چهارشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۴

خیلی خسته بودم. خیلی! فشارم پایین بود. از بی رقمی دراز کشیدم که خوابم برد.
خواب دیدم. خواب خیلی عجیبی!
خواب دیدم بین دوستها بودیم. من یک گوشه ای نشستم. یکی از بچه ها که نمی دانستم کی است از پشت دستهایش را دور گردن من حلقه کرد و سرش را گذاشت رو شانهء من. نمی دانستم کی است و حس صمیمیت بی موقعش اذیتم می کرد.
دنبال ... می گشتم. به اشاره از دوستی که روبرویم بود پرسیدم این کی است پشت من؟
گفت .... است. دستهایش را جلوی صورتم شناختم. می گفت خوابیده. بعد حس کردم دارد می لرزد. تو خواب می لرزید. کاری نمی توانستم بکنم چون من را طوری گرفته بود که نه می توانستم ببینمش و نه می توانستم به حالش کمکی کنم.
بیدار شد. صدایش کردم. دستهایش را تو دستهایم نگه داشتم که نلرزد و نوازششان می کردم. پرسیدم حالت خوبه؟ گریه می کرد. همان طور از پشت سر گونه ام را بوسید. صورتش خیس بود. حالا که رو به صورتم خم شده بود صورتش را دیدم. همان طور رو صورتم مکث کرده بود و گریه می کرد.
بعد از مدتی برگشت روبرویم نشست. پاهایش را نشانم داد رویش انگار.... درست نفهمیدم چی می گفت اما زخم بود. زخم تازهء سرخ و متورم و پر خون. هنوز هم جلوی چشمم است. دوستی داشت ازش در مورد زخمها می پرسید و با فشار دست آنها را معاینه می کرد. بی اختیار بهش گفتم آرام! درد دارد! و بغض کرده بودم. اما زخمها مثل کنده کاری بود. گویا خودش کرده بود. شبیه خط ژاپنی. ( شاید تاثیر نیلوفر آبی باشد). معنیش را پرسیدم. درست یادم نیست اما چیزی که گفت شبیه یک شعار سیاسی بود. لاغر شده بود. حالش خوب نبود. تو خواب مضطرب بودم.
از من دلگیر است؟ یا به من نیاز دارد؟ اما تا وقتی خودش ابراز نیاز نکند چطور می شود رفع نیاز کرد؟ جوری که من را از پشت گرفته بود امکان تکان خوردن نداشتم....
چه خواب عجیبی بود!

آدمهای نازنین مستبد !

دلم می خواست اینجا یک عکس بگذارم. ولی نمی گذارم.
این را نوشتم برای دل خودم که دست کم یاد آن عکس بیافتم و نمی گذارم چون از قضاوت شما بیزارم.
می بینید ما هیچ کدام آزاده نیستیم. شما در ذهنتان و رفتارتان من را محدود می کنید و من رفتارم را در مقابل شما محدود می کنم.
آدمهای نازنین مستبد!!!

سه‌شنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۴

من او را شاد می کنم و سرحال، چون از اشتیاق و در عین حال غرور من خوشش میآید. او به من انرژی می دهد و شادم می کنم چون در عین اعتماد به نفس کامل، ذره ای حتی مغرور نیست.( وای که چقدر این غرور من را می رماند. صمیمی ترین دوست نوجوانی ام را برای غرورش برای همیشه ترک کردم. و ... )
او به من اعتماد می کند و این به من توانایی می دهد. من به او اعتماد دارم در هر شرایطی و این به او آرامش می دهد.
از این تقابل خوشم میآید.
من به او آرامش می دهم. او گفت.
او من را آرام می کند. می داند.
ما هر دو از کشف هم لذت می بریم. من در اوج جوانی و او در اوج پختگی.
باز هم من به جای او سفر خواهم رفت. هم من خوشحالم که کمی از فشار او بکاهم و تجربه اش را تحویل بگیرم و هم او خوشحال است که من کار او را انجام می دهم و تجربهء او را تحویل می گیرم. ما با هم طراحی خواهیم کرد. او خوشحال است که من در پیگیری از او جلو ترم. و من خوشحالم که دست کم در انگیزه از او مشتاق ترم.

شنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۴

استبداد درون!

سوال:( فقط دست کم با خودمان صادق باشیم.)
دو تا دختر بیست و یک ساله!
دختر شمارهء یک: یک سیم کارت تلفن همراه+ گوشی از دوست پسرش هدیه می گیرد در ازای..... سکس!!!
دختر شمارهء دو: کار می کند و هزینهء دانشگاهش را تامین می کند، چون خانوداه اش نمی توانند به تنهایی این هزینه را پرداخت کنند.
دو تا زن بیست و نه- سی ساله!
زن شمارهء یک: تخصص خاصی ندارد پس به عنوان نظافت چی در منازل کار می کند، اما بسیار شیک پوش و مرتب است و همسرش شغلی مناسب با درآمد نسبی کارگری دارد.
زن شمارهء دو: تخصص خاصی ندارد پس تمام روز در خانه است بدون هیچ فعالیت خاصی و زن شمارهء یک هفته ای یک بار منزل او را نظافت می کند. و همسر زن شمارهء دو هزینهء نظافت خانه و لوازم آرایش ازن شمارهء دو را کامل، هر ماه به موقع پرداخت می کند. او هم بسیار شیک پوش و مرتب است.

دلتان برای کدام یک از دختران و زنان سوخت؟ ؟ ؟ چرا؟ ؟ ؟
*** قرار شد با خودمان دیگر صادق باشیم!

جمعه، آذر ۰۴، ۱۳۸۴

تقریبا ده سال پیش، یکی بوده است کمابیش هم سن و سال من و تو . بیست و شش- هفت ساله.
و اتفاقن آدم ایده آلیست و ارزش خواه و اخلاقگرای انسانی و اتفاقن بسیار مهربان. و شاید هم شبیه خیلی از هم سن و سالهای ما، بسیار تحت فشار و بارها زندان رفته و خسته از شکنجه های روحی و جسمی.
از همهء فامیل و خویشان و نزدیکان برای همیشه خداحافظی می کند، می پندارد به سوی آرمانشهر. به سوی کمپی فرار می کند که هم فکران و همقطارانش با حصار کشیدن به دور دنیای پلید ( ولی در اصل به دور خودشان ) ساخته اند تا در آن پردیسشان بپرورند و برای نجات دنیا هم آماده بشوند و نیرو بگیرند. حالا مال کدام حزب و گروهک و مسلک چه فرقی می کند؟



زنگ زده است . خوشحال. گفته همه تان شام بروید بیرون به حساب من. گفته من فرار کردم. گفته من بزودی میآیم خانه.
همه خوشحالیم. من هم خوشحالم. می گویم پس رها شد از آن شکنجه گاه. فرار! فرار از آرمانشهر!!! تصور اینکه الآن بروم در یک آرمانشهر ِ ساختهء ذهن خودمان به دور از دنیا تا ده سالِ مطلق، وحشتناک است.
اما این که دقیقن چی وحشتناک است؟ این که چی باعث می شود از پردیس ساختهء خودمان فرار کنیم؟
محرومیت از آزادی. محرومیت از حس گذشت زمان. محرومیت از تغییر . محرومیت از حق انتخاب در هر لحظه و نه یک بار برای همیشه.
عجیب است خیلی عجیب. پس چطور تصور ما از زندگی مشترک، رفتن در آرمانشهری برای تمام عمر به دور از آزادی و انتخاب و تغییر در هر لحظه است؟؟؟
به نظر میآید هم ارزش بودن و هم آگاهی ماندن و نه حتی هم روش بودن، کم آسیب تر از دیگر انتخابها به نظر می رسد. اما فقط کم آسیب تر و نه بی آسیب.
دیگر هیچ پردیس مطلقی در ذهنم نخواهم ساخت. حتی زیباترینشان را. حس ماندن در کمپ! حتی یک روز وحشتناک است!!!

سه‌شنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۴

....چه فایده این کابوسها چه به درد تو می خورد وبلاگ؟
بالآخره می شکنم. بغضم می ترکد. بین اشک و ضجه می گویم آخر زنگ بزنی چی بگویی؟ چرا آنقدر اذیتم می کنی؟
نرم می شود. می گوید اگر هیچی هیچی هم نگویم، می خواهم بگویم من دختر خودم را می خواهم. من دختری را می خواهم که صدای خنده اش قطع نمی شد و تو بدترین شرایطش هم باز پر از انرژی و روحیه بود. بغض می کند، زنگ بزنم بگویم این دختری که هر شب تو خواب هق هق گریه می کند، خیلی با دختر من فرق دارد.
می گوید این بود آرامش و خوشبختی که ازش دفاع می کردی؟ الآن تو آرامش داری؟
می گویم دارم. آرامش هم دارم. ولی خودم هم می دانم که دروغ می گویم. می گویم داشتم، حالا دو روز اینجوریم. باز هم خواهم داشت.
می گوید خوب بگذار زنگ بزند. چته که این همه فشار را تنها تحمل می کنی؟
فکر می کنم الآن از چیز دیگری می ترسم و آن چیزی است که به خودم گفت. اگر برگردد بگوید غرور دخترتان کم بود.... آن وقت او هم می شکند مثل من. بگذار فقط رنج من را ببیند برایش کافی است.
می گوید همان موقع هم نباید جلویش را می گرفتی، باید یک بار زنگ می زند و دیگر همه چی حل می شد.
بغضم می ترکد. می گویم فرق من با دختری که مسئولیت زندگیش را نمی تواند به عهده بگیرد همین است. می گوید فکر می کنی این برای کسی، حتی ذره ای برای کسی که باهات بود مهم است؟ فراموش نکن که ما در سنت دست و پا می زنیم. همه ته ذهنمان همان دختر سنتی را می پسندیم که برای لذتش از ما اعادهء حیثیت کند. می گویم داری به من توهین می کنی. من تا وقتی اینجوری نیستم کسی را هم اینجوری نمی بینم.
می گوید ولی به هر حال تو برایش قابل دفاع نبودی.
و فکر می کنم "غرورت کم است. خوب در نظر بگیر این چقدر برای آدم سخت است که طرفش اینجوری باشد."
اما هر چی می خواهد فشار بیآورد. نهایتش دو ماه سردرد و تنگی نفس و شاید هم باز افسردگی است دیگر. به اندازهء کافی غرورم له شده است که همهء اینها را تنهای تنهای تحمل کنم. می گویم نه! من خوب خوبم. همه چیز هم مثل قبل است. من هم فقط به خاطر فشار کار سردرد دارم و گریه هم اتفاقی بوده است.
زنگ نمی زند. اما هنوز هم از کابوس امشب می ترسم از این بیست و چهار سالگی لعنتی می ترسم. می گویم احساس پیری می کنم. می گوید از الآن ؟ و خودم هم می مانم چرا از الآن؟؟؟؟

از نوشته های تو! وبلاگ! بدم میآید. از بس پر است از ناامیدی و افسردگی و رنج و دیگر هیچ. حواست باشد اگر همین جوری پیش برد ترجیح می دهم ببندمت.
دیروز هیچ کدام از کلاسها و قرارهایم را نرفتم. هیچ تلفنی را جواب ندادم و هیچ درس نخواندم. خوب تبریک! دیروز سرم تا انفجار فاصله ای نداشت. دیروز حالت تهوع و سرگیجه 6 ساعت تو رختخواب نگهم داشت. تبریک! تبریک! دیروز حس کردم خیلی بیشتر از آنی که فکر می کردم تنهایم. حس می کردم اگر تا یک ماه دیگر هم همین طوری جنازه بمانم کسی برایش فرقی نمی کند. تبریک!
اما خوب که چی؟ مگر قبلترها غیر از این بوده؟ مگر از 14 سالگی این حس تنهایی را نداشتم؟ مگر آن سالها هم که از افسردگی نفسم بالا نمیآمد تنها نبودم؟ بالاخره چی شد؟ خودم خواسته بودم خودم کرده بودم. باید از پسش تنهایی برمیآمدم.
حالا هم همین طوری است. تمام راه از آن سر شهر تا این سر شهر وقتی جلوی بغضی را می گیری که معلوم نیست از کدام گوشهء لعنتی روحت قلمبه شده است، باید هم آنقدر نفس نفس بزنی تا از تشنجش یک روز کامل جسد بمانی.
چقدر تلخ و نامهربان شدم. چه بلایی دارم سر خودم میآورم؟ می دانم اگر جایی بود که می شد کمی داد زد حالم بهتر می شد. کاش امروز یک جایی تو خیابان گم بشوم. کاش امروز شب نشود. از خوابهای خودم می ترسم و بدم میآید....

دوشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۴

خسته شدم.
بابت چشمهای سرخ و سردرد و هق هق نصف شب هم بازجویی می شوم. کار از نگرانی گذشته است. دیگر رسمن بازجویی است.
خسته شدم از بس تنهایی از چیزی دفاع کردم که من تنها نیمی از آن جریان بودم. خسته شدم از این همه مسئولیت که تنهای تنها به عهده گرفتم.
خسته شدم از بس با تمام وجودم جلوی واکنشی را گرفتم که من تنها سهمی در آن دارم. و دارم جلوی این اتفاق له می شوم.
خسته شدم از بس از کسی دفاع کردم که حتی وجودِ مثل منی در زندگیش هم برایش قابل دفاع نبود و حتی خود من ارزش دفاع را برایش نداشت. کسی که خیلی ساده همه چیز را منکر می شد.
می گوید مانده ام این همه ساده و احمقی یا که واقعا این همه دوستش داری.
و من دیگر جوابی ندارم و فکر می کنم یعنی این همه احمقم؟ این همه نامتعادلی یعنی چه؟ چون ایران است باید بپذیرم یا چون دخترم؟ یا چون احساساتی یا چون ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خسته شدم.
باز هم یک تصمیم دیگر.
با این همه عذاب که می بینم ( شب از هق هق خودم از خواب پریدم )و این همه آزار که می دهم چه اصراری است بر ماندنم در اینجا؟چرا دارم روحم را می چلانم؟

یکشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۴

نشد. من نتوانستم. بعد از 55 روز نتوانستم.
از این همه ضعف و ناتوانایی خودم بدم میآید.

شنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۴

فکر می کنی چرا همیشه برعکس است؟
وقتی می خواهی وجود داشته باشی، انکارت می کنند و وقتی وجود نداری به همه اثابتت می کنند.

