد می کردم یا الآن ترحم می کنم؟
امروز صحبتش بین دخترها حسابی گل کرده بود، یکی از بچه ها می گفت راستی خیلی عجیب ازت تعریف می کرد مواظب باش یک وقت... بقیه هم خندیدند و تایید کردند و کلی هم شوخی کردند که چه کم اشتهاست و چه و چه و چه و .... .
من گفتم ا ا ا پس معلوم بود؟ من خودم هم همین فکر را کردم، اما جدی تکلیف چنین آدمی چی است؟
تک تک صحبت کردند اما مضمون همه یکی بود: خوب معلوم است، باید حواسش را جمع کند، نباید چنین چیزی از ذهنش بگذرد، اگر به هرکی گفت فقط حقش است که یک غلط کردی ازش بشنود. تو هم دلت برایش نسوزد.
من با تعجب گفتم ولی به نظرم او حق دارد، بالآخره چی؟ و صدای خندهء جمع و کلی شوخی، که پس این عشق یک طرفه نیست، دل تو را هم برده است.
اصلا نمی دانم می توانم با آدمی که هیچ وقت نمی تواند در کنارم قدم بزند، پابه پای من بدود، با من کوه بیآید و ایستاده بلندم کند، به خاطر خودش و بدون دلسوزی رفتار کنم یا نه؟
چه قدر بد است که در ایران اقلیتها تقریبن هیچ وقت به حقوق طبیعیشان نمی رسند.
چند وقت پیش بود که یک خواب عجیب دیده بودم راجع به آدمی که پاهایش این طوری بود و ... از خوابهایم می ترسم از بس همه شون واقعی می شوند.

سه‌شنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۴

آلبا

امروز نور را شنیدم!

پس می توان،
سایه ها و رنگ ها را هم شنید.
می توان حتی عطر گلها، شکوه درختان
و طعم تک تک میوه ها را هم شنید.
می توان چهره، نگاه، عشق انسانها را شنید،
می توان صلح را دید.

هر کس با صدای خود چیزی را ترسیم می کند،
که گویی
آنرا قبل از تولد شنیده است.
همه همصدا می شوند. هر کس با زبان خود.
مقصد یکی است.

دینا کوچک است و پرواز پرندگان بزرگ.
تو کیستی؟ از کدام دیاری؟
من صدای نورم، پرده ای از آرزوهای دیرین.
کاشتم عشق است به تو. تو هم بکار!
من هم کاشته ام با تو،
در زمین من، در زمین تو.

دوشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۴

دایره ی نادانی !

یکی از دوستهایم که رزیدنت جراحی زنان است به اصرار من هر بار از تجربه هایش تعریف می کند:
در مورد به دنیا آوردن بچه ای می گفت که بر اثر یک اختلال ژنتیکی کلهء خربزه ای داشت و چشمهای پف کرده و کلی اصطلاحات پزشکی که من هیچ کدامش را نفهمیدم و سال بالاییشان از قبل به او نگفته بود و دوست من فکر می کرده است کلهء بچه، تحت فشار زایمان آن طور شده است.
برایم جالب بود وقتی تعریف می کرد که مادر اصرار داشته است که جسد نوزاد مرده را نشانش بدهند و دلیلش هم این که می گفته چون خیلی اذیتم کرده است.
دوستم می گفت پزشک سال بالایی بعدن گفته است که مشکل این نوزاد در هفت ماهگی حاملگی تشخیص داده شده است و مادرش هم باخبر بوده است و حتی می دانسته که بچه به احتمال زیاد می میرد ولی از نظر پزشکی در هفت ماهگی، جراحی پرخطرتر از زایمان دو ماه بعد است.
من مبهوت مانده بودم که چطور می شود بعد از هفت ماه سختی و حاملگی پذیرفت که بچه ات خواهم مرد و تازه باز، این بار را دو ماه پر زحمت دیگر هم تحمل کرد. و به آنها اضافه کنید فشار روحی و احساسی و آشفتگی که از این دو ماهِ سخت حاصل می شود.
دوست من در بیمارستانی در میدان شوش کار می کند. می گفت این جور اختلالها بر اثر نسبت های فامیلی و بی توجهی و هزار مشکل دیگر به وجود می آید که به راحتی قابل پیشگیری است؛ اما فکر می کنی زنی را که آنجا زندگی می کند و تمام هدف زندگیش و بزرگترین چیزی که وجودش را ثابت می کند، بچه زاییدن است، می شود از بچه دار شدن دور کرد؟
می گفت زنان آنجا فقط با بچه زاییدن، و نه حتی حامله شدن، تعریف می شوند. فکر می کنی ذره ای فشار روحی و افسردگی و چه و چه و چه که می گویی حاصل چنین وضعی است، برای خانوادهء او اهمیت دارد؟
دیدم راست می گوید، شکستن این حلقهء بی پایان نیاز به جسارت و شجاعت و آگاهی و حتی شاید قربانی دارد..... اما باید بالاخره روزی از حلقه خارج شد.

یکشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۴

  • مثل موج sinc می ماند این رئیس جمهور منتخب. نه به آن که در روزهایی که داغ سقوط هواپیما مردم را از پا در می آورد، جز پیامی برای رهبری و امام زمان، هیچ خبری ازش نشد و حتی در مراسم تشییع جنازهء کشته شدگان هم، محض نمایش، یکی از نماینده ها یا معاونهای خودش را هم نفرستاده بود؛ و نه به این که بی خبر، امروز پا شده رفته مسجد بلال مراسم درگذشتگان و بعد هم رفته خانهء نوباوه گزارشگر صدا و سیما برای عیادت.
    کارهایش بیشتر از آن که به رفتار بزرگترین مدیر اجرایی یک کشور بزرگ شبیه باشد، شبیه خاله زنک های دهن بین است که با چشم و هم چشمی و احساسات رفتار می کنند.

