شنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۵

nightmare!

خواب ديدم خون دماغ شدم. طولاني بود و بند نمي‌آمد. تمام دور لبهايم و زير بيني‌ام و روي صورتم خوني شده بود.
حالت تهوع دارم. دوست ندارم بروم.

۲ نظر:

ناشناس گفت...

نوشته هات روزبه روز انتزاعی تر می شه. منظورم اینه که کم کم داری از دنیای واقعی فاصله می گیری............

پرستو گفت...

anonymous عزيز! نمي‌دانم اين كه نوشتي يك جملهء خبري و نظري است و يا منظورت نوعي انتقاد است؟
اگر انتقاد است من درست متوجه منظورت نمي‌شوم. گرچه مي دانم كه آگاهانه چيزي را مبهم و به قول تو با فاصله از دنياي واقعي مي‌نويسم، شايد به خاطر انزجار از قضاوت شدن و براي حفظ حداقل زندگي خصوصي. اما خوشحال مي‌شوم نظر انتقاديت را شفاف بدانم