یکشنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۷

بغض سکوت

چندین و چند بار به خودم می گویم، هر حرفی داری باید حالا بزنی...

چندین و چند بار به خودم می گویم، لزومی ندارد فکر کنی نکند حرفم به مذاق خوش نیآید، چون طبیعی است که هر مذاقی از چیزی خوشش بیآید و از چیزی نه... مهم این است که سرکوبگر و کوبنده و نامحترمانه نباشد، اما اگر به مذاق خوش نیآمد چه باک!

چندین و چند بار به خودم می گویم، اذیت کننده ها را باید در لحظه گفت، به هر قیمتی... به هر قیمتی!!!

خیلی چیزها تو ذهنم مرور می شود، خیلی بارهایی که سکوت کردم و بعد تا مدت ها هزینه دادم.
خیلی چیزهایی که سکوت کردیم و همچنان داریم دست کم هزینه عاطفیش را می دهیم.

طبیعی است که هر نقدی در وهله اول ناخوشآیند به نظر می آید، اما تحمل نقد نباید با اجازه دادن در مورد حیطه خصوصی اشتباه بشود.
خیلی وقتها با بازی "ژست پذیرا بودن" گرفتن، ناخودآگاه، خیلی از مرزهایمان را شکسته شده می یابیم.

چیزهایی که مجبور می کنند به سکوت زیادند. نه همیشه مربوط به گذشته و یا حال، گاهی فقط ترسهای ذهنی هستند.

نکند بگویم و بعد...
نکند بگویم و باز...
نکند بگویم و برداشت...
نکند بگویم و اوضاع از این که هست...
نکند بگویم و هیچ...

و شاید یک سر همه این نکند ها پذیرفته نشدن، تایید نشدن و در شدیدترین حالت طرد شدن وجود داشته باشد.
اما دیگر ترجیح می دهم طرد بشوم تا آسیب ببینم.
ترجیح می دهم تایید نشوم تا آزار ببینم.
ترجیح می دهم پذیرفته نشوم تا منزوی در سکوتم حضور داشته باشم.


هر حرفی داری باید حالا بزنی...

دوشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۷

کرگدن


دوست داشتم راجع به تئاتر کرگدن بنویسم که خوب حجم کاری این روزها و بعد خستگی و گاهی درد امان نمی داد.

اما خوبیش این است که با همه تلاطم ها به نظر دارم در آرامش پیش می روم.

کرگدن با آن همه بازیگر اسم دار و رسم دارش که گاهی اسم ها فدای رسم ها شده بودند و گاه برعکس کار خوبی بود، اما نه به آن خوبی که آن همه اسم بازیگر سینمایی تویش بود.

از بین بازیها، بازی مهدی هاشمی (روتین بیشتر بازیهایش، متوسط به بالا) و رامین ناصر نصیر با نقش و جنسی متفاوت و صابر ابر، بازیهای برجسته بودند. و آتنه فقیه نصیر با آن جیغ و ویغ های نا پخته اش جز ضعیف ترین بازیها بود و شهاب حسینی هم اگر ستاره سینما نبود، آدم با خال راحت از بازیش لذت می برد ( با بدجنسی محض گفتم این را).

دیگر ایده بازیگر مرد به جای زن و زن به جای مرد، از اولین ایده های بهرام بیضایی است که اینجا گرچه جدید به کار گرفته شده بود اما بسیار شعاری و فروش کن از آب در آمده بود به ویژه که استفاده از سبیل و برجستگی سینه، به نظر من ذات این ایده را خراب می کند.
موسیقی و صحنه هم بسیار معمولی و رو به پایین بود.

اما متن: به نظرم متن دقیق و تاثیر گذاری است که تا مدتها آدم را درگیر نگه می دارد. خیلی دوست دارم مهاجرت آدمها را از ایران با متن کرگدن یک بررسی تطبیقی کنم.
از هر گونه نظر و پیشنهاد در این مورد استقبال می شود.

سه‌شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۷

امیدوارم به آرامی بگذرد

درست نمی دانم چه ام است؟

نمی توانم واژه ای برایش پیدا کنم و حتی دلیل دقیقی. اما می دانم که آشفته ام.

فکر می کنم چه بهتر که نشود...
و باز شاید بهتر است که بشود... هر چه زودتر بار را بردارم و تمام بشود ساده تر پیش می روم...
و دوباره حالا اگر حل نشد و بار سنگین تر شد چه؟ و به اینجای فکر که می رسم می ترسم...



