چهارشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۱

داروهای وارداتی، تحریم ها، چرندیات


یک وقت هایی خبرهایی را می شنوی که بویی از واقعیت نبرده اند، یا نه خبرهایی که به عکس واقعیت اشاره می کنند.
یا هر خبر اضافه ای که می خواهی فقط چشم و گوش و ذهنت را به روی همه شان ببندی و ول کنی بروی.[1]
حالا خبرهای داروهای وارداتی هم این طوری است. چرند است.
از همان روزها که تحریم ها شروع شد و دلار روز به روز بالاتر رفت، دارو هم پله به پله با قیمت دلار گران شد. واضح است که استامینوفن و سرماخوردگی و رانتیدین و یدوکینول و چه و چه ساخت البرز دارو یا شرکت مینو یا کارخانه فلان و بهمان ایران را نمی گویم. داروهای حیاتی و البته واجب بیش از یک سوم مردم ایران را می گویم. سرطانی ها، دیابتی ها، دیالیز، هموفیلی، ایدز، تالاسمی، ام اس و ...
دو هفته است در فضای مشکوکی دارو نیست. داروخانه شنبه دو هفته پیش با چنان لحن شاکی بهم گفت: «تا چهارشنبه بود، دیگر تمام شد. نگرفتی، الانم نیست و معلوم هم نیست کی بیاید.»
یعنی اگر افسار چاروداری حرف زدنم را نگذاشته بودم، من هم لابد می گفتم:
«خب آلااااا چرا می زنی؟ اگر می تونسم می گرفم دیگه. مگر تقصیر منه که نیس»

بعد هم شرکت نمایندگی بایر: «خانم فلانی (پرستار مربوطه که برای کارهایم باید با او صحبت کنم) الان دستش گیر است. تا هفته پیش همه داروخانه ها داشتند. تمام شده و ما هم نمی دانیم کی می رسد.»
می گویم همیشه شما خبر داشتید که مثلن دارو تو راه است یا فلان جا دارد و برای فلان جا بهمان روز می رسد و الان می خواهم ببینم اصلن رسیده ایران یا تو راهه یا...
با عصبیتی که سعی می کند مهربان نشان می دهد: «الان ولی ما هم هیچ خبری نداریم عزیزم. از داروخانه بپرسید که ببینید کی برایشان می آید و بگیرید.»

بنیاد امور بیماری های خاص، کمک هزینه دارویی ماهانه (نوشته ای که ماهانه باید حضوری از دفتر مرکزی بنیاد بگیری و به داروخانه می گوید فلان قدر هزینهء دارو را بنیاد می دهد و از بیمار بهمانی نگیر) را کم کرده است. می پرسم چطور کم شده است؟ می گویند: «وضعمان خوب نیست. دعا کنید از ماه بعد همینش هم قطع نشود.»
فاطمه هاشمی به بان کیمون نامه می نویسد راجع به داروهای بیماری های خاص.
خانم دکتر وزیر، شکایت می کند از غرب و تحریم هایی که دارو را هم شامل شده است، البته به سبک خودش.
و حالا معاونش می گوید که شرکت های خارجی دیگر به ایران دارو نمی فروشند. احتمالا به دلیل تحریم بانک های واسط و ...
بعد تازه بعد از این دو سال گرانی نفس گیر دارو از دولتی شدن نرخ ارز برای واردکنندگان دارو حرف می زنند.
دقیقن نوش دارو بعد از مرگ سهراب/ تازه اگر دارویی برسد.../ تازه اگر کسی هنوز زنده مانده باشد...
واقعن چه واکنش دیگری می ماند، جزء این که بگویی همه اش چرند است.


[1] اشاره به ترانه الکی نامجو

چهارشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۹۱

پازل فمینیسم


«فمینیسم، به عقیده برخی، برایند تجربه های تک تک زنانی است که در برابر سلطه مردان مقاومت کرده اند یا کوشیده اند چنین کنند.
... در فمینیسم، تجربه جایگاه خاصی دارد. از آن جا که فمینیست ها می خواهند برای جهان شان معناهای قابل فهمی بیابند، گزارش های مستقیم افراد از تجربه های خودشان برای آن ها اهمیت زیادی دارد.»