  • صدای مرد:
    یک اظهار نظر کلی درباره ی نامه هایت: احساس می کنم آن طور که باید صمیمانه نیستند. اتفاقی افتاده؟اگر اتفاقی افتاده برایم بنویس...
    برایم بنویس گاهی راجع به من صحبت می کنی؟ دلت برایم تنگ می شود؟ و غیره و غیره و غیره و غیره. فعلا لازم نیست نگران من باشی. هیچ اتفاقی در زندگی برای من نیافتاده است. فقط کاغذم تمام شده است.... می بوسمت، و اشک.
    آخرین نامه های مرد نمایشنامهء می بوسمت و اشک " محمد چرمشیر"

شنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۴

پدر روحانی :
هیشکی از حکمت پروردگار سر در نمیاره.... می دونی، فرزند، اون الاغ هایی که "نوح" سوار کشتی اش کرد، بیشتر از همه آدم ها را فاسد کردن. اون الاغ ها انقده الاغ بودن که آدمیزاد رو وادار کردن فکر کنه....فکر کردن ما رو فاسد کرد، فرزند. بدجوری فاسد
کرد. انقده که بخوایم بابت ش بمیریم.... آمین.
" آخرین حرفهای کشیش به مرد نویسنده ای که به جرم نوشته هایش محکوم به اعدام شده است"
نمایشنامهء " می بوسمت و اشک" محمد چرمشیر

بعد از تقریبا هفت هشت ماه، هنوز هم مرتب میل می زند و هنوز هم حسابی مشتاق و پیگیر و دوستانه مدام ابراز لطف و مهربانی می کند. تازه بعد از این که دوبار خیلی سرد جوابش را رک دادم اما هنوز آنقدر پشتکار دارد که بعضی وقتها می ترسم که نکند عاشقش بشوم، حرفم خیلی غیر منطقی است اما خوب...
آن اوایل که من حتی حوصله خواندن میلهایش را هم نداشتم و ناخوانده پاک می کردم. کم کم برایم جالب بود که از هر چند تا یکیش را بخوانم. و بعد دیگر همه شان را می خواندم بی پاک کردن. و چند روز پیش که به خودم آمدم دیدم یک جوری منتظرم که خبری ازش برسد، نمی دانم آدم اصلن بدی نیست و مهربان و توانا است. فکر می کنم، شاید، ....

جمعه، آذر ۱۸، ۱۳۸۴

امروز بعد از حدود سه ماه، از خانه رفت بیرون. آسمان کثیف را دید. بوی دود را حس کرد. درختهای بی برگ غبار گرفته را دید. آفتاب را دید.
تصور اینکه نتواند از خانه بیرون برود، تصور اینکه نتواند راه برود بشیند، دولا بشود، برخیزد و.... مثل یک کابوس تمام این مدت وجود داشت.
امروز را از قبل انتظار می کشیدیم، صبح از بس مضطرب و کلافه بودم، یادم رفت دوش بگیرم. فاصله ای تا تصادف نداشتم. بداخلاق بودم و بدعنق. خانه که رسیدم هم، سر درد داشتم اما حالا....
وقتی خوب فکر می کنم می بینم خیلی بیش از آن که تصور می کردم دوستش دارم. من این سه ماه متعادل نبودم و حالا کم کم به من ِ خودم برمی گردم، با هر گام بلندتری که بر میدارد، با هر نشستن و برخاستنی که دردش کمتر شده است، من هم سرحال می شوم.

پنجشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۴

اخم کرده بودید و لبخند می زدید. هر دو. یعنی که زیبایی من یک امر جدی است.

آدم های بی هویت را چه به سوژهء نقاشی شدن، زن بی قابلیت را چه به زن شدن. زن بودن خود افتخاری است.

دلمان به این خوش است که زنده ایم. چقدر به پریانی که در برابر چشمانمان آزادانه می رقصند بی توجهیم و خیال می کنیم آنها را ندیده ایم، چقدر از کنار چیزهای مهم می گذریم و آنها را به حساب نمیآوریم، چقدر به پولک های طلایی آفتاب نگاه می کنیم و فکر می کنیم هرگز از آفتاب پولک طلایی نریخته است، و چقدر به هستی بی اعتناییم.

نمی دانم آیا می توانم سرم را بر شانه های شما بگذارم و اشک بریزم؟ با دست های فرو افتاده و رخوت خواب آوری که از پس آن همه خستگی به سراغ آدم می آید به شما پناه بیآورم، در حالی که سخت مرا بغل زده اید و گرمای تن خود را به من وامی گذارید، گاهی با دو انگشت میانی هر دو دست نوازشم کنید و دنده هام را بشمارید که ببینید کدامشان یکی کم است، و گاه که به خود می آیید با کف دست ها به پشتم بزنید آرام؟ بی آن که کلامی حرف بزنید یا به ذهنتان خطور کند که من چرا گریه می کنم، چه مرگم است؟ بی آن که بپرسید من که ام، از کجا آمده ام، و چرا این قدر دل دل می زنم، مثل گنجشکی باران خورده؟
تکه هایی از پیکر فرهاد

چهارشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۴

فرق محمود و علی

می گوید پوست دستت چرا اینجوری شده است؟ از بس پوسته پوسته شده است، قاچ خورده و خون میآید.
می گویم روزهای اول کار یادت است می گفتی عجب پوست نازک و نرم و لطیفی داری؟ یادت است می گفتی حساسیت عصبی بسیار بالایی دارد و آنقدر نازک است که می شود مویرگهایت را هم دید؟
یادش میآید.
می گویم خوب هر چیزی که حساسیت بیشتری داشته باشد و صفت یا ویژگی خاصی را بیشتر داشته باشد، طبیعی است که آسیب پذیریش در آن زمینه هم نسبت به دیگر عناصر از آن جنس بیشتر باشد.
پارچه ای که لطیف تر است زودتر می سوزد.
پوستی که سفید تر است زودتر سیاه می شود و لک می افتد.
آدمی که مهربان تر است بیشتر هم نامهربانی دلش را می شکند.
پوستی که نازک تر و نرم تر است به خاک و کثیفی و مواد شیمیایی هم حساسیت بیشتری دارد.
آدمی که مودب است، ناسزا و بی ادبی بیشتر اذیتش می کند.
شی که مرغوب تر است، گران تر است.
آدمی که شخصیت ارزشمندتری دارد، هتک حرمت و بی احترامی زودتر از دیگران آزارش می دهد.
آدمی که مسئولت پذیر است، بی مسئولیتی زودتر به چشمم میآید
آدم آزاده، محدودیت، بیشتر از دیگران بهش فشار می آورد و ....
همین است که می گویند هنرمندها روح لطیفی دارند، یا می گویند طبقهء روشنفکر باید به بی عدالتی زودتر واکنش نشان بدهد.
پیام تسلیت محمود فرشچیان را صبح دیدم. اما پیام تسلیت رهبری ظهر اخبار ساعت 2 . حالا بقیه روشنفکرها و هنرمندها و مدعیان ....

پیکر فرهاد !