فکر می کنم راحت شروع نکردم، آنقدر انرژی ندارم که حالا بخواهد به چالش برسد...
و باز دوباره فکر می کنم بگذار اگر در چالش پیش نمی رود و پیش نمی روم زودتر به چالش برسم و خلاص... و باز و باز و باز...


روزی هزار بار به خودم می گویم امیدوارم همه چیز به آرامی بگذرد و آرام نیستم
امیدوارم همه چیز به آرامی بگذرد...
باید امید را بسازم...
باید آرامش را برای خودم و و بیآفرینم...
باید آرام بمانم...

امیدوارم همه چیز به آرامی بگذرد...

دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۷

شبیه بی پردگانم؟

این آمپول های هورمنی لعنتی بدیشان این است که بعضی موارد برای سقط جنین در ماههای اولیه استفاده می شود.( گرچه در ماههای اول تا سوم هنوز نمی شود به آن لوبیا جنین گفت که حالا...).

یک جورایی پدر درآور است، دست کم برای من که همچنان گاهی مجبور می شوم ازشان استفاده کنم (البته نه به علت بالا)، هیچ وقت 2 تایش را همزمان نمی زنند و در عین حال نباید فاصله بین دو تایش هم بیشتر از 24 ساعت بشود.خلاصه که مصیبتی است کل این روند.

حالا به تو چه که ربطی به تو دارد یا نه؟ یا به تو چه که علتش چی است؟ یا به تو چه که چقدر مسئولیت این ماجرا با تو است؟ تو فقط به حرفهای خوب خوب روشنفکری و آزادی و حوزه شخصی و مسئولیت فردی فقط برای مخاطبت و ...فکر کن.

آمپول را که می زند، یک برگ کاغذ هم با خودش می آورد و می گوید حالا بلند نشو، یک کم دراز بکش بعد. می گوید این برگه آرایشگاه دوستم است که آدرس و شماره اش رویش است. من هم برای کارهای پرستاری در منزل مثل تزریقات، پانسمان و یا خدایی نکرده ( به شکمش دست می کشد و قد خوابیده من را برانداز می کند) زایمان( قیافه مبهوت من را که می بیند) می گوید زایمان زودرس و نخواسته ( تو دلم می گویم سقط دیگر) و یا مثلن ( باز روی چشمهای من دقیق می شود که با لبخند آرام نگاهش می کنم) اگر از دور و بریها کسی می خواهد پرده اش را بدوزد و خلاصه از این جور کارها خواستید، شماره من رویش است.

سعی می کنم بی قضاوت و با اعتماد بپرسم، می گویم چه جالب! هر جا باشد می آیید؟ و برگه را می گیرم و با دقت نگاه می کنم و تا می کنم و جلوی چشمش تو کیفم می گذارم.
می گوید آره زنگ بزنید هماهنگ می کنیم.

فقط درد خفه کننده پیچنده اش برای من می ماند. پرس و جو می کنم، بهیار بازنشسته یک بیمارستان دولتی است.

همین فقط یک درد خفه کننده و شاید دیگر هیچ برای من و کلی پز عالی برای تو. منصفانه است، نه؟

جمعه، آذر ۲۲، ۱۳۸۷

زهره ارزنی

عادت ندارم از آدمها بنویسم، چه از زیبایی هایشان و چه از چیزهایی که اوضاع را مبهم می کند. اما وقتی فضا، بی اعتماد و نادوستانه می شود هر آدمی که اعتماد می آفریند را می خواهم بلند بلند تحسین کنم و دوست بدارم:

درست هفته پیش بود، صبح جمعه تماس گرفتم و قرار گذاشتیم. صدایش مثل همیشه گرم نبود، اما منطقی بود و حمایت کننده و در جواب پرس و جوی من از دلیل، موکول کرد به دیدارمان.
بعد از تماس بغض کرده بودم و می دانستم دلیلش گرمای نبوده در لحن است.