فمینیسم، جنبش سیاسی/ جین منسبریج و سوزان مولر اوکین/ نیلوفر مهدیان/ نشر نی

پنجشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۹۱

فقط همدلی


باز باید...
با لوسی غر می زنم، می گویم دوست ندارم این کار را بکنم...
جدی و همدلانه صاف تو چشمهایم نگاه می کند و می گوید: «می دانم. اصلا دوست داشتنی نیست که هر بار...».
 فقط همین.
همدلیش خیلی واقعی و عمیق بود.
اشک هایم می چکند.

سه‌شنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۹۱

دوست هایم را به من برگردانید

همیشه یک دوستی بوده است که از همه چیز زندگی با هم صحبت می کردیم و در هر حالتی هم بود، بعد از دبیرستان، که رشته تحصیلی و کار متفاوت شده بود، یا با گذشته متفاوت قبل از دانشگاه و کار متفاوت، باز همیشه حرف های دل، تمام احساس ها، اتفاق ها، خوشی و ناراحتی ها را می شد باهاشون قسمت کرد.

دوستی از جنس خودت. با این که همیشه دوست های پسر هم بوده و هستند و می شود خیلی حرف ها را باهاشون زد و خندید و حتی گریه کرد و خوش بود و ناراحت بود و حتی عصبانی و دلخور، اما دوستان دختر و دوستی با آنها جنس دیگری بوده است.

مدت هاست که دوست های دختر، همان هایی که از گرمابه و گلستان باهاشون می گفتم و همدیگر را اصلاح می کردیم و احساس هایمان را صیقل می زدیم و مثل روانشناسی از بیرون من،  رفتارهایمان را بازنگری می کردیم و باز زندگی و زندگی و زندگی... خیلی کم می بینم. هر کدام یک جای دنیا، یا مشغولیتی، یا گیر زندگی و انگار بازنشدنی شده است و ...

داشتم لای کتابها دنبال چیزی می گشتم، یک برگ کاغذ سفید پیدا کردم، با دو جمله کوتاه که به سبک بچه های مدرسه وسط یک جلسه ی نسبتا رسمی جمعی بین من و دوستم رد و بدل شده بود، شاید 7-8 سال پیش. پرسیده بودم: "موقع خواندن صدایم اضطراب داشت؟" و دو جمله بعد که دوستم جواب داده بود. وضعیت ایده آل! در لحظه توانسته بودم، بازخورد وضع نگران خودم را بگیرم.

یکدفعه دلم ریخت، مثل قسمتی از عضو آسیب دیده بدن، که رویش فشار می آوری و دردش باز همه جا پخش می شود و دوباره تمام رشته های اعصابت تحریک می شوند. یادم افتاد که دلم دوستهایم را می خواهد.

من دلم برای سه تا دوستم تنگ شده است.

یکشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۹۱

حق انتخاب پوشش، با کدام فرهنگ؟ برای کی؟


چهار- پنج سال پیش بود که در یک پرواز باید خط عوض می کردم. هیچ کدام از هواپیمایی ها ایرانی نبود، ولی اولی به مقصدی می رفت که گردشگران ایرانی زیادی همه فصل ها به آنجا سر می زنند و خلاصه هواپیما پر از ایرانی بود، اما خط بعدی تقریبن به جز ما هیچ ایرانی دیگری نداشت، یا اگر هم داشت به چشم من نیآمد.
طبیعی است که در هر دو هواپیما، روسری و مانتویم را درآوردم، اما با دو حس متفاوت از امنیت.
هواپیمای اول با جمعیت زیاد هم وطنان، به شدت ناامن بود، مثل خیابان های تهران، مثل وقتی که به هر دلیلی زمین می خوری و مانتو یا دامنت دو وجب بالا می رود و چشم های گرسنه سر تا پایت را برانداز می کنند و نیش ها تا بناگوش باز می شود، شاید تکه هایی هم بشنوی، که البته این آخری در هواپیما درست به همان شکل نبود، ولی خوب شکل شیکان و با کلاسش همچنان حضور داشت.
تنها اتفاقی که افتاده بود شال دو وجبی روی سرم را برداشته بودم و مانتوی تا زانو بلند را درآورده بودم که زیرش یک بلوز آستین کوتاه (به اصطلاح خیاط ها سه ربع) معمولی تنم بود و شلوار کتان کلفت.
هواپیمای بعدی، با غم غربت از هم وطنان، حس آرامش داشت. هیچ کس خیره نمی شد، هیچ کس حتی نگاهم نمی کرد. انگار داشتم در یک مسیر خالی قدم می زدم، از بس سنگینی نگاه وجود نداشت.