یک ساختمان سفید، با پنجره های بزرگ و نورهای گرمی که ازش بیرون میآید. هم حس شادی و هم حس آرامش دارد. وارد که می شویم باز رد پای آشنایی دوستی ما را به گرمی استقبال می کند. رنگ چوب و نورهای ملایم و گرم، احساس خیلی خوبی بهم می دهد. بوی کاغذ و کتاب نو و موسیقی آرام و کاناپه های راحت آنجا... دلم را غنج می برد که ساعتها در آرامش آنجا بشینم و بدون هیچ دغدغه ای، تا هر وقت که دلم می خواهد کتاب بخوانم: انتشارات طرح نو
می چرخم و می چرخم انگار نه انگار زمان می گذرد، یک چیز بین آنها با ولع جذبم می کند: پیکر فرهاد " عباس معروفی" برندهء جایزهء سال 2002 بنیاد ادبی آرنولد تسوایگ.
می دانم که خیلی دیر است برای دیدنش، اما خوب هر کتابی به نظر من فقط در یک زمانی کامل برای آدم درک شدنی است. و این تعطیلی حسابی که برای این کتاب درست شده بود. فعلن این را از رلف اشپنلر و تاگ اشپیگل در مورد کتاب داشته باشید که :
رمان معروفی، صدا و پیکر و عاطفه و مقام زن را به او باز می گرداند.
و همین یک پاراگراف را... تا تمامش کنم :
می خواستم بگریزم، اما چرا تا آن روز به این فکر نیافتاده بودم؟ شاید جایی نداشتم یا انگیزه ای در کار نبود، و حالا آیا می توانستم؟ آیا کسی باور می کند؟ همهء درد این بود که یا می خواستند آدم را بپوشانند و پنهان کنند، و یا تلاش می کردند لباس را بر تن آدم جر بدهند، و ما یاد گرفتیم که بگریزیم. اما به کجا؟ مرز بین این دو کجا بود؟ کجا باید می ایستادیم که نه اسیر منادیان اخلاق باشیم و نه پرپرشدهء دست درندگان بی اخلاق؟

دوشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۴

خواستم در مورد اژدهاک متفاوت بیضایی و اجرای خلاق و نمایشی و عالی میکائیل شهرستانی بنویسم، دیدم که گفتن ها کم نیست: این و این.
فقط این که اژدهاک شهرستانی زن بود و باز هم مانند آرشش دو تن، یکی بودند. و بازیگرانی بسیار توانا، چه در بازی و چه در حس، چه در بیان ولی این که چرا اژدهاک زن بود را نمی شود الآن با اطمینان گفت، بی صبرانه منتظر سومین قسمت سه بر خوانیم.
و دیگر اینکه متن بیضایی: من بسیار و بسیار و بسیار با اژدهاک احساس نزدیکی کردم و دلم برای خودمان سوخت. کاری که بیضایی خواسته بود، این که اسطوره های تنفر و پلیدی، آن قدر به ما نزدیکند که به جای اخ و تف رو برگرداندن باید به درون آنها نزدیک شد، شاید از درون بشود چیزی را تغییر داد.



  • باید! باید! باید! چیزهایی را بپذیرم، حتی برای اولین بار، حتی اگر بسیار سخت: روزی دوست داشته می شدم و حالا نه! به همین سادگی! مانند این که درعبارتی:
    1×2= 2
    و در عبارت دیگری : 2×0 = 0


  • ما در شهری زندگی می کنیم که به خاطر نداشتن بدیهی ترین نیاز زیستی، هوا، مدرسه هایش تعطیل می شوند. مردم کشورمان آخرین شهرداری را که شهرم را به تبدیل شدن به اگزوز یک پارکینگ در بستهء کامل، پیش برد، به هر کس دیگری برای رئیس جمهور شدن ترجیح دادند.
    هلال ماه! امشب از لابلای غبار نورت را دیدم. هلال ماه! تو نیز خوشبختیمان را از پشت غبار نظاره کن. ما عاقلیم و درست ترین تصمیمها را می گیریم.

یکشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۴

منتظر نشستم. تو مطبی که چهار تا دکتر با هم ازش استفاده می کنند. تصور کن یک سالن انتظار بزرگ با چهار تا اتاق کوچولو. هر کدام مربوط به یکی. متخصص قلب و عروق- متخصص طب فیزیکی و توانبخشی- متخصص زنان- کارشناس مامائی.
می گوید: خانم مهندس! آقای دکتر عذر خواهی کردند گفتند تا 10 دقیقه دیگر مطبشان آماده است.
لبخند می زنم: باشد صبر می کنم.
آدمهایی که می آیند و می روند از سر و لباسشان و نوع دادن حق ویزیت معلوم می شود که از طبقه متوسط نه چندان مرفه هستند. با این که کاملا با این شهر و این منطقه بیگانه ام اما وضع اقتصادی- فرهنگی نسبی محل دستم میآید.
خانمی حدودن 4-5 سال از من بزرگتر، همراه مردی در همان حدود سن وارد می شوند. صورت مرد زودتر جلب توجه می کند، چون سرخی کاسه، و سیاهی زیر چشمها بسیار غیر عادی است. بعد خانم. رو صورتش یک لایهء ناهمرنگِ پودر که از زبریش و بد رنگیش می شود فهمید که خیلی ناشیانه انتخاب شده است، جلب توجه می کند. مرد دم در می ایستد و خانم، گرم با منشی حال و احوال می کند و دست می دهد و را جع به تعداد بیمارهایش می پرسد.
بهش نمیآید که هیچ کام یکی از دکترهای آنجا باشد. دقیق می شوم، بله از نامی که منشی صدایش می کند می فهمم که کارشناس مامائی است.
چیزی که بیشتر از همهء اینها برایم عجیب است، جملهء آخرش است:
بله! برای همین با آقامون اومدیم تا یک سر به ... بزنیم و بعد بر می گردم!
دوستی می گفت رو واژه ها نباید زیاد حساس بود. اما به نظر من دقیقن این واژه ها هستند که نوع اندیشیدن و ذهنیت و درون واقعی ما را نشان می دهند.
به تفاوت اینها دقت کنید:
آقامون همسرم
خانمم همسرم
دوباره به این موضوع خوب فکر کن! بیا دوباره سعی کنیم و به این موضوع فکر کنیم!
و ....
که شاید یک وقتی باز راجع بهشان نوشتم. اما جالب این است که در آن صورت صحبت کردن عامیانه مان هم بسیار زیباتر می شود و در ضمن هیچ نیازی هم به دشنام پیدا نمی کنیم، از بس که واژه ها ی پر معنی زیبا زیاد داریم.