سه‌شنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۴

هی با تو ام وبلاگ! گوشهایت را باز کن. می خواهم داد بزنم. می خواهم جیغ بزنم و گریه کنم. از 4 سالگی فهمیدم فرق دختر و پسر چی است. از 6 سالگی از نگاههای هرزه به دخترها اذیت شده ام و تفاوت را حس کردم. از اول مدرسه، نوع تشویق دختر و پسر آزارم داد. از دوازده سالگی به خاطر دختر بودنم هر سال محدود و محدودتر شدم. اما تا حالا تو این بیست و چهار سال لعنتی هیچ بار کم نیآوردم. هیچ بار خسته نشدم از دختر بودنم. هیچ بار نگفتم که کاش دختر نبودم.
اما الآن آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ کم آوردم. من نمی خواهم دختر باشم. نه اینکه بخواهم پسر باشم، نه! هرگز! ولی دیگر طاقت دختر بودن را ندارم. آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
این همه سردرد یعنی چی؟ یعنی وقتی رویم زیاد است و نمی خواهم کوتاه بیآیم و به روی خودم بیآورم این طوری به جاهای دیگر می زند.
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاا
از طرفی با این همه احساس که بیخ گلویت را گرفته ومثل لیوان آبی که موقع تشنگی از دستت کشیده باشند له له می زنی و کاریش نباید! نباید بکنی. از طرفی چون دختری این همه احساس داری و یک طرفه و ..... و تو یادت باشد سرکوفت بخور که دختری....آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
از طرف دیگر باید گذشته ات، قسمتی از وجودت را حذف کنی، پاک کنی، باید خودت را انکار کنی تا قابل اعتماد بشوی و آن همه اعتبارت به دست بیآید و همهء اینها نه به خاطر هیچ ارزشی! فقط چون دختری آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
و از طرف دیگر، گله بی گله! صدایت در نیآید. جیک نزن. دختر منطقی باش و روشنفکر ِ آبرو دار ِ بی صدا بمان. زندگی شخصیت به کسی ربطی ندارد، یعنی تنهایی له شو زیر این همه فشار آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاآآآآآآآآآآآاآآآآآآآآآآآ
سرم دارد می ترکد. دارد منفجر می شود. هر روز آدمهایی که سال تا سال نمی دیدمشان زنگ می زنند و می گویند تو چته؟ چرا آنقدر ناراحتی ما خوابت را دیدیم. و من خفه می شوم چون دخترم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآااا
کاش این سرگیجه مهلت رانندگی می داد تا بروم یک جای باز و خالی از آدم داد بزنم.
سرررررررررررررررررررررررررررررررررررم .خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ازت متنفرم که من دخترم و تو نر.دلم می خواهد یک دختر داشتم که بهش آزادانه دختر بودن را یاد می دادم. دلم می خواهد.... سررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

یکشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۴

دوست نداشتم آنجا هم سردرد داشته باشم. به خودم فشار آوردم و نتیجه: دو بار حالم به هم خورد.
خوابم برد و تو خواب گریه کردم. سردرد و تهوع و خواب کم بود که صورت اشکی هم بهش اضافه شد.
نوار مغز می گیرد و دو بار سه بار چهار بار تاکید می کند ریلکس باش و باز سر درد اوج می گیرد.

شنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۴

می گویم یک نفر دیگر به دوست پسرهایم اضافه شد.
می خندد و می گوید: ای شیطون.
می گویم جدی بهش اعتقاد دارم. از روی شوخی نگفتم. اینجا آدم رفتارش را گم می کند دوست پسرت توقع دارد که مثل برادرت باهاش رفتار کنی. این جوری راحت تر است و تو هم دختر خوب! می مانی.
در عوض بقیه مردها، در جایگاههای دیگر، همه شان توقع دارند، تو با آنها در همین جایگاه هم مثل دوست پسرت رفتار کنی.
سرم درد می کند. خوابم می آید ولی خوابم نمی برد. کاش طاقت بیآورم. چرا آنقدر سخت می گذرد؟چرا دارم متلاشی می شوم؟ صبر ! صبر! صبر!

جمعه، آبان ۲۰، ۱۳۸۴

زیر باران! زیر چتر!
من و چتر؟ منی که عاشق قدم زدن در باران بودم؟ آن هم زیر چتر یک نفر دیگر؟
آن هم زیر چتر او؟ من و او؟
من را می رساند.... یادم است سخت گیر تر از این حرفها بودم و در همه چیز استقلال!
چترش را که بالا سرم می گیرد می پرسد: دوست را زیر باران باید دید؟
سرم را پایین می اندازم و می گویم: نه! باید از خیسی حذر کرد!
بلافاصله ادامه می دهم: من دیگر پیر شده ام! آنی که سالها می شناختی نیستم! و خودم احساس پیری می کنم، برای یک آن!
گودال پر آب! من رد می شوم. ارکجا معلوم راههای دیگر، پرآب نیست؟ آنقدر زمان ندارم که مسیرهای رفته را برگردم. اگر خیلی عاقلم از همینها تجربه می گیرم. اما باید پیش رفت. باید ساخت و جلو رفت. هیچ وقت، هیچ راهی آماده نیست.
می گوید اما من حاضر نیستم از اینجا بروم و خیس بشوم. راه رفته را برمی گردیم و تنها مسیر مانده پرآب است و هر دو در آب فرو می رویم.
یادم می افتد که هر جا پابه پا می شوی باید نظری را که فکر می کنی درست است تحمیل کنی. خیلی مانده است تا تصمیم های عاقلانه و منطقی. نظر خواهی همیشه هم نه به سود تو است و نه حتی به سود همراهت.
فکر می کنم عدالت! عدالت! عدالت! چه واژهء دوری! چه واژهء دیری! چه واژهء پیری! چه واژهء سیری!
هر جا دم از عدالت شنیدم، باید دست از بزرگترین و بدیهی ترین تعادل بشویم!
عدالت چی است؟ چرا نمی توانم تعریفش کنم؟ سه شب است متنی درباره اش نوشته ام که نمی توانم تکمیلش کنم....

دوشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۴

یک غروب سرد!
یک بلوار سبز!
یک شهرک آرام و خلوت!
اینجا خیلی سرسبز است! چطور است یک وقتهایی بیاییم اینجا گردش! درختها پر پشت و انبوه و بلند!
ردیف آرامگاهای خانوادگی سوت و کور و متروک و مرفه!
قطعهء هنرمندان، سبز و به یاد ماندنی و پر افتخار و البته کاملا مشخص! پس این 33 کجاست؟ صدای بیل و کلنگ میآید، پس داریم نزدیک می شویم! آها آنجا یک سری حصار بتونی دیده می شود.
قطعهء 33 همین است. چرا درخت ندارد؟ چقدر برهوت؟ یعنی در تمام این 25-26 سال کسی نبوده که یک نهال کوچک این جا بکارد؟ فقط از دو طرف می شود وارد قطعه شد، آن هم چون کارگران هنوز مشغول کارند.
یک تابلوی بزرگ و قرمز جلب توجه می کند، رویش نوشته است در این قطعه، شهدای مبارز با رژیم ستم شاهی دفن ابدان شده اند و به منظور حفظ یاد و خاطره شان اینجا دارد بازسازی می شود.
آخرش نوشته پس از تکمیل بازسازی پیشنهاداتتان را به دفتر فلان و شمارهء بهمان اطلاع دهید.
پس این قبرها چرا سنگ ندارد؟ 10 تا 20 تا یا شاید 30 تا سنگ دارند تعدادی قدیمی و تعدادی جدید. و اکثرشان آدمهای مسن. سنگهایی شکسته. به زحمت اسم چند شهید یا مبارز کارگر یا فدایی خلق یا شهید چریک را می شود پیدا کرد و شاید دو یا سه تا قبر که تنها از دستشان در رفته است و علامت داس و چکش که بر شکسته ها به جا مانده. سن این چند تا 20 تا 30 سال است. و باقی جوان ناکام. حتی اسم شهید هم ندارد. و تاریخ وفات اکثرشان 54-53- 52 است. سرم درد می کند!
شهدای جدید! از همان جنس اما مال این یکی حکومت! آرمانهایشان زیاد متفاوت نیست. حتی سن و سالشان. 24- 25 ... شلمچه. مجنون. خلیج فارس. فکه ... اما حتی اینجا قبرها سقف هم دارد. با کلی سنگ و طاقچه و حصار و گلدان و فانوسهایی که حتی بعد از 20 سال پس از مرگشان هر شب روشنند و داغ دل بازماندگانشان هرم هرم.
حالم از این همه تفاوت به هم می خورد. حالم از این حکومت به هم می خورد. سرم درد می کند. دلم پر است. دلتنگم.
چه بوی غربتی. چه قدر تاریکی اینجا دلگیر است. چقدر تنهایی اینجا لخت و اذیت کننده است. چه قدر من دلتنگم. چه قدر....سرم درد می کند.
وقتی آدم سبک تر است، راحت تر دلتنگ می شود. نمی دانم چه ام است. شاید دلم برای همین دلتنگی تنگ شده بود.
مشکلی نیست. هر چه فکر می کنم می بینم، فعلا اوضاع خوب است. کار، درس، زندگی، خانه، خانواده، ورزش، تفریح، علاقه مندیها کمابیش، دوست داشته شدن، و ابرازش ....و خلاصهء همه، آینده از ابهام درآمده است، می توانم بگویم حالا می توانم برنامه ریزی دقیق بکنم برای زندگیم. همه چیز رو براه است. همه چیز نسبتا خوب پیش می رود.
اما دل تنگم. خیلی زیاد. دلم گویا پر از غربت باشد. بی اختیار دستهایم را گرفتم جلوی صورتم و خیسِ خیس. حالا این دلتنگی از کجا می آید، نمی دانم.
قدش بلند است به اندازهء یک سر و گردن کامل، بلندتر از من. درشت است و فراخ سینه. جوری که وقتی به موازات هم بایستیم، کسی نمی بیند که من جلوی او ایستادم. یعنی یک پوشش کامل. از حرفهای بقیه می فهمم که چه قدر آدم محترمی است و چقدر به من اعتماد کرده. بهم احساس آرامش می دهد و سرحال بودنش انرژی مثبت و درهم ریختگیش، آشفته ام می کند. وقتی کنار هم می ایستند، خیلی احساس دلتنگی می کنم. مطمئنم که به خودش، به سنش و نه به شرایطش، حسودیم می شود. مطمئنم! اما حسادتی که بی اندازه برایش خوشحالم، برای خوشبختی که حس می کند، شادمانم. اما دلم تنگ شده است! خیلی!

شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۴

بعد از دو ماه وقتی این بار از خواب بیدار شدم احساس کردم خستگی ام در رفته و می توانم به نظم زندگیم فکر کنم
چیز دقیقی یادم نیست، اما گویا خواب خوبی دیدم. احساس خوبی داشتم که خوابم برد و حالا از خواب بیدار شده ام.
یک شب تب دار تا صبح کشدار شد و گذشت. اما بعد از خواب امروز، حس کردم حتی بیماری هم وجود ندارد.
چرا وقتی از کسی دلگیرم، به خودم بیشتر سخت می گذرد؟


  • عذاب وجدان دارم. من الآن بدعنق تر ازآن هستم که بخواهم شور و شوق یک احساس جدید را که من ذره ای از آن سهم ندارم، تحمل کنم. چه کار می توانم بکنم که کار به آنجا نکشد؟ می گوید خیلی باهاش بد حرف می زنی. می گویم خوب می ترسم که .... . می گوید خوب آن وقت بهش می گویی. اما اگر منطقش این است، نمی دانم این عذاب وجدان برای چی است؟ اما از یک چیز مطمئنم که یک لحظه هم نمی توانم تحملش کنم. کاش کار به بداخلاقی من نکشد. آن هم تو این هیر و ویر که ناخودآگاه منتظرم همه چیز را سر یک آدم جدید خالی کنم.

سه‌شنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۴

می گوید ..... می آید؟ می گویم نه! بهش نگفتم.
دوباره می پرسد به ..... زنگ زدی؟ می گویم نه! تو نزدی؟ می گوید نه!
می گوید پس می بینمت. ..... هم می آید؟ می گویم نه! من نگفتم. تو اگر می خواهی بگویی بگو! می گوید نه! وقتی تو نگفتی من هم نمی گویم. می گویم برای من فرقی نمی کند. اگر خواستی بگو.
شب می پرسد .... نمی آید؟ می گویم نه! من نگفتم بهش!
یعنی دست کم آن شب حذف شد. دارم تمرینِ غرور می کنم! خودش خواست! حتما برایش خوبه و بهش این طوری بیشتر خوش می گذره.

جمعه، آبان ۰۶، ۱۳۸۴

"افرا" ی بیضایی. چقدر ساده و چقدر ملموس. چقدر شبیه من و چقدر با فاصله از من.
افرا ، مهربان! زیادی مهربان! فداکار! زیادی فداکار!
بهش نگفتند تو غرورت کم بود. اما هو _اش کردند. چه فرق می کند. یک وقت تو مجموعه ای از آدمها را دوست داری و آنها همه با هم هو _ات می کنند، یک وقت تو یک نفر را دوست داری و درست همان بهت می گوید که تو غرور نداری.
اما افرا صبور بود و آرام. من اصلا شبیه افرا نیستم. افرا دم بر نیآورد و به جایش گریه کرد. من اما حداقل سر تو خیلی داد زدم وبلاگ! نمی دانم، زندگی ام بود احساسم بود. راحت نساخته بودم که راحت خرابش کنم.
اما به هر حال تمام شد. واقعی ِ واقعی. نه مثل افرا، با خلق ِ خیالاتش.
فرق من و افرا هم همینه. یا بگذار بگویم برتری من به افرا. من واقعی زندگی می کنم و او خیالی.

دوشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۴

آرزو دارم تو شهری زندگی می کردم که آدمها منظورشان را رک و شفاف بیان می کردند و نیازی به پازل حل کردن نبود تا منظور واقعی آنها را بفهمم، آن هم برای من که مثل یک بچه هر چی بهم می گویند خودِ حرف را باور می کنم و ذره ای به آن آدم شک نمی کنم.
تو این شهر، وقتی می خواهند در موردی ازت انتقاد کنند، از چیزهای دیگرت به طور افراطی تعریف می کنند:
وقتی می گویند تو خیلی بامزه ای: یعنی اصلا چهرهء زیبایی نداری.
وقتی می گویند تو دختر خیلی فعالی هستی: یعنی ذره ای نجابت و حیای دختران سنتی را نداری و این یعنی تو خرابی.
وقتی می گویند تو اتفاقا خوشگلی: یعنی برعکس، هیکل مزخرفی داری.
وقتی می گویند تو مهربانی: یعنی بر عکس ِ من، آنقدر دوست داشتنی نیستی که احساسم، هم ارز احساس تو باشد.
وقتی می گویند تو آدم خوش اخلاقی هستی: یعنی از این که نمی گذاری کار به دعوا بکشد تا هر چی دلمان می خواهد بهت بگوییم، عصبانی هستیم .
وقتی می گویند تو وجدان کاری داری و احساس مسئولیت می کنی: یعنی همین ما را محدود می کند که نتوانیم هر وقت خواستیم بیرونت کنیم. آزادیمان را نگیر.
وقتی می گویند تو باهوشی: یعنی احمق، نباید همه دلیل ِ همه چیز را بفهمند، سرت را بنداز پایین و یکی از توده باش.
وقتی می گویند از دیدنت خوشحال شدم: یعنی موقع خداحافظی است و دیگر نمی خواهم ببینمت.
وقتی می گویند منطقی باش و بدان که دوستت دارم، و نیازی به گفتن نیست: یعنی الان سکس می خواهم اما در قبالش هیچ مسئولیتی را نمی پذیرم، سعی کن کاملا مثل یکی از دختران خانه های مخصوص برخورد کنی و انتظاراتت زیاد نشود.
....
می بینی شهر لعنتی! من هنوز خیلی کوچکتر از آنم که این معانی پیچیده را درک کنم. من لابلای این دوروییها خفه می شوم. همین است که هنوز دارم مثل کسی که تو باتلاق مانده، دست و پا می زنم.

یکشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۴

صبحها که بیدار می شوم، خسته ام. فکر می کنم مگر من چیزی را آگاهانه تحمیل کرده بودم، یا آگاهانه آزار داده بودم که حالا این همه باید آزار ببینم؟؟؟
شهر پر از دروغ داری روحم را می چلانی با آدمهای پر از شعارت. کاش می شد به یک سفر بروم یا برای همیشه، آدمهای نامهربان مغرورت را برای خودت بگذارم و کوچ کنم.

جمعه، مهر ۲۹، ۱۳۸۴

خیلی چیزها برای نوشتن هست اما...
هر رابطه ای را که دوره می کنم، می بینم خیلی راحت تر از این حرفها باهاش کنار آمدم.
شاید طولانی بودن .... . نه! بلافاصله یادِ آ می افتم که دو سال طول کشید تا حرفش را بزند و درتمام این مدت هم، هم من می دانستم و هم ..... نه گرچه از یک جنس دیگر ولی دو هفته طول کشید تا همه چیز برایم عادی بشود و خلاص.
شاید دلگیر بودنم و حس توهین، باعث می شود که ... . نه! ب آنقدر حماقت آمیز و بی منطق برخورد کرد که .... . اما فقط همان روز به هم ریختم و بعد همه چیز برایم عادی شد و خلاص.
شاید آرامش و ادعاهای انسانیش حتی موقعی که .... . نه! پ تا دو سال بعد از آن هنوز سراغم را می گرفت و واقعا نگران بود که چه بلایی به سرم اومده... یک ماه بعدش من گرچه سرحال نبودم ولی زندگیم به روال عادیش رسیده بود.
شاید نزدیکی و نوع رابطه…. . نه! گرچه هیچ وقت نه به آن شکل اما تجربهء ت خیلی چیزها را نشانم داد. فقط دو روز زمان لازم داشتم تا حتی به شادی قبل برگردم.
شاید شرایط سختِ .... نه! نه! نه! کی بود؟سر کدام جریان بود؟ من بلافاصله عزادار شدم و حس تنهایی و غمگینی مضاعف. یکی از عزیزترین نزدیکان. اما کنار آمدم. اما حالا! حالا! حالا! با آن همه ادعا که در شروع ماجرا داشتم، هنوز مثل این است که جریان همین لحظه اتفاق افتاده است.
شاید میزان احساسم ...نه! هیچ وقت احساسم نسبت به او مانند حسم به ... نرسید.
حتی این بار برعکس همیشه که حس دخترانه ام یک جریان جدید را خبر می داد و کنجکاو بودم برای اتفاقش، و این به پذیرفتن واقعیات کمک می کرد نیستم. حالا بیشتر فرار می کنم از شکل گیری هر اتفاق. عنق شده ام و تا چنین چیزی حس می کنم، بدخلقی می کنم. انگار تقصیر آن آدم جدید است که ....
می گوید به خاطر سن ت است. تو همه اینها را تجربه کردی. آن حس شوق جوانی که دوست دارد به همه رابطه ها ناخنک بزند و انتخاب کند و بهترین را برگزیند، گذراندی. و همیشه هم بین بزرگترین ایده آلهایت این تجربه را گذراندی، طبیعی است که حالا فقط نیاز به آرامش داشته باشی و ثبات تا این خط اون خط پریدن و هی از صفر شروع کردن.
و تو حالا می دانی چی می خواهی تو نیاز به فرصتی برای ساختن داری. حس می کنی، سرپناهی را که با هزار زحمت جایی امن زده بودی و داشتی آجر به آجر و با تمام وقت با در نظر گرفتن همه چیز می ساختی، بی دلیل با یک لگد کوچک زدن خراب کردن و اصلا هم برایشان تمام تلاشهایت مهم نبوده است. از این که جایی که ساخته بودید، آلونکی که باعث آرامش بود و مولد زیباترین لحظاتتان بی اهمیت، با یک پشت پا فرو ریخت، متعجبی و شاکی. نمی توانی باور کنی که آن حسها واقعی بود که اگر بود پس چه راحت از بین رفت و فراموش شد. و اگر واقعی بود، چطور تبدیل به بی تفاوتی شد، به این سرعت؟
آره واقعا که خوب من را می شناسد، پس این همه سال دوستی حاصل این نوع شناخت بوده است.
اما می خواهم سعی کنم واقع بینانه نگاه کنم. اما یادم می آید تاکیدهایش که احساسش ذره ای کم نمی شود، اما نوعش عوض می شود. و حتی آخرین پیشنهادش که فلان روز … شکه ام کرد. اما حالا نه تنها باقی نمانده است، بلکه بعضی وقتها حس می کنم، دارد رو به ... حالا حس می کنم….. نه دیگر نمی توانم باور کنم، آدم خودش بهتر از هر کسی می فهمد که کی دوستش دارد و چه قدر.
سخت است. به خدا خیلی سخت است که کسی که تا چند روز پیش چنان... دوستش داشتی، و می گفت دوستت دارد، حتی اگر نوعش تغییر کند، حالا برایش بی تفاوت شده باشی. به هر دلیلی هم که باشد، من برایم سخت است که این را بپذیرم.
متنفر بودن آدمها تحملش آسانتر از بی تفاوتی است. یعنی حتی نبودنت هم برایش مهم نیست. همان طور که بودنت مهم نیست. این آدم را می شکاند.
وبلاگ این بار چندم است که می نویسم و باز به تو اعتماد نمی کنم.
چه آزارم می دهی با این ناامنی و سوء برداشتهایت! و ناتواناییت که حتی تو یک سری صفر و یک، نمی توانی تنهاییم را کمی جبران کنی.
می دانی! حالم ازت به هم می خورد. اصلا دوستت ندارم!

پنجشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۴

"به این می اندیشید که از میان همهء آفریدگان خدا فقط انسان است که حواس طبیعی خود را به عمد و به ضرر سایر موجودات ضایع می کند، و این که حیوان چهارپا همهء دانسته های خود را از راه بو کشیدن و دیدن و شنیدن به دست می آورد و به غیر از این به هیچ چیز دیگری اعتماد نمی کند، درحالی که آدم دوپا فقط به آنچه در کتاب ها می خواند ایمان می آورد."
"نخل های وحشی" ویلیام فاکنر

سه‌شنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۴


عکسهای آخرین فیلم مخلباف حیرت انگیزند. خیلی دوست دارم فیلمش را ببینم.
یک چیز جالب: تو عکسها چیزی است که مدتی است بهش فکر می کنم. زوج مخلباف دست کم 12- 13 سال اختلاف سن دارند، البته آنچیزی که در عکسها می شود دید، اینطوری است.
اما چیزی که من هم بهش فکر می کردم، که آیا واقعا توقع زیادی است، از آدمی دو سه سال بزرگتر، رسیدن به این نوع بلوغ؟
ولی بی شک این همه آدم با اختلاف سنی حتی برعکس؟؟؟
هر روز تو ذهنم پررنگتر می شود: بریز دور این بهانه های دلخوش کنکت را. دوستت نداشت، خلاص! آن چیزی هم که برای تو عجیب است، برای همهء پسرها عادی است، شک نکن. حتی اگر قبلش یک مشت فلسفه برایت ردیف کرده باشد.

دوشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۴

درست موقعهایی که به دوستی و مهربانی نیاز داری، و درست همان لحظه ها می فهمی که چقدر تنهایی.
چقدر تنهایم!
تنها به اندازه کسی که ....!

شنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۴


کدام وضعیت آزار دهنده تر است؟ این که مطمئن باشی کاملا ناامیدی یا اینکه ندانی چه بلایی سرت می آید؟
می گویم من خیلی خواب می بینم. شاید بیش از بیداری در خواب، خیلی از زندگی من می گذرد. می گوید ضمیر ناخودآگاهت فعال است و تو با آن ارتباط می توانی برقرار کنی. می گوید تا حالا شده است که خواب ببینی بیداری و مثلا اتفاقی بیافتد و بعد بلافاصله بیدار بشوی و همان اتفاق بیفتد؟ می گویم تقریبا بیشتر خوابهایم این طوری است.
یک جایی را معرفی می کند و می گوید تحلیلهای روانشناسی راجع به خواب گرچه ثابت شده نیست اما از نظر آماری قابل استناد است. می گوید این نوع خوابها نشان دهندهء باهوشی و ارتباط نزدیک ناخودآگاه و خودآگاهت است. می گوید مراقب باش خوابهایت اذیتت نکنند.
خواب می بینم خون دماغ شده ام و احساس بدی دارم. از خواب که بیدار می شوم فکر می کنم یادم باشد به آن جایی که آدرسش را داد یک سر بزنم. فراموش می کنم.
یک ساعت بعد، خون دماغ می شوم و تو خیابان، زیاد اوضاع خوب نیست.
شب یاد این دو اتفاق می افتم. سری به آنجا می زنم:
خون‌ در خواب‌، معاني‌ متعددي‌ دارد. اگر خواب‌ ببينيد كه‌ از بدن‌ خودتان‌ خون‌ مي‌آيد، اين‌ خواب‌نشانگر احساس‌ كمبود قدرت‌ است‌.
اگر خواب‌ اندام‌ و بدن‌ خودتان‌ را ببينيد، درمجموع‌ نشان‌ دهنده‌ آن‌ است‌ كه‌ شما در رابطه‌ باهويت‌ شخصي‌ خودتان‌ در حال‌ تفكر هستيد.

پنجشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۴

فرهنگ فارسی عمید:
غرور _ فریفتن، بیهوده امیدوار کردن کسی را بچیزی بیهوده و باطل طمع بستن در فارسی بمعنی کبر و نخوت و خودبینی هم می گویند. غرور داشتن: مغرور بودن، کبر و نخوت داشتن، خودبین بودن.
غرور _ آنچه مایهء فریب شود، فریبنده، فریب دهنده. و کنایه از دنیا.


می گوید ببین به این فکر کن. وقتی طرف آدم غرور ندارد، خوب خیلی سخت است دیگر.

"یک جور خاموشی، حاکم بود. لابد. تا دل دلاور جوان نشکند؟! یا بیش از این نشکند. اما این خود بدتر، همین که دیگران ملاحظهء تو را بکنند، همین که تو چنان شکننده شده باشی که مورد رعایت دیگران قرار بگیری، کرم حقارت درونت را می خورد. دیگر حتی از یاد می بری که خواری را چگونه تاب بیآوری. گیجِ دردمندی خود می شوی. چندان که حتی می روی همان چه را که از منش در تو مانده است، از دست بدهی. "

- خاموش خواهم ماند تا انتظاراتت زیاد نشود.
- تو غرور نداشته ای.
غرور! غرور! غرور! !!!!
هیچ حرفی تا به آن روز اینچنین بر دلم سنگینی نکرده است.
هر لحظه از خودم می پرسم، من چنین خفیف؟ چنین بی ارزش؟ چنین بی عزت؟
غرور با ارزش وجودی چه تفاوتی دارد؟ من چه بی غرور؟؟؟!!!
با هر اتفاق تازه، خود را می سنجم و باز زخم دل سر باز می کند.
دل شکسته کیلو چند؟! آزادی را دریاب!!!

سه‌شنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۴

سوگند نامهء سقراط به درد جرز دیوار می خورد، وقتی آدمهایی به این قالتاقی، اسمشان می شود دکتر.
این خیلی مهم است که کسی که انسانیت و اخلاقیات برایش مهم نیست، چه وظیفهء اجتماعی داشته باشد.
شاید زیاد فکر منطقی نباشد، اما آدمی که بویی از انسانیت نبرده است، نمی توانم به تخصصش اعتماد کنم، حتی اگر بهترین باشد. کاش به خیر بگذرد.
خدایا چرا این همه دلتنگی؟ خدایا چته که گاهی آنقدر از همه جهت بهم سخت می گیری؟ اصلا تو مگر وجود داری که من به تو می گویم؟
وبلاگ گوشهایت را باز کن. دانشگاه، دوباره بهم گیر دادن، امروز درست بعد از اینکه با کارمند دانشگاه دعوایم شد، دیدم ماشین را جریمه کردن. عکسها را نشانم می دهد، می گوید، اگر چند ماه عقب بیفتد می دونی چی می شود؟ ستون فقرات می شکند و نخاع .... . بهم می گوید من به عنوان یک پسر دارم بهت می گویم، اگر ما پسرها کسی را دوست داریم، حتی شده خیلی کم، اما طرف را نگه می داریم. وقتی نخواسته خودت را با دلایل مسخره توجیه نکن. می پرسد کارها خوب پیش می رود؟ به اولین ماموریتی که حسابی گند زدم اشاره می کنم، می گوید خوب بار دوم و سومی هم وجود دارد، اما بعد از آن دیگر.... می گوید اگر هنوز هم درد داری، یعنی ساق پایت یک موی سطحی برداشته، بهتره یک مدت زیاد راه نروی و ورزش سنگین نکنی.
وبلاگ! یک قصهء عامیانه ای بود که می گفت وقتی تا گلو تو گه گیر کردی، لااقل خفه شو و جیک جیک نکن. اما من نمی توانم خفه شوم. من دارم می ترکم از تنهایی این روزها.و هی وبلاگ! بی قضاوت! بی برداشت! بی آزار! بگذار اینجا دلمو خالی کنم.
شبیه یک جاده شده ام با خطهای عابر که همه از رویم رد می شوند.

شنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۴

  • تا روز عمل هزار بار می می میرم و زنده می شوم. و همین که عقب می افتد، گرچه رنجش زیاد می شود، اما من غنیمت می شمرم
    تنها چیزی که این روزها می توانست آرامش کند این بود که به تغییرات من نیاندیشد و من به خاطر آرامش او روزه می گیرم. از این عجیب تر تا حالا کاری نکردم.
    یک جایی نوشته بودم که آخرین امید حتی وقتی با خودش درگیرم ، مامان است، و حالا من نمی خواهم یک ذره به خاطر من تشویش داشته باشد.

  • اولین ماموریت جدی کاریم را گند زدم. درست فردای روزی بود که عمل قطعی شد و 4 روز بعد از... . همهء اینها توجیه است. به هر حال گند زدم.

  • روز جهانی کوک: یک پارک بزرگ و مدرن در شمال غرب، نزدیک به مرکز، تهران، ساعت 9:30 شب، مادر و پسر بچهء 3 ساله اش گریه می کنند و پدر شکه و مبهوت و عصبی قدم می زند و حتی صدایش را نمی تواند آزاد کند. آشناها و قوم و خویششان، داد می زنند و هر کدام چیزی می گویند در اعتراض. مجرم فرار کرده است.
    آدمها جمع شده اند. همه گیج و مبهوت. بچه آزاری جنسی. باورم نمی شود.


  • گیلانهء بنی اعتماد، بر خلاف دیگر فیلمهایش، یک فیلم توصیفی است زیبا و با جزئیات کامل و زنانه، اما بی اندیشه. این بار بر خلاف همیشه و کمتر از هر دفعه، حتی خط سیری برای تفکر هم به تو نمی دهد، فقط برایت زیبا بیان می کند، خام خام.
    اما بازی معتمدآریا شاهکار و خیره کننده است، من را به یاد بازیهای سوسن تسلیمی می انداخت.

