جمعه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۴

اعتماد به نفس زنان در فضای مردانه



خیلی زود تلاش کردم ارتباط کارآموز شماره یک را با مشتری‌ها برقرار کنم. هفته سوم به‌تدریج و با نظارت مستقیم و بعد از ماه اول غیرمستقیم؛ دیگر از شروع ماه دوم همه تماس‌های پشتیبانی و سؤال‌های فنی به کارآموز یک وصل می‌شد. مگر کسانی که اصرار داشتند با من صحبت کنند یا مواردی که کارآموز از پسش برنمی‌آمد. در تمام طول روز هم بعد از هر تماس سؤال‌های بیشتری از من می‌پرسید و سعی می‌کردم گفته‌هایش به مراجعین را اصلاح یا کامل کنم.
مشکل دو تا بود. یکی خود ِکارآموز شماره یک، دومی هم شرکت‌های همکار و مشتری‌ها.
درست یادم نیست روزهای اولی که خودم سر کارمی رفتم که البته اینجا نبود و شرکت مهندسی دیگری بود، پشت تلفن یا حضوری چطوری با مخاطب صحبت می‌کردم ولی یادم است خیلی کم پیش آمد که لحن صحبت من مشکل پیش بیاورد. شاید هم چون معمولاً زیادی جدی بودم و همین جدی بودن در روابط دیگرم چه دردسرهایی که پیش نیاورد.
مشکل دوم را اول می‌نویسم؛ جمله‌ای شبیه کلیشه‌های لوس. از شرکت‌های همکار قدیمی یا مشتری‌هایی که پروژه‌های قبلی را با آن‌ها انجام داده بودیم، بیشترشان به کارآموز شماره یک واکنش نشان می‌دادند. واکنش‌ها البته متفاوت است. گاهی معمولی در حد پرس و جوی حال و احوال من که کجا هستم و چه می‌کنم. گاهی هم خیلی جدی و سخت که به‌هیچ‌وجه با کارآموز شماره یک صحبت نمی‌کردند حتی اگر من نبودم در حد طرح مسئله نیز نمی‌گفتند و فقط زمان آمدنم را می‌پرسیدند که دوباره تماس بگیرند. دو سه باری به افرادی ازاین‌دست یادآوری کرده بودم که خانم مهندس (کارآموز شماره یک) هم چیزهایی را در حد سؤال‌های آن‌ها می‌تواند جواب بدهد، ولی همچنان داستان همان بود که بود. گرچه این آدم‌های سخت‌گیر با من هم سال‌های اول سخت ارتباط گرفتند و تا مدت‌ها به من و حرف‌هایم اعتماد نداشتند.
مشکل کارآموز شماره یک آهنگ صحبت و میزان اعتمادبه‌نفسش بود. در شروع کار، آهنگ صحبتش با مراجعین که بیش از 98% مرد بودند کمتر شبیه برخورد عادی با یک مراجعه‌کننده برای خدمات تخصصی بود. یا خیلی تند و از بالا بود، انگار که دارد با یک مزاحم خیابانی صحبت می‌کند یا اگر من قبلاً تاریخچه‌ای از آن مشتری گفته بودم و فرضاً در مورد فلان تخصص و مهارتش صحبت کرده بودم، شبیه مرد جذابی که دختران سعی می‌کنند از آن دلربایی کنند، بود. می‌دانستم هر دو لحنش مشکل برایش درست می‌کند، اما روزهای اول روشی پیدا نمی‌کردم که جوری بگویم که برخورنده نباشد و در عین حال درست منظورم را برسانم. ولی خب سعی می‌کردم هرازگاهی خاطره چیزی از تجربه‌های قبلی برایش تعریف کنم.