یکشنبه صبح، هوا سرد بود. من آماده بودم، پیش از همه برای بازجویی رفیقانه. بعد برای بازجویی امنیتی و نیز آماده برای به خانه برنگشتن. تنها امیدم این بود که من مطمئن بودم چه کردم و مطمئنم چه می خواهم و مطمئنم تا کجا می خواهم پیش بروم، یادت هست نفیسه جان راجع به این که هر کداممان تا کجا آماده ایم دور هم با هدی و سوسن و ... گپ زده بودیم.که قصد من رنجاندن نبود (که اگر بود رو بازی نمی کردم.) این که قصد من هیچ کدام از آن ها که گفته شد و شنیده شد نبود،( که اگر بود، این همه فرصت و این همه روشهای مسالمت آمیز و این همه زمان ساده تر و سریعتر بود برای آن انگیزه ها)

این که حرفه ای و خبره حرف می زد، دلگرم کننده بود؛ گرچه رنگ صدایش مشخص بود که از فضا دور نبوده است. من اصرار دارم در صحبت کردن، حتی از ناراحتی ها گفتن، حتی عصبانی سر هم فریاد زدن، حتی اشتباهها را بلند بلند برشمردن؛ اصرار دارم از هر چیزی که از قضاوت کردن و داوری جدایمان کند و در عوض راه تعامل را باز بگذارد.

پس ساده گفت، شنیده بود و چند جمله کلی اضافه کرد که قبلتر هم شنیده بودم گرچه نه با این رنگ، اما برایم غریبه نبود. و اضافه کرد که آن فضا جدا از کار او است و من با اطمینان سکوت کردم.

زیاد احساس خوبی نیست نگرانی از این که وکیلت، از پیش قاضی باشد، اما نبود. همین برای من کافی بود.
همین برای من تحسین برانگیز است وقتی در فشار بیرونی و درونی،در جو احساسات بد و خوب به تخصص کاری و خبرگی او بتوانی اعتماد کنی و با اطمینان، اعتقاد و ایمان و رفتارت را توضیح بدهی.

لحظه هایی که با آرامش و اعتبار کنارم نشسته بود، گاهی لبخند می زد، گاهی کلافه سر تکان می داد، گاهی وارد صحبت می شد، گاهی اشاره ای می کرد، گاهی همراهی می کرد و همه اینها دلگرمی و اطمینان خاطر بود، دوست داشتم دستهایش را گرم و محکم در دستهایم فشار بدهم، اما ندادم.
دوست داشتم وقتی وداع می کردم گرم در آغوش بگیرمش و همه اطمینان و اعتمادم را در آغوشم بهش نشان بدهم، اما چنین نکردم. هنوز هم فاصله های سنی- سابقه ای و اعتباری من را کند می کند. دوست داشتم باز هم صدایش را بشنوم، اما نشنیدم، چون من به اختیار آدمها احترام می گذارم. فضا ساخته شده در اطرافمان است و واهمه دارم از این که بخواهم برائت خودم را از قضاوتها به دلیل کاری تحمیل کنم.

اما دوست دارم همه احساسم، اطمینانم و اعتمادم را بدانی زهره جانم که هیچ وقت نتوانستم جز خانم ارزنی صدایتان کنم.

سه‌شنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۷

ایستگاه شادمانه دادگاه انقلاب

دوست دارم از حاشیه های دادگاه بنویسم.

از 54 جلد کتاب، 39 جلد را پس دادند البته قرار بود همه اش پس داده بشود که بعد از شمردن معلوم شد ... خب بالاخره من کتاب های جالب و بعضن کم یابی از 7-8 سال پیش تا به حال داشتم که رسمن گفتند یکی از آنها را که قبلترها دنبالش بودند بردند خانه بخوانند و بعدن بهم پس می دهند، در مورد 14 جلد دیگر هم به هر حال دیگر...

البته کتابخانه ام هنوز خیلی خالی تر از این حرفها است که با 14- 15 جلد درست بشود، حالا این 54 جلد را هم خودشان بدون اینکه من حضور داشته باشم برداشتند و نوشتند و صورت جلسه کردند، در کل که گویا این کتابهای من شده مثل داستان مهریه که صورت جلسه کردند اما کی داده کی گرفته است؟

