پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۵

8 مارس 2007

شادي، ژيلا و محبوبه همچنان در زندانند.
دوست ندارم حتي يك پست ديگر را هم با اين جمله آغاز كنم. كجاي دنيا وكيل متهم را روزها در سلول انفرادي نگه مي‌دارند؟
امروز جلوي مجلس خيلي از زنان هميشه نبودند. به دليل زندانها، تهديدها و حكمهايي كه مثل تيغ بالاي سر بچه‌ها آماده بود، اما خوب به نظر مي‌رسد جنبش زنان چنان شاخ و برگي گسترده‌است كه با تهديد 50 نفر از نخبگانشان باز هم جمعيتي حدود 500- 600 نفر جمع بشود. گرچه هنوز راه خيلي طولاني است.
اما خوب گويا آقايان فكرش را نمي‌كردند. نيروهاي ضد شورش مرد حدود بيست دقيقه بعد از زماني كه قرار اصلي بود رسيدند. به شهلا انتصاري بلندگو دادند تا بيانيه هيات هماهنگي را براي همه بخواند. و فاطمه گوارايي نيز همراهيش كرد. تجمع را آرام پراكنده مي‌كردند گرچه بين آرام آنها تا آرام ما فاصله زياد است. نزديك ساعت سه دو تا ميني‌بوس خانمهاي پليس را وارد ميدان كردند. مظلوم‌ترين قشر زنان به نظرم اينها هستند.
پيشرفت خانمهاي پليس از 22 خرداد تا به امروز: - همه‌شان بدون چادر پياده شدند.
- تعداديشان مقنعه‌هايشان را توي مانتوشان گذاشته بودند( احتمالن براي اينكه راحت بدوند.)
- دو تا راه قرمز هم به كنار مانتوها و شلوارهايشان اضافه شده بود.( يعني اينها حرفه‌اي تر هستند حتمن.)
- به شدت جوانتر از نيروهاي قبلي بودند. شايد حدود بيست و يكي دوساله و يا حتي كمتر.
جزء تنها درگيري‌هايي كه امروز پيش ‌آمد، دختري را كشان كشان مشت و لگد زنان بردند. و البته 3 نفر ديگر را هم.
دخترك دويد. مثل آهو. زنان پليس هيچ كدامشان به گردش هم نرسيدند. يك دفعه يك لباس شخصي از بين جمعيت كنده شد و مثل برق دنبال دختر جهيد. ته خيابان دست دختر را گرفت. پشتش پيچاند رو به ماشيني حل داد و نگه داشت تا زنان پليس رسيدند، شايد عقده سرعت نداشته‌شان را، شايد باز توليد ظلمها و خشونتهاي را كه بهشان شده بود با مشت و لگد تحويل دخترك بيچاره دادند. و شايد 5 يا 6 نفري كشان كشان تو خيابان بردندش.
اگر قرار است زن پليس زنان را بگيرد، بايد خودش بتواند نه باز هم مردان. وقتي نمي تواند پس يعني پليس زن فقط براي شعار است. هيچ كدام خانمهاي پليس به گرد پاي دخترك هم نرسيد. يعني زماني براي پرورش خانمها نبوده است فقط خشونت بلدند و همين.
بعدش مراسم كمسيون زنان تحكيم وحدت. تو آن دفتر كوچكشان.
خيلي‌ها بودند. موسوي خوئيني يار هميشه جنبش زنان. يوسف مولايي. تمام بچه‌هاي فعال تحكيم. رئيس‌دانا. بابك احمدي و خشايار ديهيم كه تو تجمع هم زنان را همراهي كردند. امير‌انتظام. و تمام فعالان زنان. تو جلسه با گنجي تماس تلفني گرفتند و مثل هميشه صدايش دلگرمي بود. گرچه به نظر فاصله بين جنبش زنان و ديگر جنبشهاي برابري خواه زياد است. بعدن مفصل راجع بهش مي‌نويسم.
و همه اينها امروز بود.
گرچه ديدن تك تك بچه‌هايي كه زندان بودند اين دو سه روز و همسرانشان كه گويي دوباره نو شدند، كلي شادي دارد و انرژي مي‌دهد، گرچه بسيار اميدواري دارد كه شادي وكيل بين‌المللي است كه نمي‌توانند زياد نگهش دارند، گرچه امروز جز يك نفر كسي كتك نخورد، گرچه جز 4 نفر كه گويا قرار است تا آخر شب آزادشان كنند كسي دستگير نشد، گرچه همه اينها آرامش‌آفرين است براي شروع پر انرژي‌تر بقيه كارها، گرچه... گرچه ... گرچه... اما دلم خيلي گرفته است. گويا خيلي خسته‌ام.
من دلم براي زني كه دختركمان را لگد مي‌زد مي‌سوزد. كاش امشب آرام بخوابد.
من دلم براي دختري كه لپهاي سرخش نشان از جوانيش مي‌داد و هيجان اولين باري كه مي‌خواهد مردم را بزند مضطربش كرده بود، مي‌سوزد. كاش دختر به خشونت عادت نكند.
نمي‌دانم عجيب دلم گرفته است...

۲ نظر:

ناشناس گفت...

آه اسفنديار مغموم!تو را آن به كه چشم پوشيده باشي

لرگاني گفت...

پدربزرگ ام هميشه مي گفت: ‍‍‍«زنده گي جور ِ گيج كننده اي كوتاه است