****
چند تا عروسی و مهمانی رفتید که زن و مرد با هم یک جا باشند و دعوایی بین مردان درنگیرد که به ناموس من نگاه کردی، یا خودت را بهش چسباندی، یا دستت را... . فکر کنم کسی پیدا نشود بگوید در ایران اصلا تجربه ای از این جور اتفاقات ندارد.

****
کی ها در فیس بوک نیستند؟
داستان فرهنگ به رسمیت نشناختن حق پوشش زنان جامعه ایران است و یک رنگ بودن آسمان همه جای دنیا.
کمپینی راه افتاده برای مخالفت با حجاب اجباری، کجا؟ در شبکه اجتماعی فیلتر شده فیس بوک.
زن همسایه مان عضو فیس بوک نیست. زن سرایدار ساختمان شرکت هم عضو فیس بوک نیست. زن خواربار فروش محله که صاحب مغازه است و به تنهایی یک خواربار فروشی را می گرداند هم عضو فیس بوک نیست.
گذشته از اینها هیچ کدام از دبیران دبیرستانم که خیلی چیزها ازشان یاد گرفتم، عضو فیس بوک نیستند.
خانم دکتر، متخصص زنانی هم که مرتب پیشش می روم، عضو فیس بوک نیست.
خانم دکتر، استاد دانشگاهم که ام اس دارد و هر روز با ماشین شخصی و عصا سر کلاس ها حاضر می شد، هم عضو فیس بوک نیست.
کافی بود برای سنجیدن بستری که در آن چنین شعاری راه افتاده است؟!

حالا خود فیس بوک
 هیچ دوستِ دختری را که با نام و عکس واقعی خودش در فیس بوک عضو شده باشد، نمی شناسم که لااقل یک عکس بی حجاب در فیس بوک نداشته باشد.
اگر قرار باشد همه دخترانی را که با نام شخصی، عکس شخصی و بدون حجاب خود را در فیس بوک به اشتراک می گذراند، زیر یک چادر جمع کرد، آن چادر باید حرف های خیلی بیشتری از فیس بوک داشته باشد.
مثلن فیس بوک، به اشتراک گذاشتن عکس را و حتی جمله و متن را هم دارد، ولی راجع به کلیشه های جنسیتی، گزینهء انتخابی ندارد جز انتخاب تک تک افراد، وقتی گروهی غیر شفاف با داعیه حق زنان، می خواهد همه زنان ایرانی عضو فیس بوک را به اعتبار گروه خودش اضافه کند، دست کم می تواند کلیشه های جنسیتی را دیگر بازتولید نکند.
کلیشه های جنسیتی مثل:  دختران مو بلند، دختران دامن پوش،دختری با لباسی شبیه «پری دریایی» و شالی که با موهای باز و بلند به باد سپرده شده است، در عکس روی لوگوی این کمپین؛ گذشته از تبدیل آن به کلوپ عکس های یادگاری، گذشته از بحث هایی با تم خاله زنکی/ عمو مردکی روشنفکرانه.

