چهارشنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۰

18 ژانویه 2012

چون به لعلش می رسی جان بده و دم نزن
مزد چنین عاشقی، نقد روان دادن است

نمی خواهم عکس جدید گلشیفته را در شبکه های مجازی یا اینجا به اشتراک بگذارم و نه هیچ حرفی راجع به اش بزنم.
وقتی عکس بدون هیچ توضیح و کامنت و بیانیه ای هست، یعنی در سکوت عکس را و هر حسی را که دریافت می کنم، ببینم و سکوت.

در عوض می خواهم امروز از اعتراض برنامه ریزی شده و با توضیح و بیان واضح اعتراض ویکی پدیا یاد کنم و حمایت و همراهی گوگل و فیس بوک از این اعتراض. ایده ای که نمونه اش را از وبلاگهای سالهای قبل فارسی به یاد دارم در اعتراض های مدنی به حقوق شهروندی دستگیر شدگان و یا درخواست ها و مطالبات مدنی دیگر.

حالا باید تعداد وبلاگها و سایت های داخل ایران را که مشمول ویرایش وزارت ارشاد شده اند و گفته و ناگفته فیلتر شدند و همچنان حاضرند ایده های اعتراضات مجازی- مدنی را همراهی کنند، برشمرد.

پنجشنبه، دی ۲۲، ۱۳۹۰

بی موضوع

خوب بالاخره دارو هم قالش کنده شد.

آن همه ادا که خودمان داروی ام اس را تولید کردیم و آرژانتینی وارد کردیم ارزانتر و بهتر و دارو به هر حال ممکن است گران بشود؛
داروخانه های هلال احمر یکی دو هفته ی آخر، ضد و نقیض جواب دادند که دارو داریم، نداریم، چند تا مانده است، نمی دانیم. تماس را قطع کردند و بقیه قایم موشک بازی ها...

نتیجه شد: داروی ام اس 377% گران شد.
یعنی با حداقل حقوق کارگری، به جای مرگ تدریجی زودرس، خودت را بکشی بهینه تر است.


نمی خرم. همین. 

حالا در پردرآمدترین سالهای فروش نفتی کشور در تاریخ، از جیب بیماران باید کمبود پولهای اختلاس شده هزاران میلیاردی و کاخ های کانادا و باج های به آمریکای جنوبی برای ماست مالی حماقت ها و بی اخلاقی های آقایان و قدرت طلبی بی نهایت خیابان فلسطین نشینان دربیاید.

چهارشنبه، دی ۱۴، ۱۳۹۰

دوشنبه، دی ۱۲، ۱۳۹۰

داستان بایگانی و صنعت

هر چند آمار مالی کارهای بازرگانی و تجاری و صنعتی سپاه و شرکتهای اقماری ریز و درشت وابسته به آن قطعی و موثق نباشد و حتی به طور کلان هم ارائه نشود، فقط برخوردهای کوچکی که با همین خرده شرکتهای وابسته پیش می آید، کفایت می کند که چند نکته مشخص بشود:

یکی تفاوت دریای سرمایه ای است که به طور نمونه در بخش صنعتی، خرده شرکتها در آن غوطه ورند با سرمایه های کارخانه ها و تولیدکنندگان مستقل صنعتی.
دیگری تعهد و دانش کاری و مسئولیت پذیری در قبال سرمایه، باز در خرده شرکتهای وابسته.

خریدهای فله ای تجهیزات صنعتی، کاری نیست که هر صنعتکاری از پسش بربیاید یا به نظرش اصلن مقرون به صرفه باشد.
حتی ماشین سازانی که به عنوان مثال در یک مورد از این دست لوازم، بعد از آزمایش و تست چندین ماهه یا حتی چندین ساله مطمئن شده باشند، بیش از تعدادی که خودشان معمولن سفارش ساخت ماشین دارند و 2-3 مورد هم به عنوان یدک، بیشتر نمی خرند. 
تازه همان تعداد هم به هر علتی که دچار مشکل بشود، اولن با دقت نسبی قابل قبولی سعی در علت یابی می کنند؛ دوم هم تا رفع نهایی عیب و تست های دقیق بعد از رفع اشکال بسیار مصر و پیگیر هستند. 