اعتمادبه‌نفسش هم شبیه آهنگ صحبتش دوقطبی بود. بعضی چیزها را خیلی قاطع و حتمی می‌گفت و بعضی چیزهای دیگر را هم آن‌قدر مردد و غیرمطمئن می‌گفت که طرف نمی‌دانست بالاخره مثلاً سیم فلان را وصل کند یا نکند. در مورد پاسخ‌های قطعی دو سه باری تذکر دادم اینی که می‌گوید مثلاً از الف به جیم می‌رسد و غیرازاین نیست، ممکن است الزاماً این‌طور نباشد و کسی پیدا بشود که در تجربه‌ای به خ و دال هم رسیده باشد؛ می‌شود به‌جایش گفت تا حالا، این‌جور که ما دیدیم در تجربه‌ها یا در ابزاری که ما استفاده می‌کنیم و ... .
برای نمونه اعتمادبه‌نفس کم کار آموز شماره یک، یک روز من شرکت نبودم، به گوشی من زنگ و پرسید که «آقای فلانی رو دستگاهش فلان آلارم را گرفته است و الان پشت خط منتظر است، بگویم چه کند؟» عجیب بود چون دقیقاً سه روز قبلش خود کارآموز در دفتر روی یک سیستم دیگر با همان مشکل روبرو شده بود و مرحله‌به‌مرحله سعی کرده بودم او را راهنمایی کنم تا خودش مشکل را پیداکرده و حل کند. با خودم فکر کردم شاید آموزش این مورد کافی نبوده است. در هر حال پشت تلفن توضیح دادم.
روزهای بعد موقع مرور کارهای هفته گفتم که «انتظار نداشتم تجربه آموخته را به این زودی فراموش کند و پشت تلفن از من بپرسد.» همچنین راجع به شرایط کاری که داشتیم سعی کردم فضا را تعریف کنم: «کار ما معمولاً اورژانسی نیست. به‌جز موارد خیلی کمی که خط تولید کارخانه‌ای یا کارگاهی مشکل داشته باشد و مراجعه‌کننده در محل باشد و بخواهد همان لحظه سریع اشکال را برطرف کند، در بقیه موارد معمولاً مراجعین تلفنی در دفتر کارشان هستند و در حال برنامه‌نویسی و تست برنامه. حل مشکلشان درزمانی سریع‌تر از حدود 30 دقیقه تا یک روز کامل و گاهی حتی بیشتر، ضروری نیست؛ بنابراین اگر به چیزی اطمینان نداری یا یادت نیست محترمانه ازشان وقت بخواه تا بررسی کامل و دقیق انجام بدهی و بعد دوباره تماس بگیر و دقیق آنچه را که خودت مطمئنی و تست کردی و جواب گرفتی برایشان توضیح بده.» کارآموز گفت «آخه آقای مهندس فلان خیلی وارد است، وقتی گفت این دلیل اشکال را به وجود آورده فکر نکردم اشتباه می‌گوید، در صورتی اشتباه بود و من نباید به او اعتماد می کردم.» سخت بود همه تنگی فضای کار صنعتی برای زنان را با داستان تصویر کنم. ولی گفتم «بحث اعتماد به او یا کس دیگری نیست. آقایان مهندس، اغلب اعتمادبه‌نفس خیلی زیادی دارند. حداقل خیلی زیادتر از بیشتر ما خانم‌ها در همین موارد. گاهی اشتباه‌های خودشان را جوری بیان می‌کنند که تو اگر به خودت اطمینان کافی نداشته باشی، نمی‌توانی به اشتباه آن‌ها خدشه وارد کنی. ولی واقعیت این است که حتی افراد خیلی ماهر هم ممکن است اشتباه کنند یا دچار خطا بشوند. نیازی نیست با آن‌ها درگیر بشوی فقط ازشان بخواه فلان فرآیند کاری را دوباره با تو و مرحله‌به‌مرحله برای اطمینان بیشتر تو از فهمیدن صورت‌مسئله چک کنند. آقایان مهندس شاید بیشتر با این روش که دستشان را بگیری و بگذاری مرحله‌به‌مرحله خطایشان را خودشان ببینند و کشف کنند، کم‌کم به دانش و مهارت تو اعتماد پیدا می‌کنند.»
بعد از بیشتر از 10 سال کار کردن در چنین محیطی حتی نوشتن این‌ها هم برایم سخت است.

