سه‌شنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۴

حرف مردم

حس بدی دارم. همیشه اینکه تو به رفتار و به افکار خودت ایمان داشته باشی کافی نیست گویا. همیشه به این سادگی نیست که تو را از رفتار خودت و تنها خودت بشناسند.
گاهی هم از رفتار دیگران با تو، تو را قضاوت و شناسایی می کنند و بدبیاری اینکه روش هیچ دو آدمی شبیه هم نیست، پس مقایسه با رفتار دیگران در مورد خود آدم مقایسهء چندان منصفانه ای هم نیست.
رسمن بهم اعتراض می کند و می گوید تو زیادی بی خیالی. بدون اینکه چیز زیادی بداند و فقط در مقایسه با رفتار خودش، نسبت به دیگران، در موقعیتی مشابه می گوید.
می گویم این که من با او و با هر چندتای دیگر بی ذهنیت و بی منظور و بی هدفی رفتار می کنم کافی نیست؟ و این که من بهتر از هر شخص سومی منظور رفتار طرف مقابلم را حس می کنم کافی نیست؟ و من همان، آدم ِ با اعتبار، که قبلن بودم؛ هستم، هم کافی نیست؟
و می بینم که کافی نیست. هر چه حساب می کنم و در ذهنم می شمارم، می بینم اگر چیزی از روابطم کم نشده باشد، بیشتر نشده است اما چرا قضاوت دیگران تغییر کرده است؟
خیلی چیزها را نمی شود از دور تصور کرد. وقتی می گویند فشار روحی که عرف بر زنان تنها می آورد، خیلی خیلی فاصله دارد تا بفهمی که عرف یعنی دوست صمیمی، عرف یعنی نزدیکتر از آنی که بتوانی نادیده اش بگیری.

دوشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۴

من و باران یا باران و تو ؟


اینجا روزها باران می بارد. اینجا روزها سرد است.
اینجا روزها مردم گاه غمگین و گاه خوشحالند. اینجا خوشحالیها کمتر به یاد مردمان می ماند. اینجا مردم به کودکانشان می آموزند که:
مرد را دردی اگر باشد خوش است/ درد بی دردی علاجش آتش است
اینجا روزها درد و رنج ها هم گرانتر و شیک تر و باکلاس تر از شادی است. اینجا مردمان گرفتار و خمود و جدی، محترم تر و با ارزش تر از مردمان شاد و خوشبخت و خوشحالند.
اینجا بعد ازظهرها هم باران می بارد. و اتفاقن بعدازظهرها هم مردم کمتر یادشان می ماند که شادی جدی ترین بخش زندگی است. اینجا بعد ازظهرها هم مردم به هم پز درگیریهایشان را می دهند.
اینجا شبها هم باران می بارد. اینجا شبها مردم از فرط خستگی یادش می رود یک لقمه مهربانی و عشق حتی اگر بی نمک گرفتاری بود، دور هم بخورند و به سلامتی باران هم که شده شادی سر بکشند.

اینجا شبها سردتر است و باران ریزتر و تندتر می بارد، اما پیش خودمان باشد، مردم شبها گاهی به جای مسواک، عشق بی وصال گاز می زنند. و اگر به کسی نگویی خودم بارها دیده ام که زیر بالشهاشان دلتنگی دارند که یواشکی وقتی همه خوابند بیرونش می کشند. و تازه از همهء آنها عجیبتر (مبادا کسی بشنود)، اینجا مردم نیمه های شب، گوش غرور کر، برای عابران کوچهء معشوق خط و نشان مهر می کشند.
خوب تو بگو باران جان! آن طرفها چه خبر؟ آنجا را کی تحویل می دهی؟ باران جان! تا بهار می رسانیشان، مردم آن دیار را؟ یا اینکه... یا اینکه قرار است ما را به آنها برسانی؟ ها راستی نگفتی باران جان! چرا صبح و ظهر و شب مدام می باری؟ نکند ....؟

شنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۴

شهر خاکستری


دلم می خواهد جایی که دلم می خواهد، زمانی که دوست دارم، طوری بدوم که باد بین موهایم باشد و سرما را پوست سرم حس کند، بدون اینکه هزاران چشم سرتاپایم را لجن مال کند. درخواست بزرگی است؟
شهر خاکستری ..... شهر خاکستری.....شهر خاکستری....... .

پنجشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۴

فردا

سنگی به چاه می اندازی که صد عاقل نمی توانند آن را بدر آورند، ای دیوانه! سنگ را بدر نمی توانند آورد که هیچ، با آن خاک و خاشاک که می پاشند، ردش را گم و گور می کنند. کورتر می کنند. نه! راهی به گذشته نیست! آنچه هست، در پیش است. و آنچه در پیش است، هست. هست و هست. حقیقت همین است. شادی که در پیش چشمت می نشیند. راه آمده را باز نتوان گشت. راهی اگر هست، در پیش است. دیروز برگذشت، اکنون فردا را سینه سپر کن! فردا، خم پشت و سینه خیز می رسد تا تو را، اگر نه به غفلت دررباید، پنجه در پنجه بیفکند. کار گذشتهء تو، فردا دشوارتر می شود. بار گذشتهء تو، فردا سنگین تر، پیچیده تر، آشفته تر. این هنوز اول عشق است!
"کلیدر" محمود دولت آبادی

چهارشنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۴

؟ ؟ ؟

شوکه شدم. حالم بد است. از بهار تا حالا....
پرت و پلا می گوید. متناقض می گوید. گیج نگاهش می کنم. از نوع نگاه من دست پاچه میشود. سعی می کنم معمولی نگاهش کنم.... حرفهایش را پس و پیش می کنم. بعد شمرده شمرده با ترتیب ذهنی خودم دوباره می پرسم. ....
دوباره می گوید. از بهار تا حالا ....چشمهایش پر می شود. چشمهایم از تعجب می زند بیرون.
می گویم پس آن بار که ..... آن روز که ...... آن چیزی که .......
مبهوت. خودم را کنترل می کنم که از دروغهایش نرنجم و بگذارم به حساب.... به حساب چی؟ از چی ترسیده که دروغ گفته؟ آنقدر برخورد من باهاش غیر برابر بوده است؟ یا نیازش....؟
حالم بد است. من مقصرم.
وقتی فکر می کنم یادم می آید که گفتنش عجیب بود، و من مکث کرده بود و او مکث کرده بود و من به خاطر این که به حساب دخالت در حوزهء خصوصی نگذارد، باز عادی ادامه داده بودم. لعنت به من! لعنت به این حوزهء خصوصی .....! که بارها به این بهانه تنهایش گذاشتم و او چرا ..... ؟
به چی نیاز دارد؟ اعتماد به نفس؟ تایید؟ تعریف؟ گوش فقط برای شنیدن نه برای نظر دادن و قضاوت کردن؟باید دیگر با او هم حرفی از دغدغه هایم نزنم؟
حالم بد است. خوب خانم! با شعارهای پوشالیتان چطورید؟ پر کردن یک صفحهء مجازی کار آسانی است وقتی ....... . من مقصرم.
می توانستم تغییرش بدهم. می توانستم تاثیر بگذارم و گذاشتم بارها. و این بار هم تاثیر من لعنتی بود اما نه آن جوری که فکر می کردم. می گوید بهار..... مخم سوت می کشد. چرا به این قسمت فکر نکردم؟ چرا توقع داشتم جوری باشد که نبود......؟
من مقصرم. باید جبرانش کنم. هر جور که شده است. حالم از حرفهای لعنتی خودم که حالا برایم فقط پوستهء شعاریش مانده به هم می خورد.

دوشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۴

سرما

دستکشهایم را که درآوردم، دستهایم را چسباندم به شوفاژ. داغیش را نفهمیدم. یکی از ناخنهایم از بیخ شکسته بود و من حتی نفهمیده بودم.
یاد سرمای پارسال افتادم. پارسال این موقعها خیلی آشفته بودم. رفتم سراغ دست نوشته ها و چیزهای پارسال. این را پیدا کردم:
آناناسی گل یاسی خانم معلم مادر ماست
با اسم ( سلام ) خمت ( خدمت ) خانم معلم عزیزم معلم عزیزم امیدوار که احلتان ( احوالتان) خوب باشد معلم عزیزم از شما تشکر می کنیم که به من درس یاد دارد ( دادید ) از طرف فاقعه ( فائقه ) است
امیدوار که احلتان ( احوالتان ) خوب باشد
نوری امضا 20 20
بالایش نوشته ام " فائقه نوری 20/10/83 " من وارد حیاط که شدم از دور دوید جلو و دستهایش را دور کمرم حلقه کرد، و نامه را داد، کلی تعجب کردم او حالا با من راحت بود، آنقدر که با آن دستهای کوچولو من را بغل کرده بود. مدیرمان گفت یک ساعت زودتر آمده است با مادرش که تو را نشان مادرش بدهد. خودم را جمع و جور کردم و با مادرش سلام و احوال پرسی کردم . آرام دستهایش را از دور کمرم باز کردم، یخ زده بود. چند دقیقه تو دستهایم نگه داشتم. مامانش گفت فائقه خیلی خوشحال است. از شما خیلی ...
سریع گفتم خیلی پیشرفت می کند. خیلی هم خوب جواب سوالهای من را می دهد.
دختر خیلی خوبی دارید.( تو دفترم نوشته ام، یکی از بچه ها، فائقه، خیلی خجالتی است و بعد از چهار هفته هنوز جواب سوالهای من را نمی دهد. 15/ 8/ 83 )
دوباره دستهایم یخ کرد. مدرسه منحل شده است و همه چیز رو هواست. اما من حتی نرسیدم که یک سر به مدرسه بزنم. کاش دست کم کمکهای مردمی را تو این هوای سرد به بچه ها برسانند و جنجال و قدرت طلبیها را سر آن کمکها خالی نکنند. باز خوابشان را می دیدم.

شنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۴

دوم فوریه

دیشب باز صدا و سیما از دستش در رفت و یک فیلم خوب داد، البته مثل همیشه با کلی سانسور که خوب با حدس زندن باعث می شود کلی ذهن آدم فعال بشود:
افسانهء روز دوم فوریه
اطلاعات دقیق فیلم را نمی دانم چون از اول ندیدم. اما ماجرا از این قرار است که مردی متوجه می شود در روز دوم فوریه گیر کرده است و هر بار از صبح، ساعت شش، دوباره روز قبل تکرار می شود و دیگران دقیقا همان کارهای روز قبل را انجام می دهند، بدون اینکه برای آنها این روز تکراری باشد، اما تنها او است که این وضعیت برایش تکراری است.
روزهای اول حوصله اش سر می رود و کسل می شود، بعد کم کم با استفاده از دانستن اطلاعات تکراری دقیق روز قبل، از بانک دزدی می کند، قانون شکنی می کند و از بودن با زنها سوء استفاده می کند، چون هر شب که پلیس او را دستگیر می کند، فردا صبح باز در خانهء خودش و در روز دوم فوریه بیدار می شود.
بعد این هیجانات کوچک هم برایش کسل کننده می شود و سعی می کند با دختری که دوستش داشت، رابطه برقرار کند و هر روز با او بیشتر آشنا می شود و بالاخره موفق می شود اما یک روز، برای یک رابطهء عاشقانه ای که هر بار صبح دختر همه چیز را فراموش کرده است، کم است. پس افسرده می شود و راههای زیادی برای خودکشی امتحان می کند. اما بعد از مرگ، هر بار صبح دوباره دوم فوریه است و او زنده.
تا اینکه به پیشنهاد دختر، با توضیحات مبهم او، سعی می کند از همان تکرار روزش هم بهترین استفاده را بکند. حالا که وقت دارد، پیانو زدن، مجسمه سازی و ... یاد می گیرد. و با دانستن لحظهء دقیق اتفاقات بد از پیش آمدنشان جلوگیری می کند و به مردم کمک می کند، و در کارش موفق می شود و همان دوم فوریه تکراری را برای خودش به زندگی باشکوه و پر از شادی تبدیل می کند، و در نهایت خوشبختی در انتهای فیلم دوم فوریه به سوم فوریه می رسد.

جمعه، دی ۰۹، ۱۳۸۴

عشقهای بی وصال

یک کوچهء عریض و بلند، با اختلاف آشکار بین خانه های شمالی و خانه های جنوبی کوچه. می پرسم فکر می کنی چند نفر از آدمهای این کوچه می دانند که همسایه شان کی است؟ می گوید فقط شاید خانه های نزدیک و آدمهایی که پیگیر این جور اخبار هستند. به نظر درست می گوید. نیم ساعت دیر رسیدیم اما جز 10- 15 نفر که دم در ایستاده اند و گاهی دو سه نفری با هم صحبت می کنند خبری نیست.
مقایسه می کنم با تجمعهای قبلی... آدمها، حتی زنده به گور شدن یکدیگر را هم فراموش می کنند، اما اگر این مراسم تشییع جنازهء(....) .... . ما به همه چیز عادت می کنیم. ما ترجیح می دهیم قهرمانانمان را مرده پاس داریم، وگرنه زنده شان دردسر دارد و مسئولیت. ما ترجیح می دهیم عشقهایمان را بی وصال تصور کنیم، وگرنه.... .
جزء خانه های جنوبی است. کمی جلوی در دل دل می کنیم. ایستادگان تقریبا همه دانشجویند و البته بیشتر بچه های تحکیم وحدت. آنقدر سوت و کور است که مرددیم که چه کنیم. ماشینی کنار ما می ایستد، با صدای بلند می پرسد چه خبر است؟ همه نگاهش می کنند ولی هیچ کس جوابش را نمی دهد. می گوید خانم ما همسایه شان هستیم، آزاد شده است؟ می گویم نه! می گوید پس ترو خدا بگویید چه خبره؟ می مانم که با این سکوت و تعداد کم چه بگویم. دکتر یزدی که وارد می شود، ما هم تصمیم می گیریم.
به پهنای صورت لبخند می زند و من به وضوح می توانم بگویم که کدام چروکها تا پنج ماه پیش نبود و کدامها عمق گرفته است. به سلاممان خوش آمد می گوید و من متحیر وارد خانه ای می شوم که بوی تنهایی می دهد.
نوشته اند جمع کثیری، اما شاید بیش از صد- صد و پنجاه نفر هم نبود. و من نمی دانم میزان سنجش ما چیست؟ تهران 14-15 میلیونی، در مقابل صد، صد و پنجاه نفر.... .
مخملباف می گفت روزی ایران را با کیارستمی اش می شناختند و حالا با نام گنجی. و من بیش از آن که شفیعی را با نام همسرش بشناسم، حالا گنجی را با نام شفیعی می شناسم. و مطمئنم بیش از نصف مردم کوچه هیچ کدام را نمی شناسند.
فکر می کنم، وضع گنجی بهتر نمی شود. شفیعی راه به جایی نمی برد. چون کسی منتظر گنجی نیست. کسی شفیعی را حتی نمی بیند.
هر چقدر هم مردم در کوچه و تاکسی و محل کار و گاهی دانشگاه غر بزنند و از زور و استبدادِ رهبران شاکی باشند، باز ترجیح می دهند در خانهء احمدی نژاد هورا بکشند و از طرفهای خانهء گنجی هم نگذرند.

سه‌شنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۴

کاش بودی وبلاگ!

کاش گوشی داشتی برای شنیدن. کاش چشمهایی داشتی برای نگاه کردن بهم وقتی باهات حرف می زدم. کاش مهربانی داشتی، که وقتی گریه ام می گرفت، آرام می شدم. کاش آرام می ماندی تا امروز را برایت تعریف کنم. یا نه شاید اگر وجود داشتی اصلا ماجرای امروز دیگر مهم نبود.
وبلاگ! آنقدر دلم شکسته است که فکر می کنم دیگر نمی توانم مهربانی کنم.
می گوید زیاد تنها نمان. می گویم ولی من همیشه تنهایم. همیشه.
می گوید مگر می شود یعنی تو هیچ دوستی نداری؟ می گویم دوستی که بیش از خودش برای من هم وقت داشته باشد و این خسته اش نکند نه!
می گوید ولی باید پیدا کنی. می گویم که چی بشود که تنهاییم را درمان کند؟ من از آدمها سوء استفاده نمی کنم.
می گوید ولی قسمتی از هر دوستی برای دیگری بودن است، آن هم در شرایط خاص یک آدم حتی خیلی زیاد. می گویم ولی این قسمت از دوستی با من، برای دیگران عذاب آور است.
هر کسی را که می شناختم تو ذهنم مرور کردم که فقط کمی با حرف زدن با او آرام بشوم، اما برای هر کدام دلیلی پیدا کردم که اینطوری مزاحمشان می شوم. حالا یک ساعت است که می نویسم و اشک می ریزم و پاک می کنم. گونه هایم از شوری اشک می سوزند.
کاش تو واقعی بودی وبلاگ! کاش کسی بودی! کاش می شد برای تو تعریف کنم. کاش دلداریم می دادی!!!

یکشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۴

شب درست مثل روز قبل !