****
یک بازی دیگر (می گویم بازی، چون به نظرم کمپین حجاب اختیاری هم بیشتر شبیه بازی شده است تا واقعیت مورد نیاز جامعه) دعوت زنان برای نوشتن خاطره های شان از حجاب اجباری و پوشش آزاد است.
این یکی جالب تر است چوت خاطره وار و روایت گونه از زبان خود زنان نقل می شود، ولی مگر همه زنان وبلاگ نویس تا به حال هچ از زندگی خودشان در ایران، از داستان حجاب و گره روسری هایشان ننوشته اند؟ منظورم امسال و حتی بعد از انتخابات 88 نیست؛ منظورم تمام روزهای وبلاگ نویسی فارسی است. چند سال شد؟
10 سال- 11 سال؟
چند تا پایان نامه کار شده روی وبلاگ نویسی، زنانه نویسی، خودنمایانی زنان، و البته داستان گره روسری که موضوع جدانشدنی زندگی همه زنان ایران است.

****

همه اینها را به این معنی نمی نویسم که یعنی باز- خاطره نویسی بیهوده است. فقط می خواهم بگویم حواسمان به انرژی هایی که گذاشته می شود باشد. حواسمان باشد، دختران ساکن ایران این روزها در ون های گشت ارشاد با هم سرود می خوانند و جلوی دوربین ثبت عکس وزرا ژست می گیرند و مانتوهای بلند تعویضی با مانتوی خودشان را زیر مانتوی قبلی می پوشند و از وزار خارج می شوند و خلاصه برخورد نظامی را به وسیله تفریح خودشان تبدیل کرده اند. در عوض دختران چادری که چادر انتخابشان بوده است، چند سالی است که به برخورد نظامی با حجاب دوست های دیگرنشان اعتراض می کنند، بدون این که عکسی بی حجاب از خودشان جایی منتشر کنند.

و بعد از همه ی اینها، برای فرهنگ رخنه کردن در زندگی مردم ایران چه برنامه ای داریم؟
اگر روزی انتخاب پوشش زنان، به خودشان واگذار بشود، چقدر امنیت برای زنان ایرانی بدون حجاب فعلی از طرف خود مردم تامین می شود؟
برنامه های آگاه سازی فیس بوک به چند درصد جامعه ایران می رسد؟
برنامه های انجام شده زمان قبل، تا چه اندازه برای روزگار امروز مفید است؟
چه تعدادی از روشنفکران دینی و حتی غیر دینی، هر انتخاب پوششی از همسرانشان را می پذیرند؟ (شاید جای این چالش ها بین بحث های حجاب خالی است)
و چندین سوال دیگر که در کمپین نه به حجاب اجباری، و حتی فراخوان خاطره نویسی از حجاب اجباری، بی جواب بوده است.

چهارشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۹۱

نامه

این شعر حافظ، با اجرای نامجو هر بار ویرانی جدیدی در من به پا می کند:

هر چند کازمودم، از وی نبود سودم
مَن جرّب المُجرّب حَلّت بهِ النَّدامه

گاه ویرانی آت و آشغال ها و باز نشانی شکوفایی شادی بسیار،
گاه ویرانی خرابی و خمودی روح