سه‌شنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۹۴

گریه کارآموز شماره یک



این هفت ماه خیلی سخت گذشت. انگار کارهایم چند برابر شده است. برای هر دوستی تعریف کردم که کارآموز دارم، به‌اتفاق تأیید کردند که وقتی کارآموز هست، کارها چند برابر است. احتمالاً به دلیل آموزش همزمان کار، مسئولیت غیرمستقیم و تعهد دوجانبه به کار و فرد دیگری به‌عنوان کارمند است. واقعاً کارها خیلی زیاد بود و گاه فشرده. برای من هم انگار به‌جز کار، مرور خاطرات، مبارزه، بازی نقش خوب یک زن در شغل موردعلاقه و آموزش این نقش و و و ... چه قدر خسته شدم. چقدر شیرین بود بعضی از روزها چقدر سخت و حالا انگار آن روی سکه است.
تحقیق خوب، تحقیقی است بی‌طرف که صدای تمام طرفین داستان شنیده بشود. همیشه فکر می‌کردم خیلی دور است که به‌عنوان کارفرما، مدیر یا سرپرست در مقابل زن شاغلی باشم؛ و به‌این‌ترتیب بتوانم حرف‌های کارفرما را هم همدلانه بشنوم و بپذیرم. ولی حالا همین روز است.
شاید ماه اول بود، یک کاری داده بودم دست کارآموز شماره یک (از این به بعد با این اسم از او می‌نویسم). فقط سه سال از من کوچک‌تر است. سابقه کار کردن بیش از چند ماه نداشت. فوق‌لیسانسش را تازه دفاع کرده بود و از طرف یکی از نمایندگی‌های شرکت با ما آشنا بود و قبل از آن هم برای چند تا کار شخص و اداری به شرکت سرزده بود و خلاصه برای کار به ما معرفی‌شده بود و بعد از دو سه تا مصاحبه کلی و فنی به‌عنوان کارآموز و به‌صورت آزمایشی و قراردادی استخدام‌شده بود.
درست یادم نیست کاری که بهش داده بودم چی بود. حتماً در دفترچه‌های کاریم تو شرکت نوشتم ولی فکر کنم یک متن انگلیسی دستش بود و راه‌اندازی موتور فلان را باید دقیق می‌خواند و بعد روی پروژه آزمایشی ساده که برایش تعریف کرده بودم، پیاده و اجرا می‌کرد و نتیجه را نشانم می‌داد. بین این کار که دو سه روزی از شروعش می‌گذشت، رئیس بالادستی اول او را صدا کرد و گفت تا آخر روز گزارش بهمان را به شکل پاورپوینت و به زبان انگلیسی تحویلش بدهد. وقتی از اتاق رئیس برگشت برافروخته بود. پرسیدم بهش کار جدید گفته است؟ با خنده تأیید کرد. کار را پرسیدم و جواب داد. واقعاً گزارش ساده‌ای بود. فکر کردم تا ظهر احتمالاً تمام می‌شود و گفتم ساده است انجام بدهد بعد به کار خودت برگرد. هر از چندین دقیقه سؤالی راجع به نحوه گزارش‌نویسی، رنگ و شکل پاورپوینت، جمله‌بندی انگلیسی و این جزئیات می‌پرسید.
کمتر از نیم ساعت تا آخر وقت کاری مانده بود. هنوز گزارش آماده نبود. به نظرم خیلی کند پیش می‌رفت. نمی‌خواستم دخالت کنم. از طرفی فکر می‌کردم به‌عمد کار را کش می‌دهد، بااین‌حال خودم را کنترل می‌کردم که چیزی نگویم. گوشیش زنگ خورد، آرام صحبت می‌کرد ولی خیلی زود با بغض صدایش بلندتر شد و گفت می‌آیم خانه و صحبت می‌کنیم و قطع کرد و بلندبلند گریه کرد. فکر کردم خبر بدی بهش دادند. مثل مرگ یک عزیز، حادثه خیلی بد برای یک آشنا یا نزدیک. رفتم سر میزش و پرس‌وجو که چی شده است؟ اتفاقی افتاده است؟ می‌خواهد برود یا ... . می‌گفت چیزی نیست و باز ادامه گریه. سعی کردم کمی آرامش کنم تا بتواند صحبت کند. بریده و سربسته گفت، گزارش آماده نیست و گریه برای اضطراب نوشتن گزارش است. از شدت تعجب ناخودآگاه به قهقهه افتادم. گزارش 4-5 صفحه‌ای توصیفی ساده که کارهای انجام‌شده در طی دو هفته قبل را نشان می‌داد؟ پاورپوینت را نگاه کردم، فقط چارچوب را ساخته بود. خالی از متن و نکته. یک همکار اداری دیگر هم از صدای گریه آمد تو اتاق و حالا دوتایی و بعد با خود کارآموز، سه‌تایی به گریه او می‌خندیدم. خلاصه راجع به چارچوب متن چیزهایی گفتیم و من راجع به جزئیات لازم برای کار و با خنده و شوخی و دلگرمی و سلام‌وصلوات... کارآموز یک را سرپا کردیم و ساعت کار تمام شد. کارآموز هنوز با گزارش ورمی‌رفت ولی خب گفت که کمک لازم ندارد و ما همه رفتیم خانه‌هایمان.
صبح روز بعد معلوم شد تا ساعت 9 شب داشته گزارش اولیه و خام را می‌ساخته است. تقریباً 12 ساعت. البته رئیس هم برای تحویل گرفتن گزارش مانده و همان لحظه گزارش را ویرایش کرده و بیشتر آن را تغییر داده است و خلاصه ناراضی بوده است.
راجع به اضطراب، کندی کار و محتوای گزارش با کارآموز یک صحبت کردم. نمی‌دانم دقیقاً چقدر تأثیر داشت ولی دیگر حداقل تو محیط شرکت برای کار گریه نکرد.