جمعه، مهر ۱۵، ۱۳۸۴

خواب می بینم. دیگر خوابها دارد ملموس و واضح می شود. از آن حجم زیاد و خسته کننده که باعث می شد هیچی یادم نماند، کاسته شده است ولی در عوض عمق خوابها به خاطرم می ماند، با آزار دهندگی خاص خودشان.
خواب دیدم. دوتا گوی، نقره ای رنگ و براق، صندوق کوچک و قدیمی مانندش، خالی بود. من مضطرب بودم. گمشان کرده بودم. نمی دانستم کجاست. دلگیر بودم و مطمئن که دیگر پیداشان نمی کنم. خوابم اما رنگ صورتی درش غالب بود، نمی دانم چرا؟
خواب دیدم بستنی می خوریم و بستنی می خوردیم و من تمام نکرده، گریه ام گرفت. بستنی زمین افتاد و ریخت، همه جا سفید و قرمز شد. من می لرزیدم و گریه می کردم و یک چیزی سبز رنگ شد.
وقتی از خواب بیدار شدم، همه جایم خیس بود از شدت عرق. از تعجب و اضطراب و سرما می لرزیدم. تا ظهر شکه بودم.
خواب دیدم دارم یک سر پایینی تند را وسط شب تاریک از تو یک جنگل خیس، تنها پایین میآیم. درست شبیه آن جنگل واقعی! به جز تاریکی، مه هم دید را می گرفت. و شیب تند که کنترل را ازت می گرفت. یک دفعه تو سر پایینی کنار دره یک کلبه کوچک بود با نوری که ازش زد بیرون و تو آن تاریکی، کور کننده شد. همین آن، دستم را گرفت و کشید تو. مبهوت به صورتش نگاه می کردم. تو؟ اینجا؟ آن همه بعد از آن همه سال؟
تو یک نور گرم مثل نور گردسوز تو یک اتاق گرم نشسته بودیم و یک نوشیدنی گرم دستم بود، شاید یک شکلات داغ. من سوال گونه نگاهش می کردم و او آرام و پر جنب و جوش و خیره کننده، مثل همیشه، اما بدون شیطنت یکریز صحبت می کرد.
گفت الآن شروع کنیم. من رد کردم. گفت یادت است چقدر می خواستی؟ آن موقع نمی شد، اما الآن من می توانم و خیلی هم می خواهم، تو با آن همه انرژیت و من با آن همه انرژیم، فکر کن هر دو از تنهایی و سرکوب انرژیهایمان رها می شویم. گفتم اما الآن نمی شود. من تغییر کردم، تجربه کردم، وسط حرفم گفت بزرگ شدی و عاقل من هم کلی سرم به سنگ خورده و زندگیم طبیعی شده. بی احساس نگاهش می کردم. دستش را نزدیک صورتم آورد که چیزی از آن نزدیکیها بر دارد، عقب پریدم. گفت یعنی؟ گفتم دو تا چیز یادت نرود، تاثیر آن تلاشهایم که هنوز مانده است و تاثیر این تجربه که آنقدر شدید هست که واکنشم طبیعی نباشد. گفتم آن بار من! و حالا اگر می خواهی تو! گفتم من فرصت می خواهم تا ببینم که هنوز خواسته ام مانند چند سال قبل هست یا نه. گفت قبول هر چقدر بخواهی این بار بهت فرصت می دهم و صبر می کنم دستهایم را گرفت و من می لرزیدم.
از خواب که بیدار شدم از خودم ترسیدم، به خودم گفتم تا اینجاها دیگر قرار نبود عقب بروی....

دوشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۴

بی مسئولیتی آدمها در قبال کارهای خودشان، عصبانیم می کند.
نمی شود همه چیز را یلخی و هر چه پیش آمد خوش آمد جلو برد.
نمی شود کارها را شروع کرد و پیش رفت تا ببینم روش درست همین است یا نه. نمی شود در هر تصمیم فقط لحظه را در نظر گرفت و فقط شرایط شخصی را در همین ثانیه. آدمهایی که بدون اندیشه در مورد آینده، فقط برای حال تصمیم می گیرند، آدمهایی هستند که من ترجیح می دهم بهشان بگویم تنبل. بهشان بگویم آدمهای لحظه. اینها هزینه های شخصی که بابت اشتباهاتشان می دهند، زیاد نیست چون در هیچ کاری عمیق نمی شوند و زیاد فکر نمی کنند و انرژی نمی گذارند. اما این دیگر نهایت بی انصافی است که هزینهء دادهء طرف مقابلشان را هم به اندازهء هیچ، به اندازهء یک تجربهء پیش پا افتادهء دیگر بگیرند.
آدمهایی را دیدید که هر چند ماه یک بار، دوست صمیمی، مثل شلوار عوض می کنند. اینها به نظر از همان دسته می آیند.
هر چه طولانی تر بشود و هر چه بیشتر فاصله بگیرد، معلوم است که احساسش بیشتر از بین رفته بوده است و بیشتر داشته تحمل می کرده است.

شنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۴





فیلمها! فیلمهای دوست داشتنی! و حتی فیلمهای لعنتی! پر از آدمهایی هستند، که روزی ستایشگر مهربانی اطرافیانند و آن را طلب می کنند و به محض اینکه بینایی می یابند، یا نوعی از نیازشان برطرف می شود، با توجیه آزادی و انتخاب، مهربانی آدمها را پرت می کنن تو صورتشان.
فیلمها! فیلمهای دوست داشتنی! و حتی فیلمهای لعنتی! پر از آدمهایی هستند که بهشان حق می دهی و فکر می کنی حق انتخاب و آزادی دارند. اما تو هم یادت می رود پس مسئولیت و تعهدشان نسبت به مهربانی اطرافیان چی می شود؟ و اصلا چرا بزرگترین مشکل همه آدمها این تناقض بزرگ بین آزادی و مسئولیت است؟و آیا واقعا نمی شود دو خط متناقض( متضاد، متقاطع و یا شاید هم متنافر ) را با هم آشتی داد؟ دبیرهندسه یا شاید هم فیزیکِ دبیرستان می گفت، بعد چهارم و حتی پنجم هم در فضا کشف شده است. می گفت این طوری خیلی از تعریفها بی معنی می شوند، مثل خط های متناقض یا خطهای متنافر.
شاید راهش همین است. شاید باید ابعاد چهارم و پنجم را شناخت.

فیلمها! فیلمهی دوست داشتنی! و حتی فیلمهای لعنتی! پرند از زنهایی که اول فیلم مهربانیشان دوست داشتنی است و بعد مهربانیشان رو دوش قهرمان سنگینی می کند.
اما تو نمی دانی، چرا همهء آنها خیلی زود فیلمها را ترک می کنند؟
تو نمی دانی چرا آنها به محض اینکه بر خلاف همیشه از دست قهرمان عصبانی و ناراحت شدند و او را نبخشیدند، باید از داستان بروند بیرون؟ چرا قهرمان عذر خواهیش آنقدر لفظی و مصنوعی است که دلت از دستش می گیرد؟ چرا قهرمان هیچ وقت بلد نیست و نمی خواهد او را نگه دارد؟
خسته ام! خیلی خسته! از خوابهای هرشب و فشرده و اضطراب آور خسته ام! از بس فکر کرده ام خسته ام! از بس که خط چین فکرهایم موجب رنجش شده است، خسته ام!
از بس همه چی با هم قاطی شده است خسته ام!
می گوید یادت باشد، قبل از نصب هاردش را هم پاک کنی. می گویم مگر هاردش کثیف بود؟ هاج و واج نگاهم می کند.
می گویم باید بروم دنبال کارهایم. پوشهء مدارک و مجوز دانشگاه را گم کردم. می گوید خودت سپردی به من.
می گویم عینکم را ندیدی؟ از کی است دارم دنبالش می گردم. می گوید عینکت که به چشمت است.
می گوید این سیم خوب است ببندم؟ می گویم نه!نه! این کوتاه است. سیم را عوض می کند، می گویم گفتم که بلند ببندی سیم اضافه، نویز می دهد. با تعجب می گویم اما خودتان گفتید که.....
می گوید: چای می خواستید؟ براتون بریزم؟ می گویم: نه! من چای نخواستم. می گوید اما شما کتری را زدید به برق. می گویم سردم بود می خواستم کولر و ....
و پایان همهء خستگیهایم با یک خبر بد تمام می شود، تا هفتهء دیگر عمل حتمی است. این آخرین راه است. یاد 5 سالگیم می افتد، هر شب می پرسیدم، پس مامان کی میآید؟ بابام می گفت، یک روزی می رویم پیشش بیمارستان. اما آن روز دیر می رسید. از در بیمارستان که رفتیم تو، گریه می کردم. همه گفتند این کار را نکن ناراحت می شود، و من تا صبح بالشم خیس خیس شده بود و تا وقتی مامان نیآمد با هیچ کس دیگر بازی نکردم. اما حالا مسخره است که بخواهم گریه کنم. یک تیم کامل پزشکی، حتما می توانند کارشان را خوب انجام بدهند. می گویند دست کم یک هفته تو بیمارستان .... و باز فکر می کنم ییییییییییییییییییییییییییککککککککککککککککککککککک هفته؟؟؟؟
و باز فکر و فکر و فکر!
من نمی توانم بپذیرم که خیانت امروز! سردی این هفته! جدایی این مدت، یک اتفاق است که بدون علت به وجود آمده، هر چند دلیل برایم بشمارند، باز من علتشان برایم مهمتر از دلیلشان است( فرق اینها را یادت است که بهم می گفتی؟ لعنت به این همه یادآوری که این روزها عذابم می دهد.) و تا به علتی منطقی نرسم، همهء علتهای ممکن را مرورر می کنم و تو آن مود قضیه را حل می کنم. این تنها راهم برای اینکه، هر اشتباهی را یک بار بیشتر نکنم.

جمعه، مهر ۰۸، ۱۳۸۴

مگر چنین چیزی را پیش بینی نمی کردی و هر ساعت منتظرش نبودی؟
بودم اما نه اینطوری!
پس چه طوری؟
انتظار نداشتم هر چیزی را که تا حالا از هیچ کس نشنیده بودم، بشنوم. انتظار نداشتم، تحت فشار حرفها و سیلیهای بی احساسی مجبور بشوم این کار را بکنم.
با خودم مقایسه می کنم، آن بار که... هر چی راجع به احساسم می دانستم گفتم. هر چه که برای تقویت عزت نفس و احترام بلد بودم، انجام دادم و مراقب بودم که آب در دل کوه تکان نخورد ( اینکه چقدر موفق بودم را نمی دانم) حالا بهت می گویند تو حتی تپه ایی نبودی و نیستی که بخواهند از احترام و عزت نفست، مراقبت از چیزیش بکنند.
حالا می فهمم که ماهها است که در یک رابطهء یک طرفه ای تلاش می کردم و انرژی می گذاشتم و هر چه راه بلد بودم برای حفظش امتحان می کردم، که مدتها قبل از بین رفته بوده است و این انرژی مضاعف این چند ماه، فقط غرورت را می جویده و حالا به همین اتهام، باید هر حرفی را بشنوی.
باید بایستم. باید سرپا و محکم بایستم. اما با زانوهایی که کبودی، تنها یادگار یک ساله گذشته شان است، تکیه به چه بکنم برای ایستادن؟؟؟!!!
پس قرار می گذارم! تا رفع این کبودیهای مسخره وقت داری که هر چی از غرور و احساس و احترام از دست دادی، هر چه انرژی کم آوردی، محاسبه کنی و جوری بایستی که دیگر نشود بهت پشت پا زد. جوری که هر چه از احساس است نسبت به هر آدمی، گذشته و آینده فراموش کنی. آدمهای بی احساس ظاهرا هیچ مشکلی ندارند. سعی کن یاد بگیری که احساس را سرد کنی، دفع کنی، یخ کنی!!!

پنجشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۴

تنها راه فهمیدن این است که مقایسه کنم.
وقتی دعوت یک دوست را برای چندین بار رد می کنم، وقتی از یک دوست خبری نمی گیرم. وقتی جواب پیغام و پسغامهای یک دوست را نمی دهم یا دیر می دهم، یعنی دیگر از آن آدم، خوشم نمی آید.
حتی مقایسه جمله ها هم دقیقا مشابه است. اول اینکه گرفتاریهای مختلف را بهانه می کنم. بعد اینکه بی حوصلگی را. و بعد عدم توانایی را که من نمی توانم، در این شرایط ترجیح می دهم که فلان کار و بهمان کار را بکنم. و حتی ازش عذر خواهی هم می کنم، اما موضوع این است که واقعا من از آن آدم خوشم نمیآید. چون وقتی واقعا شرایطش نیست و خودم می خواهم، نوع توضیح دادنم کاملا متفاوت است.
خیلی سخت است که آدم به خودش دروغ نگوید. و روراست باشد و من فهمیدم که تا به حال نبودم. موضوع دوست نداشتن است، همین و بس. حالا می فهمم معنی غرور از دست رفته یعنی چه.
اما ماندم که چرا من این همه خوش بین بودم و چرا بین رفتار و گفتار متناقض، گفتار را باور می کردم و رفتار را نه؟؟؟؟!!! یا بهتر است بگویم چرا این همه حماقت کردم؟ دیگر چطور می شود به یک آدم گفت که من از تو خوشم نمیآید؟ که باز من نفهمیدم.
دارم فروریختن خودم را ذره ذره دوره می کنم. فروریختن نه برای اینکه دیگر دوست داشته نمی شدم، بلکه برای اینکه حماقت کردم و غرورم را له شده دیدم.
دیگر کی می توانم این ذره ها را جمع کنم؟ از خودم بدم آمد.

چهارشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۴

چه عذابی دارد به یادآوردن جزئیاتی که مدتها بود خاک خورده بودند:
وقتی گفت احساساتی هستی، از روزی می ترسیدم که به خاطر این احساسات، خواست واقعیش را پنهان کند. به خاطر همین گفتم این دیگر مسئولیتش به خودم مربوط است و خودم باید با این مشکلم کنار بیآیم.
در اولین لحظاتی که حس کردم ممکن است کمتر یا از نوع دیگر دوستش داشته باشم، بهش گفتم، با اینکه گفت اینطور بیشتر اذیت می شود. اما می خواستم رو بازی کنم. ترجیح دادم از اول بداند تا اینکه من کم کم سرد بشوم، آنقدر که فکر کند دارم تحملش می کنم.
وقتی گفت حتما برای من هم بوده است ولی لزومی ندارد بگویم، من دیگر تکرار نکردم که من حتی قبل از اینکه خودت بدانی حس می کنم. نگفتم که تو جمعهایمان، می توانم برایت اسم ببرم و حتی مدت و شدتش را بگویم. و نگفتم که شاید فشار اینها بود که این همه به صمیمیت در جمع اصرار می کردم. برای اینکه فکر می کردم همان طور که اوایل بهم گفته بود، دارد رو بازی می کند، دارد شطرنج بازی می کند. همان طور که من با هر حرکت مهره ای بلند اعلام تغییر وضعیت می کردم، چون به شعور و شخصیتش احترام می گذاشتم و به جای او تصمیم نمی گرفتم.
وقتی سوال می پرسیدم و کلافه می شد و شکایت از روانکاوی می کرد، فقط سعی داشتم ببینم ، کارتهای دستش که فقط گاهی جابجایشان می کند چی است؟
می ترسیدم از امروز که برایم کارتهایی را رو کند که جز چند تا عدد بی ارزش چیزی بینشان نمانده باشد. و من را با هیچ کت کند.گرچه حالا نمی توانم مطمئن باشم که از اول هم جز همان چند تا کارت، چیز دیگری هم بوده.
خدایا چه رنج آور است که به جای این که آخر بازی کیش و مات را بشنوی، یک مشت کارت برایت رو بشود، که تو از وجودشان و حتی از نوع بازیش بی خبر بودی.
می گفت: فکر کردی برای چی یک دختر بعد از دو سه سال نامزدی و عقد بودن، تا لحظه ای که تو خانه اش نرود، نمی ذاره پسره بهش دست بزند؟
گفتم: برای اینکه می ترسد که اگر جذابیت و تازگی فیزیکیش را برای آن آدم از دست بدهد، چیز دیگری برای عرضه نداشته باشد و همه چیز به هم بخورد.
گفت: نه چون مردها چیز دیگری جز اینی که گفتی برایشان مهم نیست و همه اش شعار است که در عمل دو زار نمی ارزد.
گفتم: این یک جور توهین است حتی به خودت که یک زنی. همه چیز یک انسان را در این خلاصه می کنی؟
گفت: فکر می کنی برا چی می گویند عشق کور و کر می کند؟
گفتم: برای هیجانات فیزیکی و هورمونی، آدمها تصمیم عقلی سختتر می گیرند.
گفت: نه برای اینکه اگر این بعد قضیه را حل کنی دیگر عشق نمی ماند، چون هیچ مردی نمی تواند هم مثلا نیازش رفع شده باشد، هم بداند تو فلان ایراد یا ضعف را داری و هم دوستت داشته باشد.
گفتم: این چیزی که می گویی واقعی نیست. این همه آدمهایی که پس از سالها هنوز چنان گرم همدیگر را دوست دارند که...
گفت: برایم یک نمونه از این همین آدمهای گرم و صمیمی بیار که از اول بدون ازدواج با هم رابطه جنسی داشته بودند.
گفتم: نمی توانم قبول کنم. وقتی من حتی در گرم ترین لحظات هم می توانم عاقلانه ضعفهای همراهم را بشمارم و باز دوستش داشته باشم، وقتی من با گذشت زمان که بهتر آدمها را می شناسم و ناتواناییها و نا دوست داشتنیهایشان را بهتر می بینم، باز به دوست داشتنم افزوده می شود، پس یک آدم دیگر هم می تواند با چشمهای کاملا باز، بسیار بیش از قبل دوست داشته باشد.
خندید. گفت امیدوارم قبل از اینکه حس کنی دیگر توان دوست داشتن نداری، چنین اسطوره ای را پیدا کنی......


می گویم: بیان احساس سخت است یا احساسی نیست؟
می گوید: امروز نقادانه تر می بینم. اما نه که احساسی نیست. بلکه بیانش انتظاراتت را زیاد می کند.
یادم می آید: تو به بدیهیات هم شک می کنی.
یعنی باید برایت بدیهی باشد که دوست داشتنی وجود دارد. اما نباید، کاملا نباید، طلب کنی چون من مسئولیت احساسم را به عهده نمی گیرم. چون من مثل کالیگولا به آزادی مطلقی فکر می کنم که دوست داشتن آدمها برای اینکه تعهد و قید ایجاد نکند، باید جز بدیهیات بیان نشده تلقی بشود.
حالم از احساسی که جرات بیان شدن ندارد، جرات دفاع از خود ندارد، جرات اطمینان به خود ندارد، من را به هیچ می گیرد،و با غرور نداشتهء من، خودش را توجیه می کند و جرات ندارد از بدیهی بودن دربیآِد، جرات ندارد که بگوید تمام شده و از بین رفته، جرات و تحملِ از بین رفتن احساس طرفه مقابلش را برای یک سویه شدن آن ندارد، به هم می خورد.

بی خود نبود آن همه نگرانیم، همیشه در این مورد. حالا به خودم حق می دهم به بدیهیات نه تنها، بلکه به دلیل کوچکترین رفتار شک کنم.
اما حالا با این احساس توهین چه کنم؟
مدتها گذشت که به خودم بیآموزم که قبل از هر کس، من باید به خودم و کارم اعتقاد و اطمینان داشته باشم.
حال باید بیآموزم که قبل از خودم و بسیار بیش از خودم، هر کسی باید به من و کارم اعتقاد و اطمینان داشته باشد.
و گرنه من را و سهمی از زندگیش را با هزار عقلانیت، حذف و سانسور می کند، به هر قیمتی!
دلیلی که خودش را پناهنده به تو کرده بود!!!
یا نه! استوارتر و مصمم تر به سویی بروم که من ذره ای، حتی ذره ای از زندگی کسی نباشم! تلخ! اما تنها چاره!
بیزارم از زندگیها! بیزارم از قفسها! بیزارم از قفسهای دوست داشتنی یا دوست داشتن های قفسی.
"گفت: خیلی باهات موافقم. و من فکر کردم از همین می ترسم. از این که آدمی با ادعای منطق و انتقادگری، باهام خیلی موافق باشد. اما وقتی بهش گفتم حتما از من انتقاد کن، گفت اگر ببینم حتما این کار را می کنم. الآن انتقادی ندارم."
16/6/83

"این هم یک پسر دیگر، مثل پسرهای دیگر که برای اولین بار با یک دختر صمیمی می شوند، از مهربانی اش و زیبایی و جسارتش خوششان می آید(چیزهایی که می گوید)، اظهار علاقه و عشق می کنند و بعد از اینکه رابطه با یک دختر را یاد گرفتند همه چیز، فراموششان می شود و می روند دنبال یک دختر دیگر که آسانتر به دست بیآید و توقعات بزرگ و اخلاقی- شخصیتی نداشته باشد و فکر نکند، و در لحظه خوش باشد.
اما این وسط فقط تویی که انرژی می گذاری و باز خودت می مانی و خودت. و به این نتیجه می رسی که با اینکه از اول همه چیز را حدس می زدی و می دانستی به کجا می رسد، باز آگاهانه حماقت کردی و خودت را در جریان این اتفاق گذاشتی، مثل یک پتک یا یک سطل آب یخ که در لحظه ای که روی سرت خالی می شود، ممکن است از سردی و خنکی آن هیجان زده بشوی ولی فقط همان لحظهء اول است. بعدش که همهء لباسهایت خیس بود و رخوت همه جایت را گرفت می فهمی که چه اتفاقی افتاده است.
موقعی که .... با همهء شعارهای قبلیش مبنی بر عقل گرایی و دید انتقادگرایانه و تحسین منطق. و تاکید همیشه اش که اوج عقل گرایی است که به عشق می رسد، تاکید اینکه عشق بر یک پایه منطقی استوار است، و بعد از آن پیشنهاد عجیبش که من را بهت زده کرد و خودش هم از بهت و حیرت من متعجب شد و دستپاچه وووو، انگار همان سطل آب یخ رو سرم خالی شد. دلم هوری ریخت.....
با اینکه باید خیلی احساس خوشحالی می کردم، اما ته فکرم یک حس غمگین و افسوس بود. کاش بتوانم باهاش صحبت کنم. نمی توانم این همه تضاد را هضم کنم. کاش وقت بشود، کاش من بتوانم."
3/7/1383
چند صفحه دیگر از این دفترچه را بنویسم، تا معنی شاکی بودن، ملموس بشود؟
شاکی از تو. از خودم. ازتو. از خودم. از تو که بعد از این مدت، به جای عمق دادن، سرد می شوی و پا پس می کشی، با این توجیه که حالا می توانی انتقادی نگاه کنی و این را برایم تکرار می کنی که من باز به حرفهایی اطمینان کرده بودم که فقط حرف بوده است و نه یک ذره سعی و تلاش. از خودم که همه چیز را پیش بینی کردم و تمام حدسیاتم واقعی شد و باز حماقت کردم. گرچه شاید حماقت در دوره ای شیرین.
این چه توقعی است که تمام خاطرات و گذشته ای را به یاد بیآورم که بر اساس حماقت شکل گرفته و اذیت نشوم؟
من رکم و به تواناییهایم و خواسته ها و کرده هایم آگاه و اتفاقا بدون احساسات. من نمی توانم، این حماقت را حداقل تا وقتی که جبران نکرده ام بر خودم ببخشم. و شک نکن که تو را نیز سهمی از این حماقت می دهم. همان جور که تو من را. و واقعیتِ بدون شعار و آرمان گرایی، چیزی که داریم باهاش زندگی می کنیم نه اینکه می خواهیم بهش برسیم این است.
آخ شب لعنتی! خسته شدم از بس نوشتم و فکر کردم و به خاطر آوردم و افسوس خوردم.
آخ شب لعنتی! با این سردرد، من را از پا نمی اندازی! خودت از پا بیافت که لاآقل زمان نوشتن و باز نوشتن و اندیشیدنم را بگیری.
آخ شب لعنتی! به چشمهایم رحم کن که گریه و بی خوابی، زندگی اجتماعیم را مختل می کند.
آخ شب لعنتی! لاآقل تو مواظب غرورم باش و کمی، فقط کمی من را بخوابان.
آخ شب لعنتی! در ذهنم حک کن پررنگ که آنچه از هنجار من شکاندم باعث این اتفاق نبود، گرچه بود. آنچه از عادت من خرق کردم، باعث این حماقت نبود، گرچه بود. آنچه از ایمان که من به هدفم خودم و همراهم داشتم، باعث این اشتباه نبود، گرچه بود.
آخ شب لعنتی! یادت بماند من آدمی نیستم که با اشتباه در یک نمونه، در یک مثال، از نظریه ای که تمام زندگیم بر آن پیش رفته، دست بکشم. تو نیز یادت باشد که حق نداری این را به من القا کنی.
آخ شب لعنتی! بدان که من از همین لحظه ها در بازبینی رفتار و کردار و اندیشه هایم هستم، پس من را آدم شکست خوردهء غمگین ندان.
آخ شب لعنتی! تو! بیآموز ندانسته هایم را تا این زمان. تا موعد تو.
آخ شب لعنتی....آخ شب لعنتی.....آخ شب لعنتی........!

سه‌شنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۴

  • هی وبلاگ! می خواهم باهات اتمام حجت کنم. حدود نیم ساعت دنبال یک امکان گشتم که بشود حذفت کرد یا بشود اسمت را عوض کرد در دامنه. اما نشد. یا نبود یا حداقل من نیافتم.
    چون دیگر درت احساس آرامش و امنیت قبل را نمی کنم، گرچه قبلش هم احساس امنیت کامل نبود.
    اما خوب از آنجا که از اول هم تو را ساختم نه برای اینکه کسی بخواند، بلکه برای خودم که بلند بلند فکر کنم و متمرکز بنویسم، پس باز هم ترجیح می دهم خودم را سانسور نکنم.
    حالا هر اسم دیگری که رویت می گذارند یا هر انگ دیگری که بهت می زنند، برایم مهم نیست. کسی مجبور نیست تو را بخواند و بپذیرد. من خواستم پنجره ات را به روی کسانی که تحملت را ندارند ببندم، ولی خوب حالا که نتوانستم.


  • جامعهء مردسالار سنتی که ادعای مدرن بودن و حتی پست مدرن بودن دارد، هنوز هم دنبال آتو می گردد از دست زنها. هنوز هم به آنها به چشم یک زن نگاه می کند، نه یک انسان. از بین 9 نفر که هشت تای آنها مرد هستند و در جریان زندان ابوغریب متهم بودند و محاکمه شدند و مجرم شناخته شدند، فقط خبر دختر 22 سالهء بین آنها را پررنگ منعکس کردند. چون هنوز هم فکر می کنند زنها صلح طلب و احساساتی هستند و جنایت برای آنها بسیار بدتر از جنایت برای مردهاست.
    با این اوصاف در ایرانِ در حال پیشرفت که هنوز هم سر جزئیات سنت درگیر است چه توقعی می شود از همشهری، همکار، همدرس، همداستان، همسر، دوست داشت؟
    من به تو فرصت خطا و آزمون می دهم، بارها و بارها، چون تو انسانی با خطا، و تو از این راه به کمال می رسی، و من حتی در اوج عشق هم تو را بی نقص تصور نکردم و امکان نقد را از خودم نگرفتم ولی انگ بی غروری، بگذار راحت بگویم بی رگی، بی غیرتی می خورم. و تو به من فرصت اشتباه نمی دهی، چون من همان الههء مطلق ِ معصومم در ذهنت که اگر خطا کردم، از بهشتت رانده می شوم و تو به غرور حفظ شده ات افتخار می کنی. و به نقاد بودنت در نهایت بی احساسی می بالی.

یکشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۴

یک سالگی !

دفترچه، شبیه یک موج سینوسی است یا شاید هم شبیه sinc . حتی از همان هفتهء اول اوج و فرودها شروع شده بوده است. حتی در اوج هیجان و اشتیاق، یک کلمه هم، فکر متقابل ایجاد کرده است و بعضی وقتها هم موجب دردسر و ناراحتی شده است. اما چیزی تکرار نشده است. حتی اوج و فرودها یکسان نبوده است.
دفترچه می گوید: جسور بود و رک. راحت ابراز احساس می کرد و از واژه ها خوب و به جا استفاده می کرد. دفترچه تعریف می کرد: قبل از هر تقابلی برایت گفت:"مرسی از با هم بودنمان." و تو به با هم بودن فکر کردی.
دفترچه می گفت: شکه بودی. نمی دانستی چی می خواهی و چی می شود، اما می دانستی چه می کنی. دفترچه می گفت خاطره اش را در ذهنت نشاند. کاشت. با جسارت و محبت و اطمینان کامل. و تو نوشتی: " این اگر اسمش عشق است، نمی توانم هضمش کنم. باید فکر کنم. باید بتوانم تناقض را بیان کنم. "
دفترچه به یادم آورد: او بسیار دوست داشتنش را بهت متذکر شد و خواست:" مطمئنم از این به بعد تنها نمی توانی این را گوش بدهی، مگر این که گریه ات بگیرد." و تو همان شب به دفترچه گفتی: "فکر میکنم دوستش دارم! نمی دانم!" و بسیار و بسیار و بسیار به آسمان نگاه کردم.


و حالا هنوز هم نمی دانی، گرچه به دانستن خیلی چیزها نیازی نیست. زندگی دانسته ها را تعیین می کند. اما به دست آورده هایم و از دست داده هایم بیشمارند. بیشمار از تمام سالهای دیگر زندگیم. و این یعنی من زیر و رو شدم. و شده ام. و این یعنی من تغییر کردم و کرده ام. و این یعنی من این یک سال زندگی کردم.و کرده ام. زندگی... زنده گی .... زنده بودن ..... زیستن ..... . اما نه تنها!دلم بی منطق، بی دلیلی برای خودم لرزیده است. چشمم، بی منطق، بی دلیلی برای خودم گریسته. قلبم بی منطق، بی دلیلی برای خودم خوشحال شده. ذهنم، بی منطق، بی دلیلی برای خودم، اندیشیده. روحم، بی منطق، بی دلیلی برای خودم پژمرده و نیز گسترده.
و اگر بگویی همهء اینها بسیار بسیار بسیار بیش از آنکه باید، بوده.... می گویم: تو، من، ما،لایق ما، بسیار بسیار بسیار بیش از آنکه باید، است.
باور کن دفترچه تعریف کرد: تو نیز این را می گفته ای.

چهارشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۴

  • این روزها اگر از جلوی هتل لالهء تهران رد بشوی، کلی پرچم رنگی می بینی که برای خودشان، تنهایی خوشحالند. رویشان نوشته"جشنوارهء بازیهای اسلامی زنان" ....
    من سخت در عجبم که بازی اسلامی چه جور بازیی است؟ یا بازی اسلامی زنان چه جور بازیهایی است؟ یا مگر در ایران به طور رسمی بازیی که از نظر اسلامی مشکل دار باشد هم می شود انجام داد؟ آن هم برای زنان؟..... .
    احمقانه است، تو دربه در دنبال مفری هستی برای ورزش، در پایتخت و کلانشهر تهران و راحت نمی یابی، آن وقت بودجه صرف می شود که از کشورهای اسلامی مهمان دعوت کنیم و بازی( فراتر از ورزش) اسلامی، یادِ زنانشان دهیم.

  • شاملو می گوید:
    "دیوارها زندان را محدود می کند،
    دیوارها زندان را محدودتر نمی کند. "
    یک بار دیگر هم این را برایت نوشتم، اما مفهوم نبود.
    این بار اما ... زمان انتظار، مثل دیوارهاییند که زندانِ انتظارت را تنگتر نمی کند. این اجازه را بهشان نده. در زندان هم می شود به شادی فکر کرد.

چهارشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۴

!

تمام روز چشمهایم می سوخت. از بس تمام شب، بی وقفه و بی خواب، هر چی اشک بلد بود، ریخت.

کمتر از نیم ساعت خوابم برد. رودخانه ای سیاه، عمیق، تاریک، پر لجن. باید می پریدم و این تنها راه رد شدن بود و من مردد، مرگ حتمی بود. صدای جیغ و محو شدن آدمهای شلوغ دور و برم. و دوستانی که رفتند و سراپا لجن نفس نفس زنان و عریان بیرون آمدند و من مضطرب از این عاقبت می دانستم که نمی توانم مثل آن دو شوم. من از ترس و تردید می لرزیدم و از تشویش از خواب پریدم.

چند خط کوتاه و نفس گیر. اما کمی خوشحال که خبر دیگری را ندیده است، تو این شرایط.
اما دید.
کاش آزادیش را زودتر پس می دادم، یا کاش شرایطش را درهم تنیده نمی کردم.
کاش احساسم هیچ وقت...... .

دوشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۴

نمی شود...


نمی شود نمی شود نمی شود به آدمها اعتماد کامل کرد آن جور که من کرده ام.
نمی شود نمی شود نمی شود همه چیز را باور کرد آن جور که من کرده ام.
نمی شود نمی شود نمی شود به صداقت و تعهد آدمها اعتماد کرد، آن جور که من کرده ام.
نمی شود نمی شود نمی شود که توقع داشت آدمها در اوج صداقت، حقیقت را پنهان نکنند، آن جور که من توقع داشته ام.
بچه ها را دیدی وقتی در جواب سوالشان، به جای جواب درست، برایشان یک ذره از آن حقیقت را به شکل داستان می گویند، چنان قانع می شوند، که گاهی عذاب وجدان می گیری از چیزی که بهشان گفتی.
نمی شود نمی شود نمی شود مثل بچه ها، همان چیزی که می شنوی را بپذیری و قانع بشوی، همان جور که من پذیرفتم و قانع شدم.
نمی شود نمی شود نمی شود کسی را ببخشم که حقیقت را از من پنهان می کند، مبادا که تحمل حقیقت را نداشته باشم، یا مبادا که ازش متنفر بشوم؛ همان جورکه گفته بودم که مسئولیت احساساتم را به خودم بسپار و حقیقت را بگو.
نمی شود نمی شود نمی شود وقتی حس می کنی و می دانی دوستت ندارد، دوستت دارم را بشنوی و باور کنی، همان جور که من کردم.
حالا من و این همه اشتباه.....!
نمی شود نمی شود نمی شود!
بین دو نفر که یکی از آنها را تو بیشتر دوست داری و دیگری تو را بیشتر دوست دارد ترجیح می دهی با کدامشان رابطه داشته باشی؟
سوال ساده ای نیست باید بین ایده آل هایت و سلایقت که باعث می شوند آدمها در دراجت مختلف برایت دوست داشتنی بشوند، و نیاز به دوست داشته شدن، یکی را انتخاب کنی. این که برآورده شدنِ این نیاز برایت در آن شرایط، مهم تر است یا نیاز به آشنایی و دوستی با آدمی که فکر می کنی برایت پذیرفتنی و دوست داشتنی است، باعث می شود انتخاب کنی.
اکثر دخترها دومی را انتخاب می کنند، و بیشترین دلیلشان هم ترسِ از دست دادن آن آدم است. در مورد پسرها درست نمی دانم، هر دو موردش را تقریبا به یک نسبت دیدم، اما اکثر پسرهایی که فرد دوم را انتخاب کردند، غرورشان بیش از هر چیز دیگر به چشم می آمده.
همیشه در جواب این سوال به خودم می گفتم، این بدیهی است که من اولی را انتخاب کنم. اما حالا.... باید فکر کنم. شاید لازم است خودم را دقیقتر و بهتر بشناسم.... بدجوری تو ذوقم خورده است. از نمود بیرونی خودم، از غرور طبیعی هر آدمی که در من ..... بدم آمده است. شاید لازم است سنگ بشوم، شاید لازم است برای مدت طولانی برای خودم دوست داشتن را ممنوع کنم. شاید هم اشکال از ساختارهای سنتی پوسیده و تعصاباتِ مزخرف سنتیی که شکل مدرن گرفته و برچسب آزادی خواهی خورده است.

یکشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۴

دور ...؟



عشق عشق می آفریند
عشق زندگی می بخشد
زندگی رنج به همراه دارد
رنج دلشوره می آفریند
دلشوره جرات می بخشد
جرات اعتماد به همراه دارد
اعتماد امید می آفریند
امید زندگی می بخشد
زندگی عشق می آفریند
عشق عشق می آفریند.

این عکس را اتفاقی پیدا کردم. خیلی جالب است. به همین تلخی، به همین واقعی، به همین زیبایی، به همین خالی، به همین پری ، به همین ..... . من، ما ، پر از تناقضیم که گاهی زیبا به نظر می آید.

جمعه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۴

حسادت های دخترانه و رفتارهایی که بیش از عقل و اندیشه ناشی از غریزهء مادگی است، چیزی نیست که بعد از این همه سال دیده نشود و حالم را به هم نزند.
همیشه بیشترین درگیری ذهنی را، برایم همجنسانم به وجود آوردند. و حالا کسی که در قهقرای سنت، یک دفعه شبیه پست مدرنها شده است، چون مد این است و این طوری جذابیت جنسی بیشتری دارد. همان جوری که شش ماه پیش مد این بود که با من مهربان و صمیمی بشود. و همان طور که اخلاق گرایی و انسانیت را هم بسته به منافع جنسی، مد کرده ایم که از بین ببریم.بیشترین انرژی منفی را اینها از من می گیرند. چون دیده ام و می دانم که به اندازه یک ماده شیر، بی تمدن هستند

چهارشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۴

تنها آن که بزرگترین جا را
به خود اختصاص نمی دهد
از شادی لبخند بهره می تواند داشت.
آن که جای کافی برای دیگران دارد
صمیمانه تر می تواند
با دیگران بخندد
با دیگران بگرید.

"مارگت بیکل"/ ترجمهء شاملو

آدمهای بسته بندی شده !

"آیینه های دردار"، هوشنگ گلشیری:
"من طاهر را می شناختم، با هم در دانشکده آشنا شدیم. از غذای خوب خوشش می آمد، از یک رستوران تمیز یا حوله ای که تازه شسته باشد و یک جوری خشکی و زبری دارد که انگار نو است. بعد که خواست دنیا را عوض کند، همهء این چیزها را در خودش کشت. موهایم را اگر شانه نمی زدم یا پیراهن نو نمی پوشیدم به روی خودش نمی آورد. وقتی می دیدمش اگر عطر زده بودم اخم می کرد. کفش پاشنه بلندم را مسخره می کرد....."
آدمهایی که برای خودشان ایدئولوژی می سازند و می خواهند از روی کتابها زندگی کنند به محض این که به فکر تغییر دنیا می افتند، تعادل زندگی خودشان را هم از دست می دهند. شاید به خاطر همین است که دنیا توسط آنها هیچ تغییری نمی کند و بیشتر این مردم عادی هستند که روند پیشروی آن را تعیین می کنند. شاید چون آنها حداقلی را که اینها از خودشان می گیرند، یعنی تعادل و آرامش واقعی را از خودشان دریغ نمی کنند.

سه‌شنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۴

می گوید: چته؟
می گویم: یک کم خسته ام فقط.
می گوید: چی شده؟ عاشق شدی؟
می خندم.
می گوید: به هر حال آدم نیاز دارد به دوست داشتن.
می گویم:منکر این نیستم. همیشه و در هر زمانی، آدم کسانی را دوست دارد. اما خندیدم شاید چون هنوز از عشق در ذهنم تعریفی ندارم.
می گوید: به نظر من این خیلی قشنگ است که آدم کسی را دوست داشته باشد.
می گویم: به شرطی که با دوست داشتنت موجب اذیت کسی نشوی.
صدایم می کند از ماشین کناری: ببخشید خانم!
نگاهش می کنم: خیابان بهشتی کجاست؟
می گویم یک خیابان دقیقا موازی همین اما بالاتر و درست برعکس این. فکر می کنم موازی همین. اما درست برعکس این.
می گوید: آن وقت چهارراه اندیشه کجاست؟
فکر می کنم فقط اگر جلوتر بروی بهش می رسی. می گویم: زیاد دور نیست یکی دو چهارراه بعد.
فکر می کنم اگر به چهارراه اندیشه رسیدی باید از آن بالا بروی تا به بهشت برسی. یک خیابان دقیقا موازی این. ولی برعکس.


یکشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۴

خداهای ساختگی!


- نگران نباش. خدا بزرگه.
- آره بزرگه. خودمان ساختیمش برا این جور وقتها که یکی مث تو پیدا بشه و بگه، خدا بزرگه، نگران نباش. بزرگه. فقط اشکالش اینه که زیادی بزرگه. آنقدر بزرگه که نمی تونه کاری کنه که از این دستهای کوچک من کاری بر بیآید. من آدمهای زیادی را از مرگ حتمی برگرداندم و نجات دادم اما سر و کله خدا را اطراف هیچ کدوم از آن مریضام ندیدم.
قسمتی از دیالوگِ فیلمِ " خیلی دور، خیلی نزدیک" ، که لابد به قول خودش ثابت کرد که خدا وجود دارد و خیلی هم بزرگ و خیلی هم نزدیک است.
اما دیالوگ بالا به نظرم خیلی واقعی بود. در خیلی کارهای دیگر هم این طور است.
هرجا نیاز به شرایطی داریم که نمی خواهیم زیاد برایش تلاش کنیم، آن شرایط را غیر ممکن تصور می کنیم. و خیلی که عامی باشیم یک قدرت مطلق هم برای حل آن شرایط می تراشیم مثل بت و خودمان را خلاص می کنیم. حالا بتهایمان یک بار سنگی است، یک بار احساسی است، یک بار منطق و استدلال و توجیه و سفسطه و .....

شنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۴

دوستمان راجع به تغییر کردن آدمها و رفتارشان صحبت می کرد.
به نظر همه مان صحبت هایش منطقی و قابل قبول بود.
ما با هم به نتیجه رسیدیم که ناشناخته بودن شرایط باعث مقاوت آدمها در برابر تغییر می شود.
من می گویم گاهی هم شبیه سازی شرایط به شرایط گذشته، باعث مقاومت در برابر تغییر می شود. و این به نظر من قدرت کشف رفتار جدید و لذت در زندگی را از ما می گیرد. کسی که در شرایط نامطلوب، به جای تغییر در رفتار و شرایطِ نامطلوب، کل آن جایگاه را حذف کند که دیگر نامطلوب نباشد؛ به نظرم هر زمان دیگری هم که مساله را حل کند، برایش راه حل مطلوب آن زمانِ خاص محسوب نمی شود. بلکه مثل جدول ضربی است که دوم راهنمایی یاد می گیرد و به همان اندازه درک مسائلی را که جدول ضرب پایهء آنها بوده است از دست داده است.

پنجشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۴

. . .

زنی حدود چهل ساله، با دو فرزند 17 و 14 ساله، خودکشی کرده و مرده.
خبر کوتاه و شک بر انگیز. نزدیک ترین تجربهء خودکشی بود که شنیدم.
انگیزهء کسی که خودکشی و می میرد. با کسی که خودکشی می کند و زنده می ماند خیلی متفاوت است.

چهارشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۴

سلامت و شادی هم در انحصار مردان !

همیشه برایم سوال بود که چرا بازده کاری زنانِ شاغل بعد از چند سال پس از تجربه کاری چندان افزایش پیدا نمی کند، در مقایسه با بازده کاری مردان. و زنان شاغل پس از مدتی دچار فسردگی و خستگی مزمن می شوند.
حالا یک دلیل خیلی کوچک و ساده اش را کشف کردم، بعد از چهار ماه ورزش مرتب، حالا که دو هفته است احساس کوفتگی و خستگی عمیق می کنم.
هیچ باشگاه ورزشی برای زنان بیش از ساعت 6 بعد از ظهر دایر نیست. درحالی اکثر مراکز ورزشی مردان شبها تا ساعت 11- 12 دایر و سرویس دهنده هستند.
هیچ عقل معاشی امنیت ورزش زنان را در خیابان و پارک و امثال آن را در ساعات هفت شب به بعد تایید نمی کند، مگر اینکه که محافظ داشته باشد.
فکر می کنم صبح قبل از کار. بالافاصله، یاد فشار روانی که دو سال پیش بهم وارد می شد چون صبح های زود به پارک می رفتم برای ورزش. و روزی نبود که تنها بروم و مشکلی پیش نیآید.
یعنی یا باید قسمتی از تجربه کاری و کسب مهارت را از دست بدهی تا سیستم سلامتیت را حفظ کنی یا باید بی خیال نیازهای طبیعی جسم و روحت بشوی تا شایستگیت را ثابت کنی. یک حلقهء بسته.
آن وقت واژهء شایسته سالاری بیش از پیش خنده دار و مضحک می شود، جایی که دست و پایت را به هم گره می زنند و می گویند شایستگیت را ثابت کن.

جمعه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۴

اولین

همهء اولینها عجیبند. بعضیها را قبل از رخدادش، آنقدر تصور کردی که بی صبرانه انتظارش را می کشی، و ماندگار می شوند. بعضیهای دیگر را از بس ناگهانی هستند، همیشه به یاد نگه می داری.
مثل اولین روز مدرسه. اولین روز پریود. اولین باری که رو سن رفتی. اولین جنس مخالفی را که با حس جدید دوست داشتی. اولین باری که صدای خودت یا تصویر خودت را در یک جمع عمومی می شنوی یا می بینی. اولین روز کاری جدی. اولین تحول یا انقلاب فکریت.اولین بوسه. اولین سکس.
و امشب اولین سیگار. همیشه فکر می کردم که هر وقت از نظر روحی کم آوردم ورزش می تواند کمکم کند. اما مدتی است عجیب حس می کنم خیلی دلم می خواهد یک چیزی مثل سیگار که یک دفعه یک فشار عصبی را تخلیه می کند مصرف کنم. قبل از این تصورم، با اولین پک به سرفه افتاده بودم و حالم از مزه اش به هم خورده بود. امشب هم فکر کردم که مثل قبل می شوم. یک نصفه را گرفتم و با ولع تا آخرش کشیدم و دودش را بلعیدم و باز دومین نخ را بلافاصله روشن کردم. و وقتی تمام شد، بی اختیار یاد اولین بوسه و اولین سکس افتادم. و گفتم این هم اولین سیگار! اما بدون ترس و بهت زدگی و احساس نفرت اولیهء اولینهای دیگر. دلم برای خودم سوخت!