دیگر اینکه گذشته از اطلاعات مربوط به کمپین که در کامپیوتر و لپ تاب بود، گویا اطلاعات شخصی من خیلی برای آقایان جالبتر بوده است.
یک جوری راجع به عکسهای من از سفرهای شخصیم سوال می کردند که معلوم بود به طور دقیق زمان زیادی روی دیدن هر کدام گذاشتند. هر از چند دقیقه که از سوال و جوابها می گذشت یک سوال هم که آن سفر بوشهر فلان و بهمان و ... آن خانه فلان که رفتید بازدید کردید خیلی جالب و دیدنی بود و ... . فلانی ها که تو عکس بودند کی ها بودند و خلاصه که من هر از گاهی دور و برم را نگاه می کردم که مطمئن بشوم دادگاه است و نه محل گپ و گفت آن هم سر عکسهای شخصی من.
خلاصه که از این به بعد من می توانم دوره های دیدار از عکسهای شخصیم را برای برادارن محترم اطلاعاتی- امنیتی و قضایی بگذارم و البته کتابهایم را هم قرض می دهم و البته برای همه اینها مبالغی را هم تعیین می کنم که به امر مهم اقتصاد که مسئول محترم رویش تاکید داشتند هم به طور واضح و آشکار بپردازم.(یادتان است خاتمی بیچاره را هم با همین تیکه های اقتصادی پر دادند؟)
اما در مورد بازخوانی دست نوشته های شخصیم هم برنامه ویژه ای دارم که فقط ماموران فنی امنیتی می توانند از آن استفاده کنند که طی یک برنامه تحت مراقبت امنیتی مکان و زمان و هزینه آن دوره ها را هم بعدن به استحضار خود آقایان می رسانم.
*** با تشکر ویژه از نازلی عزیزم که باعث شد اندیشیدن به این جنبه از ماجرا هم در من جرقه بزند.

در همین راستا یک موضوع جالب دیگر: من سال 81 زانوی پایم شکسته بود و چندین هفته ای را کل پایم از بالا تا پایین گچ بود. از من راجع به آن شکستگی و حال و روز الآن پایم هم پرس و جو و دلجویی کردند و اینکه چرا شکسته بود و ... هر چه فکر کردم که در مدراک برده شده چه چیزی بود که شامل این اطلاعات می شد، چیزی یادم نیآمد جز همان دست نوشته های شخصی که روزنامه پیچ تحویلم دادند و رویش نوشته بودند "مطالب شخصی است و از خواندن آن اکیدا خودداری فرمایید."
که خوب حالا نوشته های آن به صورتی کتبی، مفصل و تایپ شده در پرونده بود و بسی موجب گپ زدنمان را در دادگاه فراهم آورد.

خلاصه که جای شما خالی حواشی دادگاه بسی موجب تفریح ما بود. اما گذشته از شوخی سعی می کنم راجع به سوالات مربوط به کمپین و کل داستان اتهام هم چیزهایی بنویسم.

دوشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۷

من مسئولم

موهایش خیس است، از دورن می لرزد و هیچ نمی گوید.
لبهایش لبهای خیس او را جستجو می کند و دستهای حریص که روی نشانه های زنانگی سر می خورد. و آوایش بلند می شود که هیچ وقت نمی تواند تشخیص بدهد درد است یا لذت؟ و این سوال هر باره اذیت کننده تر سکوت را می طلبد.

گرم نیست، اما پنجره را باز می کند، صورتش داغ به نظر می آید.
انگشتهای حریصش روی تاچ پد حرکت می کند و آوای زوزه مانند مرد بلند می شود که نمی تواند تشخیص بدهد بر او فریاد می کشد یا از درد درون؟

خنده های در ظاهر گرم، صمیمی طوری که همراهی را بطلبد و همراهی می شود. بغضهایی که نمی تواند تشخیص بدهد از درد درون است یا از عذاب وجدانِ درد گذاشتن است.


لبخند های بعد از بوسه های خیس حریصانه ...
صورت داغ شده با خنده های عصبی و چیزی فروخورده که زمزمه می کند و تو را حریصانه می طلبد...
بغض ناگفته که بر سر فرود می آید و برمی شوراند و رها می کند و ...

پرده های پوشاننده

پاره شده...
برانده شده...
دردیده شده...

باز شده...
محو شده...
هیچ

هیچ

همه

یکشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۷

گم شدگی

دو هفته پیش بود یا سه هفته پیش درست یادم نیست.