جمعه، آذر ۱۱، ۱۳۸۴



یک حسهایی هست از درون آدم! از اعماق جایی که بهش می گویند قلب یا روح! توصیفشان سخت است!
هجده و بیست و نه! درست یازده سال!
کی بود؟ سال ... آها آن موقع هم بود نوزده و سی! آن به اندازهء یک نسل با من تفاوت اندیشه داشت. او از دل سنت گرچه مشتاق مدرنیت. و من شرور مدرنیت.
و باز سال.... بیست و دو سال و سی و سه! ربطی به یازده سال نداشت اما خوب مثل تفاوت چوب و پلاستیک.
و حالا بیست و چهار و سی و پنج! ما ... ما .... حتی چیزی برای گفتن هم ندارم.

چرا یادم رفت که برای چی می خواستم زنگ بزنم؟ یادم است از پشت من را محکم گرفته بود. نه می توانستم نگاه کنم و نه حتی کمکش کنم. چرا سوالهایم را نمی پرسم. الآن وقت درگیری نیست. می گوید جایی باش که علاوه بر اینکه دوستت دارند و بهت نیاز دارند، یادشان بماند که بهت توجه هم بکنند و از آن مهمتر آزادی عمل بهت بدهند با رفتار، اندیشه و قضاوتشان. جایی که چیزی ذهنت را قفل نکند.
چرا یادم رفت بگویم روش من اشتباه بوده است، نسبت به بقیه دخترها. اما نسبت به خودم و نسبت به دخترِ ذهن تو ...؟
چرا یادم رفت بگویم دخترانی شبیه الگوی تو بودند که در بقیه موارد هم، مفعول بودند بیشتر تا فاعل.
چرا یادم رفت بگویم.... .

می گوید آبی آسمانی! می گوید kind attention! می گوید باهوش و متمرکز! می گوید دانشجویی خودم! می گوید دقیق و ظریف! می گوید.... .
ذهنم به هم ریخته است. پر از تکه های پازل! تکه های دو تا پازل! دوتا پازل از خودم! تکه ها با هم قاتی شدند. یکیش را قبلن چیده بودم، اما دیدم همه اش اشتباه است. حالا باید هر دو پازل را با هم بچینم. اما فکر کن یکی، یک دستت را محکم گرفته و می گوید، نه! می خواهد، توقع دارد، حس می کنی نیاز دارد که حالا پازلش را بچینی.
امروز 5 ساعت دراز به دراز زیر سرم بودم!
تولدم مبارک!

چهارشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۴

خیلی خسته بودم. خیلی! فشارم پایین بود. از بی رقمی دراز کشیدم که خوابم برد.
خواب دیدم. خواب خیلی عجیبی!
خواب دیدم بین دوستها بودیم. من یک گوشه ای نشستم. یکی از بچه ها که نمی دانستم کی است از پشت دستهایش را دور گردن من حلقه کرد و سرش را گذاشت رو شانهء من. نمی دانستم کی است و حس صمیمیت بی موقعش اذیتم می کرد.
دنبال ... می گشتم. به اشاره از دوستی که روبرویم بود پرسیدم این کی است پشت من؟
گفت .... است. دستهایش را جلوی صورتم شناختم. می گفت خوابیده. بعد حس کردم دارد می لرزد. تو خواب می لرزید. کاری نمی توانستم بکنم چون من را طوری گرفته بود که نه می توانستم ببینمش و نه می توانستم به حالش کمکی کنم.
بیدار شد. صدایش کردم. دستهایش را تو دستهایم نگه داشتم که نلرزد و نوازششان می کردم. پرسیدم حالت خوبه؟ گریه می کرد. همان طور از پشت سر گونه ام را بوسید. صورتش خیس بود. حالا که رو به صورتم خم شده بود صورتش را دیدم. همان طور رو صورتم مکث کرده بود و گریه می کرد.
بعد از مدتی برگشت روبرویم نشست. پاهایش را نشانم داد رویش انگار.... درست نفهمیدم چی می گفت اما زخم بود. زخم تازهء سرخ و متورم و پر خون. هنوز هم جلوی چشمم است. دوستی داشت ازش در مورد زخمها می پرسید و با فشار دست آنها را معاینه می کرد. بی اختیار بهش گفتم آرام! درد دارد! و بغض کرده بودم. اما زخمها مثل کنده کاری بود. گویا خودش کرده بود. شبیه خط ژاپنی. ( شاید تاثیر نیلوفر آبی باشد). معنیش را پرسیدم. درست یادم نیست اما چیزی که گفت شبیه یک شعار سیاسی بود. لاغر شده بود. حالش خوب نبود. تو خواب مضطرب بودم.
از من دلگیر است؟ یا به من نیاز دارد؟ اما تا وقتی خودش ابراز نیاز نکند چطور می شود رفع نیاز کرد؟ جوری که من را از پشت گرفته بود امکان تکان خوردن نداشتم....
چه خواب عجیبی بود!

آدمهای نازنین مستبد !

دلم می خواست اینجا یک عکس بگذارم. ولی نمی گذارم.
این را نوشتم برای دل خودم که دست کم یاد آن عکس بیافتم و نمی گذارم چون از قضاوت شما بیزارم.
می بینید ما هیچ کدام آزاده نیستیم. شما در ذهنتان و رفتارتان من را محدود می کنید و من رفتارم را در مقابل شما محدود می کنم.
آدمهای نازنین مستبد!!!

سه‌شنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۴

من او را شاد می کنم و سرحال، چون از اشتیاق و در عین حال غرور من خوشش میآید. او به من انرژی می دهد و شادم می کنم چون در عین اعتماد به نفس کامل، ذره ای حتی مغرور نیست.( وای که چقدر این غرور من را می رماند. صمیمی ترین دوست نوجوانی ام را برای غرورش برای همیشه ترک کردم. و ... )
او به من اعتماد می کند و این به من توانایی می دهد. من به او اعتماد دارم در هر شرایطی و این به او آرامش می دهد.
از این تقابل خوشم میآید.
من به او آرامش می دهم. او گفت.
او من را آرام می کند. می داند.
ما هر دو از کشف هم لذت می بریم. من در اوج جوانی و او در اوج پختگی.
باز هم من به جای او سفر خواهم رفت. هم من خوشحالم که کمی از فشار او بکاهم و تجربه اش را تحویل بگیرم و هم او خوشحال است که من کار او را انجام می دهم و تجربهء او را تحویل می گیرم. ما با هم طراحی خواهیم کرد. او خوشحال است که من در پیگیری از او جلو ترم. و من خوشحالم که دست کم در انگیزه از او مشتاق ترم.

شنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۴

استبداد درون!