سه‌شنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۱

سه سال بعد از خرداد 88


از وقتی وبلاگس نویسی بین روزهای شلوغ کاری و بعد از خستگی کار و یا حتی بین کارهای مختلف و گاهی وسط صحبت کردن ها انجام شده است، دیگر وقت کمتری برای نوشتن و ویرایششان گذاشته ام. هر چقدر هم کلنجار با موضوع و حتی متن بوده است بیشتر در ذهن اتفاق افتاده است تا روی برگه (حالا شما این برگه را بگیر فایل وورد یا حتی ادیتور خود بلاگ اسپات)؛ اما این متن را چندین بار نوشتم و پاک کردم و دوباره نوشتم، (مبادا حرفی بزنم به کسی بربخورد).
این روزها باز خرداد است و فضای مجازی و رسانه ای خارج از کشور پر شده است از زنده کردن روزهای خرداد سه سال قبل. یکی هر چی موزیک بوده است پخش می کند. یکی عکسها و فیلم های ساخته شده را می گذارد. یکی روزشمار کشته ها را می خواند. یک سری پرچم بلند سبز را می گیرند دستشان و تو هوای بهاری اروپا و شاید تابستانی آمریکا، زیرش پر می شوند و بازگویی شعارهای سه سال قبل. فضای مجازی هم که باز هر کی به نوعی. یکی خاطره می نویسد. یکی شعر می نویسد. یکی شعارهای آن روز را می نویسد. یکی یکی یکی...
صدا و سیما یک برنامه دارد،"به یاد شهدا"؛ از بس این را هر روز با بدترین و تکراری ترین شکل و کلیشه های ممکن پخش کرده اند که دیگر نه کسی نگاه می کند، نه کسی فکر می کند و نه کسی از آدمی که دارد دفترچه خاطرات یا وثیت نامه یا حرف های مادرش را نشان می دهد یادی می کند.
امسال هم به نظرم آمد نوشتن از روزهای اعتراضی خرداد 88 بدجور دارد به کلیشه ی بی اثر و فناکننده اصل ماجرا تبدیل می شود. به خصوص که زندگی این روزهای مردم در ایران هم بخش مهم و نقطه عطف تاریخ معاصر خواهد شد.

وقتی هر روز فشار اقتصادی دارد کمر مردم را خمیده تر می کند، وقتی به بهانه سه دوره مذاکرات هسته ای قیمت مسکن 50-60 درصد افزایش پیدا می کند، وقتی سن سرطان و مرگ به زیر 30 سال می رسد، وقتی آسیب های اجتماعی نه در روزنامه و خبر، بلکه در خانه دیوار به دیوارمان، بلکه حتی در خانه خودمان روز به روز بیشتر می شود، وقتی بیکاری و انسان فروشی خبر روزمره می شود، دیگر سالگرد سکوت اعتراضی مردم سه سال پیش با عکس و فیلم و موزیک و خاطره تاثیری بر چیزی ندارد.
این روزها مردم در نزاع خیابانی با چاقو همدیگر را می کشند و در دعوا سر جای پارک ماشین گوش و انگشت همدیگر را با دندان می کنند و بی قراری فرزندانشان را با به سیخ کشیدن آنها آرام می کنند.

و هنوز خیلی ها بعد از سه سال هم چنان در زندانند و هر روز به جرمهای نکرده شان، و به ناتوانی جسم تنیده شان اضافه می شود. 
 
آنگ سان سوچی حدود 20 سال در حصر خانگی، از کشورش خارج نمی شده است، مبادا نگذارند، برگردد و نفهمد در کشوری که برایش مبارزه و مقاومت می کند، چی می گذرد.
هر کس و هر کشوری شرایط و ظرفیت خاص خودش را دارد و هر انتخابی در جای خودش قابل احترام است.

اما چیزی که مسلم است این است که عکس و فیلم و موزیک و خاطره از اتفاق و خواست جمعی، به تنهایی کوچکترین قدمی درحرکت رو به جلو نیست.


سه‌شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۹۱

عدالت در خدمات اجتماعی


هفته پیش خودم رفتم داروخانه برای گرفتن دارو، حدود 12 ظهر وقتی رسیدم، طبق لیست های بلندبالایی که برای حذف نوبت خود مراجعان نوشته بودند، حدود 500 نفر برای داروهای خاص (داروهایی که فقط داروخانه های هلال احمر دارد و برای گرفتن آنها تایید بیمه و هفت خوان مفصلی لازم دارد) ایستاده بودند:
یک لیست برای این که نسخه ات را تحویل بدهی، یک لیست برای این که در صورت تایید داروخانه قبض پرداخت بگیری، یک صف برای پرداخت مبلغ دارو، یک صف برای تحویل دارو

چه خبر شده بود؟ داروی ام اس بعد از اینکه 3 هفته نبود، همان روز صبح رسیده بود. 

طبق معمول صف های ایران که به گپ و گفت و درد و دل می گذرد، بحث بیمه های درمانی شد و امکاناتی که هر کدام از بیمه ها برای داروهای گرانی مثل بتافرون دارند یا ندارند.