آمده بود شرکت، طبق معمول سرم شلوغ بود و داشتیم فلان موتور را تست می کردیم.
از صبح که شنیده بودم قرار است بیاید، چندین بار از همکارها پرسیده بودم، آقای فلانی آمد؟ کی می آید؟ زنگ زد؟ الآن کجاست؟
***

شاید فاصله سنیش با من کمتر از بیست سال باشد، چند ماهی همکارمان بود، چون حضورش موقت بود، تو اتاق فنی یک گوشه یک میز بهش داده بودند. خیلی پیش می امد که با هم گپ بزنیم، من پشت به او رو به دیوار و کامپیوتر، یا برنامه می نوشتم، یا نقشه می کشیدم یا مدار می بستم و از هر هفت- هشت تا جمله او یکی را متوجه می شدم و یا با آواهایی واکنش نشان می دادم، یا یک جمله ای چیزی می گفتم و ... با این حال ما با هم گپ می زدیم.

روزنامه ای مجله ای چیزی دستش بود و من باز مثل همیشه موقع فکر کردن تو اتاق فنی راه می روم و نگاهی به صفحه دستش می انداختم با لحن شوخی یک جمله آبدار می گفتم و از ته دل می خندید و شروع کل کل بحث های سیاسی- اجتماعیمان می شد و بعد خنده های او بدجنسی های محتاطانه من و شوخی او که بیا برو به فلان جا برای کار که مستقیم زیر پست های حکومتی بود و از این دست...
سالها جبهه بوده است. شیمیایی شده است به همین دلیل بچه ندارد و هر از چند هفته برای شیمی درمانی و بقیه درمانهای سخت می رفت و آن روزها بی رنگ تر و بی حال تر از همیشه، اما با آرامش مخصوص خودش می آمد و من شربت درست می کردم و چند جا جمله که بخندانمش و فضایش را عوض کنم و مراقب که دست کم آن روز بحث حکومت و نظام و سیاست نکنیم.
***
سر شلوغیهای لایحه دیگر پیش ما کار نمی کرد و جابه جا شده بود. اما هر چند روزی یک بار زنگ می زد، یا شرکت یا به موبایلم، می خندید و می گفت خانم مهندس تصویب نمی شود نگران نباش و من مثل همیشه شیطنت و شوخی که ما نمی گذاریم به این سادگی تصویب بشود و خط و نشان که تو همم مسئولی و ...
***

بعد از ماجرای تفتیش و اینها شنیده بودم که سراغم را گرفته بود، شنیده بودم که حتی به نزدیکهای من زنگ زده بود، اما برایم عجیب بود که چرا دیگر خبری از خودم نمی گیرد و با وجود دلتنگی بهش زنگ نمی زدم مبادا به دردسر بیاندازمش. تا آن روز که قرار بود بیاید شرکت...

***
می خندید به پهنای صورت، گرچه چهره اش به شادی و رهایی قبل نبود، ازش پرسیدم زیاد پرسیدم و راجع به همه چیز، معلوم شد ان روز هم باز یک دوره شیمی درمانی داشته است. راجع به کار جدید پرسیدم، گفت که هر جا یک جور است اما دلتنگیش واضح بود، می گفت 4 سال تعهد داده ام. و و و تا به احوال من رسیدیم.
هر زبانی که بلد بود را امتحان کرد برای منصرف کردن من از داستان کمپین.
می گفت من جنس اینها را می شناسم، چیزی سرشان نمی شود(برادرهای محترم امنیت و اطلاعات)... جوابهای معمولم را می دادم.
می گفت تو حیفی برای اینکه اینها هر چه می خواهند سرت در بیآورند.
می گفت راه دیگری را امتحان کن، هر جا خواستی من کمک می کنم و من همچنان می خندیدم.
گفت گفت گفت و مثال زد و خاطره هایش را تعریف کرد و ... حرف من همان بود که بود، به نگرانی خانواده رسید، گفتم چاره ای نیست، همیشه چزی هست که خانواده نگارنمان بماند و بعد هم تا یک جاهایی دسته گل تربیتی خودشان است.

به ساعت رسید بحثمان و صداهای خنده های من که به کلافگی نزدیک می شد باز اصرارهای او و آخرین جمله ای که اضافه کرد را با اشک حلقه زده شده می گفت و من مبهوت در چشمهایش گوش می کردم، جلوی روسا تو اتاق رئیس گفت خانم مهندس اگر اتفاقی افتاد من چه کنم از بی طاقتی؟

نمی دانستم چی بگویم، نمی دانستم چطور آرامش کنم، نمی دانستم آن همه تعجبم را چطور نشان بدهم، فقط گفتم آقای... نگران نباشید، چیزی نمی شود و لطفن دیگر بهش فکر نکنید اصلن.