شنبه، تیر ۲۰، ۱۳۹۴

ماراتن چند به اضافه یک

خیلی تلخم ابن روزها یا شاید بهتر باشد بنویسم تلخ‌ترم. حتماً که چندین دلیل شخصی و مربوط به وضع زندگی خودم هست که تلخی را ساخته و مرتب هم تقویتش می‌کند، ولی خب می‌دانم که دلایل بزرگ و کلی هم وجود دارد.
نمی‌دانم دقیقاً دو سال شد یا نه. مذاکره چند به‌اضافه یک با ایران. ضرب العجل آخر فلان. تمدید مدت بهمان. زمان بررسی بیشتر و راستی آزمایی. دیدار دوجانبه دشمنان 35 ساله، (دشمن هم از آن حرف‌هاست وقتی تاریخ جزئیات خرید تسلیحات زمان جنگ را زیرورو می‌کند). همه می‌گویند مذاکره مثبت بوده ولی خیلی چیزهای دیگر هم هست. هیچ‌وقت به این نزدیکی نبوده است. عجله نداریم. زیاده‌خواهی می‌کنند. زیر حرف‌ها می‌زنند. اگر نشد چی....
حدود چهار سال پیش بود، اسفند 89 از این بنگاه به آن بنگاه دنبال خانه می‌گشتیم برای تعویض خانه اجاره‌ای. معاملاتی‌ها می‌گفتند الآن پیدا نمی‌کنید. مردم منتظرند نتیجه هسته‌ای بیاید بعد قیمت بگذارند، مگر کسانی که مجبور باشند. گیج شده بودم.
نمی‌دانم کدامشان است که به خبرنگار می‌گوید، مشخص است که نتیجه مذاکرات تأثیر مستقیم بر زندگی مردم ایران دارد و نه مردم آمریکا. در آمریکا شاید خیلی از مردم باشند که ندانند مذاکرات در جریان است و حتی شاید نتیجه آن هم هیچ‌وقت به گوششان نخورد. خیلی دردناک است. شش تا کشور دنیا به نمایندگی بقیه دنیا، لابد، گروهی شده‌اند که حتی از نامش هم گروه نا هویدا است، هر از گاهی می‌نشینند راجع به جزئیات پیچیده‌ای صحبت می‌کنند که نخ زندگی ما را باریک و کلفت می‌کند و بعد شاید مردم کشورهاشان که انتخابشان کرده‌اند، هیچ‌وقت ندانند تصمیم آن‌ها چی است چون اهمیتی بر زندگی‌شان ندارد.
در این 10-12 سال اخیر، کلی سرمایه مالی- انسانی هدر رفت که فقط هسته‌ای بشویم؟ شبیه مرد همسایه که با هزار زور می‌خواهد اسمش روی این زندگی مخروبه بماند؟ اول می‌گویند دو روز مذاکره تمدید بشود که اگر مردم شادی کردند و به خیابان ریختند با مراسم عزاداری رمضان قاتی نشود؟ بعد باز هم دو روز دیگر، و شاید دو ماه دیگر هم ... جای دیگری در دنیا نیست که مردم به مذاکرات ایران با چند به‌اضافه یک اهمیت بدهند، ولی در ایران محتمل است مردم از شادی به خیابان بریزند؟ حس خیلی وحشتناکی است. چیزی برای شادی هم وجود دارد؟