سینه ام سنگین است. نمی توانم نفس بکشم. نفس نفس می زنم. خواب می بینم سینه ام سنگین است. خواب می بینم نمی توانم نفس بکشم. خواب می بینم دو دستش را گذاشته روی سینه ام فشار می دهد، روی قفسهء سینه ام و و پشت من صدای آدمهایی میآید که مهربانانه به همه شان می خند و می گوید که دوستشان دارد و ابراز دلتنگی می کند و می گوید که آنها را به تنهایی ترجیح می دهد.
خواب می بینم سینه ام خیلی درد می کند. بدون اینکه چهرهء مهربانش -از نظر آنها-تغییر کند، دستش را جلوی دهانم می گذارد (دقیقا صحنه ای که یک بار در بیداری اتفاق افتاد را در خواب می بینم) و باز فشار می دهد.
خواب می بینم، بلند بلند تک تک آدمها را به اسم می خواند و پسوند اسمهاشان جان اضافه می کند و سر من داد می زند که : تو دردآوری. ترجیح می دهم زمانی که تو را قرار است ببینم، تنها باشم. ( همهء خوابم مونتاژی از گذشته است. )
اشک می ریزم و مامان اشک می ریزد. می خندد با صدای بلند و تمسخر. می گوید پیر زنی در خانهء روبرو تنها است و کمر درد دارد، بدو کنارش باش که تنها نباشد. ( تکرار واقعیت ) و باز می خندد.
خواب می بینم نفسم تنگ است. از خواب می پرم، چون نفسم تنگ است....

جمعه، دی ۰۲، ۱۳۸۴

تو جان مرا از تلخی و درد آکنده ای
و من تو را دوست داشته ام
با بازوهای ام و در سرودهای ام.

...
رنج برده ام ای دریغ
و تو را
ستوده ام.

"از دفتر مدایح بی صله شاملو"

دیگر حوصله هیچ تشبیه و استعاره و ... ندارم.
متنفرم از این حس فرساینده. هیچ کس تا کنون چنین مداوم نیآزرده بودم.

چهارشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۴

برادر بسیجی راهت ادامه دارد !

یک حرفهایی هست که گرچه می دانی چه چیزی پشتش وجود دارد و یا از کسی می شنوی که منطقش برایت پذیرفتنی نیست، و یا آن حرف پس گرفته می شود اما دلشکستگی که برایت به وجود آورده است تا مدتها وجود دارد و تا وقتی که چیزی بر خلاف آن نشنوی یا نبینی از سر دلت برداشته نمی شود.
من برایم خیلی سخت است، که برای پذیرفته شدن جوری که فکر می کنم رفتار نکنم. یا رفتاری بکنم که قبولش ندارم. اما نمی توانم هم بگویم که برایم مهم نیست که درباره ام اشتباه فکر کنند یا بد قضاوتم کنند.
هیچ وقت از ذهنم پاک نمی شود جملهء گرانبهای برادر بسیجی را که گفته بود این خانم، به نظر خانم سالمی نمیآید. و بعد از آن بیش از قبل به برداشت مردمی که همفکرم نبودند، دقت می کردم.
داشتم می رفتم، صدایم کرد و گفت راستی من باهات یک کاری داشتم، بعدن اگر یادت ماند!
ماندم و گفتم چیزی شده است؟ الآن بگو.
گفت نه فقط می خواستم ازت یک خواهشی بکنم. با تعجب گفتم حتمن اگر بتوونم چی؟
گفت دختر من سین هیجده سالش است، می خواستم اگر اشکالی ندارد تو جمعهای دوستهایت، گردش و مسافرت و تفریح که با هم می روید او را هم ببرید، دلم می خواهد کمی اجتماعی بشود.... اما خوب با هر جمعی که نمی شود فرستادش.
من در هر موردی که پیش آمده بود نظر واقعیم را گفته بودم، آنقدر نظر واقعی که هراس داشتم که آنها هم در مورد من برداشت ارزشی بد بکنند. گرچه برای تمام نظرات و عقایدم دلیل داشتم.
خیلی خوشحال شدم، خوشحال از اینکه حرفهایم برداشت بدی به وجود نیآورده. از اینکه نهراسیده که دختر هجده سالش هم مثل من رفتار کند، از این که توانسته به من اعتماد کند....
برادر بسیجی به روشنی چشم شما من هم با کمال میل پذیرفتم.

دوشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۴

پلها زیبایند !؟!

می بینی فاصلهء من و تو، کمتر از چیزی است که خودمان می سازیم. می بینی ما از دیوار، از غرور، از تعصب، از بی طاقتی، از پریشانی، از بی اعتباری، از استبداد پذیری، از ظلم پذیری، از نبود منطق، از بی اعتمادی ذره ذره ذره پلی ساختیم از این ور من به آن ور تو. من اینجا ایستادم و تو آن انتها، آن دور. ولی در واقع بین من و تو فقط به اندازه دو آدمی فاصله است که شانه به شانه ایستاده اند.
اما نگفتی با پلمان چه کنیم؟ اگر بخواهی بین دو دیوار نگه اش می داریم تا همیشه، شنیده ام پلها هم زیبایند.
راستی وبلاگ! گفته بودم بعد از سر خوردن در درهء یخچالی، تا خود قله، برای گذشتن از هر پلی دستم را می گرفتند؟ گفته بودم در شروع هر پل پاهایم از ترس سرخوردن می لرزید؟
می گفت چرا نمی خواهی بپذیری که دوستت دارم. گفتم چون نمی توانم، پاهایم می لرزد. گفت من هستم، نلرز، نترس! گفتم پس من چی؟ من نباید باشم؟ گفت تو را می آورم، بهت قول می دهم. گفتم شاید! شاید! شاید!

تئاتر سینما تئاتر

به قول دوستی این چند روز همه اش تفریح فشرده بود:
پنجشنبه: خرس و خواستگاری، دو نمایشنامه طنز اجتماعی از چخوف به کارگردانی حسین معجونی.
دو اجرای خوب از نمایشنامه های چخوف و دو انتخاب خوب از طنز تلخ هوشمندانه که گاهی با ابداعات کارگردان، نوک تیر طنز گزنده، جامعهء خودمان و محدودیتها و سانسورهای تئاتر در ایران بود.
شنبه: یک بوس کوچولو، فیلم کند و پر از شعار و پر از ادعا و ادای روشنفکری که گاهی به اندازهء یک جمله یا یک پلان یا یک صحنهء جزئی می شد جایی برای اندیشه باز کرد. از بهمن فرمان آرا
در صحنه ای یک نویسندهء سابق محبوب که سالهاست بدون خانواده، از ایران مهاجرت کرده است می گوید: من به ژاله(همسرش) گفتم که حوصلهء تربیت بچه و باباشدن را ندارم، او خودش همهء مسئولیت بچه ها را پذیرفت. من باید می رفتم چون اینجا نمی شد زندگی کرد، اینجا همیشه همهء چیز را شلوغش می کردند و مفصل.
یکشنبه: یک زن یک مرد، برگرفته از نمایشنامهء معروفی که حالا اسمش یادم نیست از برتولت برشت. به کارگردانی آزیتا حاجیان.
فقط همین را بگویم که من دو سال پیش، اجرای نمایشنامه خوانی این کار را دیدم و بسیار لذت بردم، و شیفتهء متن قوی و بسیار خلاق آن شدم، و امروز با این که اجرای همان متن بود، حوصله ام سر رفت و خسته شدم.
یک صحنهء شلوغ با هوارتا بازیگر خرده پا که آدم را یاد کلاسهای بازیگری می انداخت و کلی ستارهء سینما و تلویزیون که چندان خبره بازی نمی کردند(مریلا زارعی، امید زندگانی، افسر اسدی، رضا فیاضی و ... )با دکور نامنظم و شلوغ، نورپردازی غلط و جا مانده از اجرا و موسیقی زنده و کلی لباس و سه و ساعت و نیم اجرای کش دار بی فایده.
در ضمن به اصرار دوستی مجبور شدیم اجرای اول را برویم، شاید ریتم کار در اجرارهای بعدی خوب بشود.
کاش زنان کارگردان فاصله ای از تجمل زن خانه دار می گرفتند و در هنر اندیشه، تئاتر، کمی می اندیشیدند.
اما متن شگفت انگیز است.

یکشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۴

ما شما ایشان؟

راجع به خیلی چیزها می خواستم بنویسم، اما خیلی سخت در ذهنم تاثیر گذاشته است.
در بین اکثر زنان ایرنی کمخونی ِ فقر آهن بسیار شایع است که در دوران قاعدگی به اوجش می رسد و تمام اختلالات فیزیکی و روحی آن دوره را تشدید می کند.

نمی دانم چرا تا این حد، ولی بسیار احساس نزدیکی می کنم با همکارم که خانمی چهل و دوساله و مطلقه است و با دو دخترش زندگی می کند.
بسیار رفتارش برایم ملموس و قابل درک است.
وقتی امروز از صبح بی حوصله و پکر بود و چیزی نمی گفت و رنگش پریده بود و هرچه کردم بخندانمش، فقط یک لحظه بود و باز مثل قبل کپ کرده و بی صدا کار می کرد، فکر کردم شاید اتفاقی افتاده است، اما به محض اینکه با کوچکترین شوخی همکاری اشکش جاری شد و از اتاق رفت بیرون، حدس زدم در همان روزهای منحوس دوره اش است. و حدسم درست بود.
من حس می کنم که: در اوج رسیدگی یک زن، چهل سالگی، با تجربهء طلاق و فشار جامعه برای جوان بودن و تنها بودنش، با افسردگی دوران قاعدگی و نیاز به آرامش و آغوشی که دوستت دارد و بهت احترام می گذارد و محبتش، دردت را ، آرام کند، چقدر سخت است، که با همهء محدودیتها و زندانهای جامعه ات بسازی و حالا طعنه و کنایهء آدمهای دیگر را هم تحمل کنی که فلانی کسی را ندارد، این طور وقتها برای ما ناز می کند.
برایم جالب است که زنان اروپایی، مرخصی استعلاجی ماهانه را برای این مشکل وارد قانون کاریشان کرده اند، و ما نه تنها مردان، بلکه من و تو همدیگر را برای یک دورهء فیزیکی طبیعی، دست می اندازیم و به عدم درک مردان از این موضوع دامن می زنیم.

شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۴

هر کی تک بیاره !

باران! باران! باران! بگذار امشب بهت نگویم دوستت دارم، گرچه غیر از این نیست!
باران! باران! باران! بیا یک بازی ترتیب بدهیم و اگر تو بردی تا هر وقت که بتوانم بلند بلند دوستت خواهم داشت!
وبلاگ! بیا تو هم بازی! تو هم شاهد! بعد از دیدن این پست اگر فقط یک نفر و فقط یک نفر پیش از تمام شدن باران او را دید، حتی از پشت پنجره، او برده است.
و اگر نه! پس....
باران را گو بازیگوشانه ببار!
راستی باران جان! تو می دانی سردی نگاه یعنی چه؟
امروز کسی برای - این نمی دانم چه- به من تسلیت گفت.
و من گفتم که تو در تمام بازیها از من نرمتر و لطیفتر می باریدی!
باران! باران جان! من که اشتباه نکرده ام؟ ها؟

پنجشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۴

نه اینکه از زنانگی بدم بیآید یا آن را از علتهای ضعف زنان بدانم؛ بلکه خیلی هم لذت می برم از بودن با زنان و دخترانی که همانقدر که به فکر توانایی و آگاهی هستند، به زیبایی و سلامت و جذابیت خودشان هم می رسند. اما با این وجود همیشه سعی می کنم حواسم به این باشد که غرق هیچ کدام از آنها نشوم و تعادلم را در آن زمینه ها حفظ کنم.
یک چند وقتی است نمی دانم به خاطر ِ- به قول مامان- سنم یا به خاطر تغییر شرایطم است که سرم شلوغ شده است، از بس به پیشنهادهای این و اون فکر کردم و هی همه چیز را صدبار تو ذهنم پایین بالا کردم و هی تو هر جمع قدیمی و جدید، کار و دوستی و دانشگاه، دست کم یکی بود که زوم کرده بود و همین معذبم می کرد، حسهای زنانگیم زده بالا و پاک قاتی کردم.
بعد مثل آدمهای جنگلی بی تمدن برای تعدیل این حس احمقانه ام، زورم به خودم رسید. وقت آرایشگاه را با وجود روئیدن چمنهای فراوان تعطیل کردم. سه روز اعتصاب آرایش بودم، حتی بگو یک کرم لازم ضد آفتاب. ناخنها کوتاه و لاکهای بی رنگ برای جلوگیری از شکستن زود به زود آنها به خصوص سر کار، پاک! زیاد صحبت کردن و خندیدن در جمعها و اظهار فضل و وارد شدن در بحثهای جمعی تا اطلاع ثانوی ممنوع! هرگونه کرم برای لب و دست و پلک، برای جلوگیری از خشکی و لطافت ممنوع!
خلاصه که حسابی سبیل کلفت شده ام و لابد متعادل!
تا حالا شده به این فکر کنیم که چه کسانی ازمان انتقاد می کنند؟
به نظر نمی آید که فقط انتقاد شنیدن از آدمهایی که قبولشان داریم، کافی است برای انتقاد پذیر بودن. گاهی ما با رفتارمان اجازهء انتقاد و اظهار نظر را از خیلی ها می گیریم.
می دانی برخورد از بالا و مته به خشخاش گذاشتن در همه چیز و در مورد همه مدام عیب گرفتن و انتقاد بی هدف چی به بار می آورد؟ اگر ما با اطرافیانمان چنین کنیم، نمی شود انتظار داشته باشیم که آنها در تقابل با ما به آرامش برسند، یا خود واقعیشان را بدون سانسور و محدودیت به ما نشان بدهند و راحت از ما انتقاد کنند.
به نظر می رسد، ارزش وجودی و حساس بودن، با خود رای بودن و مستبد بودن دو لبهء یک تیغند.
همان طور که فاصلهء بین اعتماد به نفس و غرور، به نازکی مویی است.

ترحم یا ....؟

یک چیز عجیب در حال پیش آمدن است. چیزی که همیشه بهش فکر می کردم و در حالت انتزاعی هیچ وقت قادر به حلش نبودم و حالا واقعن....
او باهوش است و بسیار شاد و سرحال و پر انرژی. تو دانشگاه خودمان بوده است و حالا دانشجوی دکترای شریف و باز استاد دانشگاه خودمان. مهربان و بسیار جدی و پراراده. مادرزادی ضعف جسمی دارد، پاهایش کوچکتر از بدنش است و مجبور است تعادلش را با دو عصا حفظ کند. برای همین عضلات بازوها، سینه و شکمش، برای سازگاری حسابی ورزیده و درشت شده اند.
من هر کاری می کنم نمی توانم بفهمم اگر این ضعف جسمی را نداشت، باز هم من به خودش و به احساسش اعتماد می کردم یا الآن ترحم می کنم؟
امروز صحبتش بین دخترها حسابی گل کرده بود، یکی از بچه ها می گفت راستی خیلی عجیب ازت تعریف می کرد مواظب باش یک وقت... بقیه هم خندیدند و تایید کردند و کلی هم شوخی کردند که چه کم اشتهاست و چه و چه و چه و .... .
من گفتم ا ا ا پس معلوم بود؟ من خودم هم همین فکر را کردم، اما جدی تکلیف چنین آدمی چی است؟
تک تک صحبت کردند اما مضمون همه یکی بود: خوب معلوم است، باید حواسش را جمع کند، نباید چنین چیزی از ذهنش بگذرد، اگر به هرکی گفت فقط حقش است که یک غلط کردی ازش بشنود. تو هم دلت برایش نسوزد.
من با تعجب گفتم ولی به نظرم او حق دارد، بالآخره چی؟ و صدای خندهء جمع و کلی شوخی، که پس این عشق یک طرفه نیست، دل تو را هم برده است.
اصلا نمی دانم می توانم با آدمی که هیچ وقت نمی تواند در کنارم قدم بزند، پابه پای من بدود، با من کوه بیآید و ایستاده بلندم کند، به خاطر خودش و بدون دلسوزی رفتار کنم یا نه؟
چه قدر بد است که در ایران اقلیتها تقریبن هیچ وقت به حقوق طبیعیشان نمی رسند.
چند وقت پیش بود که یک خواب عجیب دیده بودم راجع به آدمی که پاهایش این طوری بود و ... از خوابهایم می ترسم از بس همه شون واقعی می شوند.

سه‌شنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۴

آلبا

امروز نور را شنیدم!

پس می توان،
سایه ها و رنگ ها را هم شنید.
می توان حتی عطر گلها، شکوه درختان
و طعم تک تک میوه ها را هم شنید.
می توان چهره، نگاه، عشق انسانها را شنید،
می توان صلح را دید.

هر کس با صدای خود چیزی را ترسیم می کند،
که گویی
آنرا قبل از تولد شنیده است.
همه همصدا می شوند. هر کس با زبان خود.
مقصد یکی است.