پلک زد و من از اتاق آمدم بیرون. صداقت و صمیمت و دوستی گاهی فراتر از عقیده و طرز فکر و بالا پایین های چپ و راست و مسلمان و سکولار و فلان و بهمان و دیگر است.

حالا چرا من آشفته ام؟ خوابش را دیدم، حالش خوب نبود، باز شیمی درمانی کرده بود، زرد شده بود، تو بیمارستان بود و حتی نمی گذاشتند من برایش شربت ببرم.
صبح سراغش را از بقیه همکارها می گیرم. کسی چند روزی خبری ازش ندارد و نگرانی من از جنسی است تا به حال نداشته ام.


***دیوانگی این روزها :

دلبر جانمه/
ماه تابانمه/
...به پیش من آ
بیا بیا///
/... دل میل تو داره
سزاوارم بیا/...
از بدخشانمه/
آرام جانمه/
به پیش من آآآ...
بیا بیا///
آی ....

*** پی نوشت: این مقاله جز مناسب ترین مقاله های ترجمه شده این یکی دو سال است به نظرم. قسمت اول و دومش هم در خود مقاله لینک دارد. استبداد ساختار نداشتن

لابد باید این جمله را هم اضافه کنم، "با تشکر فراوان از دست اندرکاران اجرا، نودال، اپکس..."

شنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۷

خواندنی ها بر وزن دیدنی ها

درخواست سخنگوي وزارت امور خارجه از اعضاي كمپين هاي زنان: براي لغو تحريم هواپيمايي ايران تلاش كنيد
بخوانیم و بخندیم. خدا این مسئولان نظام را از ما نگیرد که بسی شادی برایمان به ارمغان می آورند.


فمینیسم و سیاست بد/ وبلاگ پویا

دوستی و رابطه ناب/ این هم خواندنی است.

زیاد حوصله نوشتن ندارم برای همین این و آن ور لینک می دهم.
حالا تا کی ببینیم حوصله ام برگردد.

سه‌شنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۷

فضایی که می سازیم

آمدم بنویسم دلم برای... خیلی تنگ شده است، یادم آمد که برای همین احساس های شخصی، اندیشیدن فردی و تفکر سلیقه ای توبیخ شده ام.
یادم آمد هنوز با تمام ادعاهای آزادی خواهی مان، می خواهیم که دیگران خودشان را سانسور کنند، تا ما را خوش آید.

... عزیز! تمام نوشته ام راجع به تو سانسور می شود برای جلوگیری از رنجانیدن دوستان، گرچه احساس من بر جاست.



امنیت محله ها را دادند به بسیج. تصور کنید ماموران نیروی انتظامی، با کد رسمی و آموزش قبل از کار آن همه دسته به گل به آب دادند و انواع و اقسام خشونت را روی مردم اعمال کردند، حالا قرار است بقیه این وظیفه خطیر به علاوه سلاح لازم برای انجام آن به دست یک سری پسر بچه 23-4 ساله آموزش ندیده بیفتد! تازه جناب فرمودند که « این نیروها بنای به کارگیری از تجهیزات و سلاح ندارند و برای اینکه بتوانند پشتیبانی دفاعی برای خود داشته باشند این تجهیزات در اختیار آنها قرار می گیرد.»

گاهی احساس می کنم عجب مردم مقاومی داریم با این همه احساس نا امنی.

خیلی چیزهای دیگر هم می خواهم بنویسم، اما داستان شامل بخشی سانسور و بخشی انتظار است.


لینک: کمپین یک میلیون امضا روایتی از بیرون (2)
همه موکلان من، این بار کاملن جدی / برای نسرین ستوده

شنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۷

عصبانیت

ترس های آدمها این روزها عصبانی ام می کند، اما درست نمی دانم چرا.
شاید از بی اعتمادی که پشت ترس به من وجود دارد، عصبانی می شوم. گرچه هر ترس می تواند به دلیل اعتماد به نفس کم هم باشد.


همان طور که احمق پنداشته شدن زود عصبانی ام می کند.