می گفتم بیمه تامین اجتماعی، در هر ماه فقط یک بار هزینه دارو را می دهد، و از آنجایی که سیستم های اداری به هیچ وجه به روز و ساده نیستند، اگر مثل حالا دارو مدتی نباشد و بعد در روزهایی متفاوت با تاریخ تحویل قبلی برسد، تا به سیستم بیمه این را بقبولانی که اگر به فرض این ماه 2 بار دارو می گیرم، برای این است که ماه قبل اصلا دارو به من نرسیده است و مجبور شدم داروی قاچاق شده تهیه کنم، خودش یک نصف روز و کلی دوندگی از داروخانه به بیمه و بالعکس لازم دارد.
خانمی که از بیمه شرکت نفت استفاده می کرد، گفت که بیمه شرکت نفت، هزینه دارو را به طور کامل پرداخت می کند و بنابراین برای بیمار رایگان است، علاوه بر آن در یک ماه، داروخانه 2 بار یا بیشتر بسته دارویی هم به بیماران تحت پوشش بیمه شرکت نفت می دهد.

همیشه برایم سوال بود که اگر دارو کم کم وارد می شود و داروخانه هم بیش از ماهی یک نوبت به بیماران دارو نمی دهد، چطور بتافرون قاچاق این همه زیاد است و درست از جلوی داروخانه های هلال احمر ارائه داروی قاچاق شروع می شود تا هر داروخانه عادیی که باهاشون آشنا بشوی.

معلوم شد که وزارت بهداشت و درمان، در بی خردی کامل، مقدار فروش دارویی که به داروخانه ها می دهد، را به طور کامل کنترل نمی کند. داروخانه اگر به من تحت پوشش بیمه تامین اجتماعی، بیش از ماهی یک بار دارو نمی دهد، برای این است که سازمان بیمه کننده من بیش از این با داروخانه تصفیه نمی کند. ولی به فرض اگر بیمه شرکت نفت به هر تعداد که داروخانه فروخته باشد، تصفیه کند، به هر میزان که بیمارانش خرید کنند، به آنها می فروشد، حتی شاید بیش از نیاز واقعی شان ( یک بار در ماه). خوب به سادگی تعادل دارویی با بیماران نیازمند به آن دارو به هم می خورد و قاچاق دارویی به این گرانی هم در جریان می افتد.
یعنی به جای اینکه خود داروخانه، با دستور وزارت بهداشت، موظف به کنترل فروش دارو به بیماران، آن هم به مقدار واقعی مورد نیاز بشود، هر سازمان بیمه کننده خودش این کار را به عهده گرفته است و بدیهی است که با بی نظارتی بر نحوه کار بیمه کنندگان، این مشکل، نه فقط در شرایط بحرانی تحریم و رکود اقتصادی و چی و چی... مثل حالا، بلکه در مواقع دیگر هم به سادگی رخ می دهد.

دوشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۹۱

کلاف های شخصیتی

  طبق معمول بحث سر این است که فلانی این را گفت، من خودم می دانم چه می کنم. این همه تجربه دارم، حالا باید زیر حرف این جناب بروم و و و ...
یک روز از اوج دعوایشان گذشته است که من داخل می شوم. کلی بالا و پایین قضیه را می گوید و عصبانی و ناراحت است، و یک جوری صحبت می کند باعث بشود که من بهش حق بدهم.

می گوید: "ببخشید خانم مهندس، من این جوری برای شما صحبت می کنم ولی همان جور که در شخصیت و ادب خودش است، صحبت کرده است. با منشی من با کارمندان من با کارگران من، خیلی بد همه آن چیزها که در شخصیت خودش هست را گفته است."
با تعجب، فکر می کردم با این ادبیات، الآن یک دعوای ناموسی را برایم تعریف می کند، ادامه می دهد: "به من می گوید شما سیم بندی را اشتباه بستی و بلد نیستی چه جوری باهاش کار کنی. واقعن هر چی که در حد شخصیت خودش هست را گفته است."