دو جمله بالا، کلی هستند و در مورد هر فرد و یا شرکتی، با توجه به شخصیت آن فرد و یا نوع کار آن شرکت، ممکن است با تغییرات کوچکی صادق باشد. 
اما دوست دارم همین جا چند تا نمونه را بگویم که معلوم  بشود دقیقن منظورم چی است.
مثلن یک شرکت-کارخانه از تجهیزات صنعتی در خط تولید (هر چیزی) استفاده می کند. از کار خوابیدن هر خط تولید کارخانه، معمولن هزینه های خیلی زیادی را به آن کارخانه، به طور کل، شامل سرمایه گذار، گرداننده، و حتی کارگران، تحمیل می کند. از هزینه های منابع مصرفی مثل برق و گاز و آب گرفته تا هزینه های منابع انسانی، نمونه خیلی ساده، حقوق کارگران. این هزینه ها تحمیلی اند، چون شرکت، این هزینه ها را پرداخت می کند ولی در عوض تولیدی در آن خط وجود نداشته است که هزینه ها را تامین کند، دیگر چه برسد به سوددهی.
بنابراین هر اشکال کوچک در خط تولید در هر شرایط (آب و هوایی، ساعات کاری یا غیرکاری، دسترسی به محل کار و ...) باید با نهایت سرعت و دقت برطرف بشود. ممکن است کارخانه بین جاده ای باشد و ساعت 1 نیمه شب خط بخوابد، دست کم تا سه ساعت بعد، یعنی 4 نیمه شب منتظرند که علت اشکال و راه حل برطرف کردن آن را بشنوند و ترجیح دارد که تا قبل از شروع شیفت کاری بعدی که معمولن 6 صبح است برطرف شده باشد.

اما یک شرکت-کارخانه کوچک تر که خط تولید، دائم کاری نیست یا حالت های جایگزین یک خط تولید وجود دارد، در صورت اختلال، دقت بیشتر و سرعت کم تری لازم دارد. مثلن تمام پروسه پیداکردن علت و برطرف کردن آن تا 2 روز (کاری و گاهی هم حتی غیر کاری).

اگر استفاده در مرحله تست باشد و آزمون و خطا، دیگر دقت آنقدر موثر می شود که ممکن است سرعت به طرز باورنکردنی کش داده بشود. یعنی پروسه حتی تا یک ماه هم طول بکشد، به شرط اینکه راه حل جایگزین هم ارائه بشود.

اما در هیچ دسته از انواع صنعت کاران، دیده نمی شود که تجهیزات صنعتی را به تعداد زیاد خریداری کنند، و بعد از ایجاد اشکال مشابه در تمام آنها، بدون مشخص شدن علت اشکال، در بدترین حالت، تجهیزات را در انبار رها کنند (این را مخصوصن می گویم، چون فرآیند انبارسازی تجهیزات صنعتی هم می تواند مهم و البته پر هزینه باشد) و سراغ مدل دیگری بروند. داستانی که در مورد شرکت های اقماری سپاه وجود دارد.

و چطور این داستانها عمومی می شود، وقتی که تحریم، تهدید به جنگ، بالارفتن نرخ ارز و نرخ تورم داخلی و و و... شرکت های برادران را وادار می کند که به تجهیزات خراب بایگانی شده، مراجعه کنند و بخواهند اشکال آنها (باز هم فقط اشکال و نه علت اشکال، چون موضوع سر امنیتی است و جز نومهندسان معتقد، کسی را شایستگی نگهداری این سر نیست) برطرف بشود.