می دانم که وقتهایی که عصبانی هستم، آنقدر بداخلاق می شوم که نزدیک شدن بهم واقعن جرات می خواهد.
در عین حال می دانم که اگر آدمی آن لحظات جرات به خرج بدهد و به اندازه کافی نزدیک بشود می تواند تمام مقاومتهای من را بشکند.

سه‌شنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۷

زندگی در آکواریوم

به فرض اینکه ما با هم چگونه خندیده ایم،
به فرض اینکه ما با هم چه خورده ایم، چه گفته ایم، چه کرده ایم، ...

بودن کنترل، شنود، دید، یا حضور غریبه برای زندگی ما واهمه آورتر است یا آنچه که ما می خوریم و می گوییم و می بینیم و می خندیم و ... برای شما؟

ما بلند بلند زندگی می کنیم، چه باک که در آکواریوم باشیم؟
اما آنهایی که برای آکواریوم های شیشه ای ما کنترل صدا و تصویر و رنگ و بو و مزه می گذارند، چه موجهای لغزنده ای سوارند. موجهای قدرتی که فقط با باد بر بلندی است.

خوب بگذریم. خانم ها! آقایان! من برای بازجویی های شبانه روزی تجدید قوا کرده ام. حالا نوبت کیست؟

شنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۷

آرامش هایی از همه نوع

آدمهای زندگی ما یا زندگی آدمهای ما! چه فرق می کند
به هر حال به همین نزدیکی این دو اصطلاح هر دو آنها روی من، شاید تو و احتمالن بقیه تاثیر می گذارد.

احساس این که دوستی یا آشنایی در آرامش قرار گرفته است، یک احساس آرامش متقابل می دهد.
همان طور که گویی خودم در آرامش باشم.

و هر چه آدمهای نزدیک به آدم آرامش بیشتری داشته باشند، احساس دوستی و نزدیکی بیشتری بینمان رد و بدل می شود. کم دغدغه تر، آرام تر و نیز شادتر



بی ربط: پروژه کله گنده لاب لاب لاب بالاخره چهارچوبش بسته شد، دیگر می ماند اجرا و خورده پاشهای باگ گیری و ...
بخشی از سمینار کره را روی چالشهای این پروژه برگزار کردیم. می پرسیدند برنامه نویسش کی بوده است و حس خوبی داشت وقتی آقایان مهندس پرتجربه کلی کشور صنعتی دنیا می آمدند ته سالن
که فقط به من تبریک بگویند.

بی ربط تر به بی ربط: و حس خوبی دارد وقتی می بینی نگرانی ها به سادگی رفع می شوند و نیازی به مبارزه" از گونه که من را مجبور می کرد" برای آرامش بدیهی زندگی نیست.

سه‌شنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۷

ترس سکوتناک

خوب تقریبن می شود گفت که دلایل منطقی تمام شد.
دیگر بهانه ی مستدللی نیست، نیست؟ نیست جز دلم. دلم غیر مستدلل است؟ دلم غیر منطقی است؟

نمی دانم نمی دانم نمی دانم...
یک روز خوبم. ترسها پاک شده و کم رنگ ساکت می نشینند تا من حرف بزنم.
روز بعد من ساکتم. شاید هم منتظر تا حرف بشنوم و به جای حرف ترسها شروع می کنند.

حس من کجاست؟ می آید و می رود یا اصلن نیست و نمی آید؟
چرا برانگیخته نمی شوم؟ چرا قلبم نمی زند؟ یا مگر حتمن باید بزند؟

از سکوت خودم می ترسم. می دانم که بعد از سکوت خودم را هم شوکه می کنم. اما نمی توانم یا شاید هم ترسها باعث می شوند که نخواهم بیش از این سکوت شکن ِ بی صدایی خودم باشم.

حتمن می توانی سکوتم را بشکنی، یعنی اگر بخواهی حتمن می توانی. مگر اینکه تو هم سکوت را ترجیح بدهی، شبیه وقتی در سکوت پیش آمدی و من به دنبال صدا هیچ نشنیدم، هیچ ندیدم، هیچ نفهمیدم. و حالا ... راستی گفته بودم از آن بی صدایی اولیه هنوز دلخورم؟ دلخور نه عصبانی! عصبانی نه شاکی! شاکی نه ساکت و ترسناک!
پیدا کردم از بی صدایی اولیه ساکت و ترسناکم.

سکوت من را می ترساند. خودم هم بعد از سکوت ترسناک می شوم.