مبهوت می شوم. فلان کارخانه دار ماشین ساز. با آن همه ریز و درشت زیر دستش. با اینکه خودش می گوید تخصص برق ندارد ولی خودش این جور کارها را می کند، ولی باز تا این حد بهش برمی خورد وقتی می شنود که خطا کرده است. و چقدر این اشتباه کوچک کاری به شخصیت آن آدم گره خورده است...

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۱

همچنان سپاه

هیچ خبری نیست. دقیق تر ش می شود هیچ کاری نیست.

پروژه ای طراحی و اجرا نمی شود. اگر کسی ماشینی می سازد، مدل قدیمی است که 3-4 سال پیش برای اولین بار ساخته بود و حالا باز از روی آن کپی می کند، تازه اگر مشتری جور کرده باشد که به تعداد انگشت های دست هستند، در تمام دو ماه بعد از عید.

از تنها دانشگاهی که برای مشاوره پروژه های صنعتی دانشگاه آمدند علم و صنعت بود که آن هم گفتن ندارد که چطور آنجا هنوز وولی می خورند. تازه همان هم با پرسیدن قیمت ها رفت و دیگر نیامد.

گران ترین موتور صنعتی که کمتر کارخانه و یا فردی پول بابتش خرج کرده است، سال قبل با DHL که البته هزینه حمل آن هم که بر همگان واضح است، از طرف یکی از اقمار سپاه خریده شد.

پسر 25-6 ساله ای آمد برای آموزش.
نه چیزی یادداشت کرد و نه چیزی فهمید و نه هیچ سوالی که نشان از درکش از موتور و کارش باشد پرسید.

به جای آن تا دلت بخواهد سوالهای پرت و پلا. مثل این که بپرسی موتور یعنی مو+تور؟
یا این که این چطوری به برق وصل می شود؟ (تازه موتور اروپایی با آن همه توضیحات و منوال و شرح جزئیات از A تا Z)  هر چی گفتم احساس کردم رو سنگ نوشتن است، ادامه ندادم چون هیچ بازخوردی نمی دیدم.

فقط گفتم تو این CD کلی PDF است که راجع به همه چیز کامل توضیح داده است.

فکر می کنی سوالش چی بود؟
- فارسی است؟
- نه

حدود 9 ماه گذشت. دوباره زنگ زد: من فلانی ام. پارسال اومدم. موتور بهمان خریدیم. الان یک سوال داشتم
- بله یادمه. بفرمایید
- اینی که روی سوئیچ پاور هست( منظورش Power مدل Switching بود( باید به برق 380-400-420 به کدامش ول بشود؟
 مکث می کنم. رنج های قابل تحمل پاور را از رویش می خواند.
- شما به ورودی آن پاور یک برق سه فاز 380 بدهد، بعد از خروجی یک DC 72ولت می گیری که باید به درایور موتور وصل کنی
- آها پس 3 فاز
موهای تنم سیخ می شود که نکند خودشان را بسوزاند، کدام یکی از رنج هایی که از روی بدنه پاور خواند، می تواند تک فاز باشد؟
- یک سوال دیگر هم داشتم، این CD که آن روز دادید، می خواهم ببنیم که تو ویندوز XP هم نصب می شود یا فقط باید ویندوز ویستا باشد؟
باز مکث می کنم.
- کدام سی دی؟ چی را نصب کنید؟
- همان CD  لاب لاب لاب که دادید که رویش ... نوشته بود
- اها انی که توضیحاتی متنی تویش است؟...
- بله
- نه آقا هر جا بگذاری نشان می دهد
- می شود یک روز دیگر بیایم به جز آن توضیحات مختصری که دادید ، توضیحات کاملتری هم بدهید و موتو را راه بیاندازیم؟
دیگر حسابی شاکی ام. حتی یک بار هم روشنش نکرده است. حتی  یک خط هم نخوانده و ندیده است. حتی شاید تو عمرش کار هم نکرده است.
- نه! شما اول یک بار موتور را به برق وصل کنید. دو صفحه از آن PDF ها را بخوانید. طرح کاری که از این موتور می خواهید را مشخص کنید، بعد اگر نتوانستید راه بیاندازید، تماس بگیرید، تلفنی صحبت می کنیم.