بنابراین اگر تحریم ها و تهدیدها، درِ انبارهای سرمایه های ملی را باز کنند، باز هم روش ورود به انبار و استفاده بهنیه از آن را خودمان باید پیدا کنیم.

شنبه، دی ۱۰، ۱۳۹۰

شوخی های واقعی

یک بار پیامک (اس ام) می آید که مبلغ این دوره تلفن همراه، فلان قدر شده است. مهلت پرداخت 5 دی ماه . حدود 10 روز زودتر از مهلت پرداخت دوره های قبل.

روز 4 دی یک بار دیگر پیامک می آید که مهلت پرداخت صورت حساب تا 14 دی ماه تمدید شد.

دوباره یک پیامک دیگر که مشتری گرامی با تقسیط پرداخت صورتحساب این دوره حداکثر تا تاریخ 14 دی ماه از جوایز ارزنده و ... بهره مند بشوید!

نمی دانم اصل داستان چی است. هیچ وقت هم قرار نیست مردم بدانند، درآمدها و مخارج داخلی چی است و چطور خرج می شود و کی خرج می کند.


ولی آنچه که به نظر می رسد این است که نقدینه مخابرات کم آمده است.
 تصمیم به این شده است که، تو این اوضاع که دیگر گفتن هم ندارد، به مردم فشار دیگری وارد نشود.
اما خوب واقعیت را نمی شود کاری کرد که به هر حال پول نداریم...

واقعیت ها شبیه به شوخی به طور بدیهی غیر منطقی و طنز گونه می شود.





شنبه، آبان ۲۱، ۱۳۹۰

salt 2011

فیلم سالت که آنجلینا جولی سفیر صلح سازمان ملل متحد در آسیا و ... در آن بازی کرده است، شبیه بقیه فیلم های هالیوود بیشتر این احساس را در من به وجود آورد که دارم از صدا و سیمای ( حالا نه خودمان، ولی در همان طیف) ایالات متحده آمریکا فیلم می بینم.
فیلمی که این همه آشکار پیام سیاسی بدهد و همه شعور و احساس تو را بخواهد لای ژانگولرهای این خانم زیبا و خوش نقش کادو پیچ شده بیاندازد به زباله دان تاریخ، جدن حس بدی داشت.

"اولین سالت" که آنجلینا جولی نقش او را بازی می کند، مامور SIA (سازمان امنیت آمریکا) است. از بچگی تحت آموزش روسیه بوده است و بعد از مدتی از کمپ آموزش های امنیتی روسیه فرار می کند و بعد یک دفعه مامور آمریکا می شود. به همین سادگی و پذیرندگی است سازمان سیا!
در کره شمالی حبس و شکنجه می شود تا با دم عشقولانه همسر آینده اش، با اینکه به اتهام جاسوسی برای روسیه زندانی بوده است، با یک نفر دیگر مبادله می شود. اگر کره شمالی خیلی خفن تر است اما نیروی عشق در هالیوود بیشتر ار بالیوود هندی معجزه می کند.
ماموران باوفای سیا، نخست وزیر کشورشان را هم نجات می دهند، اما به هویت جاسوسانه خودشان خیانت نمی کنند.
چیزی که در مفهوم فیلم آزارنده بود اسم تهران و مکه است که جز اهداف انفجار اتمی توسط روسیه است که در دقایق نهایی فیلم، توسط خانم سالت نجات داده می شود.
اِو، یا همان مامور سیا، به راحتی آدم می کشد، هر تعداد. در هر سطح. به راحتی همسرش را قربانی می کند و در عوض انتقام می گیرد و و و ... در عوض تهران و مکه را از انفجار هسته ای نجات می دهد.

حتمن هم سفیر صلح و نماینده سازمان ملل در امور آوارگان و پناهندگان باید این نقش را بازی می کرد.