سوال:( فقط دست کم با خودمان صادق باشیم.)
دو تا دختر بیست و یک ساله!
دختر شمارهء یک: یک سیم کارت تلفن همراه+ گوشی از دوست پسرش هدیه می گیرد در ازای..... سکس!!!
دختر شمارهء دو: کار می کند و هزینهء دانشگاهش را تامین می کند، چون خانوداه اش نمی توانند به تنهایی این هزینه را پرداخت کنند.
دو تا زن بیست و نه- سی ساله!
زن شمارهء یک: تخصص خاصی ندارد پس به عنوان نظافت چی در منازل کار می کند، اما بسیار شیک پوش و مرتب است و همسرش شغلی مناسب با درآمد نسبی کارگری دارد.
زن شمارهء دو: تخصص خاصی ندارد پس تمام روز در خانه است بدون هیچ فعالیت خاصی و زن شمارهء یک هفته ای یک بار منزل او را نظافت می کند. و همسر زن شمارهء دو هزینهء نظافت خانه و لوازم آرایش ازن شمارهء دو را کامل، هر ماه به موقع پرداخت می کند. او هم بسیار شیک پوش و مرتب است.

دلتان برای کدام یک از دختران و زنان سوخت؟ ؟ ؟ چرا؟ ؟ ؟
*** قرار شد با خودمان دیگر صادق باشیم!

جمعه، آذر ۰۴، ۱۳۸۴

تقریبا ده سال پیش، یکی بوده است کمابیش هم سن و سال من و تو . بیست و شش- هفت ساله.
و اتفاقن آدم ایده آلیست و ارزش خواه و اخلاقگرای انسانی و اتفاقن بسیار مهربان. و شاید هم شبیه خیلی از هم سن و سالهای ما، بسیار تحت فشار و بارها زندان رفته و خسته از شکنجه های روحی و جسمی.
از همهء فامیل و خویشان و نزدیکان برای همیشه خداحافظی می کند، می پندارد به سوی آرمانشهر. به سوی کمپی فرار می کند که هم فکران و همقطارانش با حصار کشیدن به دور دنیای پلید ( ولی در اصل به دور خودشان ) ساخته اند تا در آن پردیسشان بپرورند و برای نجات دنیا هم آماده بشوند و نیرو بگیرند. حالا مال کدام حزب و گروهک و مسلک چه فرقی می کند؟



زنگ زده است . خوشحال. گفته همه تان شام بروید بیرون به حساب من. گفته من فرار کردم. گفته من بزودی میآیم خانه.
همه خوشحالیم. من هم خوشحالم. می گویم پس رها شد از آن شکنجه گاه. فرار! فرار از آرمانشهر!!! تصور اینکه الآن بروم در یک آرمانشهر ِ ساختهء ذهن خودمان به دور از دنیا تا ده سالِ مطلق، وحشتناک است.
اما این که دقیقن چی وحشتناک است؟ این که چی باعث می شود از پردیس ساختهء خودمان فرار کنیم؟
محرومیت از آزادی. محرومیت از حس گذشت زمان. محرومیت از تغییر . محرومیت از حق انتخاب در هر لحظه و نه یک بار برای همیشه.
عجیب است خیلی عجیب. پس چطور تصور ما از زندگی مشترک، رفتن در آرمانشهری برای تمام عمر به دور از آزادی و انتخاب و تغییر در هر لحظه است؟؟؟
به نظر میآید هم ارزش بودن و هم آگاهی ماندن و نه حتی هم روش بودن، کم آسیب تر از دیگر انتخابها به نظر می رسد. اما فقط کم آسیب تر و نه بی آسیب.
دیگر هیچ پردیس مطلقی در ذهنم نخواهم ساخت. حتی زیباترینشان را. حس ماندن در کمپ! حتی یک روز وحشتناک است!!!

سه‌شنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۴

....چه فایده این کابوسها چه به درد تو می خورد وبلاگ؟
بالآخره می شکنم. بغضم می ترکد. بین اشک و ضجه می گویم آخر زنگ بزنی چی بگویی؟ چرا آنقدر اذیتم می کنی؟
نرم می شود. می گوید اگر هیچی هیچی هم نگویم، می خواهم بگویم من دختر خودم را می خواهم. من دختری را می خواهم که صدای خنده اش قطع نمی شد و تو بدترین شرایطش هم باز پر از انرژی و روحیه بود. بغض می کند، زنگ بزنم بگویم این دختری که هر شب تو خواب هق هق گریه می کند، خیلی با دختر من فرق دارد.
می گوید این بود آرامش و خوشبختی که ازش دفاع می کردی؟ الآن تو آرامش داری؟
می گویم دارم. آرامش هم دارم. ولی خودم هم می دانم که دروغ می گویم. می گویم داشتم، حالا دو روز اینجوریم. باز هم خواهم داشت.
می گوید خوب بگذار زنگ بزند. چته که این همه فشار را تنها تحمل می کنی؟
فکر می کنم الآن از چیز دیگری می ترسم و آن چیزی است که به خودم گفت. اگر برگردد بگوید غرور دخترتان کم بود.... آن وقت او هم می شکند مثل من. بگذار فقط رنج من را ببیند برایش کافی است.
می گوید همان موقع هم نباید جلویش را می گرفتی، باید یک بار زنگ می زند و دیگر همه چی حل می شد.
بغضم می ترکد. می گویم فرق من با دختری که مسئولیت زندگیش را نمی تواند به عهده بگیرد همین است. می گوید فکر می کنی این برای کسی، حتی ذره ای برای کسی که باهات بود مهم است؟ فراموش نکن که ما در سنت دست و پا می زنیم. همه ته ذهنمان همان دختر سنتی را می پسندیم که برای لذتش از ما اعادهء حیثیت کند. می گویم داری به من توهین می کنی. من تا وقتی اینجوری نیستم کسی را هم اینجوری نمی بینم.
می گوید ولی به هر حال تو برایش قابل دفاع نبودی.
و فکر می کنم "غرورت کم است. خوب در نظر بگیر این چقدر برای آدم سخت است که طرفش اینجوری باشد."
اما هر چی می خواهد فشار بیآورد. نهایتش دو ماه سردرد و تنگی نفس و شاید هم باز افسردگی است دیگر. به اندازهء کافی غرورم له شده است که همهء اینها را تنهای تنهای تحمل کنم. می گویم نه! من خوب خوبم. همه چیز هم مثل قبل است. من هم فقط به خاطر فشار کار سردرد دارم و گریه هم اتفاقی بوده است.
زنگ نمی زند. اما هنوز هم از کابوس امشب می ترسم از این بیست و چهار سالگی لعنتی می ترسم. می گویم احساس پیری می کنم. می گوید از الآن ؟ و خودم هم می مانم چرا از الآن؟؟؟؟