دینا کوچک است و پرواز پرندگان بزرگ.
تو کیستی؟ از کدام دیاری؟
من صدای نورم، پرده ای از آرزوهای دیرین.
کاشتم عشق است به تو. تو هم بکار!
من هم کاشته ام با تو،
در زمین من، در زمین تو.

دوشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۴

دایره ی نادانی !

یکی از دوستهایم که رزیدنت جراحی زنان است به اصرار من هر بار از تجربه هایش تعریف می کند:
در مورد به دنیا آوردن بچه ای می گفت که بر اثر یک اختلال ژنتیکی کلهء خربزه ای داشت و چشمهای پف کرده و کلی اصطلاحات پزشکی که من هیچ کدامش را نفهمیدم و سال بالاییشان از قبل به او نگفته بود و دوست من فکر می کرده است کلهء بچه، تحت فشار زایمان آن طور شده است.
برایم جالب بود وقتی تعریف می کرد که مادر اصرار داشته است که جسد نوزاد مرده را نشانش بدهند و دلیلش هم این که می گفته چون خیلی اذیتم کرده است.
دوستم می گفت پزشک سال بالایی بعدن گفته است که مشکل این نوزاد در هفت ماهگی حاملگی تشخیص داده شده است و مادرش هم باخبر بوده است و حتی می دانسته که بچه به احتمال زیاد می میرد ولی از نظر پزشکی در هفت ماهگی، جراحی پرخطرتر از زایمان دو ماه بعد است.
من مبهوت مانده بودم که چطور می شود بعد از هفت ماه سختی و حاملگی پذیرفت که بچه ات خواهم مرد و تازه باز، این بار را دو ماه پر زحمت دیگر هم تحمل کرد. و به آنها اضافه کنید فشار روحی و احساسی و آشفتگی که از این دو ماهِ سخت حاصل می شود.
دوست من در بیمارستانی در میدان شوش کار می کند. می گفت این جور اختلالها بر اثر نسبت های فامیلی و بی توجهی و هزار مشکل دیگر به وجود می آید که به راحتی قابل پیشگیری است؛ اما فکر می کنی زنی را که آنجا زندگی می کند و تمام هدف زندگیش و بزرگترین چیزی که وجودش را ثابت می کند، بچه زاییدن است، می شود از بچه دار شدن دور کرد؟
می گفت زنان آنجا فقط با بچه زاییدن، و نه حتی حامله شدن، تعریف می شوند. فکر می کنی ذره ای فشار روحی و افسردگی و چه و چه و چه که می گویی حاصل چنین وضعی است، برای خانوادهء او اهمیت دارد؟
دیدم راست می گوید، شکستن این حلقهء بی پایان نیاز به جسارت و شجاعت و آگاهی و حتی شاید قربانی دارد..... اما باید بالاخره روزی از حلقه خارج شد.

یکشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۴

  • مثل موج sinc می ماند این رئیس جمهور منتخب. نه به آن که در روزهایی که داغ سقوط هواپیما مردم را از پا در می آورد، جز پیامی برای رهبری و امام زمان، هیچ خبری ازش نشد و حتی در مراسم تشییع جنازهء کشته شدگان هم، محض نمایش، یکی از نماینده ها یا معاونهای خودش را هم نفرستاده بود؛ و نه به این که بی خبر، امروز پا شده رفته مسجد بلال مراسم درگذشتگان و بعد هم رفته خانهء نوباوه گزارشگر صدا و سیما برای عیادت.
    کارهایش بیشتر از آن که به رفتار بزرگترین مدیر اجرایی یک کشور بزرگ شبیه باشد، شبیه خاله زنک های دهن بین است که با چشم و هم چشمی و احساسات رفتار می کنند.

  • صدای مرد:
    یک اظهار نظر کلی درباره ی نامه هایت: احساس می کنم آن طور که باید صمیمانه نیستند. اتفاقی افتاده؟اگر اتفاقی افتاده برایم بنویس...
    برایم بنویس گاهی راجع به من صحبت می کنی؟ دلت برایم تنگ می شود؟ و غیره و غیره و غیره و غیره. فعلا لازم نیست نگران من باشی. هیچ اتفاقی در زندگی برای من نیافتاده است. فقط کاغذم تمام شده است.... می بوسمت، و اشک.
    آخرین نامه های مرد نمایشنامهء می بوسمت و اشک " محمد چرمشیر"

شنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۴

پدر روحانی :
هیشکی از حکمت پروردگار سر در نمیاره.... می دونی، فرزند، اون الاغ هایی که "نوح" سوار کشتی اش کرد، بیشتر از همه آدم ها را فاسد کردن. اون الاغ ها انقده الاغ بودن که آدمیزاد رو وادار کردن فکر کنه....فکر کردن ما رو فاسد کرد، فرزند. بدجوری فاسد
کرد. انقده که بخوایم بابت ش بمیریم.... آمین.
" آخرین حرفهای کشیش به مرد نویسنده ای که به جرم نوشته هایش محکوم به اعدام شده است"
نمایشنامهء " می بوسمت و اشک" محمد چرمشیر

بعد از تقریبا هفت هشت ماه، هنوز هم مرتب میل می زند و هنوز هم حسابی مشتاق و پیگیر و دوستانه مدام ابراز لطف و مهربانی می کند. تازه بعد از این که دوبار خیلی سرد جوابش را رک دادم اما هنوز آنقدر پشتکار دارد که بعضی وقتها می ترسم که نکند عاشقش بشوم، حرفم خیلی غیر منطقی است اما خوب...
آن اوایل که من حتی حوصله خواندن میلهایش را هم نداشتم و ناخوانده پاک می کردم. کم کم برایم جالب بود که از هر چند تا یکیش را بخوانم. و بعد دیگر همه شان را می خواندم بی پاک کردن. و چند روز پیش که به خودم آمدم دیدم یک جوری منتظرم که خبری ازش برسد، نمی دانم آدم اصلن بدی نیست و مهربان و توانا است. فکر می کنم، شاید، ....

جمعه، آذر ۱۸، ۱۳۸۴

امروز بعد از حدود سه ماه، از خانه رفت بیرون. آسمان کثیف را دید. بوی دود را حس کرد. درختهای بی برگ غبار گرفته را دید. آفتاب را دید.
تصور اینکه نتواند از خانه بیرون برود، تصور اینکه نتواند راه برود بشیند، دولا بشود، برخیزد و.... مثل یک کابوس تمام این مدت وجود داشت.
امروز را از قبل انتظار می کشیدیم، صبح از بس مضطرب و کلافه بودم، یادم رفت دوش بگیرم. فاصله ای تا تصادف نداشتم. بداخلاق بودم و بدعنق. خانه که رسیدم هم، سر درد داشتم اما حالا....
وقتی خوب فکر می کنم می بینم خیلی بیش از آن که تصور می کردم دوستش دارم. من این سه ماه متعادل نبودم و حالا کم کم به من ِ خودم برمی گردم، با هر گام بلندتری که بر میدارد، با هر نشستن و برخاستنی که دردش کمتر شده است، من هم سرحال می شوم.

پنجشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۴

اخم کرده بودید و لبخند می زدید. هر دو. یعنی که زیبایی من یک امر جدی است.

آدم های بی هویت را چه به سوژهء نقاشی شدن، زن بی قابلیت را چه به زن شدن. زن بودن خود افتخاری است.

دلمان به این خوش است که زنده ایم. چقدر به پریانی که در برابر چشمانمان آزادانه می رقصند بی توجهیم و خیال می کنیم آنها را ندیده ایم، چقدر از کنار چیزهای مهم می گذریم و آنها را به حساب نمیآوریم، چقدر به پولک های طلایی آفتاب نگاه می کنیم و فکر می کنیم هرگز از آفتاب پولک طلایی نریخته است، و چقدر به هستی بی اعتناییم.

نمی دانم آیا می توانم سرم را بر شانه های شما بگذارم و اشک بریزم؟ با دست های فرو افتاده و رخوت خواب آوری که از پس آن همه خستگی به سراغ آدم می آید به شما پناه بیآورم، در حالی که سخت مرا بغل زده اید و گرمای تن خود را به من وامی گذارید، گاهی با دو انگشت میانی هر دو دست نوازشم کنید و دنده هام را بشمارید که ببینید کدامشان یکی کم است، و گاه که به خود می آیید با کف دست ها به پشتم بزنید آرام؟ بی آن که کلامی حرف بزنید یا به ذهنتان خطور کند که من چرا گریه می کنم، چه مرگم است؟ بی آن که بپرسید من که ام، از کجا آمده ام، و چرا این قدر دل دل می زنم، مثل گنجشکی باران خورده؟
تکه هایی از پیکر فرهاد

چهارشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۴

فرق محمود و علی

می گوید پوست دستت چرا اینجوری شده است؟ از بس پوسته پوسته شده است، قاچ خورده و خون میآید.
می گویم روزهای اول کار یادت است می گفتی عجب پوست نازک و نرم و لطیفی داری؟ یادت است می گفتی حساسیت عصبی بسیار بالایی دارد و آنقدر نازک است که می شود مویرگهایت را هم دید؟
یادش میآید.
می گویم خوب هر چیزی که حساسیت بیشتری داشته باشد و صفت یا ویژگی خاصی را بیشتر داشته باشد، طبیعی است که آسیب پذیریش در آن زمینه هم نسبت به دیگر عناصر از آن جنس بیشتر باشد.
پارچه ای که لطیف تر است زودتر می سوزد.
پوستی که سفید تر است زودتر سیاه می شود و لک می افتد.
آدمی که مهربان تر است بیشتر هم نامهربانی دلش را می شکند.
پوستی که نازک تر و نرم تر است به خاک و کثیفی و مواد شیمیایی هم حساسیت بیشتری دارد.
آدمی که مودب است، ناسزا و بی ادبی بیشتر اذیتش می کند.
شی که مرغوب تر است، گران تر است.
آدمی که شخصیت ارزشمندتری دارد، هتک حرمت و بی احترامی زودتر از دیگران آزارش می دهد.
آدمی که مسئولت پذیر است، بی مسئولیتی زودتر به چشمم میآید
آدم آزاده، محدودیت، بیشتر از دیگران بهش فشار می آورد و ....
همین است که می گویند هنرمندها روح لطیفی دارند، یا می گویند طبقهء روشنفکر باید به بی عدالتی زودتر واکنش نشان بدهد.
پیام تسلیت محمود فرشچیان را صبح دیدم. اما پیام تسلیت رهبری ظهر اخبار ساعت 2 . حالا بقیه روشنفکرها و هنرمندها و مدعیان ....

پیکر فرهاد !

یک ساختمان سفید، با پنجره های بزرگ و نورهای گرمی که ازش بیرون میآید. هم حس شادی و هم حس آرامش دارد. وارد که می شویم باز رد پای آشنایی دوستی ما را به گرمی استقبال می کند. رنگ چوب و نورهای ملایم و گرم، احساس خیلی خوبی بهم می دهد. بوی کاغذ و کتاب نو و موسیقی آرام و کاناپه های راحت آنجا... دلم را غنج می برد که ساعتها در آرامش آنجا بشینم و بدون هیچ دغدغه ای، تا هر وقت که دلم می خواهد کتاب بخوانم: انتشارات طرح نو
می چرخم و می چرخم انگار نه انگار زمان می گذرد، یک چیز بین آنها با ولع جذبم می کند: پیکر فرهاد " عباس معروفی" برندهء جایزهء سال 2002 بنیاد ادبی آرنولد تسوایگ.
می دانم که خیلی دیر است برای دیدنش، اما خوب هر کتابی به نظر من فقط در یک زمانی کامل برای آدم درک شدنی است. و این تعطیلی حسابی که برای این کتاب درست شده بود. فعلن این را از رلف اشپنلر و تاگ اشپیگل در مورد کتاب داشته باشید که :
رمان معروفی، صدا و پیکر و عاطفه و مقام زن را به او باز می گرداند.
و همین یک پاراگراف را... تا تمامش کنم :
می خواستم بگریزم، اما چرا تا آن روز به این فکر نیافتاده بودم؟ شاید جایی نداشتم یا انگیزه ای در کار نبود، و حالا آیا می توانستم؟ آیا کسی باور می کند؟ همهء درد این بود که یا می خواستند آدم را بپوشانند و پنهان کنند، و یا تلاش می کردند لباس را بر تن آدم جر بدهند، و ما یاد گرفتیم که بگریزیم. اما به کجا؟ مرز بین این دو کجا بود؟ کجا باید می ایستادیم که نه اسیر منادیان اخلاق باشیم و نه پرپرشدهء دست درندگان بی اخلاق؟

دوشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۴

خواستم در مورد اژدهاک متفاوت بیضایی و اجرای خلاق و نمایشی و عالی میکائیل شهرستانی بنویسم، دیدم که گفتن ها کم نیست: این و این.
فقط این که اژدهاک شهرستانی زن بود و باز هم مانند آرشش دو تن، یکی بودند. و بازیگرانی بسیار توانا، چه در بازی و چه در حس، چه در بیان ولی این که چرا اژدهاک زن بود را نمی شود الآن با اطمینان گفت، بی صبرانه منتظر سومین قسمت سه بر خوانیم.
و دیگر اینکه متن بیضایی: من بسیار و بسیار و بسیار با اژدهاک احساس نزدیکی کردم و دلم برای خودمان سوخت. کاری که بیضایی خواسته بود، این که اسطوره های تنفر و پلیدی، آن قدر به ما نزدیکند که به جای اخ و تف رو برگرداندن باید به درون آنها نزدیک شد، شاید از درون بشود چیزی را تغییر داد.



  • باید! باید! باید! چیزهایی را بپذیرم، حتی برای اولین بار، حتی اگر بسیار سخت: روزی دوست داشته می شدم و حالا نه! به همین سادگی! مانند این که درعبارتی:
    1×2= 2
    و در عبارت دیگری : 2×0 = 0


  • ما در شهری زندگی می کنیم که به خاطر نداشتن بدیهی ترین نیاز زیستی، هوا، مدرسه هایش تعطیل می شوند. مردم کشورمان آخرین شهرداری را که شهرم را به تبدیل شدن به اگزوز یک پارکینگ در بستهء کامل، پیش برد، به هر کس دیگری برای رئیس جمهور شدن ترجیح دادند.
    هلال ماه! امشب از لابلای غبار نورت را دیدم. هلال ماه! تو نیز خوشبختیمان را از پشت غبار نظاره کن. ما عاقلیم و درست ترین تصمیمها را می گیریم.

یکشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۴

منتظر نشستم. تو مطبی که چهار تا دکتر با هم ازش استفاده می کنند. تصور کن یک سالن انتظار بزرگ با چهار تا اتاق کوچولو. هر کدام مربوط به یکی. متخصص قلب و عروق- متخصص طب فیزیکی و توانبخشی- متخصص زنان- کارشناس مامائی.
می گوید: خانم مهندس! آقای دکتر عذر خواهی کردند گفتند تا 10 دقیقه دیگر مطبشان آماده است.
لبخند می زنم: باشد صبر می کنم.
آدمهایی که می آیند و می روند از سر و لباسشان و نوع دادن حق ویزیت معلوم می شود که از طبقه متوسط نه چندان مرفه هستند. با این که کاملا با این شهر و این منطقه بیگانه ام اما وضع اقتصادی- فرهنگی نسبی محل دستم میآید.
خانمی حدودن 4-5 سال از من بزرگتر، همراه مردی در همان حدود سن وارد می شوند. صورت مرد زودتر جلب توجه می کند، چون سرخی کاسه، و سیاهی زیر چشمها بسیار غیر عادی است. بعد خانم. رو صورتش یک لایهء ناهمرنگِ پودر که از زبریش و بد رنگیش می شود فهمید که خیلی ناشیانه انتخاب شده است، جلب توجه می کند. مرد دم در می ایستد و خانم، گرم با منشی حال و احوال می کند و دست می دهد و را جع به تعداد بیمارهایش می پرسد.
بهش نمیآید که هیچ کام یکی از دکترهای آنجا باشد. دقیق می شوم، بله از نامی که منشی صدایش می کند می فهمم که کارشناس مامائی است.
چیزی که بیشتر از همهء اینها برایم عجیب است، جملهء آخرش است:
بله! برای همین با آقامون اومدیم تا یک سر به ... بزنیم و بعد بر می گردم!
دوستی می گفت رو واژه ها نباید زیاد حساس بود. اما به نظر من دقیقن این واژه ها هستند که نوع اندیشیدن و ذهنیت و درون واقعی ما را نشان می دهند.
به تفاوت اینها دقت کنید:
آقامون همسرم
خانمم همسرم
دوباره به این موضوع خوب فکر کن! بیا دوباره سعی کنیم و به این موضوع فکر کنیم!
و ....
که شاید یک وقتی باز راجع بهشان نوشتم. اما جالب این است که در آن صورت صحبت کردن عامیانه مان هم بسیار زیباتر می شود و در ضمن هیچ نیازی هم به دشنام پیدا نمی کنیم، از بس که واژه ها ی پر معنی زیبا زیاد داریم.