وقتی فیلم تمام شد، ذهنم شبیه وقتی بود که فیلم های شعاری، ذوق زننده و عاری از هنر دفاع مقدس دیده است.

چهارشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۹۰

آن کار دیگر


نزدیک یک هفته است که همه جا خبر از بی اخلاقی دو بازیکن هم تیمی، در بازی پرسپولیس و داماش است.
صفت ها در توصیف رفتار مذکور، این طور نوشته شده: شوک تاریخی در مسابقات فوتبال، مذموم و زننده، حرکت ناشایست، نامناسب بی ادبانه و غیر اخلاقی، حرکت زشت غیر عمدی، شادی غیر طبیعی و جنجالی، رفتار زشت و تاسف برانگیز و ...
از قضاوت شدید  و منفی گرفته است تا توجیهات طبیعی و غیر عمدی.
وقتی فیلم داستان را دیدم، خیلی برایم عجیب بود. البته نه رفتار بازیکن ها، بلکه واکنش رسانه ها و داغ شدن خبر.

دو موضوعی که به نظرم رسید با این داستان در ارتباطند ولی هیچ وقت، چنین جو شلوغی برای آنها به پا نشده:
یکی اینکه همچنان جو استادیوم های ورزشی و حرفها و حرکاتی که بین تماشاگران وجود دارد، جزء قویترین نقاطی است که دلیلی برای عدم حضور زنان در استادیوم های ورزشی گفته می شود. حالا چطور می شود که با چنان جوی یک دفعه چنین حرکتی این همه قبیح به نظر می آید و این همه مذمت می شود؟!!
نمی شود از بازکنان انتظار داشت که با گوشهای بسته بازی کنند و هرگز انواع و اقسام شعارها و دشنامهای جنسی و رفتارهای سمبولیک تماشگران موافق و مخالف تیم خود را نشنوند که به دفعات در مورد فرد و خانواده و داور و مربی آنها پخش می شود. ساده اندیشی است که فکر کنیم این همه هجمه جو تماشاگران، بر بازیکنان بی تاثیر باشد و البته بلعکس.
جالب ترین قسمت قضیه این است که کسانی خواستند غائله را بخوابانند این طور توجیه کرده اند که این نوعی رفتار طبیعی و ابراز شادی بوده است و البته غیر عمدی.
بخش دوم این است که چنین رفتاری و یا دیگر آزار جنسی، برای زنان در ایران اصلن چیز غریب و غیر منتظره نیست. بلکه شاید بشود راحت گفت که اکثر زنان ایران دست کم یک بار در طول عمر خود با چنین آزار جنسی مورد خشونت قرار گرفته اند. اما قابل تامل اینجا است که وقتی در مورد خشونت جنسی راجع به زنان صحبت می شود، هزار جور توصیه ردیف می شود که حتمن حجاب زنان، حتمن آرایش زنان، حتمن رفتار اغواگر زنان و و و  باعث تحریک مردان شده است و چنین آزاری را به دنبال داشته است، اما در این مورد بلافاصله رفتار، ناپسند و غیراخلاقی و زشت و چه و چه برچسب می خورد.

حالا اگر بخواهم همه اینها را جمع کنم به یک تربیت فرهنگی می رسم که شاید موضوع شوک انگیز داستان، همین باشد.
رفتار جنسی به طور طبیعی و غیر عمد (بخوانید بداهه و بدون فکر) جز اولین رفتارهای کنشی به احساس شادی است. اگر فحش های تماشاگران و نزاع های خیابانی را هم به این مقوله اضافه کنیم، جمله قبل این طور تکمیل می شود که رفتار جنسی (آزارهای جنسی) به طور طبیعی و بداهه جز اولین واکنش ها در زمان شادی و خشم است.
و از آن شوک انگیزتر، هیچ کنترل و تربیتی بر رفتار تربیت شده جامعه در مواجه با رفتار (فرض کنیم بدیهی) در آزردن زنان وجود ندارد.