موسیقی را اما ترجیح می دهم.

شنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۷

به جاودانی

ناراحتی مخصوص وقتهایی است که اصلن انتظار رفتاری را نداری.
یا وقتهایی است که قول داده شده انجام نمی شود. درست زمانی که بی صبرانه منتظر انجام وعده ای است.

سرمان شلوغ بود، بیشتر از وقتهای دیگر. پیشنهاد دادم، منظورم جمعی بود که خوب البته هماهنگ کردنش را می پذیرفتم. قرار گذاشتی به خواست خودت و بدون طلب من.

آن پارک کوچک را که پله می خورد و پایین می رود یادت هست؟
می خندیدی و می خندیدم و همهء پیشنهاد را خواستی که به تنهایی تقبل کنی. متن ها را فرستادم. همانهایی که حالا نیستند.
نوشته ام را لینک دادم. همان که حتی نمی دانم خواندی یا نه؟
دو ماه شد، یک ماه.
یک ماه شد، دو هفته.
دو هفته شد دو روز.
میل می آمد، کامپیوتر خراب بوده است. ترس مبهمی دارد این بهانه. هیچ احساس خوبی از اعتماد درش حس نمی کنم. اما همچنان وعده و قول. دو روز دیگر...
آخر هفته...
فشار وجود داشت، بیشتر از همیشه. باید باید باید آن لحظات صدایی بلند می شد.
اما دیگر سکوت محض تو بود.
میل های جمعی. میل های مکرر شخصی. التماس گونه، شوخ اما خواهش آمیز، ناراحت و تحت فشار، عصبانی و به شدت منتظر....
هیچ هیچ هیچ... سکوت بودی و سکوت. همه حرفها به دیوار می خورد و همه ارزشهای بینمان له می شد و تمام دوستی نخ نما پاره پاره می شد و تو؟ نمی دانم هیچ نمی دانم. چه بودی؟ چه می کردی؟ چه احساس می کردی؟

حالا گلایه می کنی، گویی هیچ اتفاقی نیفتاده، هیچ قولی بر زمین نمانده است، هیچ هیچ هیچ هیچ...
بگذار بی حرف با تو بگذرانم که ناراحتی ها و فشارهایی که از جانب تو تحمیل شد حرفهایم را تلخ کرده است.

+++ جزئیات بازجویی و تفتیش و ... زحمت هدی عزیز

چهارشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۷

برادران تشنه

وقتی خوب فکر می کنم، می بینم اینجا را بیشتر از دفترچه قرمز و آبی و سورمه ای و ... دوست دارم.
اینجا من کمتر خود خودم هستم به طور کامل. اینجا من هستم در عکسهایی که انتخاب می کنم و می گذارم، طبیعتن زیباترین و جالب ترین عکسها از نظر خودم.
اما دفترچه ها شامل همه عکسها بودند، عکسهایی که موقع شلختگی از خودم داشتم، عکسهایی که از زاویه هایی بودند که دوست نداشتی به کسی نشان بدهی. مثل وقتی که به دلایل شخصی بد اخلاقی و دوست نداری بقیه آدمها بداخلاقیت را ببینند. مثل وقتهایی که خواب آلودی یا خیلی خوشحالی، خیلی ولی همه اینها در اتاق تنهاییت می گذرد و همین قسمتی از لذت تنهایی زندگی است.

همه را روزنامه پیچ تحویل می دهند، روی روزنامه یک کاغذ چسبانده اند و نوشتند، مطالب خصوصی از خواندن آن جدا خودداری کنید.
بعد مثل مگس تو گوشت وزوز می کند که جدا خودداری نکرده است و حالا از عکسهای تمام حالات تنهایی تو خوشش آمده است و بعد؟؟؟

این مثل حسی نیست که بهت می گویند سه سال آرشیو وبلاگت را خوانده اند و چنان تو را بد می شناسند که دلت می خواهد گوشهایت را بگیری و بدوی و چیزی را نشونی.
این مثل حسی نیست که یک نفر حرفهای در گوشی و خصوصی تو را شنیده باشد و حالا بخواهد اظهار نظر کند.

این با همه آنها فرق دارد. حس جدیدی است. بیشتر دلسوزی. دلسوزی برای کسی که شامه اش تو تنهای های آدمها، دنبال لذت پنهان یا قدرت آشکار می گردد.

ما صبح را می بینیم