جمعه، آذر ۱۱، ۱۳۸۴



یک حسهایی هست از درون آدم! از اعماق جایی که بهش می گویند قلب یا روح! توصیفشان سخت است!
هجده و بیست و نه! درست یازده سال!
کی بود؟ سال ... آها آن موقع هم بود نوزده و سی! آن به اندازهء یک نسل با من تفاوت اندیشه داشت. او از دل سنت گرچه مشتاق مدرنیت. و من شرور مدرنیت.
و باز سال.... بیست و دو سال و سی و سه! ربطی به یازده سال نداشت اما خوب مثل تفاوت چوب و پلاستیک.
و حالا بیست و چهار و سی و پنج! ما ... ما .... حتی چیزی برای گفتن هم ندارم.

چرا یادم رفت که برای چی می خواستم زنگ بزنم؟ یادم است از پشت من را محکم گرفته بود. نه می توانستم نگاه کنم و نه حتی کمکش کنم. چرا سوالهایم را نمی پرسم. الآن وقت درگیری نیست. می گوید جایی باش که علاوه بر اینکه دوستت دارند و بهت نیاز دارند، یادشان بماند که بهت توجه هم بکنند و از آن مهمتر آزادی عمل بهت بدهند با رفتار، اندیشه و قضاوتشان. جایی که چیزی ذهنت را قفل نکند.
چرا یادم رفت بگویم روش من اشتباه بوده است، نسبت به بقیه دخترها. اما نسبت به خودم و نسبت به دخترِ ذهن تو ...؟
چرا یادم رفت بگویم دخترانی شبیه الگوی تو بودند که در بقیه موارد هم، مفعول بودند بیشتر تا فاعل.
چرا یادم رفت بگویم.... .

می گوید آبی آسمانی! می گوید kind attention! می گوید باهوش و متمرکز! می گوید دانشجویی خودم! می گوید دقیق و ظریف! می گوید.... .
ذهنم به هم ریخته است. پر از تکه های پازل! تکه های دو تا پازل! دوتا پازل از خودم! تکه ها با هم قاتی شدند. یکیش را قبلن چیده بودم، اما دیدم همه اش اشتباه است. حالا باید هر دو پازل را با هم بچینم. اما فکر کن یکی، یک دستت را محکم گرفته و می گوید، نه! می خواهد، توقع دارد، حس می کنی نیاز دارد که حالا پازلش را بچینی.
امروز 5 ساعت دراز به دراز زیر سرم بودم!
تولدم مبارک!

چهارشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۴

خیلی خسته بودم. خیلی! فشارم پایین بود. از بی رقمی دراز کشیدم که خوابم برد.
خواب دیدم. خواب خیلی عجیبی!
خواب دیدم بین دوستها بودیم. من یک گوشه ای نشستم. یکی از بچه ها که نمی دانستم کی است از پشت دستهایش را دور گردن من حلقه کرد و سرش را گذاشت رو شانهء من. نمی دانستم کی است و حس صمیمیت بی موقعش اذیتم می کرد.
دنبال ... می گشتم. به اشاره از دوستی که روبرویم بود پرسیدم این کی است پشت من؟
گفت .... است. دستهایش را جلوی صورتم شناختم. می گفت خوابیده. بعد حس کردم دارد می لرزد. تو خواب می لرزید. کاری نمی توانستم بکنم چون من را طوری گرفته بود که نه می توانستم ببینمش و نه می توانستم به حالش کمکی کنم.
بیدار شد. صدایش کردم. دستهایش را تو دستهایم نگه داشتم که نلرزد و نوازششان می کردم. پرسیدم حالت خوبه؟ گریه می کرد. همان طور از پشت سر گونه ام را بوسید. صورتش خیس بود. حالا که رو به صورتم خم شده بود صورتش را دیدم. همان طور رو صورتم مکث کرده بود و گریه می کرد.
بعد از مدتی برگشت روبرویم نشست. پاهایش را نشانم داد رویش انگار.... درست نفهمیدم چی می گفت اما زخم بود. زخم تازهء سرخ و متورم و پر خون. هنوز هم جلوی چشمم است. دوستی داشت ازش در مورد زخمها می پرسید و با فشار دست آنها را معاینه می کرد. بی اختیار بهش گفتم آرام! درد دارد! و بغض کرده بودم. اما زخمها مثل کنده کاری بود. گویا خودش کرده بود. شبیه خط ژاپنی. ( شاید تاثیر نیلوفر آبی باشد). معنیش را پرسیدم. درست یادم نیست اما چیزی که گفت شبیه یک شعار سیاسی بود. لاغر شده بود. حالش خوب نبود. تو خواب مضطرب بودم.
از من دلگیر است؟ یا به من نیاز دارد؟ اما تا وقتی خودش ابراز نیاز نکند چطور می شود رفع نیاز کرد؟ جوری که من را از پشت گرفته بود امکان تکان خوردن نداشتم....
چه خواب عجیبی بود!

آدمهای نازنین مستبد !

دلم می خواست اینجا یک عکس بگذارم. ولی نمی گذارم.
این را نوشتم برای دل خودم که دست کم یاد آن عکس بیافتم و نمی گذارم چون از قضاوت شما بیزارم.
می بینید ما هیچ کدام آزاده نیستیم. شما در ذهنتان و رفتارتان من را محدود می کنید و من رفتارم را در مقابل شما محدود می کنم.
آدمهای نازنین مستبد!!!

سه‌شنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۴

من او را شاد می کنم و سرحال، چون از اشتیاق و در عین حال غرور من خوشش میآید. او به من انرژی می دهد و شادم می کنم چون در عین اعتماد به نفس کامل، ذره ای حتی مغرور نیست.( وای که چقدر این غرور من را می رماند. صمیمی ترین دوست نوجوانی ام را برای غرورش برای همیشه ترک کردم. و ... )
او به من اعتماد می کند و این به من توانایی می دهد. من به او اعتماد دارم در هر شرایطی و این به او آرامش می دهد.
از این تقابل خوشم میآید.
من به او آرامش می دهم. او گفت.
او من را آرام می کند. می داند.
ما هر دو از کشف هم لذت می بریم. من در اوج جوانی و او در اوج پختگی.
باز هم من به جای او سفر خواهم رفت. هم من خوشحالم که کمی از فشار او بکاهم و تجربه اش را تحویل بگیرم و هم او خوشحال است که من کار او را انجام می دهم و تجربهء او را تحویل می گیرم. ما با هم طراحی خواهیم کرد. او خوشحال است که من در پیگیری از او جلو ترم. و من خوشحالم که دست کم در انگیزه از او مشتاق ترم.

شنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۴

استبداد درون!

سوال:( فقط دست کم با خودمان صادق باشیم.)
دو تا دختر بیست و یک ساله!
دختر شمارهء یک: یک سیم کارت تلفن همراه+ گوشی از دوست پسرش هدیه می گیرد در ازای..... سکس!!!
دختر شمارهء دو: کار می کند و هزینهء دانشگاهش را تامین می کند، چون خانوداه اش نمی توانند به تنهایی این هزینه را پرداخت کنند.
دو تا زن بیست و نه- سی ساله!
زن شمارهء یک: تخصص خاصی ندارد پس به عنوان نظافت چی در منازل کار می کند، اما بسیار شیک پوش و مرتب است و همسرش شغلی مناسب با درآمد نسبی کارگری دارد.
زن شمارهء دو: تخصص خاصی ندارد پس تمام روز در خانه است بدون هیچ فعالیت خاصی و زن شمارهء یک هفته ای یک بار منزل او را نظافت می کند. و همسر زن شمارهء دو هزینهء نظافت خانه و لوازم آرایش ازن شمارهء دو را کامل، هر ماه به موقع پرداخت می کند. او هم بسیار شیک پوش و مرتب است.

دلتان برای کدام یک از دختران و زنان سوخت؟ ؟ ؟ چرا؟ ؟ ؟
*** قرار شد با خودمان دیگر صادق باشیم!

جمعه، آذر ۰۴، ۱۳۸۴

تقریبا ده سال پیش، یکی بوده است کمابیش هم سن و سال من و تو . بیست و شش- هفت ساله.
و اتفاقن آدم ایده آلیست و ارزش خواه و اخلاقگرای انسانی و اتفاقن بسیار مهربان. و شاید هم شبیه خیلی از هم سن و سالهای ما، بسیار تحت فشار و بارها زندان رفته و خسته از شکنجه های روحی و جسمی.
از همهء فامیل و خویشان و نزدیکان برای همیشه خداحافظی می کند، می پندارد به سوی آرمانشهر. به سوی کمپی فرار می کند که هم فکران و همقطارانش با حصار کشیدن به دور دنیای پلید ( ولی در اصل به دور خودشان ) ساخته اند تا در آن پردیسشان بپرورند و برای نجات دنیا هم آماده بشوند و نیرو بگیرند. حالا مال کدام حزب و گروهک و مسلک چه فرقی می کند؟



زنگ زده است . خوشحال. گفته همه تان شام بروید بیرون به حساب من. گفته من فرار کردم. گفته من بزودی میآیم خانه.
همه خوشحالیم. من هم خوشحالم. می گویم پس رها شد از آن شکنجه گاه. فرار! فرار از آرمانشهر!!! تصور اینکه الآن بروم در یک آرمانشهر ِ ساختهء ذهن خودمان به دور از دنیا تا ده سالِ مطلق، وحشتناک است.
اما این که دقیقن چی وحشتناک است؟ این که چی باعث می شود از پردیس ساختهء خودمان فرار کنیم؟
محرومیت از آزادی. محرومیت از حس گذشت زمان. محرومیت از تغییر . محرومیت از حق انتخاب در هر لحظه و نه یک بار برای همیشه.
عجیب است خیلی عجیب. پس چطور تصور ما از زندگی مشترک، رفتن در آرمانشهری برای تمام عمر به دور از آزادی و انتخاب و تغییر در هر لحظه است؟؟؟
به نظر میآید هم ارزش بودن و هم آگاهی ماندن و نه حتی هم روش بودن، کم آسیب تر از دیگر انتخابها به نظر می رسد. اما فقط کم آسیب تر و نه بی آسیب.
دیگر هیچ پردیس مطلقی در ذهنم نخواهم ساخت. حتی زیباترینشان را. حس ماندن در کمپ! حتی یک روز وحشتناک است!!!

سه‌شنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۴

....چه فایده این کابوسها چه به درد تو می خورد وبلاگ؟
بالآخره می شکنم. بغضم می ترکد. بین اشک و ضجه می گویم آخر زنگ بزنی چی بگویی؟ چرا آنقدر اذیتم می کنی؟
نرم می شود. می گوید اگر هیچی هیچی هم نگویم، می خواهم بگویم من دختر خودم را می خواهم. من دختری را می خواهم که صدای خنده اش قطع نمی شد و تو بدترین شرایطش هم باز پر از انرژی و روحیه بود. بغض می کند، زنگ بزنم بگویم این دختری که هر شب تو خواب هق هق گریه می کند، خیلی با دختر من فرق دارد.
می گوید این بود آرامش و خوشبختی که ازش دفاع می کردی؟ الآن تو آرامش داری؟
می گویم دارم. آرامش هم دارم. ولی خودم هم می دانم که دروغ می گویم. می گویم داشتم، حالا دو روز اینجوریم. باز هم خواهم داشت.
می گوید خوب بگذار زنگ بزند. چته که این همه فشار را تنها تحمل می کنی؟
فکر می کنم الآن از چیز دیگری می ترسم و آن چیزی است که به خودم گفت. اگر برگردد بگوید غرور دخترتان کم بود.... آن وقت او هم می شکند مثل من. بگذار فقط رنج من را ببیند برایش کافی است.
می گوید همان موقع هم نباید جلویش را می گرفتی، باید یک بار زنگ می زند و دیگر همه چی حل می شد.
بغضم می ترکد. می گویم فرق من با دختری که مسئولیت زندگیش را نمی تواند به عهده بگیرد همین است. می گوید فکر می کنی این برای کسی، حتی ذره ای برای کسی که باهات بود مهم است؟ فراموش نکن که ما در سنت دست و پا می زنیم. همه ته ذهنمان همان دختر سنتی را می پسندیم که برای لذتش از ما اعادهء حیثیت کند. می گویم داری به من توهین می کنی. من تا وقتی اینجوری نیستم کسی را هم اینجوری نمی بینم.
می گوید ولی به هر حال تو برایش قابل دفاع نبودی.
و فکر می کنم "غرورت کم است. خوب در نظر بگیر این چقدر برای آدم سخت است که طرفش اینجوری باشد."
اما هر چی می خواهد فشار بیآورد. نهایتش دو ماه سردرد و تنگی نفس و شاید هم باز افسردگی است دیگر. به اندازهء کافی غرورم له شده است که همهء اینها را تنهای تنهای تحمل کنم. می گویم نه! من خوب خوبم. همه چیز هم مثل قبل است. من هم فقط به خاطر فشار کار سردرد دارم و گریه هم اتفاقی بوده است.
زنگ نمی زند. اما هنوز هم از کابوس امشب می ترسم از این بیست و چهار سالگی لعنتی می ترسم. می گویم احساس پیری می کنم. می گوید از الآن ؟ و خودم هم می مانم چرا از الآن؟؟؟؟

از نوشته های تو! وبلاگ! بدم میآید. از بس پر است از ناامیدی و افسردگی و رنج و دیگر هیچ. حواست باشد اگر همین جوری پیش برد ترجیح می دهم ببندمت.
دیروز هیچ کدام از کلاسها و قرارهایم را نرفتم. هیچ تلفنی را جواب ندادم و هیچ درس نخواندم. خوب تبریک! دیروز سرم تا انفجار فاصله ای نداشت. دیروز حالت تهوع و سرگیجه 6 ساعت تو رختخواب نگهم داشت. تبریک! تبریک! دیروز حس کردم خیلی بیشتر از آنی که فکر می کردم تنهایم. حس می کردم اگر تا یک ماه دیگر هم همین طوری جنازه بمانم کسی برایش فرقی نمی کند. تبریک!
اما خوب که چی؟ مگر قبلترها غیر از این بوده؟ مگر از 14 سالگی این حس تنهایی را نداشتم؟ مگر آن سالها هم که از افسردگی نفسم بالا نمیآمد تنها نبودم؟ بالاخره چی شد؟ خودم خواسته بودم خودم کرده بودم. باید از پسش تنهایی برمیآمدم.
حالا هم همین طوری است. تمام راه از آن سر شهر تا این سر شهر وقتی جلوی بغضی را می گیری که معلوم نیست از کدام گوشهء لعنتی روحت قلمبه شده است، باید هم آنقدر نفس نفس بزنی تا از تشنجش یک روز کامل جسد بمانی.
چقدر تلخ و نامهربان شدم. چه بلایی دارم سر خودم میآورم؟ می دانم اگر جایی بود که می شد کمی داد زد حالم بهتر می شد. کاش امروز یک جایی تو خیابان گم بشوم. کاش امروز شب نشود. از خوابهای خودم می ترسم و بدم میآید....

دوشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۴

خسته شدم.
بابت چشمهای سرخ و سردرد و هق هق نصف شب هم بازجویی می شوم. کار از نگرانی گذشته است. دیگر رسمن بازجویی است.
خسته شدم از بس تنهایی از چیزی دفاع کردم که من تنها نیمی از آن جریان بودم. خسته شدم از این همه مسئولیت که تنهای تنها به عهده گرفتم.
خسته شدم از بس با تمام وجودم جلوی واکنشی را گرفتم که من تنها سهمی در آن دارم. و دارم جلوی این اتفاق له می شوم.
خسته شدم از بس از کسی دفاع کردم که حتی وجودِ مثل منی در زندگیش هم برایش قابل دفاع نبود و حتی خود من ارزش دفاع را برایش نداشت. کسی که خیلی ساده همه چیز را منکر می شد.
می گوید مانده ام این همه ساده و احمقی یا که واقعا این همه دوستش داری.
و من دیگر جوابی ندارم و فکر می کنم یعنی این همه احمقم؟ این همه نامتعادلی یعنی چه؟ چون ایران است باید بپذیرم یا چون دخترم؟ یا چون احساساتی یا چون ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خسته شدم.
باز هم یک تصمیم دیگر.
با این همه عذاب که می بینم ( شب از هق هق خودم از خواب پریدم )و این همه آزار که می دهم چه اصراری است بر ماندنم در اینجا؟چرا دارم روحم را می چلانم؟

یکشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۴

نشد. من نتوانستم. بعد از 55 روز نتوانستم.
از این همه ضعف و ناتوانایی خودم بدم میآید.

شنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۴

فکر می کنی چرا همیشه برعکس است؟
وقتی می خواهی وجود داشته باشی، انکارت می کنند و وقتی وجود نداری به همه اثابتت می کنند.