من و باز هم من!

خسته ام. خستگیی که کمی دلهره برایم دارد، و خستگی که بیش از آنکه جسمی باشد، روحی است. چنین خستگیهایی آدم را بی حوصله و کسل می کند. اما خستگی جسمی نوعی نشاط دارد. که من الآن کم دارم.
فکر می کنم ازش بپرسم که هنوز هم دوستم دارد یانه؟
تو ذهنم یک آه عمیق به جایش می کشم، کله اش را از کلافگی جایش تکان می دهم و می گویم،( به جای او می گویم): حتما باید جواب بدهم تا بدانی؟ یعنی هیچ جور دیگری نمی توانی بفهمی؟
تو دلم بغض می کنم، و فکر می کنم خوب اگر می فهمیدم که دیگر نمی پرسیدم. بعد باز تو دلم جایش جواب می دهم: تو به همه چیز حتی بدیهی ترین چیزها شک می کنی و قابل تحمل نیست. جوابتو نمی دهم. برایم آزار دهنده است.
تو دلم می گویم، تازه این در بهترین حالت است. در جواب یک سوال منطقیِ ساده، خیلی منطقی و جدی و سرد جواب می دهد، خوب البته من ذهنم درگیر فلان چیز و بهمان چیز است و خیلی به این موضوع فکر نمی کنم، و جایش ادامه می دهم زیاد هم برایم مهم نیست که تو بهش فکر می کنی. این کا را نکن! فکر نکن! ( در حالی که سوال من اصلا هم منطقی نبود بلکه کاملا احساسی بود و در واقع یک درخواست بود! یا شاید بهتر بگویم، کاری که این روزها .... گدایی محبت!)
و در جواب اصرار من که حالا فکر کن و بگو، می گوید: خوب مسلما نه مثل آن اوایل که یک هیجانی بود و البته اصلا همه چیز ما زود اتفاق افتاد( تو دلم معنی می کنم، یعنی همان اوایل هم اشتباه بود.) می گوید تفاوتها خیلی زیاد است. ( تو دلم معنی می کنم، پس دلیلی برای دوست داشتن نیست، تو دلم معنی می کنم رابطه به یک مو بند است، تو دلم معنی می کنم با این همه تفاوت نگه داشتن و ادامهء رابطه، یعنی یک لطف بزرگ به تو! با این همه اشتیاق یک طرفه ات.)
به خودم می گویم می خواهی بگویی که اینها را بشنوی؟
می گویم نه! من فقط از نظر روحی کمی خسته ام، همین! دوست ندارم با شنیدن اینها دیگر حسابی از پا بیفتم. یا دوست ندارم به جای تمام این جوابها یک سکس تحویل بگیرم، گرچه حتی شاید یک سکس خوب!
به خودم می گویم، پس تو که همه چیز را می دانی! می توانی هم پیش بینی کنی چی می شود، پس چیزی نپرس.
باز می گویم اما سوال که پاک نمی شود. باز جواب می دهم اما خوب جوابش هم که هست.
یکباره آن جملهء ... می کوبد تو فرق سرم: مطمئنم که تو اگه یک روزی ازدواج کنی هم همین برخورد را خواهی داشت اما من نه! ( دلم زار زار گریه می کند. از کجا مطمئنی؟ مگر چند وقت با من زیر یک سقف زندگی کردی؟ چرا آنقدر یک طرفه و بی رحم قضاوت می کنی؟ چرا من را به چیزی که نفرت دارم متهم می کنی؟ چرا می خواهی هر لحظه فکر کنم همهء غرورم را در این رابطه از دست داده ام؟ چرا درست در زمانی که نیاز دارم بر خلاف جریان آب شنا کنم و به توانایی و قدرت خودم ببالم، تو هم در جریان آب حلم می دهی و توان بازوهایم را می گیری؟)
همین را می خواستی؟ تو شروع کردی که به اینجا برسی؟ که اینو بشنوی؟ لعنت به من با این ....
نیاز به دوست داشته شدن..... تا کی می توانم بدون ارضای این نیاز ، فقط مثل وحشیها دوست داشته باشم؟ و جواب بشنوم خوب نداشته باش! این زیادی است. هر چیزی یک حدی دارد.
حالت جا آمد؟
بعضی آدمها هستند که فکر نبودنشان، خیلی آزار دهنده تر از خودِ نبودنشان است.
این یعنی عادت. یعنی حس غلط. یعنی تصور کاذب. یعنی نیازی که نیست. یعنی وابستگی به هیچ.
حالم از این جور بودنِ آدمها به هم می خورد. نه از خودشان! بلکه از این جور بودنشان! اما هر بار خواستم این جور عادتها را خرق کنم، منظورم را اشتباه فهماندم. تنفر ِ من از خودِ او، برداشت شده است؛ نمی دانم! شاید هم تنفری است که سرکوب می شود و چنین حس کاذبی را به وجود می آورد.
و بعضی دیگر از آدمها هستند که تصور می کنی در زندگیت نیستند و نقش ِ زیادی ندارند، اما فقط با نبودنِ واقعیشان، می فهمی نیاز داشتی حتی به، در سایه بودنشان.
این هم تصوری کاذب است. این هم استقلال از آن آدم است، اما ظاهرا.
پرم از این تصورهای کاذب. پرم از این جابجایی نقشها.
با خودم این روزها زیاد فکر می کنم که آیا کندن رفتارها و ذهنیات و زندگی پوسیدهء سنتی از خودم، به همان میزان که دردآور و شکننده شده است، لذتی هم پایه برایم داشته است، یا درست شبیه حرفهایی که سالهای پایانی دبیرستان می زدم، دختران نسل ما و شاید چندین نسل بعد باید قربانی بشوند، باید پلی بشوند برای جهش به جلو؟ یعنی تا این حد؟ قربانی شدن به معنای واقعی کلمه؟
حالا حالا ها مانده است تا با تک تک سلولهایم فاصلهء بین حرف تا زندگی را لمس کنم!
حس آدمی را دارم که دارند از چند طرف می کشندش و او بی وقفه تلاش می کنم که از هم نپاشد، آنقدر منقبض می شود که همه جایش درد می کند، بی استراحت و بی ذره ای محبت!

جمعه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۴

استفراغ خواب

نمی دانم ساعت چند است اما مطمئنم سه چهار ساعتی هست که از خوابیدنم گذشته است، سردم می شود، حالا دیگر کاملا از خواب بیدار شده ام، کلی خواب دیدم، آنقدر که خسته ام، اما هیچ کدام از خوابها را به وضوح به یاد نمی آورم.
با اینکه سردم است، اما خیس عرقم، صورتم خیس ِ خیس است. لحاف را کنار تر می کشم تا کم کم عرقم خشک بشود، حال تهوع عجیبی دارم، به روی خودم نمیآورم، غلت می زنم، تو آن تاریکی اتاق دور سرم غلت می زند. کم کم جدی می شود، حالا می توانم تا بالا آوردنم بگویم که چند شماره مانده است به سطل گوشهء اتاق فکر می کنم، اما حوصلهء کثافت کاری ندارم، از طرفی اگر تا دستشویی بدوم، به موقع می رسم.
از جا می پرم، با اینکه تلو تلو می خورم اما واقعا تا دستشویی، نصف شبی می دوم.
دو دستم را ستون کرده ام، یک بار... دو بار.... سه بار....... اما فقط صدای معده است و باز شدن دهانهء مری به معده و انقباض برعکس و دردآور مری و چیزی برای بیرون ریختن نیست..... دستم می لرزد، سرم را بالا می گیرم، رو به آیینه زرد شده ام و دهنم مزهء زهر می دهد. باز هم.... و این بار، زهر آبِ تلخ و ترش معده، بدون هیچ چیز اضافهء دیگری. حالت تهوع رفع شده است، فشارم آنقدر پایین است که مثل یک تکه یخ شده ام و می لرزم.
با تعجب نگاه می کنم، معده ایی که چیزی برای پس دادن ندارد، شرایط خواب، که بدن نیاز به انرژی اضافه ندارد..... و مسمویتی که در بدن نیست تا رفع بشود.....؟؟؟؟ یکدفعه به شکمم دست می کشم، نکند یک نطفهء ناخوانده پی دردِ سر می گردد، اما نه، مطمئنم به خصوص در این روزها نه! اصلا!
به خوابها فکر می کنم، هیچ وقت تا این حد نزدیکی جسم و روحم را حس نکرده بودم. من فکرهای منفی و مسمومم را که خواب را برایم سخت کرده بود بالا آوردم، فشارم آنقدر پایین است که بیهوش می شوم، بیهوشی واقعی تا نزدیکهای صبح که به هوش می آیم و به خواب می روم بی آنکه حتی یک خواب دیده باشم!!!

چهارشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۴

نمایشنامه خوانی

شاید یکی از اهداف نمایشنامه خوانی، گسترش فرهنگ و روح تئاتر و نمایش و رایج کردنِ این هنر ِ قوی و تاثیر گذار است که در تمام جوامع جزء سیاسی ترین هنرهاست و تمام دولتها نیز حساسیت ویژه ای در این عرصه دارند.
به خصوص در ایران و حتی تهران، امکانات کم نمایشی مثل سالنهای محدود، هزینه های بسیار بالای کار نسبت به سینما و دستمزد بسیار اندک هنرمندان، و از طرفی مهجور گذاشتن عمدی آن توسط حکومت، باعث شده است که تئاتر ایران زمین، در یک دایرهء محدود و تنگ بچرخد. اما راهگشای این عرصه شاید محافل نمایشنامه خوانی است که کم کم در کشور رایج می شود و حتی می شود آن را از گروه های کوچک دوستانه آغاز کرد.
دو روز آغازین هفته، محوطهء باز فرهنگسرا و باغ نیاوران، شاهد نمایشنامه خوانی مرگ یزدگرد، بهرام بیضایی بود. گروه کوچک هشت یا نه نفره که به ادعای خودشان با پنج روز تمرین، بدون رعایت حتی ابتدایی ترین اصول نمایشنامه خوانی که از آن جمله فن بیان بود، و به سرپرستی جوانی بیست و پنج ساله، کار به آن سنگینی را در جمعِ حدودِ بیست تماشاگر( فقط در روز دوم )، با اعتماد به نفس و مصمم اجرا کردند.
کار را قبلا خوانده بودم، از نحوهء اجرا هم که ... ، اما لذت بردم هم از جسارت و هدفمند بودن گروه، هم از اینکه جامعه به سمتی پیش می رود که مطالبات هنری- سیاسی- آگاهانه، برای مردم تبدیل به نیاز و عطش فوری می شود.
شاید این طوری، بشود به پیشرفت آگاهی جمعی و فرهنگ تودهء جامعه، امیدوار بود.

سه‌شنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۴

ظالم یا مظلوم کدام بیشتر؟

یک کارگاه دو – سه روزه دربارهء خشونت و زنان و نیز حسیاسیتهای جنسیتی:
در این کارگاه این طور بیان شد که بسیاری از نقشها و صفات اجتماعی که در طول سالیان دراز مردانه یا زنانه شده اند و حالا ما آنها را به عنوان ویژگیهای ذاتی زن و مرد پذیرفته ایم، فقط یک رفتار و ویژگی اکتسابی بوده است که در یک شرایط زمانی و اجتماعی خاص به دلایل صحیح و یا استبداد و ظلم قشری بر قشر دیگر، یکی از آن دو جنس بیشتر به آن رفتار پرداخته است و با تغییر نگرشها و باز اندیشی در مورد تعریف و بدیهیات جنسیتی، می توان به عدالت جنسیتی و رشد جامعه نزدیک شد.
وقتی تو ذهنم دوره می کنم، می بینم هر بار که اصرار بر انجام رفتاری داشته ام که عرف آن را بیشتر مردانه می یافته است، گرچه مخالفتها از طرف دو جنس یکسان بوده است اما وقتی توانایی ام را در انجام آن اثبات کرده ام، مردها متاسفانه و باز متاسفانه، بسیار بیشتر و منطقی تر از زنان، آن رفتار خاص را از من پذیرفته اند.
البته تاسف نه به خاطر انعطاف پذیرتر بودن مردان. بلکه تاسف برای تعصب و اصرار زنان بر ساختارهای ذهنی سنتی و حتی غلطشان.
هرجا ساختاری را به نسبت جایگاهی که داشته شکسته ام، اولین معترضانم زنان بوده اند.
گاهی مظلوم واقع شدن، هیچ انگاشته شدن، تحت سلطه بودن، منافعی، هر چند اندک دارد، که گذشتن از آن منافع و گرفتن جایگاه برابر، هزینهء مناسبی برای از دست دادن منافعمان نیست. پس راحت تر اینکه، انتخاب می کنیم که در جایگاه مظلوم بمانیم و دادِ وا ستما! سر بدهیم. هم منافعمان حفظ می شود هم ظاهر ظلم ستیزمان.
همین است که ترجیح می دهم قبل از اینکه ذهن خلاقی داشته باشم، قبل از اینکه متمرکز بیاندیشم و خوب و رسا سخن بگویم، قبل از اینکه شعار ِ حمایت از این و آن بدهم و داعیهء حل مشکلات اجتماعی داشته باشم، رفتار خودم را کامل کنم، تناقضات رفتاری و سخنیم را کم کنم، قبل از این که راجع به چیزی بگویم، رفتار آن در من نهادینه شده باشد و ...

شنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۴

پازل

تا حالا پازل 500 تکه یا بیشتر چیده ای؟
تکه های کوچک شبیه هم، هی می چینی و می چینی و باز اشتباه، با هزار زحمت یه قسمت را داری به سامان می رسانی که می فهمی یک رخنه بزرگ درش وجود دارد.
یک سال که چیزی نیست. می خوانی و تمام! / اگر تمام کنه؟ مگر یک آدم چقدر صبر دارد؟ یا مگر یک آدم چقدر ایده اله که بشود برایش اینهمه پایداری کرد؟/ دکتره فقط برای موارد نامشروع جراحی می کرد، می خواست اگه اتفاقی افتاد پای طرف هم گیر باشد./ آخر چی بگویم کمی بی انگیزه شده ام، به کسی اعتماد ندارم( تو دلم تکرار می کنم، کسی به من اعتماد نمی کند.)/ اگر گنجی به قدرت و توانایی زنش ایمان و باور نداشت، مطمئن باش دلیل بزرگی می شد برای اینکه این کار را نکند./ تو مدرکت را بیار، همین ....ِ خودمان کلی استخدام دارند. /حتی نمی توانست صدای قلب بچه را تشخیص بده، از بس بی سوادن این جوونا/ سر یاسی حتی یه بار هم سرش را نگذاشت رو شکمم تا صدای قلب بچه اش را بشنود. می گفت تا وقتی قلب بچه های آفریقایی از گشنگی می ایستد، شنیدن صدای بچه ام یعنی خیانت./ خیانت یا دروغ چه فرقی می کند؟ چرا تو از جسارت بیش از دروغ هراس داری؟/ عکسش را ببینی خوبه؟ - آخ قیافه که چندان ملاک نیست مهم اینه ( آدم باشه) .... چی بگم، کمی شبیه من باشه، اخلاقه منو که می شناسی./ این چه اخلاقیه که پیدا کردی؟ با احتمال باروری کمتر از 30 % این همه داعیهء فرزند؟ تو چته؟ / چیه مگه باید راجع به همه چیز توضیح داد؟ دلم خواست بنویسم. /اگر مورد تجاوز قرار گرفتید داد نزید تجاوز! داد بزنید آتش! / اینو هم تجربه کردی اشتباه بود. باز هم هیچی نمی گم. / هیچ وقت حرفی برای گفتن نیست، مگر برای لذت و تحریک./ از اینکه فکر کنم و ایده بدهم لذت می بردم./ ایدهء خوبی نیست، فشار نباید بر کسی تحمیل بشه، بر هیچ کس./ خوب کسی را بگو که مثلا شبیه فلانی باشد اخلاق و شخصیتش خوبه./ خوب صحبت کن، از دستت نارحت میشه. اااااااااااا پس هنوز من با دیوار یک تفاوتهایی دارم./ تفاوت که زیاده، خیلی زیاد. / زیاد حوصله می خواهی و در عوض اصلا حوصله نداری./ باشه پ حوصله کن تا من خودش را یک بار ببینم و باهاش صحبت کنم و ببینم چی براش مهمه تا بهت بگویم./ مهم نه صداقت است! نه انسانیت! نه اخلاقیات! نه مهربانی! نه صمیمیت! فقط مهم یک پرده است و اینکه او جوری نباشد که تو بخواهی کار کنی./ کار! من هنوز کار ندارم./ با هیچیت کاری ندارم، بیا قبول کن و توبه و خلاص! این همه آدم حسابی که منتظر یک اشاره اند./ اشاره به چیزی کن که مربوط به من است، اما هیچی بهم نگو و آنقدر بچیانم تا گر گیجه بگیرم و یاد بماند، زن حتی در یک رابطهء مدرنِ متقابل ِ تعریف شدهء برابر هم فقط یک زن است، با جنسیتش که در مورد هر چیز دیگرش باید شک کرد و مخالفت و تحقیر./ ( حس حقارت) زیاد تمرکز و انگیزه ندارم این روزها، ببخش اگه نمی تونم ته حرفهایم به نتیجه گیری برسم. – راحت باش! خوب فکر می کنی و زیاد، با خیال راحت بگو تا نتیجه اش را پیدا کنی. / نتیجه اینکه وقتی دو کلام ساده هم پر از ابهامه .... / وضعیتم مبهمه، مثل خودم که دیگر کسی نمی بیندم./ من هم چشمم را به روی همه چیز می بندم، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده./ اتفاقی افتاده؟ ( بله! تاریخ مصرف رابطهء مدرنمان تمامه. منم برای تو درست یک ضعیفه ام برای یک آقا) / صدایت ضعیفه... آخه یک دل درد مختصر دارم، باز همان داستانه هر ماه دیگه..../ الآن چند ماهه! یعنی همهء اینها اشتباه بوده؟ ولی من هر لحظه از اول بهش فکر کردم و باز..../ باز یا بسته؟ مگه فرقی می کنه؟ - یعنی برا تو سیاه یا سفید، گرد یا کشیده، مو لخت یا مو زبر فرقی نمی کنه؟ - نه! / نه، حتی جواب هم نمیده، حتی زنده بودنم هم براش مهم نیس./ گاهی فکر می کنم دیگر هیچی مهم نیست./ نیست. عدم هستی! عدم وجود چیزی! یا وجود و انکار چیزی! مثل وجود و انکار من! مثل عدم وجود اعتماد! مثل عدم باور! مثل عدم صمیمیت! مثل عدم محبت! مثل عدم.... عدم .... اعدام ِ ...؟ اعدام ِ ؟ اعدام؟ معدوم؟ ....؟ .....؟ .......... ؟ ؟ ؟!!!

پنجشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۴

خوشبختی


صدای موسیقی: قدیمی و کش دار و سوزناک. صدای زن خواننده: بوی کهنگی از صدایش می آید و شعرهایش از آن پوسیده تر.
فکر می کنم اولین سوالی که ازش بپرسم این است: تو خوشبختی؟
بعد تکه های زندگیش را کنار هم می چینم: یک خانه. یک شغل خوب. یک کار ِ رضایتمند. حاصل گذشته پرتلاش و پر ثمر توام با هم. یاد بوی غذا می افتم، یک خانواده. نزدیک. صمیمی. شاد.
تصور می کنم من نمی توانم از این چیزها لذت ببرم.آن هم بعد از این همه سال. بغض می کنم،دارم مزخرف می گویم. همین که آدمها به او اعتماد دارند یعنی خوشبختی. مفهوم قفس، فقط وقتی آزار دهنده است که اعتبار تو را برای دادن آزادیت زیر سوال می برد. و گرنه قفس هم تکه ایی از دنیای بیرون است.
من اشتباه کردم، می شود که کسی به جور ِ فکر کردنت اعتماد داشته باشد اما به خودت نه! همان جور که همیشه به خودت اعتماد بوده است اما به جور ِفکر کردنت نه!
آره! یک وقتهایی هم مثل همه مردم دنیا کم می آورم. وقتی دو نوع بی اعتمادی همزمان هست. آرزو می کنم کاش حق داشتم ساده ترین راهها را انتخاب کنم:
نه خودم! نه جور ِ فکر کردنم!

چهارشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۴

گنجی

ما امضاء کنندگان این فراخوان، ضمن تأکید بر ضرورت پاسخگويي قوه قضائیه به درخواستهای مشروع ،قانونی و برحق این روزنامه نگار شجاع در ساعت 14 روز پنج شنبه 20/5/84 (ساعت رسمي ملاقات) به منظور ملاقات با اکبر گنجی به بيمارستان ميلاد مراجعه خواهيم كرد تا ضمن ملاقات و مذاكره با او، درخواست صمیمانه آزادیخواهان و مدافعان حقوق انسانها را به گنجی عزیز برسانیم و بگويیم که مسير مبارزه و دفاع از آزادي، عدالت، دمكراسي وحقوق بشر، وجود عزيز تو و امثال تو را بيش از پيش مي طلبد تا حضور سالم و پوياي گنجي، خاري در چشم كساني باشد كه خاموشي فرياد رسا و حق طلبانه اش را به انتظار نشسته‌اند
.به نظر من هر کسی فردا برود، دارد آزادی و حق زیستن خودش را طلب می کند.

سه‌شنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۴

فاصله


خدایا چه قدر فاصله! هر چه می کنم نمی توانم این فاصله را کم کنم. هر چه می کنم؟ نه! اصراری در کم کردنش ندارم! شاید به عمد زیاد می کنم!
این فاصله کی به وجود آمد؟ هی عقب می روم. زمانی برای آغازش نمی یابم! گویا من با این فاصله زاده شده ام!
اگر این طوره پس چرا گاهی این همه اذیتم می کند؟ آنقدر که آرزو می کنم چیزی شبیه مرگ این فاصله را تبدیل به قطع کامل کند؟

دوشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۴

شب

شبهایی هست که باید جبرانِ زمانِ کمِ روز را بکنند. شبهایی که روزهایشان برای یافتن راه جدال تازه با سرنوشت، به جایی نرسیده ای، شبهایی که خدا را فارغ نمی گذاری در یگانگی خداییش و آنقدر می مانی تا برش یقین شود تو را ازجنس خودش آفریده. خداگونه ای تو این شبها.
دولت آبادی در کلیدر آرامش خدا را در شب زیبا توصیف می کند:
"هنگام که تو برهنه در بستر خفته ای، با عصمت کودکان درآمیخته ای. خواب، نیایش ِ خاموش است. نیایش ِ بودن. چرا که در این دم، تو همانی که خدا را پسند می افتد! تسلیم، تسلیم! معصوم و بی دفاع. خدای کهن، همین را می خواهد. برهنه، بی سلاح، بی دفاع، بی هیچ کنشی. بدین هنگام خدا تو را دوست می دارد. چرا که به هست، نیستی. خاموشی تو، امان و یقین بر پهنهء وجود، دو خدای نگنجد! "

یکشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۴

جنگل


نمی شود از پدر و مادر انتظار داشت که نگران آینده ام نباشند. اما وقتی ما دو جور متفاوت نگاه می کنیم، هم توضیح ندادن جوری که فکر و زندگی می کنم، نگرانیشان را بیشتر می کند، هم توضیح دادنش. و اصلا نمی شود گفت هزینهء کدامش کمتر است.
مثل وقتی که شب تو یک جنگل پر مه گم شده ای. تصمیم اینکه هر جور شده راه را بیابی بهتر است یا اینکه تا سپیده صبر کنی.
آن شب من تو جنگل از خستگی و و حشت گریه ام گرفته بود و فکر می کردم ماندن بهتر است. همیشه هم ترجیح دادم همه چیز را توضیح بدهم به جای پنهان کردن.
آن شب که اشتباه کرده بودم، وقتی به روستا رسیدیم فهمیدم، امیدوارم توضیحاتم ، اشتباه نبوده باشد.

شنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۴

مهدی چاخان!

تو تاکسی نشسته بودم. راننده، پسر بچه ای 19- 20 ساله.( عمدا می گویم پسر بچه)
مسافر کناری به اندازه یک هشتم کرایه اش پول خرد داشت. همان را گرفت و گفت: "بقیه اش را می دانی چیکار کن؟" ( حالا این آقای مسافر، مرد متشخصی حدود چهل ساله بود) جواب داد:" صندوق صدقات؟ "
باز با همان لحن آویزانِ لمپنش جواب داد: " نچ! بده برای سلامتی آقا امام زمان صلوات بفرستند!"
حرفش و رفتارش آنقدر عجیب بود که همهء مسافرها خیره نگاهش کردند.
من هم پول خرد نداشتم، کمی بعد از آن آقا می خواستم پیاده بشوم، خودم را آماده کردم که به من همین را بگوید تا با یک توپ پر بهش بگویم: " تا وقتی آدمهای ناسالمی جلو چشمم هستند، که پول نون شبشان را هم ندارند چه برسد به خرج درمان، یک قران هم برای دعا برای سلامت ماندنِ کسی که فقط تاریخ از بودنش گفته است، نمی دهم. عوضش تو بقیه پولم را ببر به یک چنین آدمی بده."
که در عین ناباوری دیدم به اندازه یک سوم از باقی پولم را نداد و وقتی اعتراض کردم که کرایهء مسیر کمتر از این است، فقط یک جمله گفت:" پول خرد ندارم" و پایش را گذاشت رو گاز.
من ماندم با هضم عدالتی که امثال او می خواهند به مردم هدیه بدهند.

جمعه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۴

معصومه شفیعی


هر چه زمان می گذرد، خبرها کمتر می شود، بیانیه ها کوتاهتر و کمرنگ تر می شود، آدمهای سیاسی و غیر سیاسی بیشتر سکوت می کنند، برنامه های اعتراضی، تحصنها، تعطیل می شود.
در عوض پرده دریها، بی احترامیها، سوء استفاده ها و فاشیسم بیشتر می شود.
و من مانده ام از توانِ این زن، که همچنان مقاوم، پیگیر، دو دستی مرگی را که هر لحظه، همه، با تمام نیرو به همسرش تحمیل می کنند، عقب می راند.
حالا شاید بشود گفت، گنجی، بین 70 میلیون جمعیت اگر تنها یک حامی نیز داشته باشد، برای مقاومتش، برای مبارزه اش و برای حق خواهیش دلگرمی است.
قدرت
با آویزان شدن به آدمهای قدرتمند و و دو دستی کشیدن آنها به طرف پایین، نه تنها قدرتشان به آدم منتقل نمی شود؛ بلکه آنها را هم از جایگاه قدرت خارج کرده و در سطح خودمان پایین می آوریم.
نمونه اش کسانی که توانایی دیگران را انکار می کنند یا بی اهمیت جلوه می دهند.این مورد را در خیلی از مردهایی دیدم که با استعدادهای همسرانشان مثل یک موضوع بی اهمیت و پیش پاافتاده برخورد می کنند و حتی آن را مسخره هم می کنند.
یکی از آشناها مردی بود با مدرک سوم ابتدایی، که البته در کار خودش توانا بود و به عنوان .... نمونه هم انتخاب شده بود. از قضا همسر این آقا خانمی بود دانشجو که پس از ازدواج تا سطح کارشناسی ارشد هم پیش رفته و دکتری هم قبول شده بود. اما چون کارمند دانشگاهی بود که در آن درس می خواند و از سهمیه کارمندی برای ادامهء تحصیل استفاده کرده بود، مدام مورد تحقیر همسرش بود، تا جایی که دکتری را ول کرد.
یا نمونه دیگر، کسانی که در مباحث منطقی، که دلیل ِ عقلی ندارند رو به سفسطه می آورند.
اوایل انعطاف پذیریم بیشتر بود، ولی حالا خیلی زود این جور آدمها را ترک می کنم

دوشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۴

من ! اینجا ! شروع
اینجا من فقط خودم هستم، بدون اینکه بخواهم کسی من را بشناسد یا بدون اینکه بخواهم من کسی را بشناسم.زیاد برایم مهم نیست که چند نفر اینجا را بخوانند یا آنها در مورد من چی فکر می کنند، اما همین که جایی هست که فراتر از یک دفترچهء شخصی است باعث می شود، متمرکزتر بنویسم.
در اینجا ممکن است از همه چیز بنویسم، از زندگیم، از تنهاییهایم، از اجتماع، از سیاست، از فیلم، از موسیقی، از داستان، از کتاب، از دوستهایم، از خانواده ام، و خلاصه از هر چیزی که به نظرم برسد حرفی درباره اش دارم. پس اینجا خواه ناخواه تبدیل خواهد شد به جایی که من در آن زندگی می کنم با این تفاوت که مثل یک آکواریوم شیشه ای است و بقیه هم می توانند ببینندش.
ادعا ندارم چیزهایی که می گویم درست است و اشتباهی درشان نیست. ادعا ندارم جوری که زندگی می کنم بهترین است و راه دیگری وجود ندارد، ولی مجموع اینها منم. اگر کسی از آنها خوشش نمی آید، فقط کافی است صفحه را ببندد.
اما چرا کالیگولا؟او شخصی بوده است در سالهای قبل از میلاد مسیح، حاکمی که معتقد به آزادیِ مطلق بوده است و همین باعث می شود، انسانها و سپس خودش را به خاک و خون بکشد و فجیع ترین جنایات را انجام بده. ( آلبر کامو، نمایشنامه ای در این باره و به همین اسم دارد.)
حالا من هم آزادی را با ولع تمام و در تمام زندگیِ خودم و دیگران می خواهم، اما این نام باعث می شود یادم بماند که آزادی هم مثل خیلی دیگر از روشها به طور مطلق ارزشمند نیست. و مهمترین چیز برایم این است که کسی ذره ای از آزادیمان آزار نبیند.
نظر خواهی فعلا نخواهم داشت، چون دوست دارم تا مدتی فقط بنویسم، بدون اینکه گوش کنم. شاید اگر این ولعم کم شد، جسارت یافتم تا نظر خواهی هم داشته باشم