سه‌شنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۴

آزادی اندیشه سردیه یا گرمی ؟

یا گوشهای من نسبت به این موضوع تیز شده است یا یک تغییر زیرساختی دارد در عرف صورت می گیرد نسبت به زندگی مشترک، نسبت به زنان و تواناییهاشان و نسبت به آزادی جنسی خارج از محدودهء خانواده.
می گوید ( 35 ساله متاهل دارای یک فرزند/ مرد ): استقلال یک خانواده مهم تر از تشکیل آن به هر قیمتی است. مگر تو این هفت- هشت سال اگر آنها با هم زیر یک سقف نباشند چی می شود؟ مگر با هم می خواهند چه جور آپولویی هوا کنند که حتما باید زیر یک سقف باشند و غیر از آن، هیچ راه دیگری نشود؟
می گوید ( 36 ساله متاهل دارای یک فرزند/ زن ): اگر الآن من و همسرم از هم طلاق بگیریم کی می تواند امنیت من را به خطر بیندازد؟ ( و پوزخند می زند.)
می گوید ( 20 ساله مجرد / زن ): نه اصلا کاری ندارد! فقط کافی است به پدر و مادرم توضیح بدهم که ما چند وقت است با هم آشناییم و آنها در جریان باشند، دیگر حرفهای بقیه را خودشان جواب می دهند.
می گوید (42 ساله مطلقه دارای دو فزرند/ زن ) : فقط مامان بابایت را در جریان بگذار که نگرانت نشوند، وگرنه اگر منطقی توضیح بدهی آنها راحت تر بهت اعتماد می کنند.
می گوید ( تو تاکسی پشت نشسته بود سنش را نفهمیدم، اما مجرد کمتر از 30/ زن ): ای بابا ازدواج کنند که چی بشود؟ برن با هم زندگی کنند اگر خیلی همدیگر را دوست دارند و راست می گویند اگر یک مدت دوام آوردن و همه چی خوب بود آن وقت ازدواج کنند.
می گوید ( حدود 40 ساله متاهل / مرد ): بعد از نه ماه طلاق می گرفت. گفتم تو کار خوب و عاقلانه ای می کنی که الآن جلویش را می گیری به جای یک عمر زندگی با بدبختی.
و هزاران نفر دیگر که تصادفی هر روز و هر جا می بینم و ازشان می شنوم.
با همهء اینها من با ادعای آزادی و استقلال اندیشه و رفتار، با یک بغل احساس و یک مشت ِ پر زنانگی، یخ کرده و مسخ شده ذهنم به خودش می پیچد و احساسم بایکوت می شود و تمام جسارتم پشت دیوارهای بلند ته ماندهء سنتی که دارد ناچار آب می شود، قایم می شود مبادا کسی ببیندش و از نداشتن نجابت و حیا و غرورش زهرپیچه کند.
اگر دستگاه گوارش محترمم این حالت را داشت، روده ها به هم می پیچید، دل درد شدید داشتم و گلاب به روتون اسهال. حالا همهء این را در دستگاه نه چندان محترم فکر و ذهن بازسازی کنید، می بینید گلاب به روتون به چه روزی افتادم؟
راستی شما برای بند آوردن اسهال فکر چیزی سراغ ندارید؟

۱ نظر:

درنگ های نابهنگام گفت...

دلم برای خودت بیشتر از نوشته هایت تنگ شده