سه‌شنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۴

هی با تو ام وبلاگ! گوشهایت را باز کن. می خواهم داد بزنم. می خواهم جیغ بزنم و گریه کنم. از 4 سالگی فهمیدم فرق دختر و پسر چی است. از 6 سالگی از نگاههای هرزه به دخترها اذیت شده ام و تفاوت را حس کردم. از اول مدرسه، نوع تشویق دختر و پسر آزارم داد. از دوازده سالگی به خاطر دختر بودنم هر سال محدود و محدودتر شدم. اما تا حالا تو این بیست و چهار سال لعنتی هیچ بار کم نیآوردم. هیچ بار خسته نشدم از دختر بودنم. هیچ بار نگفتم که کاش دختر نبودم.
اما الآن آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ کم آوردم. من نمی خواهم دختر باشم. نه اینکه بخواهم پسر باشم، نه! هرگز! ولی دیگر طاقت دختر بودن را ندارم. آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
این همه سردرد یعنی چی؟ یعنی وقتی رویم زیاد است و نمی خواهم کوتاه بیآیم و به روی خودم بیآورم این طوری به جاهای دیگر می زند.
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاا
از طرفی با این همه احساس که بیخ گلویت را گرفته ومثل لیوان آبی که موقع تشنگی از دستت کشیده باشند له له می زنی و کاریش نباید! نباید بکنی. از طرفی چون دختری این همه احساس داری و یک طرفه و ..... و تو یادت باشد سرکوفت بخور که دختری....آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
از طرف دیگر باید گذشته ات، قسمتی از وجودت را حذف کنی، پاک کنی، باید خودت را انکار کنی تا قابل اعتماد بشوی و آن همه اعتبارت به دست بیآید و همهء اینها نه به خاطر هیچ ارزشی! فقط چون دختری آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
و از طرف دیگر، گله بی گله! صدایت در نیآید. جیک نزن. دختر منطقی باش و روشنفکر ِ آبرو دار ِ بی صدا بمان. زندگی شخصیت به کسی ربطی ندارد، یعنی تنهایی له شو زیر این همه فشار آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاآآآآآآآآآآآاآآآآآآآآآآآ
سرم دارد می ترکد. دارد منفجر می شود. هر روز آدمهایی که سال تا سال نمی دیدمشان زنگ می زنند و می گویند تو چته؟ چرا آنقدر ناراحتی ما خوابت را دیدیم. و من خفه می شوم چون دخترم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآااا
کاش این سرگیجه مهلت رانندگی می داد تا بروم یک جای باز و خالی از آدم داد بزنم.
سرررررررررررررررررررررررررررررررررررم .خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ازت متنفرم که من دخترم و تو نر.دلم می خواهد یک دختر داشتم که بهش آزادانه دختر بودن را یاد می دادم. دلم می خواهد.... سررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

یکشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۴

دوست نداشتم آنجا هم سردرد داشته باشم. به خودم فشار آوردم و نتیجه: دو بار حالم به هم خورد.
خوابم برد و تو خواب گریه کردم. سردرد و تهوع و خواب کم بود که صورت اشکی هم بهش اضافه شد.
نوار مغز می گیرد و دو بار سه بار چهار بار تاکید می کند ریلکس باش و باز سر درد اوج می گیرد.

شنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۴

می گویم یک نفر دیگر به دوست پسرهایم اضافه شد.
می خندد و می گوید: ای شیطون.
می گویم جدی بهش اعتقاد دارم. از روی شوخی نگفتم. اینجا آدم رفتارش را گم می کند دوست پسرت توقع دارد که مثل برادرت باهاش رفتار کنی. این جوری راحت تر است و تو هم دختر خوب! می مانی.
در عوض بقیه مردها، در جایگاههای دیگر، همه شان توقع دارند، تو با آنها در همین جایگاه هم مثل دوست پسرت رفتار کنی.
سرم درد می کند. خوابم می آید ولی خوابم نمی برد. کاش طاقت بیآورم. چرا آنقدر سخت می گذرد؟چرا دارم متلاشی می شوم؟ صبر ! صبر! صبر!

جمعه، آبان ۲۰، ۱۳۸۴

زیر باران! زیر چتر!
من و چتر؟ منی که عاشق قدم زدن در باران بودم؟ آن هم زیر چتر یک نفر دیگر؟
آن هم زیر چتر او؟ من و او؟
من را می رساند.... یادم است سخت گیر تر از این حرفها بودم و در همه چیز استقلال!
چترش را که بالا سرم می گیرد می پرسد: دوست را زیر باران باید دید؟
سرم را پایین می اندازم و می گویم: نه! باید از خیسی حذر کرد!
بلافاصله ادامه می دهم: من دیگر پیر شده ام! آنی که سالها می شناختی نیستم! و خودم احساس پیری می کنم، برای یک آن!
گودال پر آب! من رد می شوم. ارکجا معلوم راههای دیگر، پرآب نیست؟ آنقدر زمان ندارم که مسیرهای رفته را برگردم. اگر خیلی عاقلم از همینها تجربه می گیرم. اما باید پیش رفت. باید ساخت و جلو رفت. هیچ وقت، هیچ راهی آماده نیست.
می گوید اما من حاضر نیستم از اینجا بروم و خیس بشوم. راه رفته را برمی گردیم و تنها مسیر مانده پرآب است و هر دو در آب فرو می رویم.
یادم می افتد که هر جا پابه پا می شوی باید نظری را که فکر می کنی درست است تحمیل کنی. خیلی مانده است تا تصمیم های عاقلانه و منطقی. نظر خواهی همیشه هم نه به سود تو است و نه حتی به سود همراهت.
فکر می کنم عدالت! عدالت! عدالت! چه واژهء دوری! چه واژهء دیری! چه واژهء پیری! چه واژهء سیری!
هر جا دم از عدالت شنیدم، باید دست از بزرگترین و بدیهی ترین تعادل بشویم!
عدالت چی است؟ چرا نمی توانم تعریفش کنم؟ سه شب است متنی درباره اش نوشته ام که نمی توانم تکمیلش کنم....

دوشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۴

یک غروب سرد!
یک بلوار سبز!
یک شهرک آرام و خلوت!
اینجا خیلی سرسبز است! چطور است یک وقتهایی بیاییم اینجا گردش! درختها پر پشت و انبوه و بلند!
ردیف آرامگاهای خانوادگی سوت و کور و متروک و مرفه!
قطعهء هنرمندان، سبز و به یاد ماندنی و پر افتخار و البته کاملا مشخص! پس این 33 کجاست؟ صدای بیل و کلنگ میآید، پس داریم نزدیک می شویم! آها آنجا یک سری حصار بتونی دیده می شود.
قطعهء 33 همین است. چرا درخت ندارد؟ چقدر برهوت؟ یعنی در تمام این 25-26 سال کسی نبوده که یک نهال کوچک این جا بکارد؟ فقط از دو طرف می شود وارد قطعه شد، آن هم چون کارگران هنوز مشغول کارند.
یک تابلوی بزرگ و قرمز جلب توجه می کند، رویش نوشته است در این قطعه، شهدای مبارز با رژیم ستم شاهی دفن ابدان شده اند و به منظور حفظ یاد و خاطره شان اینجا دارد بازسازی می شود.
آخرش نوشته پس از تکمیل بازسازی پیشنهاداتتان را به دفتر فلان و شمارهء بهمان اطلاع دهید.
پس این قبرها چرا سنگ ندارد؟ 10 تا 20 تا یا شاید 30 تا سنگ دارند تعدادی قدیمی و تعدادی جدید. و اکثرشان آدمهای مسن. سنگهایی شکسته. به زحمت اسم چند شهید یا مبارز کارگر یا فدایی خلق یا شهید چریک را می شود پیدا کرد و شاید دو یا سه تا قبر که تنها از دستشان در رفته است و علامت داس و چکش که بر شکسته ها به جا مانده. سن این چند تا 20 تا 30 سال است. و باقی جوان ناکام. حتی اسم شهید هم ندارد. و تاریخ وفات اکثرشان 54-53- 52 است. سرم درد می کند!
شهدای جدید! از همان جنس اما مال این یکی حکومت! آرمانهایشان زیاد متفاوت نیست. حتی سن و سالشان. 24- 25 ... شلمچه. مجنون. خلیج فارس. فکه ... اما حتی اینجا قبرها سقف هم دارد. با کلی سنگ و طاقچه و حصار و گلدان و فانوسهایی که حتی بعد از 20 سال پس از مرگشان هر شب روشنند و داغ دل بازماندگانشان هرم هرم.
حالم از این همه تفاوت به هم می خورد. حالم از این حکومت به هم می خورد. سرم درد می کند. دلم پر است. دلتنگم.
چه بوی غربتی. چه قدر تاریکی اینجا دلگیر است. چقدر تنهایی اینجا لخت و اذیت کننده است. چه قدر من دلتنگم. چه قدر....سرم درد می کند.
وقتی آدم سبک تر است، راحت تر دلتنگ می شود. نمی دانم چه ام است. شاید دلم برای همین دلتنگی تنگ شده بود.
مشکلی نیست. هر چه فکر می کنم می بینم، فعلا اوضاع خوب است. کار، درس، زندگی، خانه، خانواده، ورزش، تفریح، علاقه مندیها کمابیش، دوست داشته شدن، و ابرازش ....و خلاصهء همه، آینده از ابهام درآمده است، می توانم بگویم حالا می توانم برنامه ریزی دقیق بکنم برای زندگیم. همه چیز رو براه است. همه چیز نسبتا خوب پیش می رود.
اما دل تنگم. خیلی زیاد. دلم گویا پر از غربت باشد. بی اختیار دستهایم را گرفتم جلوی صورتم و خیسِ خیس. حالا این دلتنگی از کجا می آید، نمی دانم.
قدش بلند است به اندازهء یک سر و گردن کامل، بلندتر از من. درشت است و فراخ سینه. جوری که وقتی به موازات هم بایستیم، کسی نمی بیند که من جلوی او ایستادم. یعنی یک پوشش کامل. از حرفهای بقیه می فهمم که چه قدر آدم محترمی است و چقدر به من اعتماد کرده. بهم احساس آرامش می دهد و سرحال بودنش انرژی مثبت و درهم ریختگیش، آشفته ام می کند. وقتی کنار هم می ایستند، خیلی احساس دلتنگی می کنم. مطمئنم که به خودش، به سنش و نه به شرایطش، حسودیم می شود. مطمئنم! اما حسادتی که بی اندازه برایش خوشحالم، برای خوشبختی که حس می کند، شادمانم. اما دلم تنگ شده است! خیلی!

شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۴

بعد از دو ماه وقتی این بار از خواب بیدار شدم احساس کردم خستگی ام در رفته و می توانم به نظم زندگیم فکر کنم
چیز دقیقی یادم نیست، اما گویا خواب خوبی دیدم. احساس خوبی داشتم که خوابم برد و حالا از خواب بیدار شده ام.
یک شب تب دار تا صبح کشدار شد و گذشت. اما بعد از خواب امروز، حس کردم حتی بیماری هم وجود ندارد.
چرا وقتی از کسی دلگیرم، به خودم بیشتر سخت می گذرد؟


  • عذاب وجدان دارم. من الآن بدعنق تر ازآن هستم که بخواهم شور و شوق یک احساس جدید را که من ذره ای از آن سهم ندارم، تحمل کنم. چه کار می توانم بکنم که کار به آنجا نکشد؟ می گوید خیلی باهاش بد حرف می زنی. می گویم خوب می ترسم که .... . می گوید خوب آن وقت بهش می گویی. اما اگر منطقش این است، نمی دانم این عذاب وجدان برای چی است؟ اما از یک چیز مطمئنم که یک لحظه هم نمی توانم تحملش کنم. کاش کار به بداخلاقی من نکشد. آن هم تو این هیر و ویر که ناخودآگاه منتظرم همه چیز را سر یک آدم جدید خالی کنم.

سه‌شنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۴

می گوید ..... می آید؟ می گویم نه! بهش نگفتم.
دوباره می پرسد به ..... زنگ زدی؟ می گویم نه! تو نزدی؟ می گوید نه!
می گوید پس می بینمت. ..... هم می آید؟ می گویم نه! من نگفتم. تو اگر می خواهی بگویی بگو! می گوید نه! وقتی تو نگفتی من هم نمی گویم. می گویم برای من فرقی نمی کند. اگر خواستی بگو.
شب می پرسد .... نمی آید؟ می گویم نه! من نگفتم بهش!
یعنی دست کم آن شب حذف شد. دارم تمرینِ غرور می کنم! خودش خواست! حتما برایش خوبه و بهش این طوری بیشتر خوش می گذره.

جمعه، آبان ۰۶، ۱۳۸۴

"افرا" ی بیضایی. چقدر ساده و چقدر ملموس. چقدر شبیه من و چقدر با فاصله از من.
افرا ، مهربان! زیادی مهربان! فداکار! زیادی فداکار!
بهش نگفتند تو غرورت کم بود. اما هو _اش کردند. چه فرق می کند. یک وقت تو مجموعه ای از آدمها را دوست داری و آنها همه با هم هو _ات می کنند، یک وقت تو یک نفر را دوست داری و درست همان بهت می گوید که تو غرور نداری.
اما افرا صبور بود و آرام. من اصلا شبیه افرا نیستم. افرا دم بر نیآورد و به جایش گریه کرد. من اما حداقل سر تو خیلی داد زدم وبلاگ! نمی دانم، زندگی ام بود احساسم بود. راحت نساخته بودم که راحت خرابش کنم.
اما به هر حال تمام شد. واقعی ِ واقعی. نه مثل افرا، با خلق ِ خیالاتش.
فرق من و افرا هم همینه. یا بگذار بگویم برتری من به افرا. من واقعی زندگی می کنم و او خیالی.

دوشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۴

آرزو دارم تو شهری زندگی می کردم که آدمها منظورشان را رک و شفاف بیان می کردند و نیازی به پازل حل کردن نبود تا منظور واقعی آنها را بفهمم، آن هم برای من که مثل یک بچه هر چی بهم می گویند خودِ حرف را باور می کنم و ذره ای به آن آدم شک نمی کنم.
تو این شهر، وقتی می خواهند در موردی ازت انتقاد کنند، از چیزهای دیگرت به طور افراطی تعریف می کنند:
وقتی می گویند تو خیلی بامزه ای: یعنی اصلا چهرهء زیبایی نداری.
وقتی می گویند تو دختر خیلی فعالی هستی: یعنی ذره ای نجابت و حیای دختران سنتی را نداری و این یعنی تو خرابی.
وقتی می گویند تو اتفاقا خوشگلی: یعنی برعکس، هیکل مزخرفی داری.
وقتی می گویند تو مهربانی: یعنی بر عکس ِ من، آنقدر دوست داشتنی نیستی که احساسم، هم ارز احساس تو باشد.
وقتی می گویند تو آدم خوش اخلاقی هستی: یعنی از این که نمی گذاری کار به دعوا بکشد تا هر چی دلمان می خواهد بهت بگوییم، عصبانی هستیم .
وقتی می گویند تو وجدان کاری داری و احساس مسئولیت می کنی: یعنی همین ما را محدود می کند که نتوانیم هر وقت خواستیم بیرونت کنیم. آزادیمان را نگیر.
وقتی می گویند تو باهوشی: یعنی احمق، نباید همه دلیل ِ همه چیز را بفهمند، سرت را بنداز پایین و یکی از توده باش.
وقتی می گویند از دیدنت خوشحال شدم: یعنی موقع خداحافظی است و دیگر نمی خواهم ببینمت.
وقتی می گویند منطقی باش و بدان که دوستت دارم، و نیازی به گفتن نیست: یعنی الان سکس می خواهم اما در قبالش هیچ مسئولیتی را نمی پذیرم، سعی کن کاملا مثل یکی از دختران خانه های مخصوص برخورد کنی و انتظاراتت زیاد نشود.
....
می بینی شهر لعنتی! من هنوز خیلی کوچکتر از آنم که این معانی پیچیده را درک کنم. من لابلای این دوروییها خفه می شوم. همین است که هنوز دارم مثل کسی که تو باتلاق مانده، دست و پا می زنم.

یکشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۴

صبحها که بیدار می شوم، خسته ام. فکر می کنم مگر من چیزی را آگاهانه تحمیل کرده بودم، یا آگاهانه آزار داده بودم که حالا این همه باید آزار ببینم؟؟؟
شهر پر از دروغ داری روحم را می چلانی با آدمهای پر از شعارت. کاش می شد به یک سفر بروم یا برای همیشه، آدمهای نامهربان مغرورت را برای خودت بگذارم و کوچ کنم.