زن را از خانه بیرون انداخت چون فکر می‌کرد، شنیده بود، به اش گفته بودند که در غیاب چندین روزه او با مردان دیگر در ارتباط است. زن شکایت کرد و دادگاه و درخواست مهریه و ... . خانه را به اسم کس دیگری کرده است و اثاثیه را تخلیه کرده که مبادا سهم زن از روی آن‌ها به‌حق گرفته بشود و در ماه 2-3 روز می‌آید و وقتی هم که می‌آید وسیله‌ای برای زندگی نمانده است و با این حال مدیریت ساختمان را تحویل نمی‌دهد که نمی‌دانم چه... خب بقیه هم از روی بی‌حوصلگی و نپذیرفتن مسئولیت کارهای ساختمانی که در آن زندگی می‌کنند نخواستند به‌جای او باشند یا کارها را ازش تحویل بگیرند. حالا به خاطر گرفتاری‌های زندگی‌اش، کارهای ساختمان رو هوا مانده است. قبض‌ها پرداخت‌نشده است. شارژ ماهیانه نامرتب و کنترل نشده است. گاز قطع‌شده است و برای آب و برق هم اخطار قطعی به علت بدهی آمده است و خزانه ساختمان کسری دارد. در این وضعیت واکنش همسایه‌ها این‌جوری است که یکی می‌گوید باش دعوا کرده است و حرف نمی‌زند. آن یکی می‌گوید پول دست او نمی‌دهد. سومی می‌گوید او را به‌عنوان مدیر قبول ندارد. خانه در حال تبدیل‌شدن به یک چهاردیواری با سقف است فقط و فقط، بدون هیچ امکاناتی. مدیریت را تحویل نمی‌دهد و فقط بنا به اعتراض یکی دو همسایه در خانه نشسته است که یعنی دارد مدیریت می‌کند. آخر شب پیام می‌فرستد که گاز پیک‌نیکی برای قرض می‌خواهد. درست شبیه همین بلایی که در کشور بر سر خودمان آورده‌ایم.

دوشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۹۴

کمونیسم رفت و ما ماندیم و حتی خندیدم

بعد از مدت ها یک کتاب تازه چاپ شده خوب. گرچه بعد از مدت ها ممکن است به بی توجهی و بی خبری من هم برگردد.
چند نکته که به نظر ارزش خواندن کتاب را دارد:
اول اینکه ترجمه خوب و نسبتاً روانی دارد که سرپرست گروه آن‌ها خشایار دیهیمی بوده است. اگر قرار است انگ نام پرستی را هم بخورم باکیم نیست. از بس ترجمه‌های غلط‌غلوط تو بازار کتاب زیاد شده است. فکر کتاب برنده نوبل ادبیات می‌خوانی با ترجمه غلط که صدبار مجبور می‌شوی موهایتو بکنی... حالا هر چی.
دوم کتاب شامل چند خاطره کوتاه، شبیه داستان‌های کوتاه به روایت زنی است که به کشورهای کمونیستی اروپای شرقی و روسیه بعد از جنگ جهانی دوم سفر کرده است و عمدتاً از زندگی زنان آنجا می‌نویسد. ازآنجایی‌که روایت نه مستند صرف است و نه داستان محض، به نظرم خیلی شبیه نوشته‌های وبلاگی اول دهه 80 ما شده است.
سوم و از همه جالب‌تر این‌که این روایات و خاطرات نزدیکی خیلی زیادی با زندگی ما زنان در ایران، به‌خصوص دهه 60 و 70 مان دارد.
چهارم و شاید کم‌اهمیت‌تر دست‌کم برای من، این کتاب اولین جلد از مجموعه 50 جلدی «فلسفه هنر و زندگی» است که قرار است به فلسفه به زبان ساده بپردازد. گرچه روزگار نوجوانی، اواخر راهنمایی و دبیرستان از فلسفه خوشم می‌آمد، الآن هیچی راجع به آن نمی‌دانم و جز بی‌علاقه‌ترین‌هایم است. «بی‌علاقه‌ترین‌ها» ساختم، یعنی در اولویت علاقه‌مندی‌ها تا کم علاقه داشتن‌های متمایل به نداشتن جزء آخرین‌هاست. احتمالاً واژه‌ای مناسبی باید باشد ولی خب سواد من قد نمی‌دهد فعلاً.
اصل موضوع اسم کتاب را یادم رفت: «کمونیسم رفت و ما ماندیم و حتی خندیدیم» ترجمه از “How we survived Communism and even laughed?”
نویسنده: خانم اسلاونکا دراکولیچ Slavenka Drakulic
ترجمه: رویا رضوانی
نشر: گمان
این نمونه‌ را ببینید شبیه الان ما: «برای این‌که شکل بقیه نباشی باید خیلی جان بکنی...برای خرید یک کالای وارداتی توی صف بایستی، شلوار جین را در بازار سیاه به قیمت کل حقوق یک ماهت بخری [مقایسه کنیم با مغازه‌های برند فروش، روزهای حراج‌های کاذب 30-40 % شان و صف‌های طولانی آن‌ها و قیمت‌ها]....چیزی که این تلاش‌های عظیم را تاثرانگیز می‌کند نحوه استفاده آن‌ها از این لباس‌ها و لوازم‌آرایش است که داد می‌زند حسابی خودشان را به زحمت انداخته‌اند. ظاهرشان اصلاً راحت و بی‌تکلف نیست. لباسشان زیادی رسمی است. زیادی آرایش می‌کنند، رنگ و بافت پارچه‌ها را درست باهم جور نمی‌کنند و معلوم می‌شوند شهرستانی‌ها هستند که زور زده‌اند از مد غربی پیروی کنند. ولی کجا و چطور می‌توانستند تصوری از "خود"شان، از شیوه خاص پوشش و آرایش خودشان پیدا کنند؟ واقعاً کجا؟»


پنجشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۹۴

مقاومت های زنان


بهاره هدایت و حالا آتنا فرقدانی



محکومین سال های اخیر حکومت با مجازات زندان بیش از ده سال به جرم مقاومت؛ هر کدام به نحوی و در زمان های متفاوت، قدرت سرکوب حکومت را به چالش کشیده اند و باید حداکثر مجازات را بکشند تا نفر بعدی زیر سایه حکومت، هوس هنجارشکنی و مقاومت نکند.
یادمان هست که حکومت جز مجازات، سلطه و زور، استدلالی در مقابل این زنان نداشته است. و نیز تاریخ نشان داده که قدرت ها با مقاومت جابه جا می شوند.

پنجشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۹۴

خیلی نزدیک، خیلی دور

«رویای انقلاب! بهتر است به واقعیت نزدیک نشویم، ته چیزها را نبینیم. در بچگی برایم عروسکی خریدند، موهای بود لوله لوله داشت، چشمهای فیروزه یی، به قشنگی رویا بود، با فشردن پهلوها می خندید و گریه می کرد، می گذاشتمش روی طاقچه، از دور نگاهش می کردم، تا روزی شیطان به جلدم رفت، با کارد شکم عروسکم را جر دادم. می خواستم راز گریه و خنده او را بدانم، آن وسط یک مشت پوشال و جعبه یی کوکی چیزی ندیدم، خیالبافیها همه دود شد و هوا رفت، عروسک آش و لاش را با سرخوردگی دور انداختم. سرچشمه شادی ام را با دست خودم نابود کردم. افسوس! از این تجربه چیزی نیاموختم؛ در سراسر زندگی، کنجکاوی ابتدایی، مثل بویی ناخوشایند دنبالم می کرد. با دیدن هر چیز زیبا، شکوهمند و حتی مقدس، آرام نمی گرفتم، آنقدر جلو می رفتم تا جعبهء زنگ خورده را پیدا کنم، یا در خیالم بسازم. نگاه کردن و ستودن برای غرورم کم بود، از فرزانگی فاصله داشتم، به توحش و خودخواهی نزدیک. شکستهای پی در پی و پریشانیها حاصل همین ولع بود. بعدها به زحمت یادگرفتم فقط نگاه کنم، زرنگیهای عامیانه ر به حساب هوش نگذارم؛ حیف که دیگر دیر شده بود. با هر تجربه پاره ای از ایمانم را جایی گذاشته بودم. حال یک چیز را می خواهم: روی قله های دوردست ایستادن و نگاه کردن؛ تنها این نوع دوست داشتن نجان دهنده است.»

از «خانه ادریسی ها»، غزاله علیزاده، دی ماه 1371
کتاب برگزیده بیست سال داستان نویسی

جمعه، بهمن ۱۷، ۱۳۹۳

حرکت خلاف جهت

وقتی روی صندلی قطار یا اتوبوس یا حتی بعضی از ماشین ها که خلاف جهت حرکت است می نشینی، ممکن است هنگام شروع حرکت لازم باشد مغز برای حفظ تعادل زحمت بیشتری بکشد، پردازنده بیشتری را مصرف کند، چون تعادلی که با نگاه به جهت حرکت، برقرار می شود برعکس می شود. بنابراین مغز باید آگاهانه حفظ تعادل را بر پایه جهت حرکت بدن میزان کند و نه سَمت دید. خیلی ها نمی توانند روی صندلی های برعکس بشینند یا اگر هم بتوانند، از سرگیجه و عدم تعادل شکایت می کنند.
احساس می کنم کلا برعکس نشسته ام و با نگاه به پشت سر جلو می روم. هر لحظه سرگیجه، هر لحظه عدم تعادل ولی با چشمان کاملا باز به همراهم. سردرد، سردرد، سردرد....مغز بیچاره ام تصویرهای عکس جهت را پردازش می کند. و من... جلو می روم؟... مطمئن نیستم. همین روزهاست که تو چشم همراهم نگاه کنم و بلند بلند بگویم مسیر من این است. فقط باید اول این سردردها آرام بشود. باید تعادلم را پیدا کنم.

در مغز دو قسمت مختلف و جدا از هم تصمیمات پرریسک و کم خطرتر را می گیرند. بنابراین ممکن است تصمیم پر ریسک را حتی در مواقعی راحت تر از تصمیم کم خطر بگیریم. بسته به این که کدام قسمت مغز ورزیده تر شده باشد. گرچه معمولا تصمیم اجرایی برآیند هر دو قسمت مغز است. ولی غلظت و حدتش داستان همان دو قسمت است.