نتیجه کل داستان: شوخی جنسی بد و غیر اخلاقی است، فقط جلوی دوربین. وگرنه بدیهی است.
رفتار جنسی برای شادی طبیعی است و غیر عمد.
رفتار جنسی مردان بر مردان بسیار مذموم است اما رفتار جنسی مردان بر زنان به دلیل اغواگری خود زنان است.

دوشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۹۰

انتخاب فریز شده


قبلن نوشته بودم که خانم دکتر، متخصص زنانی که برای معاینه می روم، نگران بیماری ام اس من شده بود و دفعه دومی که ام اس را فهمیده بود و پیشش رفتم کلی مقاله راجع به آن رو میزش بود. کلی مراقبت مضاعف می کند و همه چیز را هر بار دقیق با نورولوژیستم کنترل می کند و هی خرج آزمایش و سونوگرافی، در انواع مختلف و تست های مختلف تشخیص سرطان در رنگها و سایزهای متنوع رو دستم می گذارد و در عوض خودش حق ویزیت را یک خط در میان نمی گیرد.

بار آخری که نتیجه چهار تست عجیب غریب را برده بودم، با خوشحالی اعلام کرد که همه چیز نرمال است و حتی در بهترین حالتی است که یک زن سالم باید داشته باشد.

به طور طبیعی راجع به تصمیم بارداری هم پرسیده و هر بار باز جواب من را به روز شده، می پرسید. گفته بودم، کلن به نظرم منتفی نیست ولی نه به این زودی. سه- چهار دقیقه ای راجع به کارهایی که بعد از تصمیم باید من و او به عنوان پزشک، انجام بدهیم توضیح داد. و با این سوال تمام کرد که حالا الان نه، شش ماه – یک سال بعد که می خواهی؟
دهنم از تعجب باز ماند. گفتم نه، زودترین حالت شاید پنج- شش سال دیگر.
زد زیر خنده و گفت: عاشقتم! یک ساعتم دارم توضیح می دهم برای پنج سال دیگر!

وقتی تست های آخر را دید، دوباره نظرم را راجع به بارداری پرسید و جواب من همان قبلی بود.

دیگر موضوع جدی بود. راجع به ریسک کلی بارداری برای من توضیح داد و احتمال اینکه هر چه دیرتر خطر ناباروری و درمان آن و حمله ام اس بیشتر بشود. و از شرایط اجتماعی- اقتصادی- فرهنگی- سیاسی که نگرانش بودم گفت و اصرار که بیشتر و سریعتر به موضوع فکر کنم.

اول گفتم که خیلی هم اصراری نیست، اگر آسیبش زیاد بشود، منصرف می شوم. با شوخی ادامه دادم، البته اگر می شد نوزاد را فریز کرد، تا چندین سال بعد، خیلی زود دست به کار می شدم.

وقتی خبر تخمکهای فریز شده را دیدم، واقعن خوشحال شدم. نه برای خودم، چون من بجز تخمک بارور سالم، جسم کاملن سالم پرورنده جنین هم لازم دارم. بلکه برای زنان که حق انتخاب خود را در زمان، از تمام امکانات طبیعی به تدریج کامل می کنند.
یادم بماند متن خبر را پرینت شده برای خانم دکتر ببرم.

دوشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۹۰

دنیای دروغها

چهارشنبه عصر، یادگار را پایین می آمدیم. یک ماشین شاسی بلند سفید با سرعت از پشت چراغ زد، کنار رفتم مثل برق پیچید تو فضل الله شمال. از کنارم که رد شد پرچم کوچک سوئیس جلوی ماشینش بود. یک ماشین مشابه دیگر هم پشت سرش. پلاک ماشین ها سیاسی بود. دو تا کله جوانک، صندلی پشت نشسته بودند و تقریبا وسط صندلی رو به جلو که بخواهند مسیر را نگاه کنند یا نمی دانم چی...