حدود 10-12 میلیون تومان قیمیت موتور و آن وقت دست چنین آدمهایی...








سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۹۱

حیدری فر و صف پمپ بنزین


هر چه زمان می گذرد رفتار غیر اخلاقی مسئولان رد بالا مشخص تر می شود.
حالا به فرض هم، از جنایات کهریزک و قتل های فلان و دزدی بهمان هم توانستند به لطف برادران قضایی، طرف را تبرئه کنند؛ دیگر اولین جایی که با گروهی از مردم روبرو است، جوری رفتار می کند که مردم کوچه خیابان که تمام تعاملاتشان در پیچیدن جلوی همدیگر، پیاده یا سواره، شوخی یا جدی، در صف های مختلف، در روابط کاری و خانوادگی، در تمام اتوبان ها و کوچه های فرعی و اصلی، خلاصه می شود، شاکی می شوند.
البته که دوستان آنقدر گسترده اند که به هر حال این مدلش را هم رد می کنند؛ ولی آن چه که هر روز عریان تر می شود، نامشروع بودن قدرتمندان است که از این پس بیشتر از خیل مردم منزوی می شوند، وگرنه این داستان ادامه پیدا می کند.

***
دادگاه من بودم و خانم وکیل. قبلش برایم توضیح می داد که طبق قانون، نماینده دادستان هم به عنوان مدعی العموم باید در دادگاه حاضر بشود و گرنه می توان دادگاه را غیر قانونی خواند و درخواست تشکیل دادگاه را در جلسه بعد و طبق قانون داد.
مثل بقیه داستان های امنیتی، همه چیز باید در ابهام بماند که متهم ضعف کند از غلظت امنیت نظام و دیگر هوس بازی با آن به سرش نزند. بنابراین نفهمیدیم که انتظار چند ده دقیقه ای برای چی است و بالاخره نماینده دادستان می آید یا نه.


یک نفر آمد. مرد جوان. لاغر. به نسبت همان لاغری، بلند. عینکی از همان عینک های دادگاه انقلابی که هر سه نفر عینکی یکی از همان را دارند. کت و شلوار قهوه ای بدرنگ، باز همان رنگ معروف کت و شلوار های کارمندان دولتی. برخلاف بقیه، کفش به جای دمپایی. فکر کردم یا سر راه آمده است، یا سر راه دارد می رود. وگرنه همه آنجا دمپایی روفرشی و بعضی هم دمپایی پلاستیکی پوشیده بودند و لخ لخ دمپایی ترجیع بند همه راهروها و اتاق های دادگاه بود. خانم وکیل معرفیش کرد و گفت معاون سبحانی بازپرس وقت پرونده من است.
وارد دادگاه شدیم، او نشسته بود و بعد از چند دقیقه از آمدنش، به ما اجازه ورود داده بودند. با اینکه پرونده را نگاهی انداخته بود، اما به همه جای آن اشراف نداشت. مشخص بود که مختصری بیشتر ندیده است. اما با این حال با ته لبخندی به لب، با اعتماد به نفسی فراوان چشم در چشم ما نشسته بود و هر از گاهی از آن فاصله، ما را براندازی هم می کرد و پرونده را ورق می زد. فکر نکنم بیش از دو- سه تا جمله در کل دادگاه، دیگر چیز زیادی گفته باشد. بیشتر من و خانم وکیل و مقیسه را وا گذاشته بود، که ما بحث کنیم. البته دو سه باری که دخالت کرد، به نفع من بود که شاید، درست یادم نیست، قاضی را آرام کند، که آن هم از موضع بالا و با رفتار برتری طلبی نسبت به پیرمرد بود.
بعد از خبرهای کهریزک، مرتب به این فکر می کرده ام که آدمی با آن ویژگی های شخصیتی ظاهری، با اعتماد به نفس و قدرت طلب، به راحتی و با کمال رغبت می توانسته، چنین دستوراتی بدهد.