جمعه، مهر ۲۹، ۱۳۸۴

خیلی چیزها برای نوشتن هست اما...
هر رابطه ای را که دوره می کنم، می بینم خیلی راحت تر از این حرفها باهاش کنار آمدم.
شاید طولانی بودن .... . نه! بلافاصله یادِ آ می افتم که دو سال طول کشید تا حرفش را بزند و درتمام این مدت هم، هم من می دانستم و هم ..... نه گرچه از یک جنس دیگر ولی دو هفته طول کشید تا همه چیز برایم عادی بشود و خلاص.
شاید دلگیر بودنم و حس توهین، باعث می شود که ... . نه! ب آنقدر حماقت آمیز و بی منطق برخورد کرد که .... . اما فقط همان روز به هم ریختم و بعد همه چیز برایم عادی شد و خلاص.
شاید آرامش و ادعاهای انسانیش حتی موقعی که .... . نه! پ تا دو سال بعد از آن هنوز سراغم را می گرفت و واقعا نگران بود که چه بلایی به سرم اومده... یک ماه بعدش من گرچه سرحال نبودم ولی زندگیم به روال عادیش رسیده بود.
شاید نزدیکی و نوع رابطه…. . نه! گرچه هیچ وقت نه به آن شکل اما تجربهء ت خیلی چیزها را نشانم داد. فقط دو روز زمان لازم داشتم تا حتی به شادی قبل برگردم.
شاید شرایط سختِ .... نه! نه! نه! کی بود؟سر کدام جریان بود؟ من بلافاصله عزادار شدم و حس تنهایی و غمگینی مضاعف. یکی از عزیزترین نزدیکان. اما کنار آمدم. اما حالا! حالا! حالا! با آن همه ادعا که در شروع ماجرا داشتم، هنوز مثل این است که جریان همین لحظه اتفاق افتاده است.
شاید میزان احساسم ...نه! هیچ وقت احساسم نسبت به او مانند حسم به ... نرسید.
حتی این بار برعکس همیشه که حس دخترانه ام یک جریان جدید را خبر می داد و کنجکاو بودم برای اتفاقش، و این به پذیرفتن واقعیات کمک می کرد نیستم. حالا بیشتر فرار می کنم از شکل گیری هر اتفاق. عنق شده ام و تا چنین چیزی حس می کنم، بدخلقی می کنم. انگار تقصیر آن آدم جدید است که ....
می گوید به خاطر سن ت است. تو همه اینها را تجربه کردی. آن حس شوق جوانی که دوست دارد به همه رابطه ها ناخنک بزند و انتخاب کند و بهترین را برگزیند، گذراندی. و همیشه هم بین بزرگترین ایده آلهایت این تجربه را گذراندی، طبیعی است که حالا فقط نیاز به آرامش داشته باشی و ثبات تا این خط اون خط پریدن و هی از صفر شروع کردن.
و تو حالا می دانی چی می خواهی تو نیاز به فرصتی برای ساختن داری. حس می کنی، سرپناهی را که با هزار زحمت جایی امن زده بودی و داشتی آجر به آجر و با تمام وقت با در نظر گرفتن همه چیز می ساختی، بی دلیل با یک لگد کوچک زدن خراب کردن و اصلا هم برایشان تمام تلاشهایت مهم نبوده است. از این که جایی که ساخته بودید، آلونکی که باعث آرامش بود و مولد زیباترین لحظاتتان بی اهمیت، با یک پشت پا فرو ریخت، متعجبی و شاکی. نمی توانی باور کنی که آن حسها واقعی بود که اگر بود پس چه راحت از بین رفت و فراموش شد. و اگر واقعی بود، چطور تبدیل به بی تفاوتی شد، به این سرعت؟
آره واقعا که خوب من را می شناسد، پس این همه سال دوستی حاصل این نوع شناخت بوده است.
اما می خواهم سعی کنم واقع بینانه نگاه کنم. اما یادم می آید تاکیدهایش که احساسش ذره ای کم نمی شود، اما نوعش عوض می شود. و حتی آخرین پیشنهادش که فلان روز … شکه ام کرد. اما حالا نه تنها باقی نمانده است، بلکه بعضی وقتها حس می کنم، دارد رو به ... حالا حس می کنم….. نه دیگر نمی توانم باور کنم، آدم خودش بهتر از هر کسی می فهمد که کی دوستش دارد و چه قدر.
سخت است. به خدا خیلی سخت است که کسی که تا چند روز پیش چنان... دوستش داشتی، و می گفت دوستت دارد، حتی اگر نوعش تغییر کند، حالا برایش بی تفاوت شده باشی. به هر دلیلی هم که باشد، من برایم سخت است که این را بپذیرم.
متنفر بودن آدمها تحملش آسانتر از بی تفاوتی است. یعنی حتی نبودنت هم برایش مهم نیست. همان طور که بودنت مهم نیست. این آدم را می شکاند.
وبلاگ این بار چندم است که می نویسم و باز به تو اعتماد نمی کنم.
چه آزارم می دهی با این ناامنی و سوء برداشتهایت! و ناتواناییت که حتی تو یک سری صفر و یک، نمی توانی تنهاییم را کمی جبران کنی.
می دانی! حالم ازت به هم می خورد. اصلا دوستت ندارم!

پنجشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۴

"به این می اندیشید که از میان همهء آفریدگان خدا فقط انسان است که حواس طبیعی خود را به عمد و به ضرر سایر موجودات ضایع می کند، و این که حیوان چهارپا همهء دانسته های خود را از راه بو کشیدن و دیدن و شنیدن به دست می آورد و به غیر از این به هیچ چیز دیگری اعتماد نمی کند، درحالی که آدم دوپا فقط به آنچه در کتاب ها می خواند ایمان می آورد."
"نخل های وحشی" ویلیام فاکنر

سه‌شنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۴


عکسهای آخرین فیلم مخلباف حیرت انگیزند. خیلی دوست دارم فیلمش را ببینم.
یک چیز جالب: تو عکسها چیزی است که مدتی است بهش فکر می کنم. زوج مخلباف دست کم 12- 13 سال اختلاف سن دارند، البته آنچیزی که در عکسها می شود دید، اینطوری است.
اما چیزی که من هم بهش فکر می کردم، که آیا واقعا توقع زیادی است، از آدمی دو سه سال بزرگتر، رسیدن به این نوع بلوغ؟
ولی بی شک این همه آدم با اختلاف سنی حتی برعکس؟؟؟
هر روز تو ذهنم پررنگتر می شود: بریز دور این بهانه های دلخوش کنکت را. دوستت نداشت، خلاص! آن چیزی هم که برای تو عجیب است، برای همهء پسرها عادی است، شک نکن. حتی اگر قبلش یک مشت فلسفه برایت ردیف کرده باشد.

دوشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۴

درست موقعهایی که به دوستی و مهربانی نیاز داری، و درست همان لحظه ها می فهمی که چقدر تنهایی.
چقدر تنهایم!
تنها به اندازه کسی که ....!

شنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۴


کدام وضعیت آزار دهنده تر است؟ این که مطمئن باشی کاملا ناامیدی یا اینکه ندانی چه بلایی سرت می آید؟
می گویم من خیلی خواب می بینم. شاید بیش از بیداری در خواب، خیلی از زندگی من می گذرد. می گوید ضمیر ناخودآگاهت فعال است و تو با آن ارتباط می توانی برقرار کنی. می گوید تا حالا شده است که خواب ببینی بیداری و مثلا اتفاقی بیافتد و بعد بلافاصله بیدار بشوی و همان اتفاق بیفتد؟ می گویم تقریبا بیشتر خوابهایم این طوری است.
یک جایی را معرفی می کند و می گوید تحلیلهای روانشناسی راجع به خواب گرچه ثابت شده نیست اما از نظر آماری قابل استناد است. می گوید این نوع خوابها نشان دهندهء باهوشی و ارتباط نزدیک ناخودآگاه و خودآگاهت است. می گوید مراقب باش خوابهایت اذیتت نکنند.
خواب می بینم خون دماغ شده ام و احساس بدی دارم. از خواب که بیدار می شوم فکر می کنم یادم باشد به آن جایی که آدرسش را داد یک سر بزنم. فراموش می کنم.
یک ساعت بعد، خون دماغ می شوم و تو خیابان، زیاد اوضاع خوب نیست.
شب یاد این دو اتفاق می افتم. سری به آنجا می زنم:
خون‌ در خواب‌، معاني‌ متعددي‌ دارد. اگر خواب‌ ببينيد كه‌ از بدن‌ خودتان‌ خون‌ مي‌آيد، اين‌ خواب‌نشانگر احساس‌ كمبود قدرت‌ است‌.
اگر خواب‌ اندام‌ و بدن‌ خودتان‌ را ببينيد، درمجموع‌ نشان‌ دهنده‌ آن‌ است‌ كه‌ شما در رابطه‌ باهويت‌ شخصي‌ خودتان‌ در حال‌ تفكر هستيد.

پنجشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۴

فرهنگ فارسی عمید:
غرور _ فریفتن، بیهوده امیدوار کردن کسی را بچیزی بیهوده و باطل طمع بستن در فارسی بمعنی کبر و نخوت و خودبینی هم می گویند. غرور داشتن: مغرور بودن، کبر و نخوت داشتن، خودبین بودن.
غرور _ آنچه مایهء فریب شود، فریبنده، فریب دهنده. و کنایه از دنیا.


می گوید ببین به این فکر کن. وقتی طرف آدم غرور ندارد، خوب خیلی سخت است دیگر.

"یک جور خاموشی، حاکم بود. لابد. تا دل دلاور جوان نشکند؟! یا بیش از این نشکند. اما این خود بدتر، همین که دیگران ملاحظهء تو را بکنند، همین که تو چنان شکننده شده باشی که مورد رعایت دیگران قرار بگیری، کرم حقارت درونت را می خورد. دیگر حتی از یاد می بری که خواری را چگونه تاب بیآوری. گیجِ دردمندی خود می شوی. چندان که حتی می روی همان چه را که از منش در تو مانده است، از دست بدهی. "

- خاموش خواهم ماند تا انتظاراتت زیاد نشود.
- تو غرور نداشته ای.
غرور! غرور! غرور! !!!!
هیچ حرفی تا به آن روز اینچنین بر دلم سنگینی نکرده است.
هر لحظه از خودم می پرسم، من چنین خفیف؟ چنین بی ارزش؟ چنین بی عزت؟
غرور با ارزش وجودی چه تفاوتی دارد؟ من چه بی غرور؟؟؟!!!
با هر اتفاق تازه، خود را می سنجم و باز زخم دل سر باز می کند.
دل شکسته کیلو چند؟! آزادی را دریاب!!!

سه‌شنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۴

سوگند نامهء سقراط به درد جرز دیوار می خورد، وقتی آدمهایی به این قالتاقی، اسمشان می شود دکتر.
این خیلی مهم است که کسی که انسانیت و اخلاقیات برایش مهم نیست، چه وظیفهء اجتماعی داشته باشد.
شاید زیاد فکر منطقی نباشد، اما آدمی که بویی از انسانیت نبرده است، نمی توانم به تخصصش اعتماد کنم، حتی اگر بهترین باشد. کاش به خیر بگذرد.
خدایا چرا این همه دلتنگی؟ خدایا چته که گاهی آنقدر از همه جهت بهم سخت می گیری؟ اصلا تو مگر وجود داری که من به تو می گویم؟
وبلاگ گوشهایت را باز کن. دانشگاه، دوباره بهم گیر دادن، امروز درست بعد از اینکه با کارمند دانشگاه دعوایم شد، دیدم ماشین را جریمه کردن. عکسها را نشانم می دهد، می گوید، اگر چند ماه عقب بیفتد می دونی چی می شود؟ ستون فقرات می شکند و نخاع .... . بهم می گوید من به عنوان یک پسر دارم بهت می گویم، اگر ما پسرها کسی را دوست داریم، حتی شده خیلی کم، اما طرف را نگه می داریم. وقتی نخواسته خودت را با دلایل مسخره توجیه نکن. می پرسد کارها خوب پیش می رود؟ به اولین ماموریتی که حسابی گند زدم اشاره می کنم، می گوید خوب بار دوم و سومی هم وجود دارد، اما بعد از آن دیگر.... می گوید اگر هنوز هم درد داری، یعنی ساق پایت یک موی سطحی برداشته، بهتره یک مدت زیاد راه نروی و ورزش سنگین نکنی.
وبلاگ! یک قصهء عامیانه ای بود که می گفت وقتی تا گلو تو گه گیر کردی، لااقل خفه شو و جیک جیک نکن. اما من نمی توانم خفه شوم. من دارم می ترکم از تنهایی این روزها.و هی وبلاگ! بی قضاوت! بی برداشت! بی آزار! بگذار اینجا دلمو خالی کنم.
شبیه یک جاده شده ام با خطهای عابر که همه از رویم رد می شوند.

شنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۴

  • تا روز عمل هزار بار می می میرم و زنده می شوم. و همین که عقب می افتد، گرچه رنجش زیاد می شود، اما من غنیمت می شمرم
    تنها چیزی که این روزها می توانست آرامش کند این بود که به تغییرات من نیاندیشد و من به خاطر آرامش او روزه می گیرم. از این عجیب تر تا حالا کاری نکردم.
    یک جایی نوشته بودم که آخرین امید حتی وقتی با خودش درگیرم ، مامان است، و حالا من نمی خواهم یک ذره به خاطر من تشویش داشته باشد.

  • اولین ماموریت جدی کاریم را گند زدم. درست فردای روزی بود که عمل قطعی شد و 4 روز بعد از... . همهء اینها توجیه است. به هر حال گند زدم.

  • روز جهانی کوک: یک پارک بزرگ و مدرن در شمال غرب، نزدیک به مرکز، تهران، ساعت 9:30 شب، مادر و پسر بچهء 3 ساله اش گریه می کنند و پدر شکه و مبهوت و عصبی قدم می زند و حتی صدایش را نمی تواند آزاد کند. آشناها و قوم و خویششان، داد می زنند و هر کدام چیزی می گویند در اعتراض. مجرم فرار کرده است.
    آدمها جمع شده اند. همه گیج و مبهوت. بچه آزاری جنسی. باورم نمی شود.


  • گیلانهء بنی اعتماد، بر خلاف دیگر فیلمهایش، یک فیلم توصیفی است زیبا و با جزئیات کامل و زنانه، اما بی اندیشه. این بار بر خلاف همیشه و کمتر از هر دفعه، حتی خط سیری برای تفکر هم به تو نمی دهد، فقط برایت زیبا بیان می کند، خام خام.
    اما بازی معتمدآریا شاهکار و خیره کننده است، من را به یاد بازیهای سوسن تسلیمی می انداخت.

جمعه، مهر ۱۵، ۱۳۸۴

خواب می بینم. دیگر خوابها دارد ملموس و واضح می شود. از آن حجم زیاد و خسته کننده که باعث می شد هیچی یادم نماند، کاسته شده است ولی در عوض عمق خوابها به خاطرم می ماند، با آزار دهندگی خاص خودشان.
خواب دیدم. دوتا گوی، نقره ای رنگ و براق، صندوق کوچک و قدیمی مانندش، خالی بود. من مضطرب بودم. گمشان کرده بودم. نمی دانستم کجاست. دلگیر بودم و مطمئن که دیگر پیداشان نمی کنم. خوابم اما رنگ صورتی درش غالب بود، نمی دانم چرا؟
خواب دیدم بستنی می خوریم و بستنی می خوردیم و من تمام نکرده، گریه ام گرفت. بستنی زمین افتاد و ریخت، همه جا سفید و قرمز شد. من می لرزیدم و گریه می کردم و یک چیزی سبز رنگ شد.
وقتی از خواب بیدار شدم، همه جایم خیس بود از شدت عرق. از تعجب و اضطراب و سرما می لرزیدم. تا ظهر شکه بودم.
خواب دیدم دارم یک سر پایینی تند را وسط شب تاریک از تو یک جنگل خیس، تنها پایین میآیم. درست شبیه آن جنگل واقعی! به جز تاریکی، مه هم دید را می گرفت. و شیب تند که کنترل را ازت می گرفت. یک دفعه تو سر پایینی کنار دره یک کلبه کوچک بود با نوری که ازش زد بیرون و تو آن تاریکی، کور کننده شد. همین آن، دستم را گرفت و کشید تو. مبهوت به صورتش نگاه می کردم. تو؟ اینجا؟ آن همه بعد از آن همه سال؟
تو یک نور گرم مثل نور گردسوز تو یک اتاق گرم نشسته بودیم و یک نوشیدنی گرم دستم بود، شاید یک شکلات داغ. من سوال گونه نگاهش می کردم و او آرام و پر جنب و جوش و خیره کننده، مثل همیشه، اما بدون شیطنت یکریز صحبت می کرد.
گفت الآن شروع کنیم. من رد کردم. گفت یادت است چقدر می خواستی؟ آن موقع نمی شد، اما الآن من می توانم و خیلی هم می خواهم، تو با آن همه انرژیت و من با آن همه انرژیم، فکر کن هر دو از تنهایی و سرکوب انرژیهایمان رها می شویم. گفتم اما الآن نمی شود. من تغییر کردم، تجربه کردم، وسط حرفم گفت بزرگ شدی و عاقل من هم کلی سرم به سنگ خورده و زندگیم طبیعی شده. بی احساس نگاهش می کردم. دستش را نزدیک صورتم آورد که چیزی از آن نزدیکیها بر دارد، عقب پریدم. گفت یعنی؟ گفتم دو تا چیز یادت نرود، تاثیر آن تلاشهایم که هنوز مانده است و تاثیر این تجربه که آنقدر شدید هست که واکنشم طبیعی نباشد. گفتم آن بار من! و حالا اگر می خواهی تو! گفتم من فرصت می خواهم تا ببینم که هنوز خواسته ام مانند چند سال قبل هست یا نه. گفت قبول هر چقدر بخواهی این بار بهت فرصت می دهم و صبر می کنم دستهایم را گرفت و من می لرزیدم.
از خواب که بیدار شدم از خودم ترسیدم، به خودم گفتم تا اینجاها دیگر قرار نبود عقب بروی....

دوشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۴

بی مسئولیتی آدمها در قبال کارهای خودشان، عصبانیم می کند.
نمی شود همه چیز را یلخی و هر چه پیش آمد خوش آمد جلو برد.
نمی شود کارها را شروع کرد و پیش رفت تا ببینم روش درست همین است یا نه. نمی شود در هر تصمیم فقط لحظه را در نظر گرفت و فقط شرایط شخصی را در همین ثانیه. آدمهایی که بدون اندیشه در مورد آینده، فقط برای حال تصمیم می گیرند، آدمهایی هستند که من ترجیح می دهم بهشان بگویم تنبل. بهشان بگویم آدمهای لحظه. اینها هزینه های شخصی که بابت اشتباهاتشان می دهند، زیاد نیست چون در هیچ کاری عمیق نمی شوند و زیاد فکر نمی کنند و انرژی نمی گذارند. اما این دیگر نهایت بی انصافی است که هزینهء دادهء طرف مقابلشان را هم به اندازهء هیچ، به اندازهء یک تجربهء پیش پا افتادهء دیگر بگیرند.
آدمهایی را دیدید که هر چند ماه یک بار، دوست صمیمی، مثل شلوار عوض می کنند. اینها به نظر از همان دسته می آیند.
هر چه طولانی تر بشود و هر چه بیشتر فاصله بگیرد، معلوم است که احساسش بیشتر از بین رفته بوده است و بیشتر داشته تحمل می کرده است.

شنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۴





فیلمها! فیلمهای دوست داشتنی! و حتی فیلمهای لعنتی! پر از آدمهایی هستند، که روزی ستایشگر مهربانی اطرافیانند و آن را طلب می کنند و به محض اینکه بینایی می یابند، یا نوعی از نیازشان برطرف می شود، با توجیه آزادی و انتخاب، مهربانی آدمها را پرت می کنن تو صورتشان.
فیلمها! فیلمهای دوست داشتنی! و حتی فیلمهای لعنتی! پر از آدمهایی هستند که بهشان حق می دهی و فکر می کنی حق انتخاب و آزادی دارند. اما تو هم یادت می رود پس مسئولیت و تعهدشان نسبت به مهربانی اطرافیان چی می شود؟ و اصلا چرا بزرگترین مشکل همه آدمها این تناقض بزرگ بین آزادی و مسئولیت است؟و آیا واقعا نمی شود دو خط متناقض( متضاد، متقاطع و یا شاید هم متنافر ) را با هم آشتی داد؟ دبیرهندسه یا شاید هم فیزیکِ دبیرستان می گفت، بعد چهارم و حتی پنجم هم در فضا کشف شده است. می گفت این طوری خیلی از تعریفها بی معنی می شوند، مثل خط های متناقض یا خطهای متنافر.
شاید راهش همین است. شاید باید ابعاد چهارم و پنجم را شناخت.

فیلمها! فیلمهی دوست داشتنی! و حتی فیلمهای لعنتی! پرند از زنهایی که اول فیلم مهربانیشان دوست داشتنی است و بعد مهربانیشان رو دوش قهرمان سنگینی می کند.
اما تو نمی دانی، چرا همهء آنها خیلی زود فیلمها را ترک می کنند؟
تو نمی دانی چرا آنها به محض اینکه بر خلاف همیشه از دست قهرمان عصبانی و ناراحت شدند و او را نبخشیدند، باید از داستان بروند بیرون؟ چرا قهرمان عذر خواهیش آنقدر لفظی و مصنوعی است که دلت از دستش می گیرد؟ چرا قهرمان هیچ وقت بلد نیست و نمی خواهد او را نگه دارد؟
خسته ام! خیلی خسته! از خوابهای هرشب و فشرده و اضطراب آور خسته ام! از بس فکر کرده ام خسته ام! از بس که خط چین فکرهایم موجب رنجش شده است، خسته ام!
از بس همه چی با هم قاطی شده است خسته ام!
می گوید یادت باشد، قبل از نصب هاردش را هم پاک کنی. می گویم مگر هاردش کثیف بود؟ هاج و واج نگاهم می کند.
می گویم باید بروم دنبال کارهایم. پوشهء مدارک و مجوز دانشگاه را گم کردم. می گوید خودت سپردی به من.
می گویم عینکم را ندیدی؟ از کی است دارم دنبالش می گردم. می گوید عینکت که به چشمت است.
می گوید این سیم خوب است ببندم؟ می گویم نه!نه! این کوتاه است. سیم را عوض می کند، می گویم گفتم که بلند ببندی سیم اضافه، نویز می دهد. با تعجب می گویم اما خودتان گفتید که.....
می گوید: چای می خواستید؟ براتون بریزم؟ می گویم: نه! من چای نخواستم. می گوید اما شما کتری را زدید به برق. می گویم سردم بود می خواستم کولر و ....
و پایان همهء خستگیهایم با یک خبر بد تمام می شود، تا هفتهء دیگر عمل حتمی است. این آخرین راه است. یاد 5 سالگیم می افتد، هر شب می پرسیدم، پس مامان کی میآید؟ بابام می گفت، یک روزی می رویم پیشش بیمارستان. اما آن روز دیر می رسید. از در بیمارستان که رفتیم تو، گریه می کردم. همه گفتند این کار را نکن ناراحت می شود، و من تا صبح بالشم خیس خیس شده بود و تا وقتی مامان نیآمد با هیچ کس دیگر بازی نکردم. اما حالا مسخره است که بخواهم گریه کنم. یک تیم کامل پزشکی، حتما می توانند کارشان را خوب انجام بدهند. می گویند دست کم یک هفته تو بیمارستان .... و باز فکر می کنم ییییییییییییییییییییییییییککککککککککککککککککککککک هفته؟؟؟؟
و باز فکر و فکر و فکر!
من نمی توانم بپذیرم که خیانت امروز! سردی این هفته! جدایی این مدت، یک اتفاق است که بدون علت به وجود آمده، هر چند دلیل برایم بشمارند، باز من علتشان برایم مهمتر از دلیلشان است( فرق اینها را یادت است که بهم می گفتی؟ لعنت به این همه یادآوری که این روزها عذابم می دهد.) و تا به علتی منطقی نرسم، همهء علتهای ممکن را مرورر می کنم و تو آن مود قضیه را حل می کنم. این تنها راهم برای اینکه، هر اشتباهی را یک بار بیشتر نکنم.

جمعه، مهر ۰۸، ۱۳۸۴

مگر چنین چیزی را پیش بینی نمی کردی و هر ساعت منتظرش نبودی؟
بودم اما نه اینطوری!
پس چه طوری؟
انتظار نداشتم هر چیزی را که تا حالا از هیچ کس نشنیده بودم، بشنوم. انتظار نداشتم، تحت فشار حرفها و سیلیهای بی احساسی مجبور بشوم این کار را بکنم.
با خودم مقایسه می کنم، آن بار که... هر چی راجع به احساسم می دانستم گفتم. هر چه که برای تقویت عزت نفس و احترام بلد بودم، انجام دادم و مراقب بودم که آب در دل کوه تکان نخورد ( اینکه چقدر موفق بودم را نمی دانم) حالا بهت می گویند تو حتی تپه ایی نبودی و نیستی که بخواهند از احترام و عزت نفست، مراقبت از چیزیش بکنند.
حالا می فهمم که ماهها است که در یک رابطهء یک طرفه ای تلاش می کردم و انرژی می گذاشتم و هر چه راه بلد بودم برای حفظش امتحان می کردم، که مدتها قبل از بین رفته بوده است و این انرژی مضاعف این چند ماه، فقط غرورت را می جویده و حالا به همین اتهام، باید هر حرفی را بشنوی.
باید بایستم. باید سرپا و محکم بایستم. اما با زانوهایی که کبودی، تنها یادگار یک ساله گذشته شان است، تکیه به چه بکنم برای ایستادن؟؟؟!!!
پس قرار می گذارم! تا رفع این کبودیهای مسخره وقت داری که هر چی از غرور و احساس و احترام از دست دادی، هر چه انرژی کم آوردی، محاسبه کنی و جوری بایستی که دیگر نشود بهت پشت پا زد. جوری که هر چه از احساس است نسبت به هر آدمی، گذشته و آینده فراموش کنی. آدمهای بی احساس ظاهرا هیچ مشکلی ندارند. سعی کن یاد بگیری که احساس را سرد کنی، دفع کنی، یخ کنی!!!

پنجشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۴

تنها راه فهمیدن این است که مقایسه کنم.
وقتی دعوت یک دوست را برای چندین بار رد می کنم، وقتی از یک دوست خبری نمی گیرم. وقتی جواب پیغام و پسغامهای یک دوست را نمی دهم یا دیر می دهم، یعنی دیگر از آن آدم، خوشم نمی آید.
حتی مقایسه جمله ها هم دقیقا مشابه است. اول اینکه گرفتاریهای مختلف را بهانه می کنم. بعد اینکه بی حوصلگی را. و بعد عدم توانایی را که من نمی توانم، در این شرایط ترجیح می دهم که فلان کار و بهمان کار را بکنم. و حتی ازش عذر خواهی هم می کنم، اما موضوع این است که واقعا من از آن آدم خوشم نمیآید. چون وقتی واقعا شرایطش نیست و خودم می خواهم، نوع توضیح دادنم کاملا متفاوت است.
خیلی سخت است که آدم به خودش دروغ نگوید. و روراست باشد و من فهمیدم که تا به حال نبودم. موضوع دوست نداشتن است، همین و بس. حالا می فهمم معنی غرور از دست رفته یعنی چه.
اما ماندم که چرا من این همه خوش بین بودم و چرا بین رفتار و گفتار متناقض، گفتار را باور می کردم و رفتار را نه؟؟؟؟!!! یا بهتر است بگویم چرا این همه حماقت کردم؟ دیگر چطور می شود به یک آدم گفت که من از تو خوشم نمیآید؟ که باز من نفهمیدم.
دارم فروریختن خودم را ذره ذره دوره می کنم. فروریختن نه برای اینکه دیگر دوست داشته نمی شدم، بلکه برای اینکه حماقت کردم و غرورم را له شده دیدم.
دیگر کی می توانم این ذره ها را جمع کنم؟ از خودم بدم آمد.

چهارشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۴

چه عذابی دارد به یادآوردن جزئیاتی که مدتها بود خاک خورده بودند:
وقتی گفت احساساتی هستی، از روزی می ترسیدم که به خاطر این احساسات، خواست واقعیش را پنهان کند. به خاطر همین گفتم این دیگر مسئولیتش به خودم مربوط است و خودم باید با این مشکلم کنار بیآیم.
در اولین لحظاتی که حس کردم ممکن است کمتر یا از نوع دیگر دوستش داشته باشم، بهش گفتم، با اینکه گفت اینطور بیشتر اذیت می شود. اما می خواستم رو بازی کنم. ترجیح دادم از اول بداند تا اینکه من کم کم سرد بشوم، آنقدر که فکر کند دارم تحملش می کنم.
وقتی گفت حتما برای من هم بوده است ولی لزومی ندارد بگویم، من دیگر تکرار نکردم که من حتی قبل از اینکه خودت بدانی حس می کنم. نگفتم که تو جمعهایمان، می توانم برایت اسم ببرم و حتی مدت و شدتش را بگویم. و نگفتم که شاید فشار اینها بود که این همه به صمیمیت در جمع اصرار می کردم. برای اینکه فکر می کردم همان طور که اوایل بهم گفته بود، دارد رو بازی می کند، دارد شطرنج بازی می کند. همان طور که من با هر حرکت مهره ای بلند اعلام تغییر وضعیت می کردم، چون به شعور و شخصیتش احترام می گذاشتم و به جای او تصمیم نمی گرفتم.
وقتی سوال می پرسیدم و کلافه می شد و شکایت از روانکاوی می کرد، فقط سعی داشتم ببینم ، کارتهای دستش که فقط گاهی جابجایشان می کند چی است؟
می ترسیدم از امروز که برایم کارتهایی را رو کند که جز چند تا عدد بی ارزش چیزی بینشان نمانده باشد. و من را با هیچ کت کند.گرچه حالا نمی توانم مطمئن باشم که از اول هم جز همان چند تا کارت، چیز دیگری هم بوده.
خدایا چه رنج آور است که به جای این که آخر بازی کیش و مات را بشنوی، یک مشت کارت برایت رو بشود، که تو از وجودشان و حتی از نوع بازیش بی خبر بودی.
می گفت: فکر کردی برای چی یک دختر بعد از دو سه سال نامزدی و عقد بودن، تا لحظه ای که تو خانه اش نرود، نمی ذاره پسره بهش دست بزند؟
گفتم: برای اینکه می ترسد که اگر جذابیت و تازگی فیزیکیش را برای آن آدم از دست بدهد، چیز دیگری برای عرضه نداشته باشد و همه چیز به هم بخورد.
گفت: نه چون مردها چیز دیگری جز اینی که گفتی برایشان مهم نیست و همه اش شعار است که در عمل دو زار نمی ارزد.
گفتم: این یک جور توهین است حتی به خودت که یک زنی. همه چیز یک انسان را در این خلاصه می کنی؟
گفت: فکر می کنی برا چی می گویند عشق کور و کر می کند؟
گفتم: برای هیجانات فیزیکی و هورمونی، آدمها تصمیم عقلی سختتر می گیرند.
گفت: نه برای اینکه اگر این بعد قضیه را حل کنی دیگر عشق نمی ماند، چون هیچ مردی نمی تواند هم مثلا نیازش رفع شده باشد، هم بداند تو فلان ایراد یا ضعف را داری و هم دوستت داشته باشد.
گفتم: این چیزی که می گویی واقعی نیست. این همه آدمهایی که پس از سالها هنوز چنان گرم همدیگر را دوست دارند که...
گفت: برایم یک نمونه از این همین آدمهای گرم و صمیمی بیار که از اول بدون ازدواج با هم رابطه جنسی داشته بودند.
گفتم: نمی توانم قبول کنم. وقتی من حتی در گرم ترین لحظات هم می توانم عاقلانه ضعفهای همراهم را بشمارم و باز دوستش داشته باشم، وقتی من با گذشت زمان که بهتر آدمها را می شناسم و ناتواناییها و نا دوست داشتنیهایشان را بهتر می بینم، باز به دوست داشتنم افزوده می شود، پس یک آدم دیگر هم می تواند با چشمهای کاملا باز، بسیار بیش از قبل دوست داشته باشد.
خندید. گفت امیدوارم قبل از اینکه حس کنی دیگر توان دوست داشتن نداری، چنین اسطوره ای را پیدا کنی......


می گویم: بیان احساس سخت است یا احساسی نیست؟
می گوید: امروز نقادانه تر می بینم. اما نه که احساسی نیست. بلکه بیانش انتظاراتت را زیاد می کند.
یادم می آید: تو به بدیهیات هم شک می کنی.
یعنی باید برایت بدیهی باشد که دوست داشتنی وجود دارد. اما نباید، کاملا نباید، طلب کنی چون من مسئولیت احساسم را به عهده نمی گیرم. چون من مثل کالیگولا به آزادی مطلقی فکر می کنم که دوست داشتن آدمها برای اینکه تعهد و قید ایجاد نکند، باید جز بدیهیات بیان نشده تلقی بشود.
حالم از احساسی که جرات بیان شدن ندارد، جرات دفاع از خود ندارد، جرات اطمینان به خود ندارد، من را به هیچ می گیرد،و با غرور نداشتهء من، خودش را توجیه می کند و جرات ندارد از بدیهی بودن دربیآِد، جرات ندارد که بگوید تمام شده و از بین رفته، جرات و تحملِ از بین رفتن احساس طرفه مقابلش را برای یک سویه شدن آن ندارد، به هم می خورد.