 یکی از دو آمریکایی تازه آزاد شده گفته است: «ما در دنیای دروغها و امیدپوچ زندگی کردیم» 
یاد تمام کسانی افتادم که تا چندین روز نمی دانستند عزیزانشان کشته شده اند و در سردخانه مردگان به سر می برند. یاد تمام کسانی افتادم که نمی دانستند، تا چند روز دیگر باید اتاق خالی را تنها تحمل کنند. یاد تمام دروغهایی افتادم که هر روز ماها را دروغگوتر می کند.

خیلی راحت دروغ می گوییم، و می گذاریم به حساب زرنگی.
خیلی راحت دروغ می شنویم و می گذاریم به حساب زبلی طرف مقابل.
حواسمان نیست جایی را که در آن زندگی می کنیم، داریم کثیف تر از دریای خزر می کنیم و برگرداندن آن به قبل هر دقیقه که می گذرد، به اندازه چندین سال وقت لازم دارد.

چهارشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۹۰

مجلسی ها هم بازی!

این هم ادامه دعوای داروها، که یکی دو تا پست پیش نوشتم. مجلسی ها آمدند وسط... 

اما خنده ی ماجرا هم این است که قرار است بروند کارخانه های نداشته تولید داروی ایرانی را بازدید کنند

خرده خانم و تضعیف مردم

 "در مقایسه با سینما که چهار دهه است با آن زندگی می کنم، تئاتر دنیایی است به کلی متفاوت. در سینما همه چیز، همه چیز در اختیار توست و در تئاتر این اختیارات بین تو و بازیگران تقسیم می شود. تئاتر برایم تجربه ای شاق بوده است و به همان اندازه شوق انگیز."
این نوشته کیومرث پوراحمد است بر تراکت های اولین تئاتری که آن را کارگردانی کرده است.
خرده خانم، با روایتی نه چندان جدید از دوران پیش از مشروطه، با تعدا زیادی بازیگر که فقط از بازی 3-4 نفر آنها استفاده شده است. و در کل، تمام نمایش بر بازی گلاب آدینه می چرخد.
نمی خواهم مفصل در مورد نمایش بنویسم، فقط یک گلایه:

نمایش با فرار میرزا نامی که در نمایش به عنوان منورالفکر شناخته می شود، همراه «خرده خانم» یکی از زنهای صیغه خوانده حرمسرای شاه شهید (ناصرالدین شاه)، که عاشق همدیگر می شوند با جمله میرزا با مضمونی که می نویسم، تمام می شود که:

" ما صبح که گلها و شکوفه های این خاک روییده باشند بر می گردیم"

 شبی که من تئاتر را دیدم سالن پر بود از هنرمندان و اساتید هنر و حتی حقوق که برای دیدن نمایش آمده بودند.
احساسم بعد از نمایش این بود که در یک سالن خارج کشور برای مهاجرت کرده ها و تبعید شده ها از کشور نمایش اجرا شد. در حالی که بین آن 200 نفر تماشاگر دست کم 50-60 نفر روشنفکر، هنرمند، صاحب فکر یا هر اسم دیگر ...، بودند که هنوز با همه سختی ها و فشارها در ایران بودند، کار می کردند و یا حتی سکوت فعالانه کرده اند ولی همین جا هستند و شاید به این فکر می کنند که به صبح رساندن، و رویش شکوفه ها با دست غیب، و از راه دور و بیرون از گود ممکن نیست.

در تمام 15 دقیقه بعد از نمایش که گلاب آدینه از روی سن، هنرمندان و استادهای را می دید و اسم می برد و با احساس ازشان تشکر می کرد و یا حتی می آمد پایین و در آغوش می فشردشان، دلم می خواست به پوراحمد بگویم، این تئاتر برای این قشر نبود. چه حرفی داری برای اینها بزنی؟ جز فرار؟