از نوشته های تو! وبلاگ! بدم میآید. از بس پر است از ناامیدی و افسردگی و رنج و دیگر هیچ. حواست باشد اگر همین جوری پیش برد ترجیح می دهم ببندمت.
دیروز هیچ کدام از کلاسها و قرارهایم را نرفتم. هیچ تلفنی را جواب ندادم و هیچ درس نخواندم. خوب تبریک! دیروز سرم تا انفجار فاصله ای نداشت. دیروز حالت تهوع و سرگیجه 6 ساعت تو رختخواب نگهم داشت. تبریک! تبریک! دیروز حس کردم خیلی بیشتر از آنی که فکر می کردم تنهایم. حس می کردم اگر تا یک ماه دیگر هم همین طوری جنازه بمانم کسی برایش فرقی نمی کند. تبریک!
اما خوب که چی؟ مگر قبلترها غیر از این بوده؟ مگر از 14 سالگی این حس تنهایی را نداشتم؟ مگر آن سالها هم که از افسردگی نفسم بالا نمیآمد تنها نبودم؟ بالاخره چی شد؟ خودم خواسته بودم خودم کرده بودم. باید از پسش تنهایی برمیآمدم.
حالا هم همین طوری است. تمام راه از آن سر شهر تا این سر شهر وقتی جلوی بغضی را می گیری که معلوم نیست از کدام گوشهء لعنتی روحت قلمبه شده است، باید هم آنقدر نفس نفس بزنی تا از تشنجش یک روز کامل جسد بمانی.
چقدر تلخ و نامهربان شدم. چه بلایی دارم سر خودم میآورم؟ می دانم اگر جایی بود که می شد کمی داد زد حالم بهتر می شد. کاش امروز یک جایی تو خیابان گم بشوم. کاش امروز شب نشود. از خوابهای خودم می ترسم و بدم میآید....

دوشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۴

خسته شدم.
بابت چشمهای سرخ و سردرد و هق هق نصف شب هم بازجویی می شوم. کار از نگرانی گذشته است. دیگر رسمن بازجویی است.
خسته شدم از بس تنهایی از چیزی دفاع کردم که من تنها نیمی از آن جریان بودم. خسته شدم از این همه مسئولیت که تنهای تنها به عهده گرفتم.
خسته شدم از بس با تمام وجودم جلوی واکنشی را گرفتم که من تنها سهمی در آن دارم. و دارم جلوی این اتفاق له می شوم.
خسته شدم از بس از کسی دفاع کردم که حتی وجودِ مثل منی در زندگیش هم برایش قابل دفاع نبود و حتی خود من ارزش دفاع را برایش نداشت. کسی که خیلی ساده همه چیز را منکر می شد.
می گوید مانده ام این همه ساده و احمقی یا که واقعا این همه دوستش داری.
و من دیگر جوابی ندارم و فکر می کنم یعنی این همه احمقم؟ این همه نامتعادلی یعنی چه؟ چون ایران است باید بپذیرم یا چون دخترم؟ یا چون احساساتی یا چون ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خسته شدم.
باز هم یک تصمیم دیگر.
با این همه عذاب که می بینم ( شب از هق هق خودم از خواب پریدم )و این همه آزار که می دهم چه اصراری است بر ماندنم در اینجا؟چرا دارم روحم را می چلانم؟

یکشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۴

شنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۴

فکر می کنی چرا همیشه برعکس است؟
وقتی می خواهی وجود داشته باشی، انکارت می کنند و وقتی وجود نداری به همه اثابتت می کنند.

سه‌شنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۴

هی با تو ام وبلاگ! گوشهایت را باز کن. می خواهم داد بزنم. می خواهم جیغ بزنم و گریه کنم. از 4 سالگی فهمیدم فرق دختر و پسر چی است. از 6 سالگی از نگاههای هرزه به دخترها اذیت شده ام و تفاوت را حس کردم. از اول مدرسه، نوع تشویق دختر و پسر آزارم داد. از دوازده سالگی به خاطر دختر بودنم هر سال محدود و محدودتر شدم. اما تا حالا تو این بیست و چهار سال لعنتی هیچ بار کم نیآوردم. هیچ بار خسته نشدم از دختر بودنم. هیچ بار نگفتم که کاش دختر نبودم.
اما الآن آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ کم آوردم. من نمی خواهم دختر باشم. نه اینکه بخواهم پسر باشم، نه! هرگز! ولی دیگر طاقت دختر بودن را ندارم. آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
این همه سردرد یعنی چی؟ یعنی وقتی رویم زیاد است و نمی خواهم کوتاه بیآیم و به روی خودم بیآورم این طوری به جاهای دیگر می زند.
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاا
از طرفی با این همه احساس که بیخ گلویت را گرفته ومثل لیوان آبی که موقع تشنگی از دستت کشیده باشند له له می زنی و کاریش نباید! نباید بکنی. از طرفی چون دختری این همه احساس داری و یک طرفه و ..... و تو یادت باشد سرکوفت بخور که دختری....آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
از طرف دیگر باید گذشته ات، قسمتی از وجودت را حذف کنی، پاک کنی، باید خودت را انکار کنی تا قابل اعتماد بشوی و آن همه اعتبارت به دست بیآید و همهء اینها نه به خاطر هیچ ارزشی! فقط چون دختری آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
و از طرف دیگر، گله بی گله! صدایت در نیآید. جیک نزن. دختر منطقی باش و روشنفکر ِ آبرو دار ِ بی صدا بمان. زندگی شخصیت به کسی ربطی ندارد، یعنی تنهایی له شو زیر این همه فشار آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاآآآآآآآآآآآاآآآآآآآآآآآ
سرم دارد می ترکد. دارد منفجر می شود. هر روز آدمهایی که سال تا سال نمی دیدمشان زنگ می زنند و می گویند تو چته؟ چرا آنقدر ناراحتی ما خوابت را دیدیم. و من خفه می شوم چون دخترم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآااا
کاش این سرگیجه مهلت رانندگی می داد تا بروم یک جای باز و خالی از آدم داد بزنم.
سرررررررررررررررررررررررررررررررررررم .خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ازت متنفرم که من دخترم و تو نر.دلم می خواهد یک دختر داشتم که بهش آزادانه دختر بودن را یاد می دادم. دلم می خواهد.... سررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

یکشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۴

دوست نداشتم آنجا هم سردرد داشته باشم. به خودم فشار آوردم و نتیجه: دو بار حالم به هم خورد.
خوابم برد و تو خواب گریه کردم. سردرد و تهوع و خواب کم بود که صورت اشکی هم بهش اضافه شد.
نوار مغز می گیرد و دو بار سه بار چهار بار تاکید می کند ریلکس باش و باز سر درد اوج می گیرد.

شنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۴

می گویم یک نفر دیگر به دوست پسرهایم اضافه شد.
می خندد و می گوید: ای شیطون.
می گویم جدی بهش اعتقاد دارم. از روی شوخی نگفتم. اینجا آدم رفتارش را گم می کند دوست پسرت توقع دارد که مثل برادرت باهاش رفتار کنی. این جوری راحت تر است و تو هم دختر خوب! می مانی.
در عوض بقیه مردها، در جایگاههای دیگر، همه شان توقع دارند، تو با آنها در همین جایگاه هم مثل دوست پسرت رفتار کنی.
سرم درد می کند. خوابم می آید ولی خوابم نمی برد. کاش طاقت بیآورم. چرا آنقدر سخت می گذرد؟چرا دارم متلاشی می شوم؟ صبر ! صبر! صبر!

جمعه، آبان ۲۰، ۱۳۸۴

زیر باران! زیر چتر!
من و چتر؟ منی که عاشق قدم زدن در باران بودم؟ آن هم زیر چتر یک نفر دیگر؟
آن هم زیر چتر او؟ من و او؟
من را می رساند.... یادم است سخت گیر تر از این حرفها بودم و در همه چیز استقلال!
چترش را که بالا سرم می گیرد می پرسد: دوست را زیر باران باید دید؟
سرم را پایین می اندازم و می گویم: نه! باید از خیسی حذر کرد!
بلافاصله ادامه می دهم: من دیگر پیر شده ام! آنی که سالها می شناختی نیستم! و خودم احساس پیری می کنم، برای یک آن!
گودال پر آب! من رد می شوم. ارکجا معلوم راههای دیگر، پرآب نیست؟ آنقدر زمان ندارم که مسیرهای رفته را برگردم. اگر خیلی عاقلم از همینها تجربه می گیرم. اما باید پیش رفت. باید ساخت و جلو رفت. هیچ وقت، هیچ راهی آماده نیست.
می گوید اما من حاضر نیستم از اینجا بروم و خیس بشوم. راه رفته را برمی گردیم و تنها مسیر مانده پرآب است و هر دو در آب فرو می رویم.
یادم می افتد که هر جا پابه پا می شوی باید نظری را که فکر می کنی درست است تحمیل کنی. خیلی مانده است تا تصمیم های عاقلانه و منطقی. نظر خواهی همیشه هم نه به سود تو است و نه حتی به سود همراهت.
فکر می کنم عدالت! عدالت! عدالت! چه واژهء دوری! چه واژهء دیری! چه واژهء پیری! چه واژهء سیری!
هر جا دم از عدالت شنیدم، باید دست از بزرگترین و بدیهی ترین تعادل بشویم!
عدالت چی است؟ چرا نمی توانم تعریفش کنم؟ سه شب است متنی درباره اش نوشته ام که نمی توانم تکمیلش کنم....

دوشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۴

یک غروب سرد!
یک بلوار سبز!
یک شهرک آرام و خلوت!
اینجا خیلی سرسبز است! چطور است یک وقتهایی بیاییم اینجا گردش! درختها پر پشت و انبوه و بلند!
ردیف آرامگاهای خانوادگی سوت و کور و متروک و مرفه!
قطعهء هنرمندان، سبز و به یاد ماندنی و پر افتخار و البته کاملا مشخص! پس این 33 کجاست؟ صدای بیل و کلنگ میآید، پس داریم نزدیک می شویم! آها آنجا یک سری حصار بتونی دیده می شود.
قطعهء 33 همین است. چرا درخت ندارد؟ چقدر برهوت؟ یعنی در تمام این 25-26 سال کسی نبوده که یک نهال کوچک این جا بکارد؟ فقط از دو طرف می شود وارد قطعه شد، آن هم چون کارگران هنوز مشغول کارند.
یک تابلوی بزرگ و قرمز جلب توجه می کند، رویش نوشته است در این قطعه، شهدای مبارز با رژیم ستم شاهی دفن ابدان شده اند و به منظور حفظ یاد و خاطره شان اینجا دارد بازسازی می شود.
آخرش نوشته پس از تکمیل بازسازی پیشنهاداتتان را به دفتر فلان و شمارهء بهمان اطلاع دهید.
پس این قبرها چرا سنگ ندارد؟ 10 تا 20 تا یا شاید 30 تا سنگ دارند تعدادی قدیمی و تعدادی جدید. و اکثرشان آدمهای مسن. سنگهایی شکسته. به زحمت اسم چند شهید یا مبارز کارگر یا فدایی خلق یا شهید چریک را می شود پیدا کرد و شاید دو یا سه تا قبر که تنها از دستشان در رفته است و علامت داس و چکش که بر شکسته ها به جا مانده. سن این چند تا 20 تا 30 سال است. و باقی جوان ناکام. حتی اسم شهید هم ندارد. و تاریخ وفات اکثرشان 54-53- 52 است. سرم درد می کند!
شهدای جدید! از همان جنس اما مال این یکی حکومت! آرمانهایشان زیاد متفاوت نیست. حتی سن و سالشان. 24- 25 ... شلمچه. مجنون. خلیج فارس. فکه ... اما حتی اینجا قبرها سقف هم دارد. با کلی سنگ و طاقچه و حصار و گلدان و فانوسهایی که حتی بعد از 20 سال پس از مرگشان هر شب روشنند و داغ دل بازماندگانشان هرم هرم.
حالم از این همه تفاوت به هم می خورد. حالم از این حکومت به هم می خورد. سرم درد می کند. دلم پر است. دلتنگم.
چه بوی غربتی. چه قدر تاریکی اینجا دلگیر است. چقدر تنهایی اینجا لخت و اذیت کننده است. چه قدر من دلتنگم. چه قدر....سرم درد می کند.
وقتی آدم سبک تر است، راحت تر دلتنگ می شود. نمی دانم چه ام است. شاید دلم برای همین دلتنگی تنگ شده بود.
مشکلی نیست. هر چه فکر می کنم می بینم، فعلا اوضاع خوب است. کار، درس، زندگی، خانه، خانواده، ورزش، تفریح، علاقه مندیها کمابیش، دوست داشته شدن، و ابرازش ....و خلاصهء همه، آینده از ابهام درآمده است، می توانم بگویم حالا می توانم برنامه ریزی دقیق بکنم برای زندگیم. همه چیز رو براه است. همه چیز نسبتا خوب پیش می رود.
اما دل تنگم. خیلی زیاد. دلم گویا پر از غربت باشد. بی اختیار دستهایم را گرفتم جلوی صورتم و خیسِ خیس. حالا این دلتنگی از کجا می آید، نمی دانم.
قدش بلند است به اندازهء یک سر و گردن کامل، بلندتر از من. درشت است و فراخ سینه. جوری که وقتی به موازات هم بایستیم، کسی نمی بیند که من جلوی او ایستادم. یعنی یک پوشش کامل. از حرفهای بقیه می فهمم که چه قدر آدم محترمی است و چقدر به من اعتماد کرده. بهم احساس آرامش می دهد و سرحال بودنش انرژی مثبت و درهم ریختگیش، آشفته ام می کند. وقتی کنار هم می ایستند، خیلی احساس دلتنگی می کنم. مطمئنم که به خودش، به سنش و نه به شرایطش، حسودیم می شود. مطمئنم! اما حسادتی که بی اندازه برایش خوشحالم، برای خوشبختی که حس می کند، شادمانم. اما دلم تنگ شده است! خیلی!

شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۴

بعد از دو ماه وقتی این بار از خواب بیدار شدم احساس کردم خستگی ام در رفته و می توانم به نظم زندگیم فکر کنم
چیز دقیقی یادم نیست، اما گویا خواب خوبی دیدم. احساس خوبی داشتم که خوابم برد و حالا از خواب بیدار شده ام.
یک شب تب دار تا صبح کشدار شد و گذشت. اما بعد از خواب امروز، حس کردم حتی بیماری هم وجود ندارد.
چرا وقتی از کسی دلگیرم، به خودم بیشتر سخت می گذرد؟


  • عذاب وجدان دارم. من الآن بدعنق تر ازآن هستم که بخواهم شور و شوق یک احساس جدید را که من ذره ای از آن سهم ندارم، تحمل کنم. چه کار می توانم بکنم که کار به آنجا نکشد؟ می گوید خیلی باهاش بد حرف می زنی. می گویم خوب می ترسم که .... . می گوید خوب آن وقت بهش می گویی. اما اگر منطقش این است، نمی دانم این عذاب وجدان برای چی است؟ اما از یک چیز مطمئنم که یک لحظه هم نمی توانم تحملش کنم. کاش کار به بداخلاقی من نکشد. آن هم تو این هیر و ویر که ناخودآگاه منتظرم همه چیز را سر یک آدم جدید خالی کنم.

سه‌شنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۴

می گوید ..... می آید؟ می گویم نه! بهش نگفتم.
دوباره می پرسد به ..... زنگ زدی؟ می گویم نه! تو نزدی؟ می گوید نه!
می گوید پس می بینمت. ..... هم می آید؟ می گویم نه! من نگفتم. تو اگر می خواهی بگویی بگو! می گوید نه! وقتی تو نگفتی من هم نمی گویم. می گویم برای من فرقی نمی کند. اگر خواستی بگو.
شب می پرسد .... نمی آید؟ می گویم نه! من نگفتم بهش!
یعنی دست کم آن شب حذف شد. دارم تمرینِ غرور می کنم! خودش خواست! حتما برایش خوبه و بهش این طوری بیشتر خوش می گذره.

جمعه، آبان ۰۶، ۱۳۸۴

"افرا" ی بیضایی. چقدر ساده و چقدر ملموس. چقدر شبیه من و چقدر با فاصله از من.
افرا ، مهربان! زیادی مهربان! فداکار! زیادی فداکار!
بهش نگفتند تو غرورت کم بود. اما هو _اش کردند. چه فرق می کند. یک وقت تو مجموعه ای از آدمها را دوست داری و آنها همه با هم هو _ات می کنند، یک وقت تو یک نفر را دوست داری و درست همان بهت می گوید که تو غرور نداری.
اما افرا صبور بود و آرام. من اصلا شبیه افرا نیستم. افرا دم بر نیآورد و به جایش گریه کرد. من اما حداقل سر تو خیلی داد زدم وبلاگ! نمی دانم، زندگی ام بود احساسم بود. راحت نساخته بودم که راحت خرابش کنم.
اما به هر حال تمام شد. واقعی ِ واقعی. نه مثل افرا، با خلق ِ خیالاتش.
فرق من و افرا هم همینه. یا بگذار بگویم برتری من به افرا. من واقعی زندگی می کنم و او خیالی.

دوشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۴

آرزو دارم تو شهری زندگی می کردم که آدمها منظورشان را رک و شفاف بیان می کردند و نیازی به پازل حل کردن نبود تا منظور واقعی آنها را بفهمم، آن هم برای من که مثل یک بچه هر چی بهم می گویند خودِ حرف را باور می کنم و ذره ای به آن آدم شک نمی کنم.
تو این شهر، وقتی می خواهند در موردی ازت انتقاد کنند، از چیزهای دیگرت به طور افراطی تعریف می کنند:
وقتی می گویند تو خیلی بامزه ای: یعنی اصلا چهرهء زیبایی نداری.
وقتی می گویند تو دختر خیلی فعالی هستی: یعنی ذره ای نجابت و حیای دختران سنتی را نداری و این یعنی تو خرابی.
وقتی می گویند تو اتفاقا خوشگلی: یعنی برعکس، هیکل مزخرفی داری.
وقتی می گویند تو مهربانی: یعنی بر عکس ِ من، آنقدر دوست داشتنی نیستی که احساسم، هم ارز احساس تو باشد.
وقتی می گویند تو آدم خوش اخلاقی هستی: یعنی از این که نمی گذاری کار به دعوا بکشد تا هر چی دلمان می خواهد بهت بگوییم، عصبانی هستیم .
وقتی می گویند تو وجدان کاری داری و احساس مسئولیت می کنی: یعنی همین ما را محدود می کند که نتوانیم هر وقت خواستیم بیرونت کنیم. آزادیمان را نگیر.
وقتی می گویند تو باهوشی: یعنی احمق، نباید همه دلیل ِ همه چیز را بفهمند، سرت را بنداز پایین و یکی از توده باش.
وقتی می گویند از دیدنت خوشحال شدم: یعنی موقع خداحافظی است و دیگر نمی خواهم ببینمت.
وقتی می گویند منطقی باش و بدان که دوستت دارم، و نیازی به گفتن نیست: یعنی الان سکس می خواهم اما در قبالش هیچ مسئولیتی را نمی پذیرم، سعی کن کاملا مثل یکی از دختران خانه های مخصوص برخورد کنی و انتظاراتت زیاد نشود.
....
می بینی شهر لعنتی! من هنوز خیلی کوچکتر از آنم که این معانی پیچیده را درک کنم. من لابلای این دوروییها خفه می شوم. همین است که هنوز دارم مثل کسی که تو باتلاق مانده، دست و پا می زنم.