بی خود نبود آن همه نگرانیم، همیشه در این مورد. حالا به خودم حق می دهم به بدیهیات نه تنها، بلکه به دلیل کوچکترین رفتار شک کنم.
اما حالا با این احساس توهین چه کنم؟
مدتها گذشت که به خودم بیآموزم که قبل از هر کس، من باید به خودم و کارم اعتقاد و اطمینان داشته باشم.
حال باید بیآموزم که قبل از خودم و بسیار بیش از خودم، هر کسی باید به من و کارم اعتقاد و اطمینان داشته باشد.
و گرنه من را و سهمی از زندگیش را با هزار عقلانیت، حذف و سانسور می کند، به هر قیمتی!
دلیلی که خودش را پناهنده به تو کرده بود!!!
یا نه! استوارتر و مصمم تر به سویی بروم که من ذره ای، حتی ذره ای از زندگی کسی نباشم! تلخ! اما تنها چاره!
بیزارم از زندگیها! بیزارم از قفسها! بیزارم از قفسهای دوست داشتنی یا دوست داشتن های قفسی.
"گفت: خیلی باهات موافقم. و من فکر کردم از همین می ترسم. از این که آدمی با ادعای منطق و انتقادگری، باهام خیلی موافق باشد. اما وقتی بهش گفتم حتما از من انتقاد کن، گفت اگر ببینم حتما این کار را می کنم. الآن انتقادی ندارم."
16/6/83

"این هم یک پسر دیگر، مثل پسرهای دیگر که برای اولین بار با یک دختر صمیمی می شوند، از مهربانی اش و زیبایی و جسارتش خوششان می آید(چیزهایی که می گوید)، اظهار علاقه و عشق می کنند و بعد از اینکه رابطه با یک دختر را یاد گرفتند همه چیز، فراموششان می شود و می روند دنبال یک دختر دیگر که آسانتر به دست بیآید و توقعات بزرگ و اخلاقی- شخصیتی نداشته باشد و فکر نکند، و در لحظه خوش باشد.
اما این وسط فقط تویی که انرژی می گذاری و باز خودت می مانی و خودت. و به این نتیجه می رسی که با اینکه از اول همه چیز را حدس می زدی و می دانستی به کجا می رسد، باز آگاهانه حماقت کردی و خودت را در جریان این اتفاق گذاشتی، مثل یک پتک یا یک سطل آب یخ که در لحظه ای که روی سرت خالی می شود، ممکن است از سردی و خنکی آن هیجان زده بشوی ولی فقط همان لحظهء اول است. بعدش که همهء لباسهایت خیس بود و رخوت همه جایت را گرفت می فهمی که چه اتفاقی افتاده است.
موقعی که .... با همهء شعارهای قبلیش مبنی بر عقل گرایی و دید انتقادگرایانه و تحسین منطق. و تاکید همیشه اش که اوج عقل گرایی است که به عشق می رسد، تاکید اینکه عشق بر یک پایه منطقی استوار است، و بعد از آن پیشنهاد عجیبش که من را بهت زده کرد و خودش هم از بهت و حیرت من متعجب شد و دستپاچه وووو، انگار همان سطل آب یخ رو سرم خالی شد. دلم هوری ریخت.....
با اینکه باید خیلی احساس خوشحالی می کردم، اما ته فکرم یک حس غمگین و افسوس بود. کاش بتوانم باهاش صحبت کنم. نمی توانم این همه تضاد را هضم کنم. کاش وقت بشود، کاش من بتوانم."
3/7/1383
چند صفحه دیگر از این دفترچه را بنویسم، تا معنی شاکی بودن، ملموس بشود؟
شاکی از تو. از خودم. ازتو. از خودم. از تو که بعد از این مدت، به جای عمق دادن، سرد می شوی و پا پس می کشی، با این توجیه که حالا می توانی انتقادی نگاه کنی و این را برایم تکرار می کنی که من باز به حرفهایی اطمینان کرده بودم که فقط حرف بوده است و نه یک ذره سعی و تلاش. از خودم که همه چیز را پیش بینی کردم و تمام حدسیاتم واقعی شد و باز حماقت کردم. گرچه شاید حماقت در دوره ای شیرین.
این چه توقعی است که تمام خاطرات و گذشته ای را به یاد بیآورم که بر اساس حماقت شکل گرفته و اذیت نشوم؟
من رکم و به تواناییهایم و خواسته ها و کرده هایم آگاه و اتفاقا بدون احساسات. من نمی توانم، این حماقت را حداقل تا وقتی که جبران نکرده ام بر خودم ببخشم. و شک نکن که تو را نیز سهمی از این حماقت می دهم. همان جور که تو من را. و واقعیتِ بدون شعار و آرمان گرایی، چیزی که داریم باهاش زندگی می کنیم نه اینکه می خواهیم بهش برسیم این است.
آخ شب لعنتی! خسته شدم از بس نوشتم و فکر کردم و به خاطر آوردم و افسوس خوردم.
آخ شب لعنتی! با این سردرد، من را از پا نمی اندازی! خودت از پا بیافت که لاآقل زمان نوشتن و باز نوشتن و اندیشیدنم را بگیری.
آخ شب لعنتی! به چشمهایم رحم کن که گریه و بی خوابی، زندگی اجتماعیم را مختل می کند.
آخ شب لعنتی! لاآقل تو مواظب غرورم باش و کمی، فقط کمی من را بخوابان.
آخ شب لعنتی! در ذهنم حک کن پررنگ که آنچه از هنجار من شکاندم باعث این اتفاق نبود، گرچه بود. آنچه از عادت من خرق کردم، باعث این حماقت نبود، گرچه بود. آنچه از ایمان که من به هدفم خودم و همراهم داشتم، باعث این اشتباه نبود، گرچه بود.
آخ شب لعنتی! یادت بماند من آدمی نیستم که با اشتباه در یک نمونه، در یک مثال، از نظریه ای که تمام زندگیم بر آن پیش رفته، دست بکشم. تو نیز یادت باشد که حق نداری این را به من القا کنی.
آخ شب لعنتی! بدان که من از همین لحظه ها در بازبینی رفتار و کردار و اندیشه هایم هستم، پس من را آدم شکست خوردهء غمگین ندان.
آخ شب لعنتی! تو! بیآموز ندانسته هایم را تا این زمان. تا موعد تو.
آخ شب لعنتی....آخ شب لعنتی.....آخ شب لعنتی........!

سه‌شنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۴

  • هی وبلاگ! می خواهم باهات اتمام حجت کنم. حدود نیم ساعت دنبال یک امکان گشتم که بشود حذفت کرد یا بشود اسمت را عوض کرد در دامنه. اما نشد. یا نبود یا حداقل من نیافتم.
    چون دیگر درت احساس آرامش و امنیت قبل را نمی کنم، گرچه قبلش هم احساس امنیت کامل نبود.
    اما خوب از آنجا که از اول هم تو را ساختم نه برای اینکه کسی بخواند، بلکه برای خودم که بلند بلند فکر کنم و متمرکز بنویسم، پس باز هم ترجیح می دهم خودم را سانسور نکنم.
    حالا هر اسم دیگری که رویت می گذارند یا هر انگ دیگری که بهت می زنند، برایم مهم نیست. کسی مجبور نیست تو را بخواند و بپذیرد. من خواستم پنجره ات را به روی کسانی که تحملت را ندارند ببندم، ولی خوب حالا که نتوانستم.


  • جامعهء مردسالار سنتی که ادعای مدرن بودن و حتی پست مدرن بودن دارد، هنوز هم دنبال آتو می گردد از دست زنها. هنوز هم به آنها به چشم یک زن نگاه می کند، نه یک انسان. از بین 9 نفر که هشت تای آنها مرد هستند و در جریان زندان ابوغریب متهم بودند و محاکمه شدند و مجرم شناخته شدند، فقط خبر دختر 22 سالهء بین آنها را پررنگ منعکس کردند. چون هنوز هم فکر می کنند زنها صلح طلب و احساساتی هستند و جنایت برای آنها بسیار بدتر از جنایت برای مردهاست.
    با این اوصاف در ایرانِ در حال پیشرفت که هنوز هم سر جزئیات سنت درگیر است چه توقعی می شود از همشهری، همکار، همدرس، همداستان، همسر، دوست داشت؟
    من به تو فرصت خطا و آزمون می دهم، بارها و بارها، چون تو انسانی با خطا، و تو از این راه به کمال می رسی، و من حتی در اوج عشق هم تو را بی نقص تصور نکردم و امکان نقد را از خودم نگرفتم ولی انگ بی غروری، بگذار راحت بگویم بی رگی، بی غیرتی می خورم. و تو به من فرصت اشتباه نمی دهی، چون من همان الههء مطلق ِ معصومم در ذهنت که اگر خطا کردم، از بهشتت رانده می شوم و تو به غرور حفظ شده ات افتخار می کنی. و به نقاد بودنت در نهایت بی احساسی می بالی.

یکشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۴

یک سالگی !

دفترچه، شبیه یک موج سینوسی است یا شاید هم شبیه sinc . حتی از همان هفتهء اول اوج و فرودها شروع شده بوده است. حتی در اوج هیجان و اشتیاق، یک کلمه هم، فکر متقابل ایجاد کرده است و بعضی وقتها هم موجب دردسر و ناراحتی شده است. اما چیزی تکرار نشده است. حتی اوج و فرودها یکسان نبوده است.
دفترچه می گوید: جسور بود و رک. راحت ابراز احساس می کرد و از واژه ها خوب و به جا استفاده می کرد. دفترچه تعریف می کرد: قبل از هر تقابلی برایت گفت:"مرسی از با هم بودنمان." و تو به با هم بودن فکر کردی.
دفترچه می گفت: شکه بودی. نمی دانستی چی می خواهی و چی می شود، اما می دانستی چه می کنی. دفترچه می گفت خاطره اش را در ذهنت نشاند. کاشت. با جسارت و محبت و اطمینان کامل. و تو نوشتی: " این اگر اسمش عشق است، نمی توانم هضمش کنم. باید فکر کنم. باید بتوانم تناقض را بیان کنم. "
دفترچه به یادم آورد: او بسیار دوست داشتنش را بهت متذکر شد و خواست:" مطمئنم از این به بعد تنها نمی توانی این را گوش بدهی، مگر این که گریه ات بگیرد." و تو همان شب به دفترچه گفتی: "فکر میکنم دوستش دارم! نمی دانم!" و بسیار و بسیار و بسیار به آسمان نگاه کردم.


و حالا هنوز هم نمی دانی، گرچه به دانستن خیلی چیزها نیازی نیست. زندگی دانسته ها را تعیین می کند. اما به دست آورده هایم و از دست داده هایم بیشمارند. بیشمار از تمام سالهای دیگر زندگیم. و این یعنی من زیر و رو شدم. و شده ام. و این یعنی من تغییر کردم و کرده ام. و این یعنی من این یک سال زندگی کردم.و کرده ام. زندگی... زنده گی .... زنده بودن ..... زیستن ..... . اما نه تنها!دلم بی منطق، بی دلیلی برای خودم لرزیده است. چشمم، بی منطق، بی دلیلی برای خودم گریسته. قلبم بی منطق، بی دلیلی برای خودم خوشحال شده. ذهنم، بی منطق، بی دلیلی برای خودم، اندیشیده. روحم، بی منطق، بی دلیلی برای خودم پژمرده و نیز گسترده.
و اگر بگویی همهء اینها بسیار بسیار بسیار بیش از آنکه باید، بوده.... می گویم: تو، من، ما،لایق ما، بسیار بسیار بسیار بیش از آنکه باید، است.
باور کن دفترچه تعریف کرد: تو نیز این را می گفته ای.

چهارشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۴

  • این روزها اگر از جلوی هتل لالهء تهران رد بشوی، کلی پرچم رنگی می بینی که برای خودشان، تنهایی خوشحالند. رویشان نوشته"جشنوارهء بازیهای اسلامی زنان" ....
    من سخت در عجبم که بازی اسلامی چه جور بازیی است؟ یا بازی اسلامی زنان چه جور بازیهایی است؟ یا مگر در ایران به طور رسمی بازیی که از نظر اسلامی مشکل دار باشد هم می شود انجام داد؟ آن هم برای زنان؟..... .
    احمقانه است، تو دربه در دنبال مفری هستی برای ورزش، در پایتخت و کلانشهر تهران و راحت نمی یابی، آن وقت بودجه صرف می شود که از کشورهای اسلامی مهمان دعوت کنیم و بازی( فراتر از ورزش) اسلامی، یادِ زنانشان دهیم.

  • شاملو می گوید:
    "دیوارها زندان را محدود می کند،
    دیوارها زندان را محدودتر نمی کند. "
    یک بار دیگر هم این را برایت نوشتم، اما مفهوم نبود.
    این بار اما ... زمان انتظار، مثل دیوارهاییند که زندانِ انتظارت را تنگتر نمی کند. این اجازه را بهشان نده. در زندان هم می شود به شادی فکر کرد.

چهارشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۴

!

تمام روز چشمهایم می سوخت. از بس تمام شب، بی وقفه و بی خواب، هر چی اشک بلد بود، ریخت.

کمتر از نیم ساعت خوابم برد. رودخانه ای سیاه، عمیق، تاریک، پر لجن. باید می پریدم و این تنها راه رد شدن بود و من مردد، مرگ حتمی بود. صدای جیغ و محو شدن آدمهای شلوغ دور و برم. و دوستانی که رفتند و سراپا لجن نفس نفس زنان و عریان بیرون آمدند و من مضطرب از این عاقبت می دانستم که نمی توانم مثل آن دو شوم. من از ترس و تردید می لرزیدم و از تشویش از خواب پریدم.

چند خط کوتاه و نفس گیر. اما کمی خوشحال که خبر دیگری را ندیده است، تو این شرایط.
اما دید.
کاش آزادیش را زودتر پس می دادم، یا کاش شرایطش را درهم تنیده نمی کردم.
کاش احساسم هیچ وقت...... .

دوشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۴

نمی شود...


نمی شود نمی شود نمی شود به آدمها اعتماد کامل کرد آن جور که من کرده ام.
نمی شود نمی شود نمی شود همه چیز را باور کرد آن جور که من کرده ام.
نمی شود نمی شود نمی شود به صداقت و تعهد آدمها اعتماد کرد، آن جور که من کرده ام.
نمی شود نمی شود نمی شود که توقع داشت آدمها در اوج صداقت، حقیقت را پنهان نکنند، آن جور که من توقع داشته ام.
بچه ها را دیدی وقتی در جواب سوالشان، به جای جواب درست، برایشان یک ذره از آن حقیقت را به شکل داستان می گویند، چنان قانع می شوند، که گاهی عذاب وجدان می گیری از چیزی که بهشان گفتی.
نمی شود نمی شود نمی شود مثل بچه ها، همان چیزی که می شنوی را بپذیری و قانع بشوی، همان جور که من پذیرفتم و قانع شدم.
نمی شود نمی شود نمی شود کسی را ببخشم که حقیقت را از من پنهان می کند، مبادا که تحمل حقیقت را نداشته باشم، یا مبادا که ازش متنفر بشوم؛ همان جورکه گفته بودم که مسئولیت احساساتم را به خودم بسپار و حقیقت را بگو.
نمی شود نمی شود نمی شود وقتی حس می کنی و می دانی دوستت ندارد، دوستت دارم را بشنوی و باور کنی، همان جور که من کردم.
حالا من و این همه اشتباه.....!
نمی شود نمی شود نمی شود!
بین دو نفر که یکی از آنها را تو بیشتر دوست داری و دیگری تو را بیشتر دوست دارد ترجیح می دهی با کدامشان رابطه داشته باشی؟
سوال ساده ای نیست باید بین ایده آل هایت و سلایقت که باعث می شوند آدمها در دراجت مختلف برایت دوست داشتنی بشوند، و نیاز به دوست داشته شدن، یکی را انتخاب کنی. این که برآورده شدنِ این نیاز برایت در آن شرایط، مهم تر است یا نیاز به آشنایی و دوستی با آدمی که فکر می کنی برایت پذیرفتنی و دوست داشتنی است، باعث می شود انتخاب کنی.
اکثر دخترها دومی را انتخاب می کنند، و بیشترین دلیلشان هم ترسِ از دست دادن آن آدم است. در مورد پسرها درست نمی دانم، هر دو موردش را تقریبا به یک نسبت دیدم، اما اکثر پسرهایی که فرد دوم را انتخاب کردند، غرورشان بیش از هر چیز دیگر به چشم می آمده.
همیشه در جواب این سوال به خودم می گفتم، این بدیهی است که من اولی را انتخاب کنم. اما حالا.... باید فکر کنم. شاید لازم است خودم را دقیقتر و بهتر بشناسم.... بدجوری تو ذوقم خورده است. از نمود بیرونی خودم، از غرور طبیعی هر آدمی که در من ..... بدم آمده است. شاید لازم است سنگ بشوم، شاید لازم است برای مدت طولانی برای خودم دوست داشتن را ممنوع کنم. شاید هم اشکال از ساختارهای سنتی پوسیده و تعصاباتِ مزخرف سنتیی که شکل مدرن گرفته و برچسب آزادی خواهی خورده است.

یکشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۴

دور ...؟



عشق عشق می آفریند
عشق زندگی می بخشد
زندگی رنج به همراه دارد
رنج دلشوره می آفریند
دلشوره جرات می بخشد
جرات اعتماد به همراه دارد
اعتماد امید می آفریند
امید زندگی می بخشد
زندگی عشق می آفریند
عشق عشق می آفریند.

این عکس را اتفاقی پیدا کردم. خیلی جالب است. به همین تلخی، به همین واقعی، به همین زیبایی، به همین خالی، به همین پری ، به همین ..... . من، ما ، پر از تناقضیم که گاهی زیبا به